X
تبلیغات
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

235. به ذهنم رسيد كه او اباالفضل العباس عليه السلام است
35. سيد محسن شبر خودش فرزند علامه بزرگوار سيد ابراهيم شبر (ابو عدنان ) كه هم اكنون ساكن قم مى باشد نقل كرد:
هنگامى كه توسط عمال صدام در نجف دستگير شدم بعد از مدتى از نجف مرا به ساواك بغداد منتقل كردند و در سلول انفرادى مورد شكنجه روحى و جسمى قرار دادند. بعد از شش ماه شكنجه هاى وحشتناك ، قدرى تخفيف به من داده ، مرا به زندان عمومى منتقل ساختند
بعد از مدت كوتاهى در يكى از روزها سه جوان از نجف (اهالى نجف ) را بر ما وارد كردند كه يكى از آنها را قبلا مى شناختم . او از خانواده آل حبيب بود، هنگامى كه از ايشان پرسيدم كه براى چه تهمتى زندانى شده ايد؟ گفتند: ما را به تهمت قتل يكى از دانشجويان دانشگاه مستنصريه ، از دانشگاه گرفته و به اينجا آورده اند، در حالى كه به خدا قسم ما هيچ گونه اطلاعى از قتل وى نداريم .
سيد محسن شبر مى گفت : هنگامى كه وقت نماز مى شد با كمال خضوع و خشوع به درگاه خداوند متوسل مى شدم و خصوصا در قنوت متوجه خدا بودم . لذا آن سه جوان از من خواسته بودند در اين ساعات براى رهاييشان دعا كنم ، زيرا آنها گناهكار نبودند.
گفت : بعد از نيمه شب برخاستم ، وضو گرفتم براى نجات و گشايش در كار آنها دو ركعت نماز قربه الى الله تعالى خواندم و سپس به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم چون قبل از اين به حضرت سيدالشهدا عليه السلام متوسل شده و نتيجه نگرفته بودم و پس از نماز و توسل به علت تنگى جا و ضيق مكان ، به همان حالت سخت و مشكل اول زمين نشستم ، يك مرتبه خواب بر من غلبه كرد و در عالم رويا مشاهده كردم گويا در اتاقى هستم كه چهارده شخصيت در آن حضور دارند (من خود آنها را يكى بعد از ديگرى شمردم ) نزديك درب اتاق نيز مرد با هيبت و درشت اندامى قرار داشت كه داراى محاسنى انبوه بود و چفيه بر سر داشت به ذهنم رسيد كه او ابوالفضل العباس عليه السلام است . پس روبرويش نشسته ، او را با لهجه اى ساده و عاميانه مخاطب قرار دادم و گفتم :
يا عباس ، تو چرا ما را از اين زندان رها نمى كنى ؟ چرا چاره نمى كنى ؟
مى گويند تو شجاعى ، چرا ما را از دست مجرمين رها نمى كنى ؟
حضرت لبخند زد و با روى باز به من نگريست ولى من با چهره غضبناك به او گفتم : آيا مى خندى و ما در آتش مى سوزيم ؟ يك مرتبه استوار نشست و اشاره به آقايى نمود كه در كنار او نشسته بود و گمان بردم حضرت سيدالشهدا عليه السلام مى باشد. با همان زبان ساده عرضه داشتم : مرا با حضرتش كارى نيست . شش ماه هست كه به او متوسل شدم و توسلم را اجابت نفرمود! اين مرتبه توسل به شما كرده ام براى بار دوم لبخند زد، و من نيز مجددا در حالى كه نارحت بودم به وى گفتم : آيا مى خندى ، در حالى كه ما در آتش سوزانيم ؟ بعد از آن به من گفت حاجتت چيست ؟ گفتم : اين بيچاره ها (سه جوان ) به تهمت قتل گرفتار شده اند، در حاليكه بى گناهند، آنها را از اين گرفتارى برهان ، كه صبرشان پايان يافته است . سپس از خواب بيدار شدم . صبح روز دوم نگهبانان آمدند، سه جوان را صدا زدند و گفتند كه به خانه هايتان برويد. و به اين ترتيب خدا به بركت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ، دعاى ما و آنان را مستجاب كرد.
(380)
236. قاضى به جرم خود اقرار كرد 
جناب حجه الاسلام آقاى حاج شيخ ابراهيم صدقى چنين نقل مى كند:
36. يكى از كرامات مهم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام همانا پرهيز مردم از قسم خوردن دروغ به آن حضرت است . توضيح آنكه در بين عشاير و قبايل مرسوم است كه براى حل اختلافات فيما بين و روشن شدن قضايا (مانند قتل و سرقت و غيره ) متهم را به حضرت ابوالفضل عليه السلام قسم مى دهند، و غالبا هم متهم حاضر به قسم خوردن نشده و به گناه خود اقرار مى كند، چون مى داند قسم دروغ به آن حضرت چه عاقبت سوئى برايش ‍ دارد و اين امر به تجربه رسيده است .
براى نمونه اين قضيه را از يك وكيل دادگسترى در كربلاى معلى نقل مى كنم ، ايشان نقل مى كرد: فردى به قتل يك نفر متهم شده بود، اما چون بينه و شاهدى در كار نبود تا اتهام وى نزد قاضى ثابت شود، فرد مزبور شركت در قتل را انكار مى كرد. قاضى ناگزير خواست او را به قرآن كريم قسم بدهد و متهم هم حاضر شد قسم بخورد، و من از قاضى ! اجازه خواستم كه اجازه دهد متهم را به صحن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برده و به آن حضرت قسم بدهم (آن وقت ها دادگسترى در خيابان حضرت عباس ‍ عليه السلام قرار داشت . قاضى اجازه داد من دست متهم را گرفتم از دادگسترى بيرون آوردم و او را در مقابل حرم ابوالفضل العباس عليه السلام قرار دادم و به او گفتم : به حضرت عباس عليه السلام قسم بخور كه اين قتل از تو صادر نشده است . ديدم فرد متهم ، كه منكر قضيه بوده و حتى حاضر شده بود به قرآن كريم قسم بخورد، حاضر نيست چنين قسمى بخورد! و بالاخره نيز نزد قاضى به جرم خويش اقرار كرد و حق ظاهر شد.
اين تنها يكى از كرامات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بوده و از اين گونه قضايا بسيار است ، و اين جانب چون متولد شهر مقدس كربلا هستم و در آنجا سكونت داشته ام ، خيلى از اين قضايا را هم ديده و هم شنيده ام كه مجال نوشتن آنها نيست ، آنچه كه نوشتم تنها به عنوان نمونه بود.
237. ظهور كرامت در پل سازى عباسيه شهر بخشايش  
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، دانشمند محترم ، نويسنده توانا و صاحب تاليفات كثيره آقاى حاج شيخ عبدالرحيم عقيقى بخشايشى طى مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين مرقوم داشته اند:
37. مولف محترم ((چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام )) جناب آقاى شيخ على ربانى خلخالى ، از اين جانب در خواست فرمودند كه پيرامون عنايات و كرامات سقاى با وفا و جوانمرد كربلا، حضرت قمر منير بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كرامت يا عنايت خاصه اى را كه به خود به راى العين ديده يا به نقل موثق شنيده است ، به تصوير قلم بياورم و جهت درج در كتابى كه به اين منظور در دست تهيه دارند، تقديم نمايم .
گرچه حقير خود را لايق و شايسته آن مقام نمى بيند كه از شان و بزرگوارى هاى مولا و مرادش سخن بگويد و قلم خود را به وصف فضائل آن جناب مزين و منور سازد، ولى چه بايد كرد؟ مومنى تلاشگر كه مى خواهد شاءن سرور نامى اسلام را به ثبت رسانده و به افكار عامه و جهانيان نشان دهد در خواست نقل كرامتى از آن حضرت را نموده باشد و نگارنده نيز نمونه اى مطمئن از اين كرامات را در اختيار داشته باشد، دريغ بود كه مكتوم و پوشيده باقى دارد و دعوت را نپذيرد. خصوصا آنكه انبوه شاهدان عينى آن كرامت ، هنوز زنده هستند و مى توان صحت و سقم آن را بررسى و تحقيق نمود. افزون بر آن ، پلى كه امروز به نام نامى آن سقاى بزرگوار در شهر بخشايش تاسيس يافته است شاهد زنده و معتبر اين واقعه هست ، كه هنوز بر پا مى باشد، و رخداد آن واقعه چنين است :
در سال 1368 ش به لطف الهى موفق به احداث يك باب دبيرستان 12 كلاسه پسرانه با همكارى مردم در شهر نوبنياد بخشايش شدم كه شديدا مورد نياز اهالى بود و دبيرستان را نيز به نام نامى مولا على عليه السلام نام گزارى نموديم . پس از احداث دبيرستان ، جمعى از اهالى و كشاورزان بى پناه منطقه ، درخواست نمودند پلى نيز بر روى رودخانه ((اوجان چاى )) زده شود. چون رودخانه مزبور هر سال ، شش و هفت ماه زندگى و عبور و مرور آنان را فلج مى كرد و نمى توانستند از اراضى و مزارع خود، خوب بهره بردارى را در آن گير و دار نمى توانست در اولويت قرار دهد، لذا بايستى خود مردم اقدام مى كردند. از فوايد ديگر اين پل آن بود كه مى توانست اهالى را يك ساعت زودتر به شهرستان تبريز برساند. اين جانب ، به عنوان روحانى و با اين اعتقاد كه روحانيان در كارهاى دنيوى نيز همچون امور اخروى بايد به كمك و مساعدت مسلمانان برخيزند، دعوت مردم را پذيرفتند، و مصمم شدم كه مقدمات آن را فراهم سازم و چون تفاوت كار يك فرد روحانى با ديگران در اين است كه كارهاى او بايستى تحت يك عنوان و يك شعار و دين و مذهبى مردم در راه سازندگى نيز بهره گيرى نمايد، از اين رو به مناسبت آب و رود، يك مرتبه به ياد ((شريعه فرات )) و ((نهر علقم )) و صحنه هاى جانبازى مولا قمر بنى هاشم عليه السلام در ذهن جلوه گر گشت ، تصميم گرفته شد كه نام زيباى آن سردار، زينت بخش اين عمليات ساختمانى قرار گيرد، يعنى نام آن ((عباسيه )) باشد به خصوص از اين جهت كه مردم منطقه همانند اغلب دوستداران اهل بيت عليهم السلام عشق و علاقه وافرى به نام و كار و هدف قمر بنى هاشم عليه السلام دارند. در واقع ، با اين نام زيبا، تاسيس و تكميل اين پروژه ، بيمه و تضمين مى گرديد، زيرا هيچ كسى را ياراى مقابله و معارضه با اين نام نبوده و نيست .
بر اين اساس پس از اخذ نقشه از راه و ترابرى استان ، به نام نامى آن بزرگ پرچمى در مسير رودخانه ، محل تاسيس اين پروژه ، بر زمين نصب گرديد و تبليغات ساختمانى آن شروع شد. پرچم مزبور در وسط رودخانه روى تلى از شن ها قرار گرفته بود و اهتزاز آن دلهاى مومنان را مبتهج و متاثر مى ساخت و افكار عمومى مردم شهر را به خود جلب و جذب مى كرد. آنان مى پرسيدند: پرچم وسط رودخانه يعنى چه ؟ و مطلعين هدف و فلسفه آن را براى آنان بازگو مى كردند و در نتيجه ، اين امر در بين مردم يك نوع آمادگى ذهنى ايجاد مى كرد و شور و شوق لازم را مى آفريد.
مع الاسف ، روزى يكى از مخالفين ناآگاه و نادان ، كه از سوى جمعى از مخالفين آگاه و سياه دل اين برنامه عمرانى ، تحريك و تقويت مى شد، به عنوان ابراز مخالفت و نشان دادن كينه و بغض خويش از تاسيس اين پل (كه فى المثل چرا به دست فلان كس صورت مى گيرد، نه به دست ديگران ؟) صبحگاهان موقع عبور از آن محل ، پرچم را از جا كنده با بى احترامى بر زمين افكنده بود، تا به اين ترتيب مخالفت خود و همفكران و دستور دهندگانانش را نشان داده باشد! آرى ، او پرچمى را كه به نام نامى سردار كربلا و سرافرازنده پرچم رشادت و شجاعت در سرزمين كربلا برافراشته شده بود، بر زمين افكنده بود و بد و بيراهى هم گفته بود، پرچمى كه در بخشايش به نيت انجام يك امر خير يعنى سازندگى و عمران و آبادانى به اهتزاز درآمده بود. پرچم روى شنها مى افتد و چوپانى كه در همان حال از آن محل عبور مى كرده اين منظره را مشاهده نموده بود شخص جسارت كننده به پرچم (كه نامش ذكر نمى شود ولى در محل ، بسيار معروف و شاخص به بدكردارى است ) پس از اين عمل ، به منظور كمك به يكى از كشاورزان خويشاوند خويش كه در حال درو كردن يونجه و علوفه بوده است مى رود. خويشاوند وى به وسيله دستگاه كانوا مشغول چيدن يونجه بوده است كه يك مرتبه در دهنه تيغ كانوا گير مى كند و دستگاه را از كار باز مى دارد. اين آقا به عنوان باز گشودن تيغ كانوا دستش را جلوى تيغ مى برد تا به اصطلاح مانع را از جلوى آن رد كند، ناگهان تيغ رها و آزاد مى گردد و در دم ، چهار انگشت او را قطع كرده و به زمين مى افكند! كشاورزان به سرعت او را همراه انگشتان قطع شده به تبريز مى رسانند ولى پزشكان معالج موفق به معالجه قطعى وى نمى گردند و او پس از چند روز اقامت در شهر، به حالت ياس به آبادى بر مى گردد، در حاليكه چهار انگشت را از دست داده و در آبادى شهرت يافته بود كه آقا ابوالفضل العباس عليه السلام دست او را بريده است ! اعاذنا الله من شرور انفسنا.
وقوع اين حادثه دلخراش كه بلافاصله در پى اهانت وى به پرچم عباسى عليه السلام رخ داده بود، باعث گرديد كه اعتقاد و تصميم مردم به اين پروژه عمرانى بيشتر جلب شود و كارها را با عزم و اراده مذهبى و مردمى به سرعت و تلاش فراوان تعقيب نمايند. در نتيجه پلى را كه اگر دولت مى خواست بسازد احداث آن حداقل چند سال به طول مى انجاميد، به بركت كرامت و عنايت ويژه آن بزرگوار (يك پل صد مترى ده دهنه طول و هشت متر و 10 سانت عرض با بهترين وسايل روز و نقشه مهندسى تيپ اداره راه و ترابرى ) در مدت 9 ماه و با هزينه 9 ميليون تومان ساخته و پرداخته شود، به گونه اى كه سرعت عمل و در عين حال استحكام فنى كامل پل ، موجب اعجاب و تحسين مهندسين بازديد كننده ، به ويژه معاونت محترم وزارت راه و ترابرى وقت جناب آقاى مهندس دهگان و معاونش مهندس عطاريان و ديگران واقع گردد. در حال حاضر، پرچم مزبور هنوز روى پل عباسيه (واقع در بخشايش ، 100 كيلومترى تبريز، مركز دهستان مهران رود شمالى كه اخيرا مبدل به شهر شده است ) در اهتزاز است و هم اكنون نيز مردم آن منطقه ، به ويژه رانندگان ، نذورات خويش را به صندوق نصب شده مى ريزند تا صرف چراغها و هزينه هاى نگهدارى آن پل گردد. ضمنا در طول تاسيس اين پل ، نه از دماغ كسى خون آمد و نه حادثه اى رخ داد و اين پل از اعتبار و احترام خاصى برخوردار مى باشد حقير كه متصدى انجام و تامين آن پل بودم با لطف الهى و با استمداد از نام اين بزرگ مرد شجاع آنچنان به سهولت و آسانى انجام مى پذيرفت كه ساختن آن آسانتر از احداث يك بام كوچك 3*4 به نظر مى آمد و هيچ نوع حادثه اى هم در طول عمليات پيش نيامد با اين كه هر روز بيش از صد نفر از افراد غير حرفه اى مشغول كار مى شدند كه اصولا از شيوه هاى ايمنى مطلع نبودند، همه اين مسايل را از عنايات خاصه آن بزرگ ايثار گر صحنه كربلا مى دانيم از اين رو اين پل هم به نام نامى او ((پل عباسيه عليه السلام )) ناميده شده است و پرچم هاى منصوب به آن بزرگ هم بر فراز آن پل در اهتزاز و هر سال تجديد مى گردد. اين بود واقعه و خاطره اى كه از كرامت و عنايت و نام نامى آن بزرگ پرچمدار در خاطر داشتم . خدا ما و شما را از شفاعت و عنايت آن بزرگوار بهره مند سازد. آمين

238. دژبان گستاخ وارد حرم شد 
جناب مستطاب ، آقاى حاج صادق زنجانى كربلائى كتابفروش نقل كردند:
38. جوانى سرباز در كربلا بود كه از سربازى فرار كرده بود. او آمده بود درب صحن حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ايستاده بود، دژبانها درصدد برآمدند او را دستگير كنند، او به حرم حضرت مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام پناهنده شد. دژبانى كه سرباز را تعقيب مى كرد اتفاقا اسمش عباس بود. وى در پى سرباز فرارى به درون حرم مطهر رفت كه او را بگيرد، با اينكه رسم عرب اين است اگر كسى پناه به منزل بزرگى برد ديگر وى را تعقيب نمى كنند. دژبان همان شب خوابد ديد آقايى بالاى سر او آمده ، با نوك پايش به پهلوى وى زده و گفت : چرا حيا نمى كنى ؟ در نتيجه اين ضربه ، دچار پهلو درد شد و او را به بيمارستان بردند. دكترها شوراى پزشكى تشكيل دادند كه ببينند مرض اين شخص چه مى باشد. وقتى كه مرض را نفهميدند، علت را پرسيدند و او خود اين قصه را نقل كرد. پدر و مادرش او را از بيمارستان به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برده دخيل بستند و نذر كردند اگر خوب بشود از اين كار دست بكشد. الحمدالله شفا پيدا كرد و از شغل مزبور دست كشيد.
239. اباالفضل العباس عليه السلام قضاوت به حق مى كند 
جناب حجه الاسلام سلاله السادات آقاى سيد سجاد عبقاتى ، در مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام دو كرامت ارسال داشته اند كه ذيلا مى خوانيد:
39. شخصى از اهل سنت ، از يك شيعه مبلغى طلبكار بود و هر چه طلب خود را از وى مطالبه مى كرد، آن فرد شيعه بدهى خود را نمى پرداخت و حاشا مى كرد. آن دو با هم مشاجرات زيادى داشتند تا كار به اينجا كشيده شد كه مرد سنى گفت : بايد اين آقاى شيعه به درگاه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام رفته و دست به علم مبارك حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام بگذارد و بگويد كه من مقروض نيستم ، تا من از طلب خود صرفنظر كنم .
بدهكار حاضر شد به درگاه رفته و قسم ياد كند كه به فرد سنى بدهكار نيست ، و پيش خود مى انديشيد كه : من شيعه هستم ، و او سنى . بنابراين حضرت قضاوت را به سود من انجام خواهد داد! مرد سنى باز تكرار كرد كه اگر او دست به علم گذاشته بگويد من مقروض نيستم ، من هم از تعقيب وى خوددارى مى كنم .
همسر بدهكار به شوهرش گفت : خير، اين كار را نكن ، صلاح نيست ، ولى او نپذيرفت وبه زنش گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هيچ وقت شيعه را در مقابل سنى سرافكنده نخواهد ساخت . بالاخره مرد شيعه به درگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رفت و دست به علم مبارك گذاشت و بدروغ گفت : من به اين مرد سنى بدهكار نيستم و پولى از وى نگرفته ام از آنجا كه برگشت هنوز به صحن مبارك درگاه كنار حوض نرسيده بود، كه پسرش را صدا زد و دست خود را بر كتف وى گذاشت و آهسته به راه افتاد. بزودى معلوم شد كه مورد غضب حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام قرار گرفته ونابينا شده است .
اين است نتيجه قسم دروغ و نمونه اى از عدالت حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام .
240. سريعا به جهنم واصل شد 
جناب آقا مهدى در كتاب خود ((زندگانى حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام )) مى نويسد كه ، عموى ايشان جناب ابوالحسن ، مسئول مدرسه الواعظين لكنهو واقعه زير را نقل مى نمايد:
در سال 1977 م ارتش تركيه به عراق آمده بود يك پليس ارتش با آلات حرب مى خواست وارد حرم سيدالشهدا عليه السلام بشود. خدام مانع وى شدند و گفتند: بايد بدون آلات حرب داخل حرم بشويد.
فرد ارتشى اعتنا نكرد و چند لفظ زشت نيز بر زبان جارى ساخت . در اين اثنا، يك سيلى محكم به صورتش زده شد، به گونه اى كه صورتش در هم پيچيده شد و تفنگى كه داشت خودبخود تير انداخت و او را زخمى كرد. در نتيجه آن شخص به زمين افتاد و مردم او را از حرم بيرون آوردند. از او خون بسيارى رفت و سريعا به جهنم واصل شد. خدام حرم از اين واقعه بسيار متعجب شده و اهل علم و خرد حيران گرديدند. چه ، تاكنون چنين واقعه يا حادثه اى در حرم رخ نداده بود.
بعضى از خدام شب در عالم خواب بشارت يافتند، كه وقتى كه آن پليس ‍ داخل حرم مى شد، وقت و ساعت ديدار حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام از برادرش اباعبدالله الحسين عليه السلام بود، حضرت اين جرئت و جسارت را تحمل نكرده و بلافاصله در برابر بى احترامى وى به حضرت عكس العمل شديد نشان دادند.

 

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:49 | لینک  | 

213. قسم دروغ او را فلج مى كند 
جناب آقاى عبدالحسين جواهر كلام كه قبلا هم از او دو كرامت نقل كرديم از پدر بزرگوارش چنين نقل مى كند:
13. والد ما جد اين جانب از پدر گراميش (عبدالحسين ) نقل مى نمود كه مى گفت : دو نفر نزاع شخصى داشتند. پس از درگيرى ، قرار مى گذارند قسم بخورند و قسم را هم به نام نامى و اسم گرامى حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ياد كنند. هر دو قسم ياد مى كنند و شخصى دروغگو و مدعى به محض قسم خوردن دچار فلج مى شود. سپس هر چه به اطبا و دكترها مراجعه مى كند بهبودى حاصل نمى كند، تا سرانجام به آستان مقدس ‍ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رو مى آورد و متوسل به آن حضرت مى گردد.
