السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

 

روز بیست و چهارم ذی الحجة الحرام بنابر اشهر روزیست که مباهله کرد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با نصارای نجران، و نازل شدن «آیه تطهیر» در شأن پیغمبر و اهل بیتش (علیهم السلام)، و نازل شدن آیه «إنّما وَلِیَّکُمُ اللّهُ» در شأن حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) که در حال رکوع انگشتر خود را به سائل دادند.

روزی مأمون به امام هشتم(علیه السلام) عرض کرد:به من خبر بده به بزرگترین فضیلتی که در قرآن برای امیرالمؤمنین(علیه السلام) ذکر شده چیست؟
حضرت فرمود: بزرگترین فضیلت جریان مباهله نصارای نجران است که خداوند متعال به پیغمبرش فرمود: کسی که گفتگو و محاجه می کند با تو دربارۀ قرآن بعد از آنکه خودت به حقّانیت قرآن پی برده ای پس بگو بیائید بچه هایمان را و بچه هاتان را و زنانمان را و زنانتان را و خودمان را و خودتان را جمع کنیم و تضرّع و نفرین کنیم به سوی خدا و لعنت را بر دروغگویان قرار بدهیم. (۲)

در شأن نزول این آیه آمده است که نصارای نجران،گروهی را فرستادند خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که با پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفتگو کنند؛
پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) طبق فرمان الهی آنها را دعوت به مباهله نمود، آنها تا فردای آنروز مهلت خواستند، وقتی برگشتند اُسقف و کشیش شان به آنها گفت فردا که می روید اگر دیدید پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با زن و بچه اش آمده مباهله نکنید، ولی اگر دیدید با اصحابش آمده مباهله کنید،چیزی نیست.

فردا که آمدند دیدند پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دست حضرت علی(علیه السلام) را گرفته و امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) جلو پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) پشت سر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حرکت می کنند، و از آن طرف هم نصارای نجران با اُسقفشان می آیند،اُسقف پرسید اینها کیانند؟ گفتند این پسر عمو و داماد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و محبوب ترین افراد است نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، و این دو فرزندان دختر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اند و آن زن هم دخترش حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) است که عزیزترین مردم است برای پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و نزدیکترین آنها به قلب پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.

پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جلو آمد و روی کُندۀ زانو نشست ، اسقف گفت بخدا قسم همچنانیکه انبیاء برای مباهله می نشستند،نشست.به او گفتند برو جلو برای مباهله.گفت:من صورتهائی را می بینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جا بکند دعایشان را مستجاب می کند، مبادا مباهله کنید که هلاک می شوید و در روی زمین نصرانی باقی نمی ماند تا روز قیامت؛ و گفت یااباالقاسم ما مباهله نمی کنیم و لیکن مصالحه می کنیم، پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با آنها مصالحه کرد به دو هزار حوله، که هر حوله ای چهل درهم ارزش داشت و به اینکه اگر در یَمن نیاز به اسلحه شد سی عدد زره و نیزه و اسب ، عاریه بدهند و پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ضامن آنها شد و قرارداد نوشتند.

پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:قسم به خدائی که جانم در قبضه قدرت اوست اگر تن به مباهله می دادند همه آنها مسخ می شدند و همه بیابان آتش می گرفت و به یک سال نمی خورد که همه هلاک می شدند. (۳)

(۱) سورۀ مبارکه آل عمران،آیه ۶۱.
(۲) بحارالأنوار، ج۳۵، ص۲۵۷.
(۳) مجمع البیان.و فضائل الخمسه،ج۱،ص۲۴۵
 