214. صاحبان هميان كنار قبر من 
حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى ، از ثقه معتمد، حاج رضا خرمى كربلايى (كه از ملازمين منبر مرحوم حاج شيخ مهدى مازندرانى صاحب كتاب معالى السبطين بود) نقل مى كند كه گفت :
14. شخصى از مجاورين كربلا، پيوسته ملتجى و ملتمس به درگاه حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام و حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بود و از آن بزرگواران گشايشى در امر زندگى مى خواست . تا اينكه روزى در مسير راه ، چشمش به هميانى افتاد كه پر از پولهاى رايج آن زمان بود. به نظرش رسيد كه از سوى حضرت عنايتى به او شده و آنچه مى خواسته نصيب وى گرديده است . هميان را برداشت و راهى منزل شد.
اتفاقا پول اين هميان مال عده اى از زوار بود كه آن را نزد شخصى كه وى را امين مى دانستند گذاشته بودند. صاحبان پول نزد شخص امين رفتند و از وى پول را مطالبه كردند. آن شخص هر چه التماس كرد كه خبر ندارم ، كسى قبول نكرد. تنها راه چاره ، متوسل شدن به حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام بود. پس از توسل ، شب حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام بود. پس از توسل ، شب حضرت سيدالشهدا عليه السلام به خواب آن كسى مى آيد كه هميان را پيدا كرده بود و به وى مى فرمايد:
فردا اين افراد با اين نام و نشان براى زيارت كنار قبر من مى آيند، هميان را ببر و به آنها بده .
آن مرد على الصباح مى آيد و آنچه را كه در خواب از شكل و شمايل زائرين حضرت ديده بود، در بيدارى هم مى بيند، ولى نفس سركش مانع مى شود كه هميان را به آنها بدهد. مجددا شب ديگر باز خواب مى بيند كه حضرت سيدالشهدا عليه السلام به وى فرمود: فردا زوار صاحب هميان در نزد قبر فرزندم على اكبر عليه السلام هستند. هميان را به آنها بده . باز فردا شخصى مزبور به حرم حضرت سيدالشهدا عليه السلام مى رود و همان گونه كه امام حسين عليه السلام در خواب به وى فرموده بود مى بيند اشخاص مزبور كنار قبر مطهر حضرت على اكبر عليه السلام هستند. ليكن باز نفس سركش مانع مى شود كه هميان را به صاحبان آن پس بدهد.
شب سوم باز در عالم خواب مى بيند كه حضرت سيدالشهدا عليه السلام همراه حضرت اباالفضل العباس با يك هيبت و عظمت خاص حضور دارند و حضرت ابوالفضل عليه السلام در حاليكه آثار غضب بر چهره اش وجود داشته و حربه اى در دست دارد، با خشونت به او خطاب مى كند كه : فردا، صاحبان هميان در كنار قبر من مى آيند و هميان را به آنها مى دهى !
از خواب بيدار مى شود و فردا به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى آيد و هميان را به آنها مى دهد. و ضمنا حضرت به وى مى فرمايد كه من كار تو را اصلاح مى نمايم . بارى ، با وعده حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام حاجت آن شخص برآورده مى شود و كارش اصلاح مى شود.
215. بايد به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بيايى و قسم بخورى
حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد هادى مجتهدى سيستانى (مقيم نجف اشرف ، برادر مرجع عاليقدر شيعه آيه الله العظمى آقاى حاج سيد على حسينى سيستانى دام ظله الواراف ، از آقاى حاج شيخ هادى سيستانى (قائمى ) نقل كردند كه گفتند:
15. يكى از همسايگان ما مريض شده و زنش در منزل تنها بود. در غياب وى ، دزد قاليهاى منزل را برده بود. صاحب منزل برايش يقين حاصل مى شد كه دزد از پشت بام آمده است . وقتى به همسايه مى گويند كه شما دزد منزل ما هستيد، او انكار مى كند. طبق رسوم مى گويند: بايد به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بيايى و قسم بخورى . او هم مى گويد: بسيار خوب ، حاضرم قسم بخورم . به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى روند و متهم بدروغ قسم مى خورند كه دزدى نكرده است . پس از اينكه از حرم بيرون آمده و وارد منزلش مى شود، زبانش آويزان شده و با صورت به زمين مى خورد و سه روز در منزل به همان صورت سر مى كند تا اينكه مى ميرد. اين است سزاى كسى كه به دروغ به نام حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام قسم بخورد.
216. اسب سوارى در بيابان پيدا شد 
جناب آقاى حاج عباس جعفرزاده ، از اهالى تنگستان از توابع بوشهر نقل كرد:
16. عده اى از اهالى بندر بوشهر، با كشتى به طرف بمبئى هند حركت مى كنند و در برگشت از هند به طرف ايران ، شخصى در كشتى فوت مى كند. نزديكى ساحل يك آبادى وجود داشت . جنازه را مى برند كه در آن آبادى دفن كنند. در راه ، اهالى آن محل با شمشير و نيزه و اسلحه هاى مختلف به ايشان حمله كرده و مى گويند: ما نمى گذاريم جنازه خود را در اين محل دفن كنيد، زيرا شما كافريد.
اين جمعيت به طور دسته جمعى ، رو به طرف عراق بويژه كربلاى معلى كرده ، پس از عرض ارادت به محضر مبارك حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام عرض مى كنند.
يااباالفضل العباس عليه السلام ، آيا سزاوار است كه اين مرد كه از محبين شما اهل بيت عليهم السلام مى باشد، به دريا افكنده شود و ماهيهاى دريا او را بخورند؟
راوى نقل مى كند: پس از توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، ناگهان مشاهده كردند كه اسب سوارى در آن بيابان پيدا شد و در حاليكه در دستش سرنيزه اى بود به آن هندوها حمله كرد و آنان را متفرق كرد. سپس ‍ دستور داد كه جنازه خود را دفن كنيد، آنها ديگر برنخواهند گشت . جمعيت جنازه را دفن كردند و با خيال راحت به كشتى برگشتند.
217. بچه را زدى حضرت عباس عليه السلام به دستت بزند 
خطيب گرانقدر و دانشمند محترم حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاى حاج شيخ اشرف كاشانى دامت بركاته كه قبلا نيز از ايشان كراماتى نقل شده است ، يكى از مشاهدات خودشان را چنين بيان مى كنند:
17. ديگر از مشاهدات حقير درباره كرامات حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام باز مربوط به همان دوران 8 سالگى است . آن زمان من به مكتب مى رفتم و مقارن با دورانى بود كه پهلوى لعين دستور داده بود كه اول محرم ، مراسم سينه زنى و مجلس روضه خوانى موقوف باشد به طورى كه از طرف شهربانى به مدرسه ها دستور داده شده بود كه اگر شاگرد مدرسه اى در كوچه به ذكر نوحه خوانى ديده شود، پدرش را جلب كنند. اما بچه ها گوش ندادند و روز 9 محرم الحرام ، كه در كاشان روز عباس على است بچه ها شروع به نوحه خوانى كردند. يادم مى آيد اين بيت را مى خواندند:
عباس ، از كف بريز آب روان را
عباس ، بشنو فغان كودكان را
يكمرتبه سرو كله عباس خان پليس پيدا شد. او سر پاسبان بود و قد بلندى داشت كه همه مردم از او مى ترسيدند. با آمدن وى بچه ها فرار كردند. در اين ميان او يك بچه را گرفت و جلوى مادرش به صورت او سيلى زد. مادر بچه گفت : بچه را زدى ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به دستت بزند!
عباس خان همان شب براى گرفتن سارق مى رود. سارق مسلح بوده و به وى شليك مى كند. فشنگ به دست عباس خان مى خورد و آن را شديدا مجروح مى گرداند فردا مردم كاشان ديدند عباس يك دست ندارد!
218. دعاى هر دو مستجاب شد 
جناب حجه الاسلام آقاى شيخ محمد سمامى حائرى ، از مرحوم آيه الله حاج سيد محمد كاظم قزوينى (ره ) (متوفاى 13 جمادى الثانيه 1415 ه‍ ق ) صاحب تاليفات كثيره نقل كردند كه ايشان فرمودند:
18. يكى از خانهاى ايران با خانواده اش به زيارت عتبات مشرف گرديد. خان دختر زيبايى داشت كه در اين سفر همراه او بود. دختر به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشرف شد و يكى از خدمه خان شيفته جمال او گشت . خادم ، در كنار ضريح مطهر دستش را روى دست دختر گذاشت . دختر فورا رو به قبر حضرت كرده و عرض كرد: آيا سزاوار است در كنار ضريح شما اين چنين به من بى ادبى نمايند؟
يااباالفضل عليه السلام ، دستش را قطع كن !
پس از چند روز قرار شد كه خان حركت كند. خادم مزبور هم هرچه داشت فروخت و پنجاه ليره طلا را در كيسه اى قرار داد و همراه با قافله خان حركت كرد. در راه خان متوجه شد كه پولش را به سرقت برده اند (مبلغ پولى را كه همراه داشت ، يكصد ليره بود) قرار شد كه افراد قافله را تماما وارسى كنند. پس از وارسى ، كيسه كه پنجاه ليره در آن بود كشف شد به خان خبر دادند به نزد اين شخص كه همراه خان بود كشف شد. معلوم شد پنجاه ليره است . به خان خبر دادند. خان تصور كرد كه اين پول ، مال اوست . دستور داد پول را گرفتند، و دست وى را به عنوان سارق قطع كردند.
پس از مدتى پول ، در ميان اثاثيه خان پيدا گرديد و خان از اين بابت سخت ناراحت شد و در صدد عذر خواهى برآمد. خادم كه دستش قطع شده بود رضايت نداد. خان گفت هر چه بخواهى در قبال اين عمل به تو مى دهم . گفت : اگر مى خواهى راضى شوم ، بايد دخترت را به عقد من در آورى . خان قبول كرد و دختر را به عقد آن شخص درآورد. پس از عقد، دختر به او گفت : چرا تو در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر، دستت را روى دست من گذاشتى ؟ آن شخص گفت : زمانى كه دستم را روى دست تو گذاشتم از حضرت خواستم كه ترا به عقد من در آورد و حضرت خواسته من را اجابت كرد. دختر گفت : من هم از حضرت خواستم دستت را قطع كند و حضرت خواسته مرا نيز اجابت كرد!
219. گستاخ زير تريلى از كمر دو نيم شد 
جناب آقاى حاج ابوالحسن شريفى از كرج مرقوم داشته اند: حادثه اى چند سال قبل در تهران رخ داده است كه شرح آن را ذيلا مى خوانيد:
19. در تهران ميدان قزوين ، خيابان جمشيد (كه در آن زمان محل فساد بود) يك مغازه مشروب فروشى وجود داشت كه صاحب آن يك نفر ارمنى بود و آن مغازه پاتوق راننده هاى تريلى (تريلر) و بارى و غيره به شمار مى رفت . مرد ارمنى ، كه صاحب مغازه بود، روى ارادتى كه به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام داشت كه عكسى كه آن حضرت را سوار اسب نشان مى داد، بالاى سر خود نصب كرده بود و براى آن احترام خاصى قائل بود.
روزى سه نقر راننده تريلى وارد مغازه مى شوند و از فرد ارمنى مشروب مى خواهند. فروشنده سه ليوان شراب برايشان مى آورد. يكى از آنان يك ليوان ديگر درخواست مى كند و فروشنده ارمنى از دادن ليوان اضافه خوددارى مى ورزد. زيرا معتقد بود كه نبايد به هر راننده يك ليوان بيشتر مشروب داد، چون مستى به وجود آورده مشكلاتى فراهم خواهد كرد. فرد راننده اظهار مى دارد براى خودم نمى خواهم و وقتى ليوان شراب را مى گيرد (نعوذبالله ) به روى عكس مبارك حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى پاشد و اظهار مى كند كه : اين هم سهم ايشان !
شخصى ارمنى ، وقتى اين جسارت فجيع را از راننده بى دين مى بيند خيلى ناراحت شده ، آنان را از مغازه بيرون مى كند و مغازه را تعطيل اعلام مى نمايد. سپس از شدت ناراحتى درد داخل مغازه مشغول گريه مى شود. آن سه نفر بعد از خارج شدن از مغازه ، با يكديگر مشاجره مى كنند كه چرا اين عمل انجام شد. نهايتا دو نفر از آنان با هم تصميم مى گيرند كه وقتى با تريلى هايشان از شهر خارج شدند، در بيابان ، راننده اى را كه اين جسارت را كرده بكشند و جسدش را در بيابان بيندازند.
اين دو نفر از آن مرد خبيث جلوتر راه افتادند كه با هم تصميم لازم را بگيرند وقتى كه وارد خيابان قزوين شدند تا به طرف تريلى هاى خود بروند، نفر سوم كه همان فرد گستاخ باشد و از آنان عقب مانده بود وقتى خواست از جوى آب كنار خيابان بگذرد، پايش به جدول كنار خيابان برخورد كرد و با صورت به وسط خيابان افتاد. در همين حال يك تريلى آهن كش كه با بار آهن در حال عبور بود از روى اين شخص گذشت و او را از كمر به دو نيم ساخت . مردم جمع شدند و راننده تريلى هم توقف كرد.
پليس نيز سر رسيد و بزودى جمعيتى انبوه گرد آمدند. آن دو راننده ديگر، كه فاصله اى از آن جمعيت داشتند، وقتى متوجه اين حادثه شدند جلو آمدند و شرح ماجرا را به پليس گفتند و افزودند كه تصميم داشته اند به علت جسارتى كه وى به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام انجام داده بود در بيابان او را بكشند، و اظهار داشتند كه حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام زحمت آنها را كم كرد.
وقتى كه پليس اين مطلب را از آنان شنيد، براى روشن شدن قضيه ، همراه آن دو نفر و جمعى ديگر به خيابان جمشيد، كه محل شراب فروشى بود، رفتند. ديدند مغازه تعطيل است ، درب مغازه را زدند. صاحب مغازه كه همان ارمنى بود در را باز كرد. پليس و همراهان وارد شدند، ديدند مرد ارمنى مشغول گريه مى باشد. وقتى چشمش به راننده ها افتاد، از آن دو نفر پرسيد: آن مرد كافر چه شد؟ وقتى آنان گفتند كه وى به جزاى خود رسيده به جهنم وارد شده است ، مشاهده كردند كه ارمنى صاحب مغازه مشغول شكرگزارى به درگاه خداوند متعال شد و عكس حضرت را نشان داد كه هنوز خشك نشده بود. پليس هم صورت جلسه اى تهيه كرد و راننده ها را مرخص نمود و گفت : بقيه مسئوليت با خودم كه جوابگوى قانون خواهم بود. وقتى ماجرا را به اداره گزارش كرد، خود او مورد تشويق هم قرار گرفت و هيچ گونه مسئوليتى متوجهش نگرديد.
220. قسم دروغ خورد هلاك شد 
20. مرحوم آقا مير اسد بابائى ، كه يكى از علماى عامل و سادات بزرگوار و از مهاجرين فى سبيل الله انقلاب لنين ملعون بود، نقل مى كرد:
ما بين دو نفر مسلمان اهل قفقاز اختلافى رخ داد كه شكايت آن را به دادگاه دولت روسيه بردند. مدعى ، ضمن محاكمه گفت : متهم بايد هفت قدم به سمت قبله گام بردارد و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قسم بخورد كه ((سخنانش از روى صداقت و راستى است و حق با او مى باشد)) اگر چنين كند من رضايت مى دهم .
رئيس دادگاه مسلمان نبوده و قضيه را درست نمى فهمد، مى گويد: چون توافق دارند از طرف ما بلامانع است . مدعى عليه مراسم قسم را به جا مى آورد و در اثناى آن در قدم پنجم به زمين خورده و هلاك مى شود. با اين حادثه ، وضع دادگاه به هم مى خورد و دكتر رسمى آمده شخص مزبور را معاينه مى كند و برگ فوت وى را صادر مى كند. در پى اين امر، از سوى اولياى امور آگهى رسمى صادر مى شود كه بعد از اين ، در اين دادگاه محاكمه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ممنوع مى باشد!
221. يا اباالفضل العباس عليه السلام پرچم ترا مى برند 
21. سال 1320 شمسى بود و متفقين به مملكت ما ريخته بودند. با رفتن رضاشاه ملعون از كشور، دستگاه عزادارى پس از سالها ممنوعيت ، آزاد شده بود و در ميان عزاداران ، و دسته هاى سينه زنى كودكان هم برنامه هاى خاص خود را داشتند. يك روز، كودكى نابالغ جلوى دسته سينه زنى پرچمى سياه در دست داشته است ، پليسى ناقلا ممانعت كرده و آن پرچم را از او مى گيرد. او هم با چشم گريان فرياد مى زند: يا اباالفضل العباس ‍ عليه السلام ، پرچم ترا مى برند! پليس بدبخت مى گويد: به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام لازم نيست ، اما به متكاى من رويه لازم است ! كه در آن حال مورد غضب الهى قرار گرفته به زمين مى خورد و هلاك مى شود.
البته اين قضيه ظاهرا در شهر مياندوآب وقوع يافته بود، كه از آنجا به وسيله نامه به هر طرف و از جمله شهرستان خوى نوشته بودند و وعاظ و مداحان آن را بالاى منبر مى خواندند.
222. براى وصول طلب خود به قريه رفتم 
22. آقاى مهدى احمد، كه الان زنده در چارسوق مسجد ملاحسن مرحوم دكان عطارى دارد، نقل مى كرد:
در قريه دوزآغل ، از توابع شهر ماكو، دكاندار جوانى پانصد تومان آن روز به من بدهكار بود و در پرداخت آن تعلل مى كرد. من براى وصول طلب خود به قريه رفتم و متاسفانه وى منكر شد. به پدرش متوسل شدم ، آن هم سودى نبخشيد. پذيرفتم كه با اقساط دهگانه پرداخت كند، باز سودى نبخشيد. نهايتا قرار شد به حضرت عباس عليه السلام قسم بخورد و او بدروغ ، قسم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خورد كه طلبى به من ندارد.
من به شهر برگشتم و فرداى آن روز خبر به من دادند كه آن بدبخت دواى سمى ((د.د.ت )) را كه در دكان داشته خورده و مرده است !
223. بالاخره امر منجر به قسم خوردن گرديد 
23. در روزگار ما، زمانى بين دهات اختلاف مرزى ايجاد شده بود كه بر اثر آن ، به ادارت دولتى شكايت شده و مسئولين ادارى در محل حاضر شدند و بالاخره امر منجر به قسم خوردن افراد گرديد. قرار شد طبق معمول بلند كه قسم ياد كننده هفت قدم رو به قبله برداشته و به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام سوگند خورد، فرد براى اثبات ادعاى خود قسم ياد كند. مراسم قسم انجام گرفت و فرد قسم ياد كننده ، در قدم پنجم ناگهان افتاتد و مرد، كه اسم همان محل را الان هم ((ايت اولن ))، يعنى محل مردن سگ ، نام نهاده اند.
224. اگر چنانچه شما قبول داريد آبروى من برود و الا... 
مرحوم مبرور حاجى ميرباقر آقا صادقى كه حائز مرتبه اجتهاد بود نقل كرد:
24. دو خانواده بزرگ در كربلا با هم وصلت مى كنند، متاسفانه پس از اندك زمانى ميانشان اختلاف سليقه رخ داده ، دختر به خانواده پدرش بر مى گردد و هر چه ديگران وساطت مى كنند موثر نمى شود. پس از يك سال از اين قضيه ، وقفه نجف اشرف پيش مى آيد و تمام افراد خانواده دختر، به استثناى او به نجف اشرف مشرف مى شوند. داماد اين مطلب را دانسته به در خانه دختر مى آيد و به هر وسيله كه هست او را قانع نموده وارد خانه مى شود و با قسمتهاى دروغ ، به او وعده هاى كاذب داده و با وى آميزش ‍ مى كند. سپس بر مى گردد ولى به وعده هاى خود وفا ننموده و كسى نمى فرستد تا دختر را به خانه او بياورند.
دختر بيچاره حامله شده و آثار حمل در او نمايان مى گردد. كسان دختر وى را تعقيب و تهديد مى كنند و آن بيچاره ، قضيه را چنانكه بود نقل مى كند. ولى پسر انكار نموده بر اصرارش مى افزايد. برادران دختر قصد قتل او مى كنند و بيچاره به ناله وزارى اظهار مظلوميت كرده مى گويد دستم را به دامن او برسانيد تا من صدق گفتارم را به ثبوت برسانم ، باز كسان دختر به نزد پسر آمده اظهار مطلب مى كنند و پسر به عناد خود باقى مانده بالاخره مى گويند شما را با همديگر روبرو مى كنيم تا حقيقت امر كشف و روشن گردد برخيز پيش دختر، پسر قبول نمى كند و بزرگان هر دو طرف مجبورش ‍ كرده مى آورند و داخل خانه دختر مى كنند و در اين حال دختر آمده ، پس از اعتذار از حضار اول نصيحتش مى كند كه از خدا بترس و آبروى ما را مبر، باز قبول نمى كند يكدفعه با حالت فوق العاده ناراحتى از جاى خود بلند شده گريبان پسر را گرفته مى گويد برخيز من در حضور حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه الصلاه و السلام اثبات خواهم كرد، پسر خوددارى مى كند و طرفين اجبارش مى نمايند بالاخره به همان طريق كه دختر او را گريبانگير كرده كشان كشان به حالت زارى و تضرع و عصبانيت و ناراحتى تا به حرم مبارك برده و به محض ورود يك دست به ضريح مقدس و يك دست به يقه پسر فريادى كشيده در حالتى غير عادى مى گويد: آقا اگر چنانكه شما قبول داريد آبروى من برود والا حكم كن بين من مظلوم و اين ظالم . ناگهان ضريح مقدس به حركت آمد پسر بدبخت به مقدار چند متر به طرف بالا رفته و به زمين زده مى شود و مردم رو به فرار گذاشته بعد از مدتى خدمه و غيرذلك وارد شده مى بينند بدن آن بدبخت خورد شده و آثار استخوان پيدا نيست و رنگش سياه شده ، دختر را با نهايت عزت و احترام برمى گردانند و موقع خروج از درب حرم مطهر مى گويد: آقا خانه احسانت آباد و بدن نحس پسر را از حرم بيرون مى برند. ولوله اى در شهر ايجاد و تمامى مردم به حرم مبارك ريخته اجتماع عجيبى رخ داده به تمام روستاها و شهرستانها خبر مى رسد و چراغانى هاى خيلى مفصل كرده بالاى ماذنه ها بشارت ها داده اشعارى خوانده و كرامات و فضائلى نقل مى كنند و رو به سوى كربلا مى نهند و اين قضيه زمان استيلاى دولت تركيه بر عراق بوده ، كه بغداد مقر قدرت و حكومت ايشان بوده و خبر به آنجا مى رسد. بزرگان ايشان آمده پس از تحقيق به دولت متبوع خود خبر مى دهند و از آناطولى (نام شهرى است در تركيه ) دستور مى رسد كه تمام قواى نظامى ايشان لباس تازه پوشيده به كربلا آمده فوج فوج پى در پى با ادب و نظم مخصوص از درب ورودى آمده مقابل حرم مطهر شعارهاى مخصوص داده و از جمله اين اشعار را به زبان تركى مى خواندند:
بابان حيدر جنتده گوزلرى پاك ايشندى
سن لن تفاخر ايلر اوزآر كاداشلا رينه
الصلاه و السلام عليك يا مولاى يا اباالفضل العباس و رحمة الله و بركاته . (375)
225. اگر همان بازو را ببينى مى شناسى ؟ 
مرحوم مبرور حاجى شيخ هلال كشك سرايى كه از موثقين علما بوده ، نقل مى كند:
25. شيخى مجرد مقيم كربلا در وقفات به ميان قبيله اى مى رفته و امرار معاش مى كرد. روزى تصميم مى گيرد به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشرف شده درباره خانه مسكونى متوسل بشود. بدين منظور حركت نموده ، وارد حرم مبارك شده به ضريح مقدس نزديك مى شود. مى بيند زنى دستش را بلند كرده ، ضريح مبارك را گرفته و مشغول دعا و زيارت است . ولى آستين او پايين آمده و بازويش نمايان شده و خلخالى دارد. اين منظره جلب توجه او را نموده ، بى اختيار دستش را بر روى بازوى آن زن مى گذارد و به دست ديگر ضريح مبارك را گرفته عرض مى كند: خدايا، به حق اين بزرگوار، اين زن را نصيب من بكن . در اين حال زن متوجه شده به حال غضب نگاهى به شيخ كرده مى گويد: خدايا به حق اين بزرگوار، دست اين مرد را قطع كن !