و در جای دیگر آمده که یكى از افتخارات امام علی (ع ) اين است كه در تمام نبردها ملازم پيامبر (ص ) و پرچمدار وى بود, جز در غزوهء تبوك كه به فرمان پيامبر در مدينه باقى ماند. زيرا پيامبر به خوبى آگاه بود كه منافقان تصميم گرفته اند پس از خروج آن حضرت ازمدينه شورش كنند. از اين رو, به حضرت على (ع ) فرمود: تو سرپرست اهل بيت و خويشاوندان من و گروه مهاجرهستى و براى اين كار جز من و تو كسى شايستگى ندارد.
اقامت امير مؤمنان (ع ) نقشهء منافقان را نقش بر آب كرد. لذا به فكر افتادند نقشهء ديگرى طرح كنند تا حضرت على (ع ) نيز مدينه را ترك گويد. از اين رو شايعه كردند كه روابط پيامبر و حضرت على به تيرگى گراييده است و حضرت على به جهت دورى راه و شدت گرما از جهاد در راه خدا سرباز زده است .
هنوز پيامبر (ص ) چندان از مدينه دور نشده بود كه اين شايعه در مدينه انتشار يافت . امام (ع ) براى پاسخ به تهمت آنان به حضور پيامبر (ص ) رسيد و جريان را با آن حضرت در ميان نهاد. پيامبر (ص ) با ذكر جملهء تاريخى خود ـ كه سعد وقاص آرزو داشت اى كاش دربارهء او گفته مى شد ـ آن حضرت را تسلى داد و فرمود:
<اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى ؟>آيا راضى نيستى كه نسبت به من , همچون هارون نسبت به موسى باشى ؟ جز اينكه پس از من پيامبرى نيست .(1)
اين حديث كه در اصطلاح دانشمندان به آن <حديث المنزله >مى گويند تمام مناصبى كه هارون داشت براى حضرت على (ع ) ثابت كرده جز نبوت كه باب آن براى ابد بسته شده است .
اين حديث از احاديث متواتر اسلامى است كه محدثان و سيره نويسان در كتابهاى خود آورده اند.
 كه سعد وقاص از آن ياد كرد مسألهء مباهلهء پيامبر (ص ) با مسيحيان نجران بود. آنان پس از مذاكره باپيامبر دربارهء عقايد باطل مسيحيت حاضر به پذيرش اسلام نشدند, ولى آمادگى خود را براى مباهله اعلام كردند.
وقت مباهله فرا رسيد. پيامبر از ميان بستگان خود فقط چهار نفر را انتخاب كرد تا در اين حادثهء تاريخى شركت كنندو اين چهار تن جز حضرت على و دخترش فاطمه و حسن و حسين (ع ) نبودند. زيرا در ميان تمام مسلمانان نفوسى پاكتر و ايماتى استوارتر از نفوس و ايمان اين چهار تن وجود نداشت .
پيامبر (ص ) فاصلهء منزل و محلى را كه بنا بود مراسم مباهله در آنجا انجام بگيرد با وضع خاصى طى كرد. او در حالى كه حضرت حسين (ع ) را در آغوش داشت و دست حسن (ع ) را در دست گرفته بود و فاطمه (س ) و حضرت على (ع ) پشت سر آن حضرت حركت مى كردند قدم به محل مباهله نهاد و پيش از ورود به محوطه به همراهان خودگفت : من هر موقع دعا كردم شما دعاى مرا با گفتن آمين بدرقه كنيد.
چهره هاى نورانى پيامبر (ص ) و چهار تن ديگر كه سه تن ايشان شاخه هاى شجرهء وجود مقدس او بودند چنان ولوله اى در مسيحيان نجران افكند كه اسقف اعظم آنان گفت : <چهره هايى را مشاهده مى كنم كه اگر براى مباهله رو به درگاه الهى كنند اين بيابان به جهنمى سوزان بدل مى شود و دامنهء عذاب به سرزمين نجران نيز كشيده خواهد شد. ازاين رو, از مباهله منصرف شدند و حاضر به پرداخت جزيه شدند.>
عايشه مى گويد:
پيامبر (ص ) در روز مباهله چهار تن همراهان خود را زير عباى سياه خود وارد كرد و اين آيه را تلاوت نمود: <انمايريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً>.
زمخشرى مى گويد:
سرگذشت مباهله و مفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء است و سندى زنده بر حقانيت آيين اسلام به شمار مى رود.(2)

1- سيرهء ابن هشام , ج 2 ص 520و بحار, 21 ص 207 مرحوم شرف الدين در كتاب المراجعات مصادر اين حديث راگردآورده است .
2- كشاف , ج 1 صص 283ـ 282و تفسير امام رازى , ج 2 صص 472ـ 471

شعرحدیث شریف کساء


شد يكى از روزها بابم رسول
كرد در بيت الجلال من نزول
گفت كى دخت گرام با وفا
گشته عارض سستى و ضعفى مرا
گفتم اى باب گرام ممتحن
بوده باشى در پناه ذوالمنن
گفت آور آن كسا را كز يمن
هست اصل او مرا پوشان به تن
رفتم آوردم كسا پوشاندمش
و ز محبت يك نظر بنمودمش
روى او ديدم كه چون بدر تمام
خانه ام گرديد چون دارالسّلام
ليك گويم آنكه تشبيهى چنين
نيست جز افهام چشم تنگ بين
و رنه نزد نور روى مصطفى
ذرهّ هم نبود تمام نورها
نور او نور خداوند جليل
گشته مدهوش از شعاعش جبرئيل
آن شه از رخ يك حجاب اَر كرد دور
تازه خواهد شد حديث كوه طور
الغرض فرموده خير النساء
بانوى عصمت سراى كبرياء
ساعتى نگذشت پس زين ماجرا
گشت وارد سبط اكبر مجتبى
زينت عرش برين يعنى حسن
خَلق و خُلقش همچو نام او حسن
حجت ثانىّ امام مقتدا
سبز پوش گلسِتان مصطفى
آنكه يوسف پرتوى چون داشتى
كز جمال او علم افراشتى
پرتوى چون كرد تابش در جنان
حسن او شد مسكن پيغمبران
او حسن ميباشد و وصف حسن
فى حسن ميباشد از غير حسن
حضرت صديقه فرمود اين چنين
نور چشمم مصطفى سبط امين
پس سلامى كرد آمد تا ز باب
گفتم از بهر سلام او جواب
گفت يا امّا چه باشد بيت ما
عطر بيز است اين چنين و دلگشا
بوى طيبى آيدم اندر مشام
مى دهد آن بو ز جّد من پيام
گفتم اى نور دو چشم مرتضى
استراحت كرده جدّت در كِسا
پس در آندم شد حسن با احترام
سوى جد خويش و كرد او را سلام
گفت يا جدّا مرا گر رخصت است
در كسا آيم كه ميل راحت است
چون جواب و اِذْن از جدّش شنيد
كز شعف شد در كسا و آرميد
ساعت ديگر نشد آنگه حسين
آن شه مظلوم فخر عالمين
آن ذبيح اللّه كه با چندان فدا
شد فداى حق كه جانهايش فدا
آنكه چون بدر امامت جلوه گر
شد به بُرجش فجرايمان تافت سر
مصطفى گفت او مرا نور دو عين
انه منى و انى من حسين
كعبه اش با كعبه پروردگار
او چو مسكن كرد كرد او افتخار
همچوآن خسرو كه باشد در شرف
بوده نُه درّ امامت را صدف
آن شه مظلوم بى يار و معين
گشته مقتول سپاه مشركين
جمله اهل و ياورانش از عطش
جسم آنها همچو جلد مُنكَمَش
چشم حق بينش بدان سان مينمود
جمله عالم گوئيا دود كبود
ظلم آن قوم لعين شد از حساب
غافل از عدل خدا يوم الحساب
آنچنان ظلمى كه نمرود لعين
گويد اى لعنت به قوم ظالمين
خون و خونخواهش عزيزِ ذوانتقام
خون خود را چون كشد او انتقام
وعده فرمود او به قرآن مجيد
آخر عهد زمانه چون رسيد
ميكند خونخواهيش در اين جهان
ميچشاند زهر نقمت آنچنان
ظالمينش را در اين دارالبلا
پيش از آن نقمت كه در دارالجزا
كز يداللّهش به تيغ ذو الفقار
حضرت مهدى شه ذوالاقتدار
حضرت صدّيقه كبرى بيان
كرده چون ماه رخش گشتى عيان
گشت وارد گفت كى مادر سلام
چيست اين بوئى كه آيد بر مشام
وه چومشك است اينكه چندان دلفزاست
گوئيا آن بوى جدّم مصطفى است
گفتم او را اَلسّلام اى نور عين
كى تو عين نور و هم نور دو عين
آرى اى مادر به زير اين كسا
با برادر هست بابم مصطفى
شد روان آن دم حسين سوى عبا
تا نمايد نزد جدّ خويش جا