شيخ ناگهان به خود آمده از عمل خود نادم و ناراحت مى شود و از غضب آن بزرگوار وحشت كرده به قصد پناهنده شدن به حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام برگشته و با حالت اضطراب و سرعت به سوى حرم آن بزرگوار رهسپار مى گردد. در وسط راه مى بيند يكى از دوستانش با يك نفر ديگر درگير است لكن اعتنا ننموده و مى گذرد و پس از چند قدم راه رفتن به خيال اينكه بعدا از من گله خواهد كرد برگشته ميانجى گرى مى كند. در اين اثنا خنجر يكى از ايشان به همان دستش فرود آمده ، خون جارى شده و مى افتد. مردم از اطراف جمع شده پليس مى آيد و او را به اداره نزد قاضى مى برند. لكن او پيش قاضى مى گويد من شكايتى ندارم ، زيرا مرا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام زده و قضيه را نقل مى كند. بالاخره وى را به بيمارستان حمل و بسترى مى كنند و پس از مدتها خارج مى شود.
پس از مدتى باز وقفه رسيده و به قرار سابق به ميان همان قبيله رهسپار مى شود. در آنجا طبق معمول سنوات سابق به چادر مضيف وارد مى شود. بعد از چند روزى به مهمانى دعوتش مى كنند و بعد از چند نفر از مهمان سوال مى كند: علت اين مهمانى ها چيست ؟ جواب مى دهند حقيقت امر اين است كه يكى از اهل قبيله عيالش سه طلاقه شده و محتاج به محلل است ، آن هم از اهل قبيله صلاح نمى باشد، ما اين خواهش را از شما داريم .
او قبول مى كند و وكالت مى گيرند و عقد جارى مى شود و خيمه اى برپا مى كنند و هر دو را وارد همان خيمه مى نمايند.
در خيمه ، زن متوجه مى شود كه شيخ يك دستش را نزديك نمى آورد، علتش را مى پرسد شيخ مى گويد حادثه اى بوده و هنوز بهبود كامل حاصل نشده و ضعيف است . زن قضيه را تعقيب كرده مى بيند همان دستى است كه نفرينش كرده است . مى گويد: اگر همان بازو را ببينى مى شناسى ؟ مى گويد شايد. زن بازويش را نشان مى دهد، شيخ مى بيند همان بازوت . يكديگر را مى شناسند و مى گويند: خداوند ما را به احترام آن بزرگوار به همديگر رسانيده است و نبايد از هم جدا بشوى . پس از چند روز اهل قبيله تقاضاى طلاق مى كنند ايشان ماجرا را نقل مى كنند و مى گويند: اگر شما ميل داريد مجددا با هم وصلت كنيد ما از يكديگر جدا مى شوم والا فلا. اهل قبيله هم انصاف كرده ، به ادامه وصلت ايشان راى موافق مى دهند.
پس از چندى روزى ، خبر مرگ پدر زن را كه در قبيله ديگرى بوده به آنان مى دهند و اينها با يكدسته از اهل اين قبيله به آنجا رفته و چند روزى در مجالس ترحيم آنان شركت مى كنند. موقع مراجعت ، برادران زن سهم الارث پدرى او را محاسبه نموده تحويلش مى دهند و شيخ با همان وجه در كربلا خانه اى مى خرد و متمول مى شود. چه خوش بود كه برآيد به يك كرشمه سه كار! به يك توسل ، دست شيخ قطع شد و همان زن نصيب او گرديد و بالاخره نيز صاحب خانه اى شد. السلام عليك يا مولاى يا اباالفضل و رحمة الله و بركاته .
(376)
226. دستى به سينه اش خورد و او را چند قدمى به عقب پرت كرد!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد عبدالله ميرى در بندى طى يادداشتى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نوشته اند:
26. نقل مى كنند يكى از استادان حوزه علميه هيچگاه به زيارت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نمى رفت . از او پرسيدند علت نرفتن شما به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چيست ؟ اين بدبخت ، با كمال بيشرمى جواب داد كه من از آن حضرت بيشتر درس خوانده ام ! پس از چندى شاگردان ، استاد را مجبور كردند به زيارت برود. زمانى كه استاد، به حالت اكراه از زيارت ، همراه جمعى وارد صحن مطهر شد، ناگهان دستى به سينه اش خورد و او را چند قدمى به عقب پرت كرد و بيهوش ساخت .
اطرافيان متوجه نشدند كه بر استاد چه گذشت . وقتى وى به هوش آمد سوال كردند ماجرا چه بود؟ او قضيه را آشكار ساخت و معرفتش زياد شد و فهميد كه اشتباه كرده است و بايد از روى شوق و تواضع به زيارت حضرت ابوالفضائل عليه السلام برود.
آرى (ان اكرمكم عندالله اتقاكم ) شخصيتى كه آنچنان در برابر امام خاضع باشد كه در سخت ترين شرايط زندگى مترنم به بيت زير شود، بايد هم در برابر او به خاطر خدا كرنش كرد:
و الله ان قطعتموا يمينى
انى احامى ابدا عن دينى
دستم جدا شد اگر از پيكرم
مشك به دندان به حرم مى برم
يا رب مدد كن اين فرس برانم
اين آب را به خيمه ها رسانم
ديگر چه غم در اين جهان نمانم
227. ابوالفضل ، مال خودش را گرفت ! 
حجه الاسلام جناب آقاى شيخ محمد رضا خورشيدى مازندرانى طى مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نوشته است :
27. مرحوم حاج كريم جعفرى ، فردى از اهالى شهرستان بابل بود كه شديدا متدين و عاشق اهل بيت عليهم السلام بود و هر ساله با شور زائد الوصفى در منزل خود مجالس حسينى برپا كرده اطعام مى نمود و با يادآورى سفر خود به كربلا، مخصوصا زيارت حرم و قبر دو طفلان حضرت مسلم عليهم السلام ، بى اختيار مانند ابر بهار اشك مى ريخت . بالاخره نيز به اين سعادت بزرگ نائل شد كه در روز عاشوراى سال 1368 شمسى پيش از فرا رسيدن ظهر عاشورا (حدود ساعت 10 صبح ) در مجلس عزاى حسينى عليه السلام به مولاى خويش بپيوندد. آرى ، پس از آنكه از اول صبح در يك مجلس روضه شركت كرد و پس از آن نيز در دستجات حسينى عرض ادب نمود، مجددا در مجلس روضه ديگرى حضور يافت و در آنجا، در حاليكه به منبر مولايش اباعبدالله عليه السلام تكيه داده بود، چشم از جهان فروبست (با اينكه تا لحظه قبل از مرگ هيچ مرضى نداشت و كاملا سالم بود) و به زيارت مولايش حسين و علمدار با وفاى وى ابوالفضل عليهماالسلام نائل شد.
از خود آن مرحوم شنيدم كه مى فرمود: روزى در حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام مشرف بودم ، ناگهان سروصداى زوار مرا متوجه خود كرد. دقت كردم ، ديدم زوار اطراف زائرى ايرانى را گرفته اند و او هم مانند اشخاص ‍ ديوانه در حاليكه دستهاى خود را بالا و پايين مى برد، مرتب مى گويد:
ابوالفضل مال خودش را گرفت ، ابوالفضل مال خودش را گرفت !
همه از كار وى تعجب كردند و زمانى كه علت اين امر را پرسيدند، بالاخره جواب داد: هنگام عزيمت من به سمت كربلاى معلى ، شخصى نزد من آمد و ظاهرا دو تومان (ترديد از حقير است ، مرحوم جعفرى مبلغ را يادآور شد) به من داد و گفت پس از من بالاى ضريح حضرت ابوالفضل عليه السلام بيانداز، يك تومان (يا نصف ديگر) را نيز براى خودت - مثلا به عنوان اجرت اين زحمت - بردار. اكنون كه مشرف شده بودم ، قطعه پارچه مخملى را كه به نيابت از او خريده بودم و نذرى بود، آوردم كه بالاى ضريح بياندازم ، اما هنگام زيارت شيطان مرا گول زد و با خود گفتم : ((حالا چه كسى متوجه مى شود كه تو پارچه نذرى آن بنده خدا را به حضرت ابوالفضل نداده اى ؟ او كجا از ايران متوجه اين عمل مى شود؟ بنابراين بهتر است قطعه مخمل نيز مال خودت باشد)) و لذا از انداختن مخمل بر روى ضريح حضرت منصرف شدم كه ناگهان پارچه مخمل نذرى كه در دستم بود (ظاهرا زير بغل ) مانند كبوترى به پرواز در آمد و مستقيم به طرف بالاى ضريح آقا رفت و روى ضريح قرار گرفت ....
228. تيرى مى آيد و او را سرنگون مى كند 
جناب مستطاب حجه الاسلام مرحوم حاج شيخ محمد تقى امينى اراكى انجدانى (ره ) دو كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده بودند كه مى خوانيد:
28. چهل سال قبل كه مردم مسلمان نوعا به طور قاچاق به عتبات عاليات مى رفتند، يك ماشين اتوبوس پر از مسافر، به طور قاچاقى ، عازم كربلا مى شود. در گردنه سر سرح ، كه در نزديكى صحنه كرمانشاه قرار دارد، ژاندارمى به نام نريمان جلوى ماشين را مى گيرد و دستور مى دهد كه راننده زوار را برگرداند. هر چه زوار به او التماس مى كنند كه بگذار ما به زيارت امامان شيعه در عراق برويم ، او اعتنايى نمى كند، تا اينكه زوار او را قسم مى دهند به حق حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام بگذار ما برويم . آن خبيث مى گويد: عباس كيست ؟ او هم مثل من يك چكمه پوشى بوده است (نعوذبالله ) به محض اينكه اين كلام زشت و كفرآميز از زبان ژاندارم مزبور بيرون مى آيد، تيرى مى آيد و او را سرنگون مى كند. معلوم نشد كه تير از كجا آمد و تيرانداز كه بود؟ پس از اين واقعه ، زوار به سمت كربلا حركت مى كنند و از آن پس آن گردنه به گردنه نريمان كش ‍ معروف مى شود. حقير اين قضيه را از زبان يكى از موثقين شنيدم .
229. كليد را روى ضريح حضرت اباالفضل عليه السلام بگذار
29. در جنگ بين المللى يكى از سركرده ها آمده بود كه خزانه و موزه حرم سيدالشهدا عليه السلام را به غارت ببرد. كليددار از دادن كليد به وى خوددارى مى كند، و او هم اصرار مى كند، كليددار ناگزير متوسل به امام حسين عليه السلام مى شود. شب در عالم خواب امام حسين عليه السلام را مى بيند كه به وى مى فرمايد: فردا كليد را ببر روى ضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بگذار!
وقتى فردا سركرده مزبور براى گرفتن كليد مى آيد، كليددار مى گويد: كليد را روى ضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قرار دارد، برو و بردار. آن خبيث براى برداشتن كليد با چكمه وارد حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى شود، كه ناگهان شمشير او را دو قطعه مى كند و جسد پليدش را در صحن مى افكند
(377)
230. يا اباالفضل العباس عليه السلام همه دكترها جوابم كرده اند!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد عبدالرسول موسوى (ابو اديب ) حفظه الله تعالى ، در تاريخ سوم ذيحجه الحرام سال 1418 ه‍ ق كرامتى را كه حدود بيست سال قبل از آن تاريخ در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام واقع شده بود، براى مولف كتاب چنين نقل كردند:
30. جوانى كه حدودا بيست سال از سنش مى گذشت و از هر دو پا معلول و فلج بود و او را با چرخ ويلچر به اينجا و آنجا مى بردند، وارد صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شد و با چرخش در كنار كفشدارى حرم حضرت توقف كرد. جوان در حاليكه تمامى مدارك پزشكى را در دست داشت (مداركى كه نشان مى داد دكترها همگى جوابش كرده و از معالجه وى اظهار عجز كرده بودند) به كفشداريها التماس مى كرد كه از درب رواق سمت قبله او را به حرم ببرند ولى خدام اعتنايى به حرفهايش ‍ نمى كردند. حتى برخى از زوار وساطت كردند كه خدام او را ببرند ولى كفشدارها نبردند. بالاخره شديدا احساساتى شد و در حاليكه مداركش را نشان مى داد، رو به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كرده و مى گفت : ((يا اباالفضل همه دكترهاى حاذق جوابم كرده اند، چه كنم ؟ جوابم كرده اند)) و مدارك را به طرف ضريح مطهر پرت كرد. سپس ، بدون اختيار، بلند شد كه بدود و خودش را هم از روى چرخ ويلچر پرت كرد، و ناگهان مردم متوجه شدند كه حضرت او را شفا داده و وى از عنايات حضرت شفا گرفته است . مردم تمام لباسهايش را پاره پاره كردند و تبركا با خود بردند.
دستهاى سبز
طرح دستى ، روى آب افتاده بود
عشق هم ، در التهاب افتاده بود
دست هاى سبز، بوى ياس داشت
رونق از گل ، از گلاب افتاده بود
تا به او، شايد رساند خويش را
آب هم در پيچ و تاب افتاده بود
با طلوع آفتاب صورتش
در دل شب ، اضطراب افتاده بود
خيمه ها، در زمهرير درد سوخت
ز آسمان ها، آفتاب افتاده بود
چشم هاى تب زده ، در انتظار
دست سقا، روى آب افتاده بود (378)
231. عجب مجلس توسلى برپا مى كنيد؟ 
جناب حجه الاسلام مروج و حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، آقاى حاج شى عبدالاوحد خورشيدى بخشايشى طى مكتوبى چنين نوشته اند:
31. جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على قاسمى غريبدوستى مى فرمود: در تاريخ 1338 هجرى شمسى بنده در ركاب حضرت آيه الله آقاى حاج شيخ هدايت الله غروى (ره ) به مناسبت برگزارى جلسه صلح بين يك نفر روحانى و مالك به گرمرود مسافرت نموديم . بعد از برگشت از روستاى جيران چند روز در غريبدوست منزل پدر غروى مانديم . علماى محترم روستاى غريبدوست به ديدن مرحوم حاج شيخ آمدند و حاج شيخ مرحوم از ايشان باز ديد نمودند. شبى از شبها، كه پدران طلاب آن روستا در محضر حاج شيخ حضور داشتند، شخصى به نام مشهدى اسماعيل كمالى به خدمت حاج شيخ آمد و به ايشان عرض كرد: ما در منزل روضه داريم . حاج شيخ مرحوم به بنده و حجه الاسلام و المسلمين فاضل دانشمند آقاى حاج شيخ عمران عليزاده فرمودند: خانه ايشان منبر برويد. ما عرض كرديم آقا جان تا به حال ما منبر نرفته ايم . فرمودند: اين مى شود منبر اول شما. وظيفه ما طبعا اطاعت از فرمايش حاج شيخ بود. و لذا براى روضه خواندن به منزل آقاى كمالى رفتيم . و در بين راه بنده به آقاى عليزاده گفتم : شما، بايد منبر برويد، زيرا من صلاحيت منبر ندارم . بعد از مذاكره ، ايشان قبول كردند. قرار شد من هم به ايشان اجمالا كمك كنم و البته منبر را ايشان تشريف ببرند. آقاى مشهدى اسماعيل گفت به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام توسل نماييد و آقاى عليزاده هم به حضرت ابوالفضل به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام توسل پيدا كردند. من هم چند قطعه شعر مى خواندم . چون اولين منبر ما بود خجالت مى كشيديم و وقت ذكر مصيبت چشممان را بسته بوديم . يكوقت متوجه شديم كه مردم مى خندند، عوض اينكه گريه بكنند! در خاتمه نيز چند قران (ريال ) اجرت توسل به ما دادند
با ناراحتى زياد نزد حاج شيخ مرحوم برگشتيم ، ولى حاج شيخ مرحوم ما را تشويق كردند و مرتبا مى گفتند: بارك الله پسرانم ! ولى از ناراحتى درونى ما خبر نداشتند. آن شب را صبح كرديم و فرداى آن روز ديديم كه صاحب منزل ، اول صبح ، وارد اطاق ما شده و مى گريد حاج شيخ علت گريه وى را پرسيد و وى توضيح داد كه ديشب در خواب ديده است آقا حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام در حال غضب به وى فرموده است : عجب مجلس توسلى برپا مى كنيد؟ سپس افزود: من از ترس به پاى آقا افتاده و به ايشان عرض كردم : آقا جان اشتباه شده است . تا زنده هستم هر سال يك گوسفند مى كشم و مجلس توسل برپا مى كنم ، مرا ببخشيد. فرمودند: برويد در مجالس توسل مواظب خودتان باشيد! وى گفت : وقتى از خواب بيدار شدم ديدم مثل آدم بيدار گريه مى كنم . آن بنده خدا تا زنده بود، هر ساله يك گوسفند مى كشت و براى حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام اطعام مى داد. و بعد از فرزندانش نيز همان برنامه را ادامه مى دهند. سپس مرحوم حاج شيخ به آن بنده خدا و حاضرين توصيه فرمودند كه ، هميشه مواظب باشيد محبت اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را براى خودتان جلب نماييد و اين نمى شود مگر اينكه انسان در مجالس سوگوارى ايشان مودب داخل شود و مودب خارج گردد و همواره متوجه اين باشد كه اين مجالس ، نظارى دارد.
مرحوم ملا حسينقلى تكمداشى نيز هميشه مى فرمود: اى مردم ، صاحب مجلس ، مولا حضور دارند. ايشان ، كه از بنى اعمام مرحوم آيه الله حاج ميرزا فتاح شهيدى بود، از اين روستا مسافرت مى كرد و در بيابان آب را بهانه قرار داده ، يك مساله به آن دهاتيها ياد مى داد به آنان مى گفت كه اگر تمايل داريد، در اين بيابان يك توسل به مولانا امام حسين عليه السلام پيدا كنيم . اگر آن باغبان يا زارع اظهار تمايل مى كرد، وى در آن بيابان توسلى مى جست . سپس عرض مى كرد: ((خدايا در اين بيابان به يك نفر يك مساله ياد دادم )) و سپس در بين منازل راه ، زمزمه مى كرد و مى گريست .
روحانى نبايد بيكار بنشيند، بلكه بايد هميشه در حال انجام ماموريت ابلاغ باشد براستى كه آن مرحوم ، و صفا نه اسما، روحانى بود.
232. جوان رشيدش به طور ناگهانى از دنيا رفت ! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين حامى و مروج مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، آقاى حاج سيد محمد على طبسى حائرى در تاريخ 21 ربيع الاول 1415 هجرى قمرى نقل كردند:
32. جد ما، حضرت آيه الله آقاى سيد محمد كاظم طبسى ، مى فرمودند:
در كربلا، خادم حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام زوار شش ‍ امامى كه قائل به مهدويت اسماعيل پسر امام صادق عليه السلام هستند و به شش امامى معروفند) داخل سرداب زيرزمين قبر حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام مى برد تا قبر آن حضرت را زيارت كنند. هر چه مردم او را نهى مى كردند كه اين كار را نكند، او گوشش بدهكار نبود (و در حقيقت ، حاضر نبود از ليره هايى كه بابت اين كار به او مى دادند بگذرد) آخر الامر جوان رشيدش به طور ناگهانى از دنيا رفت و داغش به دل وى ماند، و خودش نيز پس از چندى از دنيا رفت .
233. تصادف كرد و دست و پايش خرد شد! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محصل يزدى ، صاحب مجله معارف جعفرى ، در نقلى چنين فرمودند:
33. روزى چند نفر در مهريز يزد براى تقسيم ارث پدر پيش من آمدند. يكى از اين وارث كه زن بود به برادرها گفت : حضرت عباسى ، به همديگر خيانت نكنيد! يكى از برادرها زبان به گستاخى گشود با كمال بى شرمى گفت : اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قدرت داشت دست خودش را حفظ مى كرد! ديرى نگذشت كه اين فرد گستاخ تصادف كرد و دست و پايش خرد شد. در نتيجه به وضع فلاكت بارى افتاد و تمام زندگيش از بين رفت .
234. عمامه ام را روى ضريح انداختم 
جناب آقا ميرزا هادى در كتاب دعوه الاسلام حكايت نموده است :
34. در سنين سابقه ، سيد جليلى از اصفهان به زيارت عتبات عاليات مشرف شد و در كربلاى معلى قصه غريب و حكايت عجيبى نقل نمود كه به اختصار آن را نقل مى كنيم . گفتنى است كه سيد مزبور، بعد از وقوع قضيه و نقل آن براى ما، و ظهور علائم و نشانه هاى مختلف بر صدق آن ، شهادت ما را در ورقه اى به خط و مهر اين حقير و تصديق جناب آقا سيد عبدالحسين كليددار گرفت .
سيد مى گفت : مدتى متوسل به ضريح مقدس حسينى - على مشرفه السلام - شده ، در خواست تشرف به حضور مبارك آن حضرت يا به حضور مبارك ولى عصر ارواحنا الفدا مى نمودم ، تا آن كه در يك شب جمعه طاقتم طاق شد، آمدم و در پيش روى مبارك ، شالى را برداشته يكسر آن را به گردن و سر ديگرش را به ضريح بسته و تا نزديكيهاى صبح به گريه وزارى مشغول گشتم . نزديك صبح شد و مردم دوباره به حرم آمدند. سيد كه از اول شب به حضرت عرض كرده بود امشب بايد مراد مرا بدهيد، چون ديد وقت گذشت ، نوميدانه از جا بر جست و عمامه خود را از سر گرفت و بالاى ضريح مقدس پرتاب كرد و گفت : ((اين سيادت هم مال شما، الحال كه مرا نااميد كرديد من هم رفتم !)) و پشت به ضريح ، از حرم بيرون آمد! در ميان ايوان سيد بزرگوارى به او رسيد و فرمود: بيا برويم زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام . به مجرد استماع ، گويى همه ناراحتيها و اوقات تلخيهاى خويش را فراموش كرده ، بكلى مجذوب آن سيد بزرگوار گرديد با هم از كفشدارى مقابل باب قاضى الحاجات طرف قبله كه در يمين خارج است كفش خويش را گرفته پوشيدند و روانه حرم شدند. حين صحبت ، فرمودند: چه مطلبى داشتى ؟ عرض كردم : مى خواهم خدمت حضرت سيدالشهدا عليه السلام برسم . فرمودند: ممكن نيست . در اين وقت عرض كردم به خدمت حضرت صاحب الامر عجل الله تعالى فرجه الشريف برسم ، فرمودند: اين ممكن است . سپس بعضى مطالب را عرض ‍ كردم و جواب شنيد. نزديكيهاى بازار داماد، كه نزديك صحين است ، فرمودند: سرت برهنه است . عرض كردم : عمامه ام را بر روى ضريح انداختم . در آن حين ، به دكان بزازى يى رسيديم كه طرف يمين بازار بود، به صاحب دكان فرمودند: چند ذرع عمامه سبز به اين سيد بده ! يك توپ پارچه سبز فنطازى آورد و از آن پارچه عمامه اى به من داد، بر سر بستم . سپس به زيارت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام رفتيم و از در جلو مشرف به زيارت پيش رو شديم و نماز زيارت و بقيه اعمال را به جا آورديم .
فرمودند: دو مرتبه ، به حرم حضرت سيدالشهدا عليه السلام مشرف شويم . آمديم بازار و از همان كفشدارى داخل شديم . مشغول زيارت بوديم كه صداى اذان بلند شد. آمديم سمت بالا سر، فرمودند: آقا سيد ابوالحسن نماز مى خواند. برو با او نماز بخوان . من از گوشواره بالاى سر آمدم در صف اول يا دوم (ترديد از مولف است ) ايستادم ، لكن خود آن سرور در جلوى صف در كنار گوشواره ايستادند. و آقا سيد ابوالحسن نزديك به ايشان بود، گويى اوست كه امامت آقا سيد ابوالحسن اصفهانى را بر عهده دارد. مشغول نماز صبح شديم .
در بين نماز، آن جناب را مى ديدم كه نماز مى گذارند. در دل گفتم يعنى چه ، چرا به من فرمود با آقا سيد ابوالحسن نماز بخوان ولى خودش جلوى آقا سيد ابوالحسن ايستاده فرادى نماز مى خواند؟ در اين فكر بودم تا نماز تمام شد. گفتم بروم تحقيق كنم كه اين سيد بزرگوار كيست ؟ نظر كردم آن جناب را در جاى خود نديدم . سراسيمه اين و آن طرف نظر انداختم ايشان را نديدم . دور ضريح مقدس دويدم ، باز كسى را نديدم . گفتم بروم به كفشدارى بسپارم ، آمدم پرسيدم گفت : الان بيرون رفت ! گفتم : او را شناختى ؟ گفت : نه ، شخص غريبى بود. دويدم ، گفتم بروم نزد دكان بزازى ، از او بپرسم . آمدم بازار، ديدم همه دكاكين بسته است و هنوز هوا تاريك است . از اين دكان به آن دكان مى رفتم ، ديدم همه بسته اند و ابدا دكانى باز نيست ! همين قسم رفتم تا به صحن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رسيدم و باز برگشتم ، گفتم شايد باز بوده و من از آن گذشتم آمدم تا صحن سيدالشهدا عليه السلام ابدا اثرى از ايشان نديدم . پس فهميدم من به شرف حضور باهرالنور روح عوالم امكان رسيده و نفهميده ام !
بعد از دو سه روز، خدام عمامه سياه سيد را از روى ضريح پايين آوردند و من يك وصله از عمامه سبز سيد را گرفتم و مدتها آن را همراه تربت مبارك در تحت الحنك خود داشتم ، اينك چند روز است كه مفقود شده است .
(379)

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:43 | لینک  | 

198. براى شفاى فرزندم به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام متوسل شويد
2. مرحوم حاج غلام على ، معروف به بمبئى والا، از 40 سال قبل هر سال مجلس عزادارى حضرت سيدالشهدا عليه السلام را منعقد مى نمود و هميشه هم جمعيت بسيار زيادى در آن منزل جمع مى شدند. ضمنا از آنجا كه منزل وى در خيابان سلمان فارسى قرار داشت و در حوالى منزلش ‍ جمعى از زرتشتيها مى نشستند، برخى از آنها نيز در مجلس وى شركت مى كردند. مرحوم حجه الاسلام حاج ميرزا احمد هروى ، كه از روضه خوانهاى قديمى يزد بودند و منزلشان هم در همين محله قرار داشت ، روزى بر سر منبر گفتند: همين الان يك نفر زرتشى به درب منزل ما آمده و گفت مريضى دارد كه در حال موت است ، فورا به مجلس روضه خوانى برويد و براى شفاى فرزندم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شويد و شفاى اين مريض را به بركت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام از خداوند بگيريد.
اتفاقا آن روز بسيار عزادارى خوبى شد و خداوند آن مريض زرتشتى را شفا داد.
199. زن زرتشتى گفت : آقا مريضى دارم بياييد! 
3. يك سال ، مرحوم حجه الاسلام حاج شيخ حسين فقيه خراسانى (فرزند ارشد حضرت آيه الله حاج شيخ غلامرضا فقيه خراسانى ) در همين منزل منبر رفتند و گفتند: امروز، زمانى كه به اين مجلس مى آمدم ، يك نفر زن زرتشتى مرا ديد و گفت : آقا، مريضى دارم ، لطفا به منزل ما بياييد و يك روضه اباالفضل العباس عليه السلام برايمان بخوانيد. گفتم : خانم ، من فرصت ندارم و هم اكنون بايد براى منبر، به منزل حاج غلامعلى بروم . گفت : مانعى ندارد، الان كه به منزل حاج غلامعلى رفتيد، به حضرت توسل بجوييد و شفاى مريضم را بگيريد. گفتم : به چشم .
مرحوم فقيه خراسانى ، سپس طبق معمول به وعظ و خطابه مشغول شده و در پايان به باب الحوائج حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توسل جستند و شفاى مريض آن زرتشتى را از خداوند متعال درخواست كردند.
200. خانم زردشتى و نذر اباالفضل العباس عليه السلام
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ كاظم صديقى زنجانى ، در يكى از سخنرانيهاى خود كه در تاسوعاى سال 1419 ه‍ ق از تلويزيون پخش مى شد، وقتى كه مجرى برنامه از ايشان درخواست كرد كرامتى را از حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام براى شنوندگان محترم بيان كند، فرمودند:
4. چند سال قبل دهه عاشورا در مجلسى صحبت داشتم . روز تاسوعا صاحب و بانى مجلس كه پدر شهيد هم بود به من گفت : آقا، از كرامات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام صحبت كنيد و سپس افزود: روزى يك خانم زردشتى به منزل ما آمد، مقدارى قند و چاى آورد و گفت : اينها نذر حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام شدم و آن بزرگوار فرزندم را شفا داد.
نامه آقاى داود فخاريان ساوجى يكى از اراتمندان به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام به مولف
بسم الله الرحمن الرحيم
السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لاميرالمومنين و الحسن و الحسين صلى اللّه عليهم و سلم

پس از سلام و احترام به پيشگاه يگانه پرچمدار رشيد اسلام ، خدمت حضرت عالى نيز عرض ادب مى نمايم و اميدوارم كه ان شاء الله سلام گرم اين حقير را پذيرا باشيد. اين حقير به سادات بالاخص به خاندان بزرگوار سادات محترم ساوجى (حضرت والا مقام سبط احمدى ) ارادت خاصى داشته و انشاء الله تعالى خواهم داشت انگيزه نوشتن و ارسال اين نامه ، ارتباط با حضرت عالى و كسب فيض از محضرتان بوده و مسبب آن نيز آقا سيد محمد سبط احمدى سرور گرامى است . در يكى از روزهاى نيمه اول ماه شعبان ضمن گفتگو بين حقير و ايشان صحبت از مقام و منزلت مولا قمر بنى هاشم به ميان آمد. حقير سروده اى خواندم و مجلس را شور و حالى فرا گرفت . ايشان اشاره اى به كتاب مقدس ((چهره درخشان قمر بنى هاشم )) تاليف حضرت عالى كردند و افزودند: مطالب آن توسط عاشقى زحمتكش ‍ تاليف گرديده و ايشان با حضرت حاج سيد حسن سبط احمدى رابطه بسيار نزديك دارد، و كرامتى نيز از آقا قمر بنى هاشم در مورد عالم فقيد ميرزا احمد مجتهد ساوجى (يا سيد ميرزا عماد ساوجى ) مندرج و ثبت است نتيجتا آقا سيد محمد بذل محبت نمودند كه سيرى در پى اين كتاب و كرامات مربوط به حضرت مولا قمر بنى هاشم عليه السلام بنمايم و سپس ‍ در اسرع وقت اين سروده را به آدرسى كه مرقوم فرموده اند ارسال و تقديم حضور نمايم حقير نيز اطاعت امر كردم و شعرى را كه درباره علمدار با وفاى حضرت سيدالشهدا عليه السلام سروده ام ارسال حضور عالى نمودم يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام
به خدا عاشق و ديوانه و مستم عباس !
نو مپندار كه بيگانه پرستم عباس
عاشق روى تو از روز الستم عباس
دل غمين در پى ديدار تو، ديوانه صفت
بر در ميكده تا صبح نشستم عباس
بهر تسكين دلم از سر شب بود مرا
تا سحر، ساغر مى بر سر دستم عباس
توبه كردم كه به خوبان جهان دل ندهم
به هوايت ، به خدا توبه شكستم عباس
در ره عشق تو از هستى و از جان و دلم
رشته دوستى يكباره گسستم عباس
از ميان همه خوبان وفادار جهان
دل به خوبان دگر، جز تو نبستم عباس
من ((فاخر)) كه ز عشق رخت اى ماه تمام
به خدا عاشق و ديوانه و مستم عباس (369)
قسمت دوم : تاوان غرور و گستاخى 
قدرت نمايى قمر بنى هاشم عليه السلام و اقدام وى به تنبيه گستاخان و تاديب غافلان (شامل 40 قدرت نمايى )
عجز و لابه دانشمند گستاخ
در مورد علم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
گويند: در مجلسى سخن از فضل و عظمت علمى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به ميان آمد. يكى از علماى زاهد غير شيعه كه در آنجا حضور داشت ، به زهد و علم و آثار علمى خود مغرور شده خود را در رديف حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام يا عالمتر از او دانست . حاضران او را سرزنش كردند و مجلس ختم شد. بعد از چند روزى او را در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديدند كه ريسمانى به گردن خود بسته و سر ديگر ريسمان را به ضريح مطهر گره زده ، گريه مى كند و با عجز ولابه خود را سرزنش مى نمايد. ماجرا را از او پرسيدند، در پاسخ گفت : ((شب گذشته در عالم خواب ديدم مجلس با شكوهى از علما و برجستگان تشكيل شده است ، شخصى خبر داد كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به مجلس شما مى آيد. پس از لحظاتى نور تابان آن حضرت بر آن مجلس تابيد و با شكوه بينظيرى وارد مجلس شد. حضرت در صدر مجلس روى صندلى نشست و حاضران همه در برابرش خضوع نمودند. ترس و وحشت ، مرا به خاطر جسارتى كه كرده بودم فراگرفت . آن بزرگوار به همه افراد حاضر بانظر مهرانگيز نگريست و صحبت كرد. وقتى كه نوبت به من رسيد، فرمود: ((تو چه مى گويى ؟))
من از گفته ام اظهار پشيمانى كردم . فرمود: ((من در نزد پدرم و برادرانم حسن و حسين عليهم السلام درس آموخته ام و در دين خود و آنچه كه آموخته ام به مرحله يقين رسيده ام ، ولى تو در شك و ترديد به سر مى برى و در امامت امامان حق عليهم السلام شك دارى ، آيا چنين نيست ؟
و پس از بيان ديگر با دست مبارك ، ضربتى به دهانم زدند كه از خواب بيدار شدم . اكنون به جهل و گمراهى خود اعتراف مى كنم و به آستان مقدسش ‍ براى درخواست عفو و لطف آمده ام .
(370)
نظير اين ماجرا، قضيه زير است : در مجلسى ، يكى از افرادى كه ظاهرا اهل اطلاع به نظر مى رسيد مى گفت : سلمان از نظر علمى بر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برترى دارد، زيرا حضرت على عليه السلام در شانش ‍ فرموده :
سلمان بحر لاينزح
سلمان درياى بى پايان است .
(371)
شخص گوينده شبى در عالم خواب ديد در مجلس باشكوهى حضور دارد، كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در صدر آن مجلس نشسته و سلمان دست به سينه براى خدمتگزارى آن حضرت ايستاده است و به او مى گويد: ((اى مرد، چرا اشتباه مى كنى ، افتخار من اين است كه خدمتگزار فرزند على عليه السلام ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى باشم ))
مقايسه حضرت اباالفضل عليه السلام با سلمان
در مقام بحث ، روزى عالمى
كرد كارى را كه آن نادان كند
كرد سلمان با ابوفاضل قياس
سنگ با گوهر مگر ميزان كند
سنگ را در رتبه بالاتر شمرد
تا مگر نرخ گهر ارزان كند
گفت : السلمان منا اهل بيت
جسم او جان ، جان او جانان كند
رتبه او تا فلك بالا برد
پايه او بر سر كيوان كند
گفت زينگونه سخنها، بى قياس
تا اقامه پيش خود برهان كند
اى دريغا پيش ماه چارده
خواست ماهى را مه تابان كند
كرد ثابت ادعا را پيش خود
شب پر آرى به شب جولان كند
رفت و سر خوشحال بر بالين نهاد
خستگى را تا مگر جبران كند
آمد او را دخت پيغمبر به خواب
آنكه وصف حضرتش يزدان كند
خط بطلان بر قياس او كشيد
كرد كارى كو به گو، چوگان كند
گفت شرمت باد ازين قول و قياس
كس كجا در با خزف يكسان كند
نيستى گر شير، زين بيشه مرو
چون تويى چون پنجه با شيران كند
پيش داور چون كنى زين داورى
گر ترا اين حكم تر دامان كند
كيست سلمان پيش عباس على
پيش حق تا عرضه ايمان كند؟
گر بخواهد او به دست قدرتش
عالمى در قبضه امكان كند
بحر جودش چون بجوشد كاينات
بر سر خوان كرم مهمان كند
باب حاجات الى الله اوست اوست
عزم او هر مشكلى آسان كند
مى شود درهاى دوزخ بسته ، گر
او شفاعت از گنهكاران كند
كيست جز او چشمه خورشيد را
گر بخواهد چشمه حيوان كند
درد بى درمان اهل درد را
ذره اى خاك رهش درمان كند
نام سعدش مرده را جان مى دمد
ياد لعلش قطره را عمان كند
پيش مهتاب رخش در دل مگر
كس تواند يادى از كتان كند؟
حسن يوسف چيست ؟ در چاه زنخ
حسن او صد يوسف كنعان كند
فضل بودى بى پدر گر او نبود
زان ابوالفضلش پدر عنوان كند
گر بخواهد نازنين فرزند من
با نگاهى عالمى سلمان كند
بود سلمان گر چه از اصحاب سر
و اين نه آن سرى كه كس پنهان كند
گر چه بود او را مقامى ارجمند
آن مقامى كو همه اذعان كند
داشتى آن مايه كو با يك نظر
ريگ صحرا گوهر غلتان كند
ليك همسنگ ابو فاضل نبود
سنگ او را گر دو صد چندان كند
زان كشيد آرنگ (372) اين قصه به نظم
تا كه زيب دفتر و ديوان كند
و به راستى مطلب همين است كه به زبان همين شاعر جارى شده است :
دارد كه شاخه گل سرخ محمدى
انصاف ده كه خار مغيلان چه مى كند
شد هر كه بنده در سلمان اهل بيت
تاج و نگين و ملك سليمان چه مى كند
سلمان ولى كجا پسر فاطمه كجا
قطره بگو مقابل عمان چه مى كند
گر برده بر فلك نظر لطف بوتراب
ذره به پيش مهر درخشان چه مى كند
201. از ديدن اين صحنه هولناك عده اى از مردم بى هوش افتادند 
جناب آقاى حاج هاشم توتونكار زاهدى تبريزى (دامت توفيقاته ) طى مرقومه اى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام نوشته اند: در امتثال امر دانشمند محترم ، نويسنده توانا حجه الاسلام جناب حاج شيخ على ربانى ، كرامتى را كه حدود پنجاه سال پيش از ناحيه مقدس حضرت باب الحوائج عباس بن على عليهماالسلام رخ داده و توسط يكى از مولفين شهر تبريز براى اين جانب نقل شده به تحرير در مى آورم و به خدمت ايشان تقديم مى كنم تا چنان صلاح ديدند در كتاب پر ارج خويش كه راجع به كرامات آن حضرت است ، درج فرمايند. خداوند ايشان و جميع دانشمندان را كه از علم خود در راه ترويج دين مبين اسلام و معارف حقه جعفرى عليه السلام استفاده مى كنند و شب و روز از زحمات طاقت فرسا دريغ ندارند، موفق و مويد گرداند، انشاء الله .
ناقل داستان مزبور، يكى از بازاريان متدين و ثقه بازار تبريز به نام آقاى حاج حسين آقا نشورچى است ، كه به پاكى و اهل اللهى بودن معروف و با اينكه بازارى بود مردم او را جلو انداخته در نماز به وى اقتدا مى كردند. ايشان در يكى از مساجد تبريز شخصا امام جماعت بود و ضمنا به مداحى آل محمد نيز اشتغال داشت و اغلب مردم متدين تبريز كه عمر پنجاه و شصت ساله دارند ايشان را مى شناسند.
1. آقاى نشورچى كه مسافرتهاى مكررى به عتبات داشتند، حدود چهل سال پيش براى اين جانب نقل كردند كه روزى ، هنگام چاشت در حرم مبارك حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس مشغول زيارت بودم . ناگاه دو جوان عرب ، نزاع كنان ، وارد حرم شدند. يكى از اينها، در حال غضب ، چيزهايى مى گفت كه چون با زبان عربى آشنا نبودم مفهوم آن را نمى فهميديم . در همان حال دست برد و ضريح را گرفت من ديدم اين جوان سياه شده ، قدش طولانى گرديد، تا بالاتر از ضريح مقدس و سپس خم شد و به زمين خورد. از ديدن اين صحنه هولناك ، عده اى از مردم بيهوش ‍ افتادند، عده اى فرار كردند. وعده اى نيز مبهوت ماندند. تا اينكه مامورين حرم و خدام آمده آن جوان غضب شده را جابجا كردند. زمانى كه اين قضيه را از جناب نشورچى شنيدم ، برايم خيلى جالب و سودمند آمد و با اينكه به وقوع حادثه يقين داشتم ، چون موضوع در نظرم بسيار اهميت داشت ، با عرض معذرت از آقاى حاج حسين آقا سوال كردم كه آيا كس ديگرى هم از آشنايان آنجا بودند؟ ايشان فرمودند:
بلى ، خوشبختانه آقاى حاج حسين آقا سمسار هم در همان زمان در حرم مبارك شاهد ماجرا بودند. آقاى سمسار هم از تجار متدين تبريزند. بنده فرداى همان روز منزل حاج حسين آقاى سمسار رفتم تا ماجرا را از زبان ايشان نيز بشنوم . چون در را باز كردند، گفتند: متاسفانه ايشان دو سه سال است خانه را فروخته به تهران رفته اند، خلاصه ، در فكر ماجرا و آقاى سمسار بودم كه ناگهان ديدم ايشان از جلوى مغازه رد شد! فورى پايين پريدم و با كمال احترام ايشان را به مغازه آوردم و عرض كردم : قضيه اى راجع به وقوع معجزه در كربلا شنيده ام مى خواهم از زبان شما نيز مجددا آن را بشنوم . فرمودند: منچهل بار به زيارت عتبات عاليات رفته ام و در اين مدت معجزات مكررى مشاهده كرده ام . شما مختصرا عنوان ماجرا را بگوييد، اگر شاهد آن بوده ام ، عرض مى كنم . عرض كردم قضيه دو جوان عرب در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را...ايشان فورى شروع كرد قضيه را عين فرموده آقاى حاج حسين آقاى نشورچى برايم تعريف كرد و دست آخر فرمود: ضمنا از اهل تبريز، جناب آقاى حاج حسين آقاى نشورچى هم آنجا بودند، مى توانيد از ايشان هم سوال كنيد. گفتم : اتفاقا قضيه را نخست ايشان نقل كردند.
البته براى ما شيعيان كه به نعمت ولايت اين خانواده مفتخريم ، اين گونه قضايا عادى است ، ولى بايد توجه كنيم كه اگر براى دشمنان ما از اهل كفر، يك چنين قضيه اى رخ داده باشد كه يك هزارم آنها برايشان نفعى در برداشته باشد، ابدا از آن نگذشته و چنان آن را در بوق و كرنا مى كنند كه گوش عالم كر مى شود! پس ما نيز بايد حتى الامكان قضاياى ثابت شده را كتبا و شفاها به گوش آيندگان برسانيم .