گفت يا جدّا و يا خيرالانام
بر تو باد از من درود و هم سلام
اذن ميباشد مرا كى ذو الكرم
تا در آغوش تو من منزل كنم
گفت كى نور دو چشم مصطفى
اذن باشد نزد جدّ خود بيا
چون زجدّش اذن و رخصت او شنيد
در كسا با صد شعف رفت آرميد
ساعت ديگر نشد كز اين سخن
گشت ناگه وارد از در بُوالْحسن
صاحب تاج كرامت مرتضى
حامل امر ولايت مرتضى
مرتضى بعد از رسول مصطفى
مصطفى بعد از نبىّ مرتضى
متكّى بر مسند عزّ و جلال
بعد از احمد او به حكم ذوالجلال
سرور سر حلقه اهل يقين
سيد الابرار اميرالمؤمنين
مقتداى كلّ امامُ الْمُتقين
هادى و مخدوم جبريل امين
بنده خاصِ خداوند مجيد
كاندرو حسن جمالش حق پديد
مظهر حقّ منبع اسرار او
مظهر حقّ فاعل كردار او
گر چه حقّ باشد بحقّ معبود حق
غير اين باشد بعيد از راه حقّ
بود اگر حقّ غير حقّ معبود حقّ
گفتمى الحقّ على حقّ است و حقّ
گفتِ پيغمبر كه گر خواهيد حقّ
بعد من حقّ با على او بحقّ
غير او خواهيد اگر جوئيد حقّ
كفر حقّ است او ، بوَد اين حكم حقّ
اسم او از حقّ ، راهش سوى حقّ
او به هركس شد سبق ، در دين حقّ
كُشت اگر حقّ بود و بخشش بود حقّ
هم ز حقّ راضى هم مرضى حقّ
مادح كُنه كمالش جز خدا
كيست ز افراد بشر جز مصطفى
همچه بر ممكن بود عين محال
درك كُنه ذات پاك لايزال
هست بر امكان هم از امكان برون
درك انوار تجلّى را كه چون
مرتضى نبود مگر نور خدا
نور حقّ از ذات او نبود جدا
مدحتش را جز خدا آرى توان
طفر گر فهميد مقام عارفان
از بشر دروصف او يك حرف بس
اِنَّ لى بُكْمٌ و مالى مِنْ نَفَس
آنچنان عجزى كه موسى كليم
در مقام شكر ذى المنّ عظيم
گفت يا رب عاجزم از حق شكر
پس خطاب آمد كه اين شد حق شكر
نى علىّ اللّهيم نى غاليم
گشته قول نَزِّلُونا داعيم
غير وجه اللّه چو كفر است از يقين
نحن وجه اللّه راهم ليك بين
ذكر حق اسماء حسناى خداست
نَحنُ الاَسما هم ولى قول هدى است
حضرت صديقه فرمود آنجناب
ماه رويش گشت طالع چون زباب
از تَلَطُّف كرد بر من او سلام
گفت آيد بوى طيبى بر مشام
گوئيا اينجا بود ابن عَمَم
برده كز دل حزن اندوه و غمم
گفتم آرى باشد آن عاليجناب
با دو فرزند شما اينجا بخواب
پس روان شد آن امير ذوالجلال
سوى پيغمبر رسول ذوالجلال
عرض بنمود اى شه با احتشام
بر تو باد از من صلاة و هم سلام
پس بفرمود از رسول ذو المنن
بر تو باد از من سلام اى بوالْحسن
پس بگفتا كى رسول هاشمى
در كسا آيم اگر رخصت دهى
گفت پيغمبرگر آيى نزد من
همچو روحستى كه آيد در بدن
در عبا شد اندر آن دم بو تراب
بادو فرزند و نبى رفت او به خواب
زآن سپس بنت النبىّ يعنى بتول
گشت عازم نزد باب خود رسول
گفت كى باب گرامى اَلسّلام
اذن باشد در برت سازم مقام
پس بفرمود آن رسول مجتبى
اَلسّلام ايجان من نزد من آ
پس نمود آنگه طلوع اندر كسا
همچو ماه چارده خيرالنسا
در كسا چون متحد شد پنج تن
همچو يك روحى كه شد دريك بدن
پس در آن دم آمد از حق اين ندا
كى ملائك جمله سُكّان سما
من نكردم خلق حقّ عزّتم
هم قسم باشد بحق شوكتم
نه سما نه ارض نه شمس نه قمر