202. حضرت هم با شما شوخى كردند 
آقاى غروى همچنين نقل كرد كه ، مرحوم آيه الله حاج شيخ مجتبى لنكرانى (ره ) مى فرمودند:
2. با عده اى از طلاب ، براى زيارت از نجف اشرف به كربلاى معلى رفتيم . قبل از اينكه به كربلا برسيم بعضى از رفقا گفتند: اول ، به زيارت حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام برويم . بعضيها گفتند: نه ، اول به زيارت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام خواهيم رفت . يكى از دوستان گفت : خير، به زيارت امام حسين عليه السلام مى روم و افزود: زيارت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام اهميتى ندارد، رفتيم ، رفتيم ، نرفتيم هم نرفتيم ، هيچ مهم نيست !
وى رفت وضو بگيرد تا همراه ما به زيارت امام حسين عليه السلام بيايد، در وضو خانه به بيت الخلاء افتاد و غرق در نجاست شد. دوستانش پس از آنكه او را در آوردند به وى گفتند: با اين قصد بدى كه داشتى ، توبه كن ! گفت : من با حضرت شوخى كردم ! يكى از آقايان در جوابش گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هم با تو شوخى كرد والا بيت الخلاء مقبره تو مى شد!
203. قسم دروغ و مجازاتش  
چنين نقل فرموده اند بعضى از اجلاى عصر و علماى معظم شهر، كه خبر داد مرا مشهدى حسين نظرى فرزند مرحوم حاج نظر على عطار، پسر عموى حاج رضاى نظرى مشهور، در ماه صفر 1392 هجرى قمرى كه يكى از ثقات مومنين شوشتر است نقل كرد:
3. تقريبا در سال 1255 ق خود در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام حاضر بودم ، كه ديدم يك نفر عرب را به علت سرقت برنج در نزد ضريح حضرت عباس عليه السلام حاضر كردند، تا او را قسم بدهند. با چشمان خود شاهد بودم كه وقتى مى خواست براى قسم خوردن لب به سخن باز كند، ناگاه صداى هولناكى به گوش مردم رسيد، به طورى كه همه متوحش گرديدند؟ ضريح مطهر حضرت ابوافضل العباس عليه السلام تكان خورد و آن شخص به ارتفاعى شايد بالاتر از ضريح ، به هوا بلند شد و سپس ‍ بر زمين خورد و سخت بى حال و بى حس گرديد.
شرطه ها او را بلند كردند و به او گفتند: چرا نزد حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام قسم دروغ مى خورى ؟ و او با آواز خيلى ضعيف گفت : ((شيطان غلبنى )) آنگاه در حاليكه بهيچوجه اختيار اعضاى خود را نداشت او را به اتاق متولى شرطه خانه بردند تا از او سولاتى كنند، او فوت شد و مردم سه شبانه روز جشن گرفتند.
(373)
204. مامور گستاخ دچار غضب اباالفضل عليه السلام مى شود
4. در زمان ناصرالدين شاه ، در تبريز، يكى از مامورين دولت از يك مغازه دار ماليات طلب مى كند. مغازه دار، امروز و فردا مى كند. مامور، يك روز صبح زود درب مغازه آمده و مى گويد: امروز تا ماليات را از تو نگيرم از اينجا نمى روم . مرد كاسب مى گويد تو را به حضرت ابوالفضل ، مرا معاف دار. مامور گستاخ مى گويد: اگر ابوالفضل قدرت دارد، شر مرا از تو كم كند!
كاسب آهى مى كشد و مى گويد: ياابوالفضل ، به دادم برس ! فورا اسب مامور سركشى مى كند و آن قدر بالا و پايين مى رود كه مامور را به زمين مى زند. بعد از آن نيز با دستهايش شروع به كوبيدن بر سينه مامور مى كند. او هم صداى سگ (عو عو) مى كند. وقتى مى آيند مى بينند فك بالاى وى پايين آمده و فك پاينش جلو رفته است و وضع بسيار زارى دارد. ديرى نگذشت كه با اين وضع اسفبار، به درك واصل شد.
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد كه شب را سحر كند!
205. سارق اعتراف به دزدى مى كند 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى ، از جناب آقاى حاج صادق خوشحالت نقل كردند كه شخصا كرامت زير را از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ديده اند:
5. روز در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عبور مى كردم ، ديدم عده اى از اعراب ، شخصى را كه متهم به سرقت يك گاو است ، به ايوان صحن مطهر حضرت عليه السلام آورده اند تا به اصطلاح قسم بدهند. يكى از خادمين حرم مطهر به فرد متهم گفت : اگر گاو را سرقت كرده اى پس ‍ بده و قسم به حضرت نخور، كه برايت خطر دارد!
گفتنى است كه جريان قسم خوردن در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ، تشريفات خاصى دارد. با ادامه انكار متهم از اعتراف به دزدى ، به او گفته شد كه سه قدم برو جلو و سپس باز گرد. شخص مزبور كه نصيحت خادم را گوش نكرده بود، تشريفات قسم خوردن را انجام داد و پس از آن در همان مكان مقدس نصف صورتش برگشت و بر زمين افتاد. با وقوع اين حادثه ، بستگانش به سرقت گاو توسط او اعتراف كردند و او را نيز براى توسل به حرم مطهر حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام برده و به ضريح مطهر بستند و مادرش متوسل حضرت عليه السلام شد. چندى بعد در اثر توجهات حضرت سيدالشهدا عليه السلام حال سارق خوب شد و از آن بزرگواران معذرت خواهى كرد و گفت : گاو را من دزديده بودم .
206. زنى از زمين به طرف هوا بلند شده و... 
مرحوم حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج جواد افضل هرندى فرمودند:
6. حدود بيش از سى سال قبل ، روزى در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول زيارت بودم ، كه ناگاه ديدم همهمه اى بلند شد. هرچه به اطراف نگاه كردم علت اين همهمه معلوم نشد. تا اينكه ديدم نزديك ضريح مطهر، زنى از زمين به طرف هوا بلند شده و در هوا معلق مانده است و متصل وق وق مى كند. كم كم بالا رفت تا به سقف گنبد رسيد و در فضا معلق شد، گاهى بالا مى رفت و گاهى تا نزديك ضريح مطهر پايين مى آمد. در اينجا بود كه از زائرين حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، فرياد تكبير و تسبيح همراه با گريه بلند شد. خدمه حرم چهار پايه بلندى را كه براى غبار روبى از آن استفاده مى كردند آوردند و زن را گرفته از حرم بيرون بردند. بعدها كه سر ماجرا را پرسيدم ، گفتند اين زن دوسه روزى بود كه در حرم مطهر دزدى مى كرد و ما او را پيدا نمى كرديم ، تا اينكه پيمانه صبر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام لبريز شد و چنانكه ديدى به او غضب كردند. وى را از حرم بيرون انداختند. سپس خبر از هلاكت آن زن دادند.
207. كليد مسجد را به معتمدين مسجد تحويل داد.
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى شيخ باقر حسينى زفره اى چنين اظهار داشتند:
7. در يكى از روستاهاى گرگان ، به نام مرزنكلاته ، مسجدى است كه به نام مبارك ابوالفضل العباس عليه السلام نام گذارى شده است . خادم آن مسجد، آقاى اخترى ، روزى بر اثر مشاجره لفظى كه بين او و يكى از اهالى قريه پيش ‍ آمده بود از خدمت مسجد استفا كرد و كليد مسجد را به معتمدين روستا تحويل داد. شب هنگام در خواب ديد كه سوار ماشين شده و از جاده هزار به سوى تهران در حركت است . نرسيده به امام زاده هاشم عليه السلام ، ماشين به سوى دره منحرف شد. در همان حين ، خادم مسجد با ديدن چنين صحنه اى به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام متوسل مى شود و ماشين سالم در ته دره قرار مى گيرد، بى آنكه كوچكترين لطمه اى به سرشنينان آن وارد آيد.
روز بعد ديديم كه آقاى اخترى ، خادم مسجد حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ، كه روز گذشته با عصبانيت كليد را تحويل داده بود، با چشم گريان و دل بريان و عرض معذرت به پيشگاه حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام آم ده است كليد را تحويل بگيرد و به خدمت صادقانه خود ادامه دهد! اينجا بود كه مردم با ديدن و شنيدن چنين كرامتى از حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام سخت تحت تاثير قرار گرفتند.
208. يا اباالفضل ، غلط كردم ! 
حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاى حاج شيخ اسدالله اسماعيليان (ره ) در تاريخ 24 صفرالخير 1415 ه‍ ق نقل كردند:
8. بنده به اتفاق شيخى ، از نجف اشرف به كربلاى معلى رفتيم . وسيله حركت ماشينهايى بود كه زوار را پس از زيارت به جاى اول برمى گرداندند. وقتى وارد كربلا شديم ، شيخ گفت من به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام مى روم ، و افزود: اما به زيارت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام وقت نمى رسد، شد شد، و نشد هم نشد، چون آن حضرت كه امام نيست .
زمانى كه وى از زيارت امام حسين عليه السلام فارغ شد و آمد تا سوار ماشين شود، ماشين از مسافرين پر شده و در حال حركت بود عده اى از مسافرين داخل ماشين سوار بودند عده اى هم بالاى ماشين مى نشستند. بارى ، شيخ دستى به نردبان زد كه سوار شود، اما ماشين نايستاد و حركت كرد و او نيز هر چه فرياد زد، سودى نبخشيد...
شيخ با مشاهده اين صحنه به طرف كربلا برگشت و گفت : ياابالفضل العباس ‍ عليه السلام ، غلط كردم ، اين دفعه ديگر از اين بى ادبيها نمى كنم ! اگر اين دفعه به كربلا آمدم حتما به پابوس شما خواهم آمد.
اينجا بود كه پس از لحظاتى ، ماشين توقف كرد و شيخ سوار آن گرديد.
209. شيخ اگر پشيمانى ، بلند شو! 
حجه الاسلام جناب آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى حفظه الله تعالى ، از قول يكى از دوستانش چنين نقل مى كند:
9. مرحوم والدم ، حاج حسين اسماعيلى ، كه فرد بسيار ثقه اى بوده ، بارها برايم نقل كرد كه ، در راه مسافرت به مشهد مقدس با يك شيخ پيرمرد از اهالى شيراز همسفر شدم . در ضمن راه به من گفت : تاكنون چند نوبت به كربلاى معلى رفته است . از او سوال كردم : آيادر طول اين مسافرتها، كرامتى از اين بزرگواران ديده اى ؟ گفت : بلى ، بعد از سفرهاى زيادى كه رفته بودم ، در يك نوبت عرض كردم : اى ابوالفضل العباس عليه السلام ، دلم مى خواهد در كربلا بميرم و همين جا به خاك روم . فورا مريض شدم و حالم رو به وخامت گذاشت ، تا شب جمعه پيش آمد. به رفقا گفتم : امشب مرا كنار قبر آقا ببريد و صبح بياييد، چنانچه مرده بودم دفنم كنيد و چنانچه زنده بودم با شما بر مى گردم . رفقا مرا كنار مرقد حضرت بردند. نيمه هاى شب بود كه از مردن در كربلا پشيمان شدم و هواى وطن در سرم افتاد. عرض كردم : آقا پشيمانم ، با شما بنى هاشم نمى شود يك شوخى كرد؟ من شوخى كردم و نمى خواهم اينجا بميرم . بيهوش شدم و در اثناى بيهوشى ديدم كه آقا از ضريح مبارك بيرون آمد و با جلوى پاى خود به بدنم اشاره كرد و فرمود: شيخ ، اگر پشيمانى بلند شو!
بيدار شدم و ديدم ديگر هيچ آثار كسالتى در من نيست .
210. دست اهانت كننده به علم آقا ابوالفضل العباس عليه السلام خشك مى شود.(374)
حجه الاسلام و السلمين جناب آقاى شيخ محمد رضا خورشيدى در تاريخ دوشنبه 28 شعبان المعظم 1418 برابر 8 / 10 / 1376 چند كرامت مرقوم داشته اند كه مى خوانيد:
السلام عليك يا مولاى يا اباالفضل العباس و رحمة الله و بر كاته اغثنى
محضر مبارك حضرت حجة السلام و المسلمين فانى ولايت اهل بيت عليهم السلام آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى (دام عزه )
10. در وسط شهر بابل - از شهرهاى مازندران - دو محله به نام هاى پير علم و نو علم مى باشد كه سبب نامگذارى اين دو محله ، داستان تلخى است كه در ارتباط با مسائل اقامه عزادارى حسينى عليه السلام و ممنوعيت آن از يك طرف و گستاخى و جسارت و حتى تخريب بعضى تكايا و مساجد در دوران رضاخان قلدر - پهلوى اول - از طرف ديگر، اتفاق افتاده است .
خوب است قبل از ذكر اصل كرامت ، توجه خوانندگان محترم را به مذكور سه نكته جلب كنيم :
نكته اول : رضاخان ، ماءمور حلقه به گوش استعمار انگليس ، در اوايل به قدرت رسيدن ، تا آنجا كه مى توانست تظاهر به ديندارى و طرفدارى از قوانين اسلامى مى نمود، مخصوصا برپايى مراسم عزادارى حسينى و شركت در دسته جات عاشورا با سروپاى گل ماليده ، كه هر كس فكر مى كرد اين آدم سرباز واقعى مكتب تشيع است .
اما همين كه اركان سلطنت او استقرار يافت ، آنچنان در برابر قوانين الهى و مظاهر تشيع طغيان كرد كه گويا ماءموريتى غير از براندازى شريعت مقدس ‍ اسلام ندارد. به عنوان نمونه : اعلام و اجراى كشف حجاب زنان ، ممنوع ساختن لباس مقدس روحانيت مخصوصا عمامه ، جلوگيرى از تشييع جنازه و مراسم ختم علما، و بالاتر از همه منع مجالس و دستجات عزادارى سالار شهيدان و انهدام و تخريب تكيه ها و مساجد. و عجيب اينكه همه اين جنايات به اسم دفاع از آزادى ! و مبارزه با خرافات ! انجام مى گرفت .
نكته دوم : چنانكه مى دانيم شهرهاى مختلف در بعضى از مراسم مذهبى كه مربوط به تعظيم شعائر است رسوم مخصوص به خود دارند، كه هر يك در جاى خود مورد امضاى ائمه عليهم السلام مى باشد. مثلا در عراق ، اهالى نجف در جلو دسته جات عزادارى مشعلهاى مخصوص ، كربلاييها كشتى نجات و شيعيان هند و پاكستان علمهاى مخصوص كه در قسمت بالاى آن مشك خشكيده اى آويزان است حمل مى كنند، و در شهر مقدس قم نيز علاوه بر علامات مرسوم در شهرهاى مختلف ايران ، علم كوچكترى به نام توغ در بين جمعيت عزادار مشاهده مى شود.
در شهر بابل هم ، پاى ديوار هر تكيه و حسينيه ، علم كوچك يك شاخه اى ((شبيه توغ كه در دستجات شهر قم حمل مى كنند)) نصب و ميخكوب شده است كه در تمام ايام سال و به طور دائمى به عنوان سمبل و نمونه اى از پرچم و لواى سپهدار كربلا قمر بنى هاشم عليه السلام از آن استفاده مى شود. مردم به اين علم احترام كرده ، مريضهاى خود را براى شفا گرفتن به آن دخيل مى بندند و حاجت مى گيرند.
نكته سوم : سبب نامگذارى محله نو علم بابل :
قبل از ممنوعيت عزادارى و تخريب تكايا توسط عوامل رضاخانى ، اين محله به نام قرا كلا، معروف بود. در اجراى سياسيت دين زدايى ، اراذل و اوباش حكومتى پهلوى اول ، تكيه اين محله را تخريب مى كنند ولى مردم علم و وسايل مربوط به عزادارى حسينى را به خانه اى در آن محله منتقل مى كنند، و چون با كمترين اطلاع از برگزارى مراسم روضه خوانى مورد تعقيب مامورين حكومت واقع مى شدند لذا خيلى مخفيانه براى عرض ‍ حاجت و اداى نذر و روضه خوانى به آن خانه مى آمدند. سالهايى به اين ترتيب سپرى گشت تا اينكه در اثر انتقام الهى نوكر بى اختيار اجنبى ، رضاى قلدر در شهريور 1320 ش از ايران گريخت و سرافكنده و رسوا راهى ديار غربت و تبعيدگاه دائمى خود شد.
با رفتن او، مردم عاشق اهل بيت و ايرانيان پاك سرشت از قيد و بند ستم رهايى يافتند و بلافاصله از همان سال مراسم عاشوراى حسينى را با شوقى زائد الوصف تجديد نمودند. از جمله ، مردم متدين شهر بابل ، و مردم محله قرا كلا، به احترام قمر بنى هاشم عليه السلام علم جديدى خريدارى كردند و با برنامه خاصى آن را به تكيه اى كه تجديد بنا شده بود حمل كرده ، در پاى ديوار آن نصب كردند. چنين بود كه از آن تاريخ به بعد، تعبير ((علم نو)) سر زبانها افتاد: اين علم نو است ، از علم نو حاجت بخواهيم ، به تماشاى علم نو برويم .
البته خوانندگان محترم توجه دارند كه به زبان محلى ، علم نو را نوعلم مى گويند، لذا محله اى را هم كه اين علم را در خود جاى داده است محله نوعلم و تكيه آن را تكيه نوعلم مى نامند.
بحمدالله امسال ((1376 شمسى )) تكيه مزبور توسط افراد خير و نيكوكار و عاشقان حسينى به صورت ساختمان بسيار مجلل و زيبا، تجديد بنا گرديد كه اميدواريم خداوند عشق حسينى را لحظه به لحظه در دل ما بيشتر بفرمايد.
خاك ما گل شود و گل شكفد از گل ما
لذت عشق حسينى نرود از دل ما
اكنون با توجه به سه مقدمه مذكور در فوق ، توجه خوانندگان را به اصل كرامت و علت نامگذارى پير علم جلب مى كنيم :
زمانى كه مزدور اجانب ، رضاخان قلدر، دستور ممنوعيت عزادارى را صادر كرد، بزودى مساجد و تكايا تعطيل شده ، به وضع اهانت بارى درآمد و در شهر بابل و روستاهاى اطراف آن وضع به گونه اى شد كه حتى بسيارى از مساجد و تكايا تخريب و منهدم گرديد.
گفتنى است چندى قبل از صدور دستور مزبور، در عربستان هم حرم مقدس ائمه معصوم بقيع عليهم السلام (چهار امام ) توسط حكومت وهابى آل سعود ((عليهم اللعنه )) تخريب و با خاك يكسان گرديد و فقط سنگهايى به عنوان علامت باقى ماند، و از طرفى در تركيه هم كنال آتاتورك ريشه هاى مذهب را قلع و قمع كرد و حتى اذان را اجبارا به زبان تركى تغيير داد.
211. من اين كار را نمى كنم 
11. در آن روزها، ظاهرا اوايل دهه 1310 شمسى ، عمال رضاخان در مسير اهانت و انهدام بسيارى از علمهاى جلوى تكايا و همچنين تخريب حسينيه ها، به تكيه اى رسيدند كه در اثر معجزه ، بعدها به پير علم مشهور گشت .
جريان از اين قرار بود كه عده اى قزاق و سرباز به همراه مامورى خبيث كه رذالت او زبانزد مردم شهر بابل بود، جلوى تكيه مى رسند. طبق مرسوم خودشان كه ابتدا علم را شكسته و خورد مى كردند، جمعيت مردم - حيران و پريشان - ديدند كه سربازى كلنگ را به دست گرفت و براى تخريب علم جلو رفت ولى بلافاصله به عقب برگشت . آن مامور كثيف گفت : چرا عقب آمدى ؟ چرا خراب نكردى ؟ سرباز جواب داد: به محض بلند كردن كلنگ لرزه بر اندام من افتاد و ترسيدم و من اين كار را نمى كنم .
مامور پليد گفت : اين حرفها چيست ؟ الان من خرابش مى كنم . كلنگ را برداشت ، جلو رفت و بى شرمانه آن را بلند كرد تا ضربه اى كارى بر علم فرود آورد، كه ناگاه در ميان نگاه حيرت زده و ترسناك مردم و سربازان ، دستش به همراه كلنگ ، قبل از رسيدن به علم در هوا معلق مانده خشك شد و فلج گرديد، صورتش هم سياه شد! با مشاهده اين صحنه شگفت ، جمعيت تماشاچى و سربازان از ترس غضب قمر بنى هاشم عليه السلام پا به فرار گذاشتند و كلنگ از دست نحس اين مامور به زمين افتاد. حال ، با دستى فلج و خشك زده و صورتى سياه ، در حاليكه نه او و نه احدى از عالميان جرئت سوء قصد به آن علم را ندارند آرام آرام به طرف محل كار خود يعنى شهربانى حركت كرد.
به طور طبيعى ، قبل از رسيدن مامور پليد به شهربانى خبر ظهور معجزه و انتقام قمر بنى هاشم به گوش همكاران او و رئيس شهربانى رسيده بود، لذا پس از اينكه اين مامور نگون بخت به شهربانى رسيد و خواست از پله ها بالا برود، ناگهان رئيس شهربانى آمد و مدال خدمت و سردوشى را از لباس او كند و گفت : وارد شهربانى نشو كه ما از انتقام حضرت ابوالفضل عليه السلام مى ترسيم ! و او را به شهربانى راه نداده اخراج كردند. نقل مى شود حتى زن و بچه اين ملعون هم او را ديگر به خانه راه ندادند.
بعدها اين بدبخت با همان دست خشكيده در كوچه و خيابان گدايى مى كرد و مردم هنگام عبور از كنار او، عوض كمك به صورتش آب دهان مى انداختند و بر او لعن و نفرين مى كردند. چند سالى به اين وضع نكبت بار زيست تا جان به آتش جهنم برد. از آن تاريخ به بعد، چون اين علم تنها علمى بود كه در شهر بابل اين طور اعجاز علنى از آن به وقوع پيوست ، به عنوان رمز پيروزى علمدار كربلا تا روز قيامت و سمبل صدق وعده خداوند در حفظ شعائر حسينى به ((پير علم )) نام گذارى شد و نيز محله اى كه شرافت جاى داشتن اين علم معجزنشان را دارد به محله پير علم موسوم گشت .
از آن تاريخ تاكنون كه حدود هفتاد سال مى گذرد، اين علم به همان صورت باقدى برافراشته در جلوى تكيه امام حسين عليه السلام ، نقطه اميد درماندگان و چشمه فيض براى حاجتمندان و شفاى مريضان و...است غير از نذورات بسيار كه در تمامى ايام سال براى آن علم مبارك صورت مى گيرد، مردم غيرتمند و عاشقان حسينى به نشانه وفاى به نذر و رسيدن به حاجت ، در عصر روز ششم محرم يعنى شب هفتم محرم ((كه در مازندران هفتم محرم متعلق به قمر بنى هاشم عليه السلام هست )) صدها راس ‍ گوسفند در پاى اين علم قربانى مى كنند.