اين نُه افلاكى كه باشد مستقر
نى كه درياها به اين طرز عجيب
نى ملائك را به اين تزيين زيب
كز نبود از پرتو اين پنج نور
كرده در زير كسا اين دم ظهور
كز سر شوق و شعف پس جبرئيل
در نياز آمد كه يا ربّ جليل
كى خداوند از سر صدق و صواب
دارم اميد آنكه گردم كامياب
كيستند اينها كه در زير كسا
گشته بر كلّ دو عالم مقتدا
كيستند اينها كه قطب عالمند
سرور خلق و عزيزان تواند
پس ندا از جانب ربّ جليل
آمد آنگه بر جناب جبرئيل
اين كسانى را كه اندر طيلسان
مجتمع هستند در امن امان
گنج دُرهاى رسالات منند
نور محض و اهلبيت عصمتند
فاطِمَه است و باب و زوجش بوالحسن
با دو فرزندش حسين و هم حسن
عرض كرد آنكه كِى پروردگار
حاجت اين بنده مسكين بر آر
اذن فرما تا روم من از سما
سادس ايشان شوم اندر كسا
پس ندا آمد كه يا روح الامين
اذن باشد كن نزول اندر زمين
رو و لكن هديه اى از ماببر
تا شوى در نزد ايشان راه بر
رو ولى بى اذن بى فرمانشان
نى شوى داخل تو در مأوايشان
جبرئيل آنگاه با شوق و شعف
گشت نازل اندر آن بيت الشّرف
با مذلّت كز ادب كرد او سلام
گفت آوردم ز حقّت من پيام
كى نبّى مجتبى از من سلام
بر تو و برآل ]تو[ بادا مدام
كى نبىّ من بحقّ عزّتم
هم قسم باشد بحقّ شوكتم
من نكردم خلق نُه افلاك را
نى نمودم خلق سطح خاك را
نى نمودم خلق ماه و آفتاب
نى كواكب را كه نايد در حساب
نِى ملك نِى كرسى و عرش عظيم
نِى بحار نِى جبال مستقيم
گر نبود از پرتو فيض شما
اهلبيت عصمت و نور هدى
پس بگفتا كز سر شرم و حيا
حق تعالى اذن فرمودى مرا
يا رسول اللّه تو هم منّت نهى
خادمت را اذن و رخصت مى دهى
روى خود در مقدمت اندر تراب
تا گذارم بلكه گردم كامباب
گفت پيغمبر پس از ردّ سلام
اذن ميباشد تو را در اين مقام
تو امينى در حريم كبريا
چون نباشد ره تو را اندر كسا
چون اجازت يافت آن دم جبرئيل
گشت داخل ليك چون عبد ذليل
كرد ظاهر بعد آن تبشير را
خواند بر او آية تطهير را
گفت با او كِى نبىّ اللّه بدان
حق تعالى كرده وحيت اين زمان
كِى نبىِّ من شرف بادا تو را
ز آنكه ايجاد تو و آل تو را
كرده ام پاك مبرّا از عيوب
هم مطهر از كثافات ذنوب
چون سخن گشتى به اينجا منتهى
در سخن آمد شه مردان على
با نبى گفتا كه يا خير الانام
محضر ما را چه قدر است و مقام
اينكه ما را هست اين نوع اجتماع
چيست ان را قدر و فضل و ارتفاع
نزد خلاّق جهان يزدان پاك
موجد انواع بَر كز آب و خاك
پس بگفت آنكه نبىّ مرتضى
حق يزدانى كه داد ستى مرا
اِصطفا و اِجتبا بر ممكنات
سرورى بر جملگى كائنات
مجلسى نبود شود آراسته
ذكر اين مجلس كز آن برخواسته
شيعيان جمعى در آنجا حاضرند
جز كه آنهارا ملائك طائفند
نازل آنها بهر فيض و رحمتند
كز گناه شيعيان مستغفرند
همچه دارند اندر آن مجلس حضور
تا كه اهلش را شود ظاهر فتور
مرتضى پس همچو گل ازهم شكفت
چون شكوفه لب گشود اين حرف گفت
شيعيان ما كز اين پس فائزند
و ز فِتَنها رستگار و فارغند
حق ذات بى زوال كردگار
ربّ كعبه حضرت پروردگار
با علىّ مرتضى خيرالانام
يا على حق خدائى كو مرا
كز تَلَطُّف بر گزيد از ما سوى
مجلسى نبود كه آيد در ميان
ذكر اين مجلس در آن كردى بيان
جمع و حاضر گشته اندر آن مكان
جمله اى از شيعيان و دوستان
جز در آنها گر كسى باشد غمين
گشته از غم حالتش زاد حزين
كاندر آن مجلس ز الطاف عميم
روح و راحت بخشدش رب رحيم
يا در آن محضر كسى كز حزن و غم
هست در تشويش و قلبش در الم
جز در آن مجلس شود رفع ملال
گردد از الطاف حق آسوده حال
يا كسى را حاجتى در دل بود
يا مهمّى بهر او مشكل بود
جز در آن مجلس كه دارد فيض عام
حاجتش بايد شود مقضى المرام
چون رسيد از مصطفى بر مرتضى
كاين بشارت وين سخن كردى ادا
فائزيم و گشته محفوظ از بلا
هم در اين دنيا و هم در آن سرا
زين بشارت شيعيان و دوستان
رستگار از فتنه اند و در امان
هست يا رب بنده ات را مسئلت
حق ذات پاك و اسم اعظمت
حق خاصّانى كه در قرب تواند
دائماً با فيض و لطفت توأمند
حق آن شاهَنشَه ختمى مآب
بهر او ايجاد كردى آب و خاك
هم بحقّ ابن عمّش مرتضى
متحد در غيب در ظاهر جدا
هم بحقّ زهره زهرا بتول
شمسه ايوان خرگاه رسول
هم بحقّ سبط أكبر مجتبى
حجت ثانى امام مقتدا
هم بحقّ خامس آل كسا
بهر او در عرش تو فرش عزا
هم بحقّ زينت اهل يقين
حضرت سجّاد زين العابدين
هم بحقّ روح قرآن مبين
باقرِ علمِ جميعِ مرسلين
هم بحقّ آنكه كز نطق و كلام
داد اركانِ شريعت را قوام
هم بحقّ آن امام مقتدا
موسىِ كاظم به هر غمُّ و بلا
هم بحقّ آن شَهَنشاه هُدى
آنكه در عينِ بلا عين رضا
هم بحقّ آنكه كز جود وسخاست
فيض او نازل چو بارش از سماست
هم بحقّ هادى راه يقين
منبع برّ ، آن امامُ المتقين
هم بحقّ سرور دين عسكرى
آنكه دارد بر خلايق مهترى
هم بحقّ آن شَهَنشاه جهان
حُجّت حق ، قطب و مولاى زمان
حضرت مهدى امام دين پناه
مُكْتَسِب ازچهره اش خورشيد و ماه
نور مطلق آنكه اندر غيبتش
مُنكسف چون شمس ، شمس طلعتش
آنكه عالم را كند بعد از فساد
پر ز تقوى و صلاح و ز سداد
حق اين انوار و اين ارواح پاك
كرده ايشان را زهر رِجسى تو پاك
در مقامات كمال و علم و قدر
هم قَدَر نبود مر ايشان را به دهر
هاديان حق ، مصابيح الدّجى
حاملان نور ، مشكوة هدى
حق آن قرب و مقام و منزلت
كو مر ايشان را نمودى مرحمت
بهر آن حقّى بر ايشان كز تو هست
هم به آن حقّى كزيشان بر تو هست
حق معصوميشان اندر هر خطا
حق مظلوميّشان اندر هر بلا
دست ما را كوته از دامانشان
وين سرا و آن سرا يا ربّ مكن
دار ما را ثابت و محكم عنان
در صراط المستقيم حُكمشان
اندر اين عالم به تحت عَونشان
كاندر آن عالم به ظلِّ قربشان
ده مقام و منزل و مأواى ما
جمله را كن سيّد و مولاى ما
همّ و غمّ و فقر و هرگونه بلا
هست يا نازل نمائى از سما
دور كن از ما ، مفرما مبتلا
حاجت ما كز كرم فرما روا
ختم اين اشعار و نظم بى نظام
گشت اندر شهر ذى حجّ الحرام
عشر اول يوم ثلثا وقت عصر
بلكه ماند يادگار از ما به دهر
آن مه از سال هزار و سيصد است
بعد از او عشرين و هم دو واحد است

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:39 | لینک  |