همچنين عشق و ارادت دستجات عزادارى محرم و بيست و يكم ماه رمضان به اين تكيه و علم ، ديدنى و غير قابل وصف است ، چندانكه گويى مردم و هيئتها مراسم عزادارى خود را بدون رفتن به پير علم و عرض ادب به آن علم نظر يافته ، كامل و تمام نمى دانند، زيرا مى دانند و مى گويند: تا علم عزادارى برپاست عنايت علمدار كربلا باماست .
212. به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام از شما شكايت كرده ام .
جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ رضا يادگارى مرندى ، طى نامه اى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين مى نويسد:
12. در سال 64 شمسى ، براى انجام وظيفه شرعى ، به دهى از ومه دهبيد آباده رفته بودم . حكايت زير را شخصا از يك رئيس پاسگاه به نام آقاى شيبانى ، كه هم اكنون در آن آبادى زندگى مى كند و شخص ظاهر الصلاحى است ، شنيدم . ايشان گفتند:
بنده به عنوان رئيس پاسگاه به محلى نزديك آباده اعزام شدم . البته پاسگاه مقدارى از قريه فاصله داشت . در كنار پاسگاه ، كافه اى بود كه آقايى به نام مشهدى محمود سرپرستى و مالكيت آن را داشت ، صاحب كافه يك روز پيش من آمد و گفت : آقاى رئيس پاسگاه ، قبل از شما رئيس پاسگاه فلان آقا و معاونش فلان آقا بودند. اين رئيس و معاون ، با ارباب ده به نام روح الله خان از رفقاى صميمى يكديگر به شمار مى رفتند. روح الله خان در اين ده حاكم بسيار قوى و بيرحمى بود و هرچه مى خواست مى كرد، رئيس و معاون هم از او حمايت مى كردند. حتى وقتى از پاسگاه نامه مى رسيد كه از ده سرباز بفرستيد، اين كار به روح الله خان محول مى شد، و او نيز هر كس را كه صلاح مى ديد به جاى ديگران مى فرستاد. از قضا زنى در اين ده زندگى مى كرد كه شوهرش فوت كرده و از وى يك بچه يتيم براى او باقى مانده بود. خدا مى داند با چه رنج و مشقتى اين بچه را بزرگ كرده بود. ضمنا هنوز وقت سربازيش نرسيده بود. بارى ، روح الله خان نوكرش را مى فرستد و مى گويد به زن بيچاره بگويند كه پسرش بايد به جاى كس ديگر سربازى برود. زن بيچاره از ترس مجبور مى شود پسرش را به جاى كس ديگر به سربازى بفرستد. پسر هم دو سال مجبورا خدمت سربازى را انجام مى دهد و بعد از اتمام دو سال به ده بر مى گردد. پس از بازگشت پسر، روح الله خان نوكرش را به خانه آن پسر مى فرستد و به وى پيغام مى دهد بيايد در باغ روح الله خان مشغول كار شود. پسر در جواب مى گويد: من دو سال است خدمت كرده ام و خيلى خسته هستم . بعد از رفع خستگى خواهم آمد. نوكر مى آيد و به دروغ به خان مى گويد كه پسر زن گفت : روح الله خان غلط كرده به من گفته بيايم كار كنم ، من ديگر كار نمى كنم ! روح الله كه اين حرف را از نوكرش مى شنود، سخت عصبانى مى شود و به طرف پاسگاه حركت مى كند.
اينجاى قضيه را، من خودم كه صاحب كافه مى باشم شخصا ناظر جريان بودم خان با حالت عصبانى وارد پاسگاه شد و با حالت عصبى گفت : آقاى رئيس پاسگاه و معاون ، بنده براى شما اين همه خدمت مى كنم براى اين نيست كه از شما خوف و واهمه اى دارم . اگر شما در اين پاسگاه مسلح هستيد، من هم در اين ده 60 نفر مسلح دارم . اين همه خدمات من به شما براى اين است كه يك بچه يتيم در ده به من نگويد روح الله خان غلط كرده است ! رئيس و معاون يكصدا گفتند: كى به شما فحش داده است ؟ گفت : فلان بچه يتيم . مامور فرستادند پسر را به پاسگاه بياورد. بعد از ورود پسر بيچاره به پاسگاه وى را خواباندند و به جان او افتادند، تا آنجا كه پسر به حالت مرگ روى زمين افتاد. با مشاهده اين صحنه ، رئيس و معاون و روح الله خان دستپاچه شدند و كسى را به شيراز فرستادند كه از پزشك قانونى يك دكتر را به ده بياورد. پزشك را نيز تهديد كردند كه براى پسر پرونده اى تشكيل دهد و بنويسد كه اين شخص در اثر سكته مغزى از دنيا رفته است . همين كار را هم كردند و سپس جنازه را برداشته ، به ده بردند و دفن كردند. قضيه به ظاهر تمام شده بود.
مشهدى محمود، صاحب كافه مى گويد: يك روز در كافه نشسته بودم ، ديدم زن بيچاره به كافه آمد و گفت : آقاى مشهدى محمود، شنيدم روح الله خان الان در پاسگاه است ، شما بيا با من به پاسگاه برويم . من گفتم : خانم ، شما مى دانيد كه اين شخص ظالم است و ممكن است كافه مرا خراب كند. آن زن به من اطمينان داد و گفت : نترس ، با تو كارى ندارند. بنده به اتفاق زن وارد پاسگاه شدم . ديدم روح الله خان و رئيس و معاونش در پاسگاه هستند. زن جلو آمد و گفت : آقاى رئيس و روح الله خان و نوكرش ، خوب به حرف من گوش كنيد: پسرم را روح الله خان ، به جاى كس ديگر، دو سال از من دور كرد و به سربازى فرستاد. بعد از آن هم كه آمد، روح الله خان نوكرش را فرستاد تا پسرم برود نزد او كار كند. پسرم گفت : خسته هستم ، پس از ده الى پانزده روز نزد خان خواهم آمد. نوكر آمد و به دروغ به روح الله خان گفت : پسرم گفته روح الله خان غلط كرده است . رئيس و معاون هم پسرم را دستگير كرده و به دست اين ظالم سپردند و روح الله خان نيز پسرم را كشت . آنگاه به وسيله آن دكتر براى پسرم پرونده دروغين تشكيل داديد و خون پسرم در اين بين لگدمال شد. به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام از شما شكايت كرده ام و شش ماه فرصت داده ام تا انتقام پسرم را از شما پنج نفر بگيرد. در غير اينصورت مى روم به ده چناران ، كه مردمش ‍ بهايى هستند، و از دين اسلام خارج مى شوم !
مشهدى محمود مى گويد: چند روز از اين قضيه نگذاشت كه نوكر روح الله خان ، كه نامه اى به ده آباده مى برد، در وسط راه گويا چاهى بوده حدود 40 متر و درش باز شده بوده است ، نوكر پا مى گذارد روى چاه و ناگهان با سر مى رود داخل چاه و سپس جنازه اش را بيرون مى آورند. چند روز بعد خبر رسيد روح الله شديدا مريض شده ، وى را به آباده برده اند، سپس شنيديم از آنجا به اصفهان اعزام شده و بالاخره گفتند كه روح الله خان در اثر سكته مغزى فوت كرده است . هنگامى هم كه جنازه وى را در تابوت قرار دادند، موقع ميخ زدن يك ميخ درست به مغز روح الله خان فرو رفته بود. همچنين بعد از مدتى ، به پاسگاه خبر رسيد كه سارقين به فلان محله حمله برده و گله را به سرقت برده اند. رئيس و معاون پاسگاه ديدند سربازهاى پاسگاه به ماموريت رفته اند و ناچار خودشان به اين ماموريت رفتند، در راه سارقين هنگامى كه ديدند دو نفر براى دفاع مى آيند، برمى گردند و تيراندازى مى كنند و رئيس و معاون هر دو تيرى در مغزشان مى خورد و بدنشان هم تكه تكه مى شود.
بعد از همه اين جريانات ، يك روز ديدم دكترى وارد كافه شد و با حالت اضطراب خاصى به من گفت : مشهدى محمود، آيا شما در جريان آن زن در پاسگاه بوديد كه از همه به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شكايت كرد؟ گفتم : بله . گفت : تو را به خدا بيا با هم به خانه آن زن در ده برويم . چون الان نوبت من است كه حضرت انتقام كشد. بنده در قتل پسر پيرزن دست نداشتم ولى در از بين رفتن خون با ديگران شريك جرم هستم ، آن هم به خاطر تهديد بود. مشهدى محمود مى گويد با هم به خانه پيرزن رفتيم . دكتر خيلى به پيرزن التماس كرد تا دل او را به دست آورد. در نتيجه پيرزن دست به آسمان بلند كرد و عرض كرد: آقا، باب الحوائج ، از كمك و عنايت شما شاكرم ، من از جرم اين دكتر درگذشتم شما نيز عفو فرماييد.

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:42 | لینک  | 

184. يك دست آمد جلو ماشين و ماشين را در جا نگهداشت ! 
حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد محمد سيد عبداللهى ، از روحانيون حوزه علميه قم ، طى نامه اى در تاريخ 16/8/75 مرقوم داشته اند:
5. حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى زيد توفيقه
سلام عليكم - با آرزوى موفقيت و دعاى خير براى حضرت عالى در راه نشر معارف ، فضائل و كرامات بزرگان دين ، اين جانب سالهاست كه شما را از طريق كتابهاى پر ارزش و خواندنى كه نوشته ايد شناخته و ارادت پيدا كرده ام . اخيرا كتاب با ارزش ديگر شما (چهره درخشان قمر بنى هاشم عليه السلام ) را در كتابفروشى توحيد ديده و ابتياع نمودم و مقدارى از آن را در منزل خواندم . با مطالعه كراماتى كه از حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام نسبت به افراد مختلف نقل كرده ايد، داستان زير به يادم آمدم . به نظرم آمد آن را مرقوم و ارسال دارم تا اگر صلاح دانستيد در جلد دوم همان كتاب بياوريد، و آن از اين قرار است :
سال گذشته در شب ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام در سالن اجتماعات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم جشنى برگزار بود و جناب حجه الاسلام آقاى واعظى ، سرپرست اعزام مبلغ ، درباره شخصيت آن بزرگوار سخنرانى مى كرد، در ضمن سخنانش ‍ گفت : در يكى از سالها دهه عاشورا براى تبليغ به اهواز رفته بودم . بعد از ظهر عاشورا به منزل مرحوم آيه الله بهبهانى رفتم . در آنجا يك نفر خدمت آقا آمد و گفت : من مى خواهم مسلمان بشوم . آقا از او پرسيد: دين تو چيست و چرا مى خواهى مسلمان بشوى ؟ گفت : دين من مسيحى ، و شغلم راننده تريلى است . امروز صبح از خرمشهر تير آهن بار زده بودم و عازم تهران بودم . به اهواز كه رسيدم ، ديدم جمعيت زيادى سياه پوشيده اند و به سرو سينه مى زنند. و عده اى هم در دستهايشان كاسه هاى آب بود و مى گفتند: يا عباس ، يا سقا، يا اباالفضل العباس عليه السلام ! چون خيابانها مملو از جمعيت بود، ماشين را كنار خيابان پارك كردم و مدتى به تماشاى آن صحنه ها پرداختم ، تا اينكه خيابان مقدارى خلوت شد و من مجددا حركت كردم . در راه همين طور به سرعت مى رفتم تا به يك سرازيرى رسيدم ، خواستم سرعت ماشين را كم كنم ، پا را روى ترمز گذاشتم ، ولى هر چه فشار دادم فايده نكرد. با خود گفتم : اگر از سمت روبرو ماشين بيايد و من با او تصادف كنم ، چكار بايد بكنم ؟
در اين حال شروع كردم به حضرت مسيح و مادرش مريم عليهماالسلام التماس كردن ، ديدم فايده ندارد. يكدفعه يادم افتاد مردم در اهواز يا عباس ، يا سقا يا اباالفضل العباس عليه السلام مى گفتند. گفتم : يا عباس ، ياسقا، ياابوالفضل مسلمانها، خودت بدادم برس ! در همين حال ناگهان ديدم يك دست آمد جلو ماشين و ماشين را در جا نگهداشت ! من ماشين را در كنار جاده پارك كردم و اينك آمده ام خدمت شما تا مسلمان بشوم .
185. عنايت به كودك مسيحى 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ حسين اثنى عشرى ، مروج و حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام طى نامه اى از تهران ، عاصمه تشيع ، نوشته اند:
6. صبح روز هشتم محرم الحرام سال 1415 ه‍ بعد از خواندن روضه در منزلى كه در خيابان دولت تهران بود (منزل جناب آقاى ميلانى ، هنگامى كه به طرف ابتداى خيابان مى رفتم آقا و خانم جوانى گريه كنان نزد من آمدند و از من خواستند كه براى خواندن روضه به مجلسى كه روز نهم (تاسوعا) دارند. بروم آنان گفتند كه ما جزو اقليتهاى دينى هستيم و از گروه ارامنه مى باشيم .
از ايشان سوال كردم كه شما به چه علت تصميم به برگزارى چنين مجلسى گرفته ايد؟ گفتند: ما پسرى داريم كه پنج سال دارد. مدتى بود كه وى مبتلا به بيمارى خونى شده بود. معالجات فراوانى براى او انجام شد ولى نتيجه اى نگرفتيم . چندى پيش اطبا به ما گفتند كه اين مرض خوب شدنى نيست ، و ما را كاملا از بهبودى وى نااميد كردند.
چند روز قبل ، با همسايه منزلمان كه مسلمان است در اين موضوع صحبت مى كرديم . او گفت : امروز روز اول محرم است . شما نذر كنيد كه اگر فرزندتان شفا گرفت يك مجلس روضه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با سفره اطعام بگيريد، اگر تا تاسوعاى امسال حاجتتان را گرفتيد همين امسال ، و گرنه سال آينده نذرتان را ادا كنيد.
صبح روز پنجم محرم بود كه ديدم فرزندم بعد از بيدار شدن از خواب نشاط و هيجان خاصى دارد از او سوال كردم كه چه شده ؟ گفت : نزديك صبح بود كه خواب سيدى را ديدم . پرسيدم اسم شما چيست ؟ شخص ديگرى گفت كه اين آقا قمر بنى هاشم (عليه السلام ) هستند. (البته خواب طولانى بود كه در آنجا مجال نبود كه همه اش را بشنوم ) و من الان احساس مى كنم كه شفا گرفته ام و حالم كاملا خوب است . ظاهر او هم به نظر ما تغيير كرده بود و حالات سابق را نداشت . لذا ما همان روز او را جهت انجام آزمايشات به بيمارستان برديم . جواب آزمايشات تماما سالم بود، براى اطمينان به بيمارستان ديگرى نيز مراجعه كرديم جواب آنها هم همان بود، پس از مراجعه به دكتر معالج و نشان دادن جواب آزمايشات با حالت تعجب به ما گفت كه اين غير از معجزه چيز ديگرى نمى تواند باشد.
حال تصميم به اداى نذر گرفته ايم . ضمنا همان همسايه به من گفت كه چون تو ارمنى هستى و مسلمانان ممكن است در مجلستان شركت نكنند و از طعام شما نخورند لذا شما وسائل پذيرايى را فراهم كن و به منزل ما بياور، ما آنها را آماده مى كنيم و مجلس را هم در منزل ما بگير. و باز به من گفت كه براى خواندن روضه هم خودت شخصى را دعوت كن .
پرسيدم از كجا؟ گفت به درب حسينيه ها يا مساجد برو آنجا شخصى را پيدا خواهى كرد. ما هم بعد از مراجعه به دو يا سه حسينيه يا مسجد، به شما برخورديم ، لذا اگر ممكن است فردا به مجلس ما تشريف بياوريد و روضه حضرت ابوالفضل را بخوانيد. من نيز قبول كردم و فرداى آن روز، كه روز تاسوعا بود، به منزلى كه در حدود دو راهى قلهك بود رفتم و بحمدالله مجلس برقرار شد. بعد از مجلس ، خانم صاحب خانه كه همسايه آن خانم ارمنى بود به من گفت كه در اين مجلس حدود ده زن ارمنى حضور دارند كه به قصد شركت در مجلس روضه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام آمده اند. اللهم اررقنا زيارته و شفاعته
186. به شوهرت بگو: يا ابوالفضل مسلمانها شريك شود!
آقاى حاج جواد افشار، معروف به ((حاج افشار)) مرقوم داشته اند:
7. حدود سى سال قبل يكى از آقايان منبرى تهران براى يكى از آقايان منبرى قم ماجرايى را درباره كرامت و عنايت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام نقل كرده بود كه از آن بر مى آمد افراد مختلف ، چه مسلمان باشند و چه خارج از دين اسلام ، چه مسيحى باشند و چه يهودى و يا ساير اديان ، چنانچه از آن حضرت چيزى را بخواهند حضرت به آنان توجه خواهد نمود. ماجراى مزبور از اين قرار بود. آقاى منبرى تهران مى گويد:
يك روز عصر از روضه برمى گشتم ، گذارم به ده مترى ارامنه افتاد خانمى ارمنى را ديدم كه جلوى درب منزل نشسته بود. وقتى كه نظرش به من افتاد بلند شد سلام كرد و گفت : آقا يك روضه حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام براى من مى خوانى ؟ گفتم : آرى ، مى خوانم . مرا به داخل منزل راهنمايى كرد. وارد اطاق شده روى صندلى نشستم و شروع به خواندن روضه كردم . آن خانم رفت درب حياط، جاى خودش نشست . روضه را تمام كرد و بيرون آمدم . آن زن گفت : فردا هم بياييد و روضه بخوانيد. گفتم : مى آيم . فردا رفتم و به همان ترتيب روضه خواندم و بيرون آمدم باز گفت : فردا بيا. فردا مجددا آمدم ، روضه را خواندم و بيرون آمدم ، وى پاكتى به من داد.
قدرى كه از خانه دور شدم ، پاكت را باز كردم ، ديدم چهارده تومان و پنج ريال در پاكت گذاشته است . تعجب كردم و با خود گفتم كه ، اگر مى خواست روضه اى پنج تومان به من بدهد قاعدتا پانزده تومان مى بايست بدهد و اگر هم روضه اى چهار تومان در نظر داشت ، باز 12 تومان مى شد. پس اين پنج ريالى يك امايى دارد. روز بعد باوجود اينكه را هم از آن طرف نبود، براى اينكه معماى پنج ريالى را بفهمم ، از آن محل رد شديم . ديدم آن خانم همانجا درب منزلش نشسته است . نزد او رفتم و گفتم : خانم ، سوالى از شما دارم ، فكر نكنيد مى خواهم بگويم پول كم داده ايد، چون رويه ما روضه خوانها اين است كه پول هر روضه را 5 ريال يا 4 ريال يا 3 ريال مى دهند شما 14 تومان و 5 ريال به من داديد. مى خواهم علتش را بدانم .
گفت : شوهر من سر هر كارى مى رفت دو ماه يا سه ماه كار مى كرد و سپس ‍ جوابش مى كردند، لذا چند ماه بيكار مى شد تا دوباره كارى بدست مى آورد، باز مى رفت سركار و مجددا بزودى جوابش مى كردند. هميشه گرفتار بوديم و زندگى بدى داشتيم . تا اينكه يك روز به يكى از دوستان كه خانم مسلمانى است ، شرح زندگيم را گفتم و اظهار داشتم كه ديگر خسته شده ام ، نمى دانم چكار كنم تا از اين بدبختى نجات پيدا كنم . آن خانم مسلمان به من گفت : به شوهر بگو اين دفعه كه كارى گير آورد و سر كار رفت ، با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ما مسلمانها شريك شود، انشاء الله ديگر جوابش نمى كنند. شب ماجرا را به شوهرم گفتم و پيغام آن خانم مسلمان را به او رساندم كه هر موقع سركار رفتى با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مسلمانها شريك شو و افزودم كه : بيا اين پيشنهاد را قبول كن و هر وقت كارى گرفتى با حضرت اباالفضل عليه السلام شريك شو.
شوهرم قبول كرد. پس از چند روز كارى گيرش آمد و رفت سر كار و با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پيمان شراكت بست .
حالا مدت يك سال است كه كار مى كند. در اين مدت ، مخارج ضرورى زندگى را انجام داده ، براى بچه ها و خودمان لباس خريده ايم و...با اين حال ، در آخر سال 29 تومان اضافه آورده ايم كه 5/14 تومان آن سهم خودمان ، و نيم ديگر آن سهم حضرت ابوالفضل عليه السلام است . نمى دانستيم چكار كنيم و سهم آن حضرت عليه السلام را به چه كسى بدهيم ، تا اينكه چشمم به شما خورد، يادم آمد كه مسلمانها روضه ابوالفضل العباس عليه السلام مى خوانند، اين بود كه به شما گفتم بياييد سه روز روضه بخوانيد.
187. نجات راننده مسيحى 
آيه الله آقاى حاج سيد محمود مجتهد سيستانى (ره ) نقل كرده اند:
8. آقاى مجتهد سيستانى در مراسم شيعه شدن راننده مسيحى ، كه در محضر مبارك مرحوم آيه الله العظمى آقاى حاج سيد يونس اردبيلى صورت گرفت ، حضور داشته اند و قضيه در آن زمان از مشهورات بوده است . اين شخص سعادتمند كه مسيحى مذهب بوده است با كاميون خود در گردنه هاى رانندگى مى كرده است . گردنه هاى مزبور خيلى خطرناك است : ماشين كيلومترها از دامنه كوهها بالا مى رود، به طورى كه سطح زمين معلوم نمى شود و از آن مكان غير از غبار چيزى پيدا نيست ، و كانه مثل آب دريا است و اگر كسى از بالا به پايين بيفتد هيچ اثرى از او باقى نمى ماند. خلاصه ، در حين رانندگى ، ماشين فرد مسيحى از جاده خارج شده و به طرف پايين سرازير مى شود. حين سقوط، در حاليكه راننده و كاميون بين زمين و آسمان قرار داشته اند از ته دل صدا مى زند: يا اباالفضل !
يكمرتبه به طرز اعجاب انگيزى يك دست بزرگ ظاهر مى شود، كاميون را مى گيرد و روى جاده اصلى مى گذارد. مسيحى خوشبخت كه اين كرامت بسيار عجيب را از آن حضرت مشاهده مى كند مستبصر شده ، به مشهد مقدس مى آيد و خدمت آيه الله العظمى حاج سيد يونس اردبيلى شيعه مى شود.
188. يااباالفضل به فريادم برس  
جناب مستطاب آقاى حاج ابوالحسن شريفى از كرج مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته اند و طى آن كرامت ذيل را مرقوم فرموده اند:
9. در سال 1342 هجرى شمسى كه ساختمان سد كرج را شروع كردند، با شخصى به نام مستر روبن مسيحى كه مهندس سد كرج بود طى برخوردى آشنا شدم . وى اظهار داشت : زمانى كه براى شكافتن كوه و ساختمان سد، با چند تن از كارگران ديناميت گذارى مى كرديم ، وقتى انفجارى صورت مى گرفت كارگران كه با طناب در دامن كوه آويزان بودند همگى يك صدا ندا مى كردند: يا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام . و مكرر مى ديدم سنگهاى بزرگ كه از كوه جدا مى شدند، به اطراف پرت مى شدند ولى به كارگران اصابت نكرده و آنان صحيح و سالم مى ماندند.
اين موضوع در خاطرم باقى مانده بود تا اينكه براى خود من خطرى پيش ‍ آمد. زيرا در وسط رودخانه با كمربندى مخصوص خود را به تير برق بسته بودم تا سيمها را باز كرده و در جايى ديگر به تيرهاى اصلى وصل نمايم ، كه ناگهان متوجه شدم سيل عظيمى جارى شده و به نزديكى من رسيده است .
هر چه فكر كردم ديدم بايد خود را از تير برق جدا سازم و در يك لحظه مرگ حتمى را در جلوى چشم خود ديدم . ناگهان نداى يااباالفضل كارگران مسلمان و نجات يافتن آنان را به يادآوردم و بلافاصله فرياد زدم :
يا حضرت اباالفضل عليه السلام ، به فريادم برس !
و سرم گيج خورد، و ديگر متوجه نشدم چه واقعه اى پيش آمد. زمانى به هوش آمدم كه خود را در تخت بيمارستان ديدم و چشمم به دكترهاى آمريكايى ، كه مسئول سد كرج بودند، افتاد كه مشغول بيرون آوردن آب از گلويم هستند. آنان حيرت زده بودند كه چرا و چگونه اين جانب را كه به تير برق بسته شده بودم ، در كنار رودخانه و ميان ماسه ها پيدا كرده اند؟ در صورتى كه قاعدتا بايستى مرا پس از پايان جراين سيل ، حداقل چند كيلومتر پايينتر از محل نصب تير برق ، پيدا كرده باشند، آن هم خفه شده ! چون شدت جريان سيل به قدرى بود كه چند نفر از كارگران و چندين دستگاه سنگين را با خود تا چند كيلومتر راه برده و تلفات زيادى به بار آورده بود.
اين جانب پس از اينكه سلامتى خود را به دست آوردم ، متوجه شدم كه نجاتم از مرگ حتمى مرهون توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بوده است . لذا از كليه خوراكيهايى كه در اسلام حرام مى باشد كناره گيرى نموده ام ، ولى چون همسرم دختر يك كشيش مسيحى است در منزل به وى اظهار كردم كه من طبق نظريه طبيب از آن گونه خوراكيها پرهيز هستم . همه ساله نيز در ايام محرم الحرام مبلغى را نذر حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام نموده و خود را بيمه آن حضرت كرده ام و به مصرف عزادارى توسط مسلمانان مى رسانم .
189. خدا به ما زن و شوهر آسورى مذهب پسرى داد كه اسم او را عباس نهاديم
شاعر دلسوخته و پر سوز و گداز جناب آقاى حاج محمد علامه تهرانى در نقلى چنين فرمودند:
10. در حدود چهل سال قبل ، روز تاسوعا در خيابان خانى آباد تهران مجلس داشتم . براى رفتن به بازار، سوار تاكسى شدم . راننده تاكسى كه لباس ‍ سياه در برداشت ، بنده را شناخت و با ابراز محبتى كه به حقير كرد، گفت : فلانى ، داستانى واقعى را براى شما نقل مى كنم :
روزى از روزهاى تابستان كه مشغول كار بودم ، خسته شده ماشين را در كنار جوى آبى پارك كردم . عقب سر من هم ، تاكسى ديگرى پارك كرد. راننده آن پياده شد و وقتى لباس سياه مرا ديد، گفت : من آسورى هستم ، آيا شما در مذهبتان كسى را داريد كه در خانه خدا آبرو داشته باشد و توسل به او مايه رفع گرفتاريها و بر آمدن حاجات باشد؟ گفتم : ما شخصيتهاى زيادى را داريم . اما يك نفر هست كه دستهاى خود را در راه خدا داده و هر وقت ما حاجتى داشته باشيم و دست به دامان او شويم حاجات ما روا مى گردد. اسم او ابوالفضل العباس عليه السلام است و ما اينك به خانه او مى رويم گفت : من خانه او را بلند نيستم ، شما بلديد؟ گفتم : آرى او را به تكيه اى در خيابان سلسبيل بردم .
آن شب ، شب تاسوعا بود و چراغها را خاموش كرده و مردم مشغول سينه زدن بودند. من و آن مرد آسورى سينه مى زديم و مرد آسورى ، به زبان خود مى گفت : عاباس ، من مهمان تو هستم ، مرا محروم نكن !
او را به حال خود واگذاشته بيرون آمدم . پس از مدتى يك روز صبح زود، ديدم درب منزل را مى كوبند! آمدم ديدم همان مرد آسورى است گفت : مدتها بود كه پى تو مى گشتم و تو را پيدا نمى كردم ، تا عاقبت شماره ماشينت را به اداره تاكسيرانى دادم و آدرست را گرفتم و اينجا را پيدا كردم . گفتم : حاجت شما چيست ؟ گفت اين پيراهنهاى سياه را كجا درست مى كنند؟ من نذر كرده ام پنجاه پيراهن بخرم و به سينه زنها هديه كنم . ياد هست آن شبى كه من را به خانه عباس بردى ؟ همسر من ، دختر عموى من مى باشد و ما با هم 20 سال است كه ازدواج كرده ايم و طى اين مدت صاحب اولاد نمى شديم ، من آن شب عباس را واسطه در خانه خدا قرار دادم و از خدا خواستم به ما فرزندى بدهد، چنانچه پسر بود اسم او را عباس نهاده و اگر دختر بود از مسلمانها مى پرسم اسم مادر عباس چيست ، اسم او را روى دخترم مى گذارم . بالاخره خداوند به ما زن و شوهر آسورى مذهب ، پسرى داد كه اسم او را عباس نهاديم و اكنون مى خواهم نذرم را ادا كنم . بنده اين واقعه را منزل يكى از دوستانم عرض كردم آنها هم اولاد نداشتند. همسر ايشان براى من نقل كرد كه شبى كنار منبر خوابيدم و گفتم فلانى بالاى منبر گفت كه ارمنى آمد و محروم نشد، خدايا مرا هم محروم نفرما، و به آنها پسرى داد كه الان وى به جاى پدر مرحومش مجلس دهه پدر را هر ساله برپا مى كند و دوستان اهل بيت را به فيض روضه مى رساند.
190. قدر حضرت اباالفضل تان را بدانيد! 
مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام جناب آقاى محسن حافظى كاشانى در شب 14 ذى حجه الحرام 1418 ه‍ ق مطالبى را كه خود شاهد آن بوده است چنين نقل كرد:
11. شب تاسوعاى سال 1374 شمسى ، حدود ساعت 5/9 شب ، در تهران طبق برنامه از مجلسى به مجلس ديگر مى رفتم . در بين راه خانمى كه نيمه محجبه بود سوار تاكسى شد. در مسير حركت دسته هاى سينه زن و زنجير زنى را كه ديد، شروع به گريه كردن كرد و گفت : شما بايد قدر حضرت ابوالفضل تان را بدانيد! بنده به او گفتم : مگر حضرت اباالفضل عليه السلام تنها از آن ماست كه مى گوييد قدر حضرت اباالفضل تان را بدانيد؟ او گفت : من ارمنى هستم و همه زندگيم مرهون لطف و عنايات حضرت اباالفضل شما مى باشد. و اگر او نبود، زندگى من نابود شده بود!
فصل چهارم : عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به كليميان (شامل 6 كرامت )
191. از اين پس ، صاحبم آقا قمر بنى هاشم عليه السلام است ! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين حامى و مروج مكتب محمد و آل محمد صلى اللّه عليه و آله ، آقاى حاج سيد عبدالحسين رضائى نيشابورى واعظ، ساكن مشهد مقدس ، طى نامه اى در تاريخ 18/4/74 شمسى مرقوم داشته اند:
1. مردى به نام شمعون يهودى در بغداد بود و تخصصى عجيب در علم رمل و اسطرلاب داشت . زنش مرد. پس از ختم مراسم دفن و كفن ، به دخترش گفت : يك جفت كفش و يك عدد انگشتر از مادرت به جا مانده ، اين دو به دست و پاى هر كس راست آمد، او زن آينده من خواهد بود. يك سال تمام گذشت ، ولى كسى پيدا نشد كه انگشتر و كفش با پا و دست او جور بيايد. سرانجام روزى دختر كفش را به پا و انگشتر را به دست كرد، گفتى كه مخصوص او ساخته اند، كاملا با پا و دست او راست آمد! مرد يهودى شب به خانه آمد و به دختر گفت : آخر تو براى من همسرى پيدا نكردى ! دختر در جواب گفت : چه كنم كه در اين شهر كسى پيدا نشد كه اينها بادست و پايش جور شود، ولى به دست و پاى من راست آمد. مرد يهودى گفت : تا امروز دختر من بودى ، از اين تاريخ به بعد همسر من خواهى بود!
دختر گفت : پدر مگر ديوانه شده اى و عقل از سرت پريده ؟ پدر گفت : جز اين راهى نيست ، ناچار تو بايد زن من باشى ! هر چه دختر گفت و اصرار كرد كه چطور مى شود دخترى ، همسر پدرش باشد؟ گفت : گوش من اين حرفها را نمى شنود و جز اين راه ديگرى نيست .
حرف دختر در پدر اثر نكرد، ناچار به فكر چاره افتاد و فكرش به اينجا رسيد كه شيعيان مردى به نام ابوفاضل دارند كه او را باب الحوائج مى خوانند و در مشكلات زندگى متوسل به او مى شوند. با خود گفت : من هم دست به دامن ابوفاضل مى زنم . آمد بالاى پشت بام خانه و موها را پريشان كرد و رو به طرف كربلا ايستاد و فرياد زد: السلام عليك يا اباالفضل ادركنى ! اين را گفت و خود را از بالاى بام به زير افكند. اما گويا صد نفر او را گرفتند و به آرامى روى زمين گذاشتند! از جا بلند شد و راه افتاد. از بغداد خارج شد و راه بيابان را در پيش گرفت ، اما نمى داند كجا مى رود؟ به طرف شرق شب و روز در حركت است تا آنكه به نزديكى اصفهان رسيد. خسته شد، از راه بيرون آمد و زير درختى خوابيد.
از آن طرف سلطان حسين پادشاه وقت ايران ، همسرش از دنيا رفته و مدتها بود كه متوسل به امام حسين عليه السلام شده و زنى عفيف و با حيا و حجاب مى خواست . شب امام حسين عليه السلام را در خواب ديد، فرمود: سلطان حسين ، فردا برو به شكار فهميد كه در اين كار سرى است . فردا با اسكورت و محافظ خود به طرف شكارگاه بيرون رفت . در راه شكارى جلب توجه سلطان را كرد. او را تعقيب نمود. شكار از نظرش ناپديد شد. از قضاى الهى گذارش به كنار همان درختى افتاد كه دختر يهودى در سايه اش خفته بود. دختر از صداى سم اسب سلطان ، از جا پريد. سلطان تا چشمش به دختر افتاد گفت : به شكار خود رسيدم ! جلو آمد و پرسيد: دختر كجا بوده اى و اينجا چه مى كنى ؟ او شرح حال خود را مفصل به عرض سلطان رساند. سلطان فهميد كه راضى است . او را به عقد خود در آورد و شد ملكه ايران .
شمعون يهودى هر چه انتظار كشيد ديد دخترش از بام به زير نيامد، بالاى بام آمد او را نديد. فهميد كه صيدش از دام گريخته . رمل واسطرلاب را آورد و هرچه رمل كشيد چيزى نفهميد. همين قدر فهميد كه او به طرف شرق حركت كرده است . او هم روان شد. همه جا آمد تا به اصفهان رسيد. در اصفهان مشغول رمالى شد و بازارش سخت گرفت . افراد گمشده و نيز اموال مسروقه زيادى را براى مردم پيدا كرد. تا اينكه روزى يك قاطر شمش طلا از سلطان گم شد. هر درى زدند پيدا نكردند، به عرض سلطان رساندند كه رمال باشى تازه اى آمده كه گمشده هاى زيادى پيدا كرده است . از او اين كار بر مى آيد. دستور داد او را آوردند. تخته رملش را گذارد و سرگرم رمل كشى شد. سرانجام گفت : قاطر ميان خرابه اى از خرابه هاى شهر است . رفتند و قاطر را پيدا كردند و آوردند، و او شد رمال باشى دربار سلطان حسين مفلوك
از طرفى خدا به سلطان پسرى داد. حدود هفت هشت ماهه كه شد، رمال باشى به گونه اى در سلطان نفوذ كرد كه محرم حرمسراى او شد. روزى وارد حرمسراى سلطان شد و دخترش را ديد و شناخت ، ولى چيزى نگفت . شب كه همه خوابيدند، وارد حرمسرا شد سربچه نوزاد را بريد و چاقو را در جيب مادر پسر، كه دختر خود وى (شمعون ) باشد، گذارد. صبح سر و صدا بلند شد كه ديشب فرزند سلطان را در حرمسرا سر بيده اند! سلطان دستور داد رمال باشى دربار، كه خود او بچه را كشته بود، حاضر كردند و گفت تخته رمل بينداز قاتل پسرم را پيدا كن . رمال حقه باز چند بار دروغى رمل كشيد و سرانجام گفت : فهميدم قاتل كيست ، اما مصلحت نمى دانم بگويم . شاه اصرار زياد كرد تا اينكه گفت : مادر بچه ، او را كشته است ! شاه خشمگين شد و گفت بايد با بدترين مجازات او را كشت . رمال عرض كرد: قربان ، او را به دست من بسپاريد تا من او را مجازات كنم . زن را به دست رمال ، كه پدر او بود، دادند. او را از شهر بيرون برد و به بيابانى آورد و به او گفت : اگر آنچه من گفتم قبول مى كنى از همين جا به سلامت مى رويم بغداد سر خانه و زندگى مان راحت زندگى مى كنيم . دختر گفت : تا وقتى كه من كسى نداشتم به خواسته شوم و ننگين تو تن در ندادم ، حالا كه صاحب دارم . پرسيد: صحابت كيست ؟ دختر گفت : قمر بنى هاشم عليه السلام است ! گفت : من هم دست ترا قطع مى كنم ، قمر بنى هاشم عليه السلام بيايد ترا نجات دهد! دست دختر را قطع كرد. سپس گفت : دستى از طلا براى تو درست مى كنم بيا تسليم من شو! گفت : هرگز تسليم نمى شوم . دست ديگرش را قطع كرد و بعد گفت : دو دست از طلا براى تو درست مى كنم ، تسليم شو! باز هم تسليم نشد. سرانجام پاهاى او را نيز جدا كرد و او را بى دست و پا در ميان بيابان افكند و رفت .
دختر در همان حال متوسل به قمر بنى هاشم عليه السلام شد. در چه حالى بود نمى دانم ، خواب بود؟ بيدار بود؟ حال مكاشفه بود؟ نمى دانم ، كه ناگاه ديد تمام بيابان غرق در نور شد. فرشتگان مقرب الهى در رفت و آمدند. پرسيد: چه خبر است ؟ گفتند فاطمه عليهاالسلام به اين بيابان مى آيد. ناگاه ديد هودجى از آسمان فرود آمد و از ميان آن هودج پيغمبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بيرون آمدند. پيغمبر فرمود: اين زن تازه مسلمان ، دامن حضرت ابوالفضل العباس ما را گرفته است ، من دعا مى كنم و شما آمين بگوييد. پيغمبر دستهاى دختر را به جاى خود گذارد و پايش را نيز به بدن متصل كرد و دعا فرمود، از اول بهتر شد. حركت كرد و سلام كرد و دامن زهرا عليهاالسلام را گرفت و عرض كرد: شما كه به واسطه قمر بنى هاشم عليه السلام بر من منت گذاشتيد، پسرم را به من برگردانيد. پسرش ‍ حاضر شد. حضرت زهرا عليهاالسلام پرسيد: ديگر چه مى خواهى ؟ گفت : مى خواهم كربلا كنار قبر قمر بنى هاشم عليه السلام باشم . اسم اين پسر را عباس گذاشتم و او نوكر قمر بنى هاشم عليه السلام است . زن را با فرزندش ‍ به كربلا رساندند. در آنجا بود تا پسر به سن 15، 16 سالگى رسيد. شبى سلطان حسين حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام را در خواب ديد كه به وى فرمود: بيا امانتت را از ما بگير. فهميد كه سرى در اين خواب هست . عازم كربلا شد. روزى از حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى خواست بيرون بيايد كه صداى موذن بلند شد. تا گفت : الله اكبر، دل سلطان از جا كنده شد. همانجا نشست . موذن اذان را گفت و سلطان اشك ريخت . موذن كه پايين آمد سلطان ديد جوانى 16 ساله است ، ولى آن قدر او را دوست دارد كه آرام نمى گيرد. يك مشت زر در دامن جوان ريخت . جوان گفت : مادرم به من گفته تو نوكر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى باشى ، از كسى پول نگير. شاه گفت : به مادرت بگو سلطان ايران فردا مهمان ماست . گفت : چشم ، و آمد به مادرش گفت . مادر گفت : برو بگو فردا فقط خودش بيايد. فردا سلطان وارد شد، ديد يك اطاق است كه وسطش را پرده كشيده اند، و زن پشت پرده قرار دارد. شاه وارد شد و سلام كرد. زن گفت : و عليك السلام ايها الخائن ! شاه پرسيد: خانم چه خيانتى از من سر زده است ؟ گفت : خيانت از اين بالاتر، كه ناموست را به دست يك نفر يهودى بدهى ؟ من همسر تو هستم ، اين هم همان پسرى است كه يهودى او را كشت ، اما خدا به واسطه قمر بنى هاشم عليه السلام به من برگرداند. و سپس قصه را از اول تا به آخر نقل كرد. التماس دعا دارم .
سيد عبدالحسين رضائى نيشابورى
ساكن مشهد رضوى
192. ماشين مسروقه پيدا شد! 
حجه الاسلام آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى دو كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده و چنين نقل مى كند:
2. سال 1346 شمسى ، ابتداى طلبگى ام در شهرستان شيراز به نماز جماعت استاد محترم ، مرحوم حاج سيد محمد حسينى رحمة الله عليه مى رفتم . شبى در صف اول پشت سر آقا به نماز ايستاد بودم ، شخصى آمد و به آقا گفت :
يك يهودى كه در همين نزديكيهاى مسجد مغازه دارد، ماشين او را چندى پيش به سرقت بردند. ايشان به هر وسيله اى كه متوسل شد، ماشين پيدا نشد، تا اينكه من او را راهنمايى كردم كه چيزى نذر حضرت عباس ‍ عليه السلام نما بلكه مشكل تو حل شود. فرد يهودى گوسفندى نذر كرد و ماشين بعد از مدتها كه به سرقت رفته بود پيدا شد. شخص مزبور افزود: الان ، يهودى چه بايد بكند؟
آقا فرمود: حيوان را بدهد فرد مسلمانى ذبح كند و گوشتش را به مسلمانان بدهند تا مصرف كنند.
پس دادرسى آقا منحصر به مسلمانها نمى باشد، بلكه ايشان به فرياد هر دادخواهى ، ولو خارج از دين اسلام باشد مى رسد.
193. اسب سوار مى گويد بلند شو، تو ديگر خوب شده اى 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محمد كاظم پناه رودسرى ، نقل كرد: در روز دوشنبه 18 ماه صفر سال 1389 هجرى قمرى در مسجد جامع حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام در شهر رى از جناب آيه الله آقاى شيخ عباسعلى اسلامى شنيدم كه فرمودند:
3. چند سال پيش در اصفهان منبر مى رفتم . روزى يكى از مستمعين به من گفت : آقا، يك نفر يهودى مى خواهد 5-6 من شيرينى در ميان مردم اين مسجد و مستمعين شما تقسيم كند. آيا شما اجازه مى دهيد و صلاح مى دانيد؟ من به وى گفتم : از يهودى سوال كن براى چه مى خواهد شيرينى به مسلمانان بدهد؟ آن شخص مى رود و از يهودى مى پرسد و يهودى علت اين امر را چنين بيان مى كند:
پسرم سخت مريض شد و عمل جراحى كرد و بعد از عمل جراحى خيلى حالش بد شد، به گونه اى كه در آستانه مرگ قرار گرفت .
پرستاران كه حال پسرم را اين گونه مى بينند ناراحت مى شوند و مى گويند: يااباالفضل العباس عليه السلام ، به فرياد اين پسر جوان يهودى برس !
پسرم مى گويد: من پيش خودم گفتم خدايا، اگر اين ابوالفضل ، كه مسلمانان او را براى سلامتى من در پيشگاه تو واسطه قرار داده اند، نزد تو مقام و منزلت دارد، تو را به حق او قسم مى دهم كه مرا از اين مرض نجات دهى . بعد از اين توسل ، كمى خوابش مى برد. در عالم خواب مى بيند شخص ‍ اسب سوارى نزديك دريچه اى كه تختش در كنار آن قرار داشت آمده و به او مى گويد: بلند شو! پسرم مى گويد: نمى توانم بلند شوم . اسب سوار مى گويد: بلند شو، تو ديگر خوب شده اى . پسرم بر مى خيزد و مى بيند خوب شده است . اين خبر به دكترها مى رسد، آنها مى آيند و مى بينند كه حتى اثر بخيه هم وجود ندارد. اينك من (پدر آن پسر) آمده ام به شكرانه اين موهبت ، در ميان شما شيرينى پخش كنم .
194. با گفتن يا اباالفضل ، آتش مهار شد! 
جناب آقاى محمد افوضى ، آموزگار محترم دبستان شهداى 19 دى قم ، نقل كردند:
4. در كارخانه اى به نام اسكاج برايت ، واقع در جاده كوه سفيد جنب سنگبرى كاج (كاخ سابق )، سه نفر به نامهاى ناصر قيومى (مسلمان )، و هوشنگ و منوچهر يوهابيان (يهودى ) شريك بودند و مشتركا كارخانه را اداره مى كردند. يكى از روزها، كه ما در كارخانه مشغول كار بوديم و اسكاچ و ابرها را روى هم مى چسبانيدم ، ناگهان كارخانه در اثر جرقه ، آتش گرفت و در پى وقوع آتش سوزى ، يكى از شركاى يهودى كارخانه ، متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شده فرياد زد: يااباالفضل !
در اين زمان ، انگار آبى بود كه روى آتش ريخته شد: آتش خاموش و مهار گرديد. سپس همان فرد يهودى دستور داد سريعا يك گوسفند بگيريد بياوريد و تقديم به آستان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قربانى كنيد. گوسفند را سر بريدند و به نام حضرت ميان افراد تقسيم كردند.
اين است عنايت فرزند رشيد على بن ابى طالب حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليهم السلام .
195. شفاى جوان كليمى به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
حجه الاسلام آقاى حاج سيد على آتشى ، داماد آيه الله حاج شيخ جلال آيت اللهى ، از منبريهاى معروف و مشهور يزد هستند كه هر كس هر گونه حاجت يا گرفتارى يى دارد از ايشان درخواست توسل مى كند. ايشان ، شبى در منزل مرحوم حجه الاسلام وزيرى نقل كردند:
5. يك شب حدود ساعت 12 بود و ما همگى خواب بوديم ، كه ناگهان از خواب پريدم و شنيدم كسى حلقه درب را مى كوبد. به پشت درب منزل رفتم و گفتم كيست ؟ گفت : حاج آقا، من فلان شخص كليمى هستم . سوال كردم چه كار دارى ؟ گفت : جوانم مريض ، و در حال جان دادن است ، فورا بياييد و براى نجات وى به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توسل جوييد. گفتم : اين موقع شب آمدن برايم مقدور نيست ، و او شروع كرد به گريه كردن و التماس نمودن .
درب را باز كردم و وقتى حال زار او را ديدم ، گفتم : صبر كن الان بر مى گردم به داخل منزل رفتم و استخاره كردم ، بسيار خوب بود. برگشتم و به او گفتم : آدرس دقيق منزلت را به من بده و برو، تا چند دقيقه ديگر من هم مى آيم . نشانى منزل را داد (البته منزل آقاى آتشى با منزل آن يهودى خيلى فاصله زيادى نداشت ).
آن مرد رفت و من هم مهياى رفتن شدم و به اميد خدا حركت كردم . وقتى به منزل يهودى رسيدم ديدم وى در كوچه نزديك منزل ايستاده است . وارد منزل شدم و جوان را در حال احتضار ديدم . مادرش بر بالين جوان نشسته و گريه مى كرد و فورا نشستم و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم . پدر و مادر جوان گريه زيادى كردند و مدام يا ابوالفضل العباس عليه السلام ! يا ابوالفضل العباس عليه السلام ! مى گفتند. پس از اتمام روضه ، فورا از آنجا بيرون آمده و به منزل رفتم .
فردا صبح زود، مرد يهودى براى تشكر به منزل ما آمد و گفت : فرزندم شفا يافت !
196. شفا يافتن دكتر كليمى 
جناب مستطاب ، ذاكر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، آقاى نورالله مرتضايى تويسركانى ، ساكن شهر مقدس قم ، در تاريخ 30/9/77 شمسى مرقوم داشته اند:
6. دكتر ميرزا ابراهيم كليمى كه در شهر تويسركان مطب داشته است ، در شب شهادت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به سال 1335 شمسى به دل درد شديدى دچار مى شود، به طورى كه هر چه دوا درمان مى كند كمتر نتيجه مى گيرد، بلكه درد او به شدت افزايش مى يابد وى خادمى مسلمان داشت . به خادم مى گويد: كارى براى من انجام بده ، و الا الان از دنيا مى روم !
خادم در جواب مى گويد: شما خود دكتر هستى و مريضها را جهت مداوا نزد تو مى آورند و تو برايشان نسخه مى نويسى . وقتى خود نتوانى براى خويش كارى انجام بدهى ، من چگونه مى توانم برايت كارى انجام بدهم ؟
مابقى داستان از خادم بشنويد:
خادم مزبور تعريف مى كرد: در اين اثنا ناگهان به ذهنم خطور كرد بروم به مسجد باغوار كه روضه ابوالفضل العباس عليه السلام در آن برقرار بود و يك استكان آبجوش با چند حبه قند آورده ، به خورد دكتر بدهم ، شايد شفا حاصل كند. به مسجد باغوار رفته ، مقدارى آب جوش و چند دانه قند در ميان آب جوش حل كردم و آوردم و به خورد دكتر دادم . كم كم رو به بهبودى نهاد و خوب شد. دكتر بلند شد و به من گفت چه چيزى به من خورانيدى كه مانند مهرى كه به روى كاغذ زده شود اثر گذاشت و درد مرا خوب كرد؟
در جواب گفتم : مقدارى آب جوش با چند دانه قند از مجلس روضه قمر بنى هاشم حضرت عباس عليه السلام (كه در مسجد باغوار برقرار بود) آوردم و به شما خورانيدم . دكتر سوال كرد: ابوالفضل چه شخصيتى بوده است ؟
گفتم : او برادر حضرت امام حسين سالار شهيدان عليه السلام است . امام حسين عليه السلام با 72 تن از ياران خود براى دفاع از اسلام در كربلا به شهادت رسيدند و زنها و فرزندان آنان بعد از شهادت مردان ، اسير گشتند، و حضرت عباس عليه السلام نيز يكى از آن 72 تن بود كه در كنار نهر علقمه به شهادت رسيد و دو دستش را از تن او جدا كردند. از آن تاريخ تاكنون نزديك 14 قرن مى گذرد و هر ساله ما مسلمانان براى احترام به آنان در ماه محرم عزادارى مى كنيم .
دكتر گفت : اكنون من هم سالى 3 كيلو قند و يك كيلو چاى نذر حضرت عباس عليه السلام مى كنم .
بارى ، دكتر كليمى فورا روى نذرى كه مى كند، پولى به خادم مى دهد كه قند و چاى خريده و به مسجد باغوار ببرد. خادم هم طبق دستور قند و چاى را به مسجد مى برد. مسئول آبدارخانه پس از اطلاع از ماجرا، به خادم دكتر مى گويد: من اينها را قبول نمى كنم ، چون ايشان كليمى است ، مگر اينكه حاكم شرع اجازه بدهد.
خادم ، نزد حضرت آيه الله تالهى مى رود كه در آن زمان از طرف حضرت آيه الله العظمى بروجردى (ره )، عازم آن ديار شده بود و قصه را از اول تا به آخر براى ايشان بيان مى كند. ايشان هم مى فرمايد: اشكال ندارد و قند و چاى را قبول كنيد.
از آن پس ، هر ساله دكتر ميرزا ابراهيم قند و چاى را به مسجد باغوار مى فرستاد و اين كار تا زمانى كه زنده بود، ادامه داشت .
بلبل نطقم دوباره زنده شد
از غم عباس سراسر ناله شد
سر به جيب غم فرو بنموده است
چونكه عباس بر زمين افتاده است
فصل پنجم
عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به زردشتيان
(شامل 4 كرامت )
برادر گرامى ، جناب آقاى حاج صادق حميديا، از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام ، طى مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چهار كرامت ارسال داشته اند، كه يك كرامت را در فصل عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به كليميان نقل كرديم و سه كرامت ديگر را ذيلا مى خوانيم :
در كنار مسجد جامع يزد، كه قدمت هفتصد ساله دارد، و در آن كتابخانه بزرگى به نام كتابخانه وزيرى قرار دارد كه متعلق به آستان قدس رضوى عليه السلام مى باشد. موسس اين كتابخانه مرحوم حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد محمد على وزيرى است كه از خطباى به نام خطه كوير بود و پيش از شصت سال بر فراز منبر به ذكر فضايل و مناقب اهل بيت عليهم السلام و بيان معارف شيعى مى پرداخت . نطق جذاب ، همراه با آشنايى و احاطه كامل او به معارف اسلامى ، مردم را شيفته و دلباخته سخنان او ساخته بود.
وى به تاسيس مدارس و دبيرستان براى تعليم نوجوانان و جوانان همت گمارد و همچون شمعى ، روشنى بخش محافل مذهبى بود. همچنين هنگامى كه احساس كرد ميراث گرانبها و ارزشمند فرهنگى كشورش (كتب قديمى ) به دست اجانب به تاراج مى رود، در منبرها از مردم در خواست كرد كتب خطى و غير خطى را جمع آورى كنند و به دست اجانب ندهند. حاصل آن تلاش ، اكنون به شكل كتابخانه عظيم وزيرى يزد تجلى مى كند كه گنجينه اى ارزشمند از كتب خطى و چاپى بوده و در كشورمان شهرتى بسزا دارد و به عنوان بزرگترين كتابخانه در جنوب كشورمان محسو مى شود. مرحوم وزيرى بعد از هشتاد و دو سال زندگى پرشور و تلاش بى وقفه و مخلصانه در سال 1356 هجرى شمسى چشم از دنيا فروبست و در كنار كتابخانه خود به خاك سپرده شد.
آن مرحوم از سادات عريضى است كه از تبار امام جعفر صادق عليه السلام محسوب مى شوند. مردم با توجه به سيادت و نيز شناختى كه از خدمات آن خطيب حسينى دارند، همواره بر مزار او حاضر شده و آن مرحوم را در شدايد و حوائج خود شفيع قرار مى دهند و آثار عجيب و سريعى از اجابت دعا بر سر زبانهاست .
آقاى انتظارى ، مدير محترم كتابخانه ، كه سالهاى متمادى با مرحوم وزيرى حشر و نشر داشته و مسئوليت كتابخانه را در زمان حيات مرحوم به عهده داشته اند، خاطرات ارزشمندى از مرحوم و توسلات مردم به روح ايشان در ياد دارند كه شايان توجه است . به مناسبت اهداى نسخه اى از كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام به كتابخانه وزيرى و ذكر توسلات فرد ديگر به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، از جناب آقاى انتظارى تقاضا كرديم كه مواردى از اين توسلات را براى درج در كتاب حاضر مرقوم فرمايند، ايشان نيز قبول لطف كرده و مطالب زير را اظهار داشتند:
1. در اواخر مرداد ماه 1377 شمسى كه در خدمت جناب انتظارى صحبت از توسلات بود فرمودند: چند روز قبل يك نفر يهودى آمد و گفت :
يكى از بستگان من اولاددار نمى شد، من سر قبر آقاى وزيرى آمده و از ايشان حل اين مشكل را خواستار شدم ، و اكنون اولاددار شده است . از وى پرسيدم شماآن مرحوم را از كجا مى شناسيد؟ گفت : من يزدى هستم و از زمانى كه بچه بودم و در كوچه بازى مى كردم مرحوم وزيرى را مى شناختم و ايشام گاهى به ما بچه ها آب نبات مى داد. لذا من از بچگى به ايشان علاقمند بودم و الان هم بر سر قبر ايشان آمده ام .
آقاى انتظارى فرمودند: در جايى كه يكى از نوادگان ائمه عليهم السلام (مرحوم وزيرى ) حاجت يك شخصى كليمى را با شفاعت در پيشگاه الهى برآورده مى سازد، چگونه ممكن است وجود مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، كه باب الحوائج مى باشند، حاجت حاجتمندان و متوسلين را روا نكنند؟ آقاى انتظارى افزودند:
197. بچه ام الان مى ميرد! 
1. روزى براى ملاقات و احوالپرسى به منزل ثقه المحدثين مرحوم حاج سيد حسين فخر الحسينى ، معروف به حاج سيد حسين اصفهانى (روضه خوان )، رفتم ايشان درب را باز كردند و مشغول صحبت شديم .
در اين اثنا، ناگهان يك زن زرتشتى سراسيمه و گريه كنان به طرف منزل ايشان آمد و تا ايشان را ديد، سلام كرده گفت : حاج آقا، فورا به منزل ما بياييد و يك روضه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بخوانيد، كه بچه ام در حال جان كندن است ! آقا گفت : من مريضم و حالم براى آمدن به منزل شما مقتضى نيست . خانم مزبور با آه و ناله اصرار كرد و ايشان گفتند: خوب ، برويد يك ساعت ديگر مى آيم . جواب داد: حاج آقا، فرصت نيست ، بچه ام
الان مى ميرد، اگر نمى توانيد بياييد همين جا روضه اى برايم بخوانيد. گفتند: اين طور كه نمى شود! گفت : مانعى ندارد. در نتيجه ، در دهليز منزل كه داراى چند سكو بود نشسته و متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شدند. زن زرتشتى گريه زيادى كرد و به منزل رفت .
سوال كردم : آقا، زرتشتيان هم به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام عقيده دارند؟ گفتند: بلى ، هروقت گرفتارى يى دارند متوسل به حضرت مى شوند و حاجت خود را هم خيلى زود مى گيرند. چند روز بعد از وقوع اين قضيه ، مرحوم حاج سيد حسين را ملاقات كردم و از نتيجه امر سوال نمودم ، گفتند: زن زرتشتى آمده و گفته است وقتى به منزل رسيدم ديدم حال بچه ام خوب شده ، چشم باز كرده و غذا هم مى خورد. خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به او شفا داده است .

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:40 | لینک  | 

169. از صميم قلب صيحه مى زد و قطرات اشك از چشمانش جارى بود
نامه جناب مستطاب آقاى حاج حمزه برازنده مسئول محترم بيت العباس ‍ گچساران به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام :
خداوند لايزال ، اين بيت مقدس را به پاس احترام نام صاحبش كرامات زيادى بخشيده و تاكنون محلى براى شفاى بيماران و گره گشايى از مشكلات حاجتمندان با ايمان بوده است ، كه به چند مورد آن در جلد اول كتاب (چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ) اشاره داشته ايم .
اينك نيز مناسب مى نمايد كه به يكى ديگر از موارد بذل عنايات آن حضرت در خصوص يك بيمار در حال احتضار اشاره كنيم :
در زمستان 74 جوانى 20 ساله (از خانواده خاكروبان اين آستان مقدس ) كه دوران خدمت نظام وظيفه را مى گذارند به علت نامعلومى به مدت چند ماه در حال ((
كوما))
در بيمارستانهاى مختلف شيراز بسترى شد و تمام اطبا و متخصصين با كليه توان علمى و دستگاههاى پيشرفته و مجهز از مداواى او عاجز و مايوس مانده و به خانواده اش توصيه كردند كه مداوا بى فايده است و مرض وى علاج پذير نمى باشد.
اولياى آن جوان كه از نظر عاطفى توجه خاصى به اين بيمار داشتند و امكانات مالى هم برايشان از هر نظر فراهم بود، پيشنهاد كردند كه او را به يكى از بيمارستانهاى خارج از كشور جهت مداوا معرفى نمايند تا به هر قيمت ممكن او را اعزام نمايند، ولى اطبا كه به حيات مجدد اين جوان اميدى نداشتند و هر گونه تلاش در اين زمينه را بى فايده مى دانستند، آنها را از اين تصميم منصرف كردند.
ناگزير، جوان نيمه جان و بيهوش را با خاطرى افسرده و اندوهگين به محل سكونت وى در دو گنبدان آوردند كه تا ساختمان بيت العباس 100 قدم بيشتر فاصله ندارد.
اقوام ، فاميل و دوستان جوان ، دسته دسته به عيادت وى مى رفتند و با حالتى مضطرب و نگران ، و بعضا چشمان گريان ، از خانه او بيرون مى آمدند. ولى مادر او مايوس نبود و لذا با عزمى راسخ و ايمان قوى ، پاسى كه از شب گذشت ، با كمك پدر و برادر و اهل خانه جسم بيرمق جوان را با برانكارد به خانه عباس عليه السلام (بيت العباس عليه السلام ) آورده و پاى منبر گذاشتند و مادرش با قلبى اندوهگين در حاليكه از صميم قلب صيحه مى زد و قطرات اشك از چشمانش جارى بود گفت :
من حسينم را از ابوالفضل عليه السلام مى خواهم . از ابوالفضل عليه السلام مى خواهم به پاس باب الحوائج بودنش نزد خدا. خواهش اين مادر از همه جا مانده كه از جاروكشان آستانه اش هستم مورد اجابت قرار دهد و جانى دوباره در كالبد فرسوده اين عزيز دلبند بدمد.
صحنه اى بسيار دلخراش و غير قابل تحمل بود و مى توان گفت : كه غمبارترين دوران عمر اين خانواده را مى شد از چهره و حالات آنها احساس ‍ كرد.
چند ساعت توقف در دارالشفاى دردمندان ، تسكينى به آنها داد و وجوانشان را در حاليكه ضربان قلبش به كندى مى زد به منزل آوردند.
بيا كه خانه عباس باوفا اينجاست
دوا گرت نبود خانه شفا اينجاست
تو اى مريض كه وامانده اى باوفا اينجاست
درى كه بسته نگردد به روى تو اينجاست
با اعتقاد به كرامات و عنايات خداوندى و استعانت از مقام والاى باب الحوائج ، كار پانسمان و مراقبتهاى ويژه پزشكى درمانى ادامه داده شد. چند هفته كه گذشت ، متخصص متخصصان عالم تمام معادلات و فرمولهاى پزشكى را به هم زد و آثار بهبودى كم كم نمايان شد.
حركت دست و پا و به هم زدن پلك چشمان نوشيدن آب و فرو بردن غذا، روزنه اميدى براى روشنايى خانه به وجود آورد، به طورى كه چند ماه بعد توانست نشستن و برخاستن را به راحتى انجام دهد. مدتى هم با كمك صندلى چرخدار، به بيرون حركت كرده و ايما و اشاره به گويايى مبدل گرديد و اكنون كه تقريبا دو سال از آن رويداد مى گذرد، بحمدالله براحتى سخن مى گويد و با كمك عصا مسافتى را رفت و آمد مى كند و 90 حافظه او به حال قبل از كوما بازگشته است و خانواده اش شاكر به درگاه خداوند و خود را مديون به الطاف آقا ابوالفضل العباس عليه السلام مى دانند و به شكرانه اين كرامت و عنايت ، سر بر آستان مباركش مى سايند و براى كليه مرضاى اسلام و رفع گرفتارى از عموم حاجتمندان در خواست شفا مى نمايند.
از خداوند عزوجل مسئلت دارم كه توفيق طول عمر دهد تا بتوانم كرامات و معجزات متعدد ديگر را براى علاقمندان و پيروان مكتب اهل بيت سلام الله عليهم به رشته تحرير در آورم ، و السلام على من اتبع الهدى
تيرماه سال 76 شمسى
كلب آستان مقدسش حاج حمزه برازنده گچساران
فصل دوم : عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به اهل سنت (شامل 10 كرامت )
170. چرا سفره نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى شيخ روح الله قاسم پور از فضلاى محترم بابل طى نامه اى سه كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده اند، كه دو كرامت آن در قسمت عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به شيعيان نقل شد و اينك كرامتى ديگر در اين قسمت مى آورديم .
جناب حجه الاسلام آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى اميدوارم در راه خدمت به اهل بيت عليهم السلام موفق و سر بلند باشيد، كثرالله امثالكم ، سه كرامت از علمدار كربلا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به عرض شما مى رسانم :
1. در سال 1364 در كردستان مشغول تدريس بودم . يكى از برادران اهل سنت به ما رجوع كرد كه سفره حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام دارم . خيلى تعجب كردم . به هر صورت ، قبول كردم . روز جمعه بود، به خانه اين برادر اهل سنت رفتم دو اتاق پر از برادران اهل سنت بود. در وسط اين دو اتاق ، يك هال كوچك قرار داشت . صندلى گذاشتند و من منبر رفتم . اين برادر اهل سنت در كنار من بود. از اول منبر تا آخر، ايشان خيلى حال خوشى داشت . در حين سخنرانى نيز، خانمهاى اهل سنت به طور مكرر در دستم پول مى گذاشتند و مى گفتند: نذر حضرت على اكبر عليه السلام ، نذر حضرت على اصغر عليه السلام ...
بعد از منبر، مرا دعوت به ناهار كردند. بعد از صرف ناهار، هنگام خداحافظى چيزى به عنوان حق الزحمه مى خواستند به من بدهند كه قبول نكردم و گفتم : همين كه به من اجازه داديد در خانه شما از علمدار كربلا سخن بگويم مرا كفايت مى كند. او قبول نكرد. براى پذيرفتن مزد مبر، يك شرط گذاشتم و آن اينكه بگويد چرا سفره نذر حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام برگزار كرده است ؟ (در خور ذكر است من تا به حال ، سفره اى به آن رنگينى نديده ام ) گفت برايت خواهم گفت و چنين تعريف كرد:
من ناراحتى قلبى داشتم ، هر چه دكتر رفتم اثر نداشت . حتى دكتر خوبى در تبريز بود، به او مراجعه كردم ولى از او هم فايده اى نديدم . دست آخر همه دكترها جوابم كردند و مرا به خانه آورند. كاملا نااميد بودم و در خانه افتاده بودم . مادرم به خانه من آمد و گفت : فرزندم حالت چطور است ؟ گفتم چه حالى مادر؟ گفت : نمى خواهى به دكتر بروى . گفتم به هر دكترى كه رفتم ديدى كه فايده اى نداشت . گفت : يك دكتر من سراغ دارم كه با يك نسخه وى شفا خواهى يافت . گفتم اين دكتر كيست ، اسم او چيست و مطب او كجاست ؟ گفت : او مطب ندارد و نوبتى نيست ! گفتم : مادر بگو اين دكتر كيست ؟ من از درد دارم مى ميرم . مادرم گفت : اسم دكتر، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرزند على عليه السلام است . گفتم : ما كه با آنها ارتباطى نداريم ، و قهر مى باشيم . مادرم گفت : اينها بزرگوار هستند و عفو و بخشش ‍ آنها زياد است . و با اين حرف قلبم را آتش زد.
مادرم از من جدا شد و نزد فرزندانم رفت . كم كم حال توسلى پيدا كردم ، حال خيلى خيلى خوبى پيدا كردم . گفتم : يا حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام من خيلى تعريف تو را شنيده ام ، مرا از درد نججات بده ! اى آقا اگر پدر و مادرتان حق بوده اند مرا شفا بدهيد.
با گريه زيادى كه كردم به خواب رفتم . در عالم خواب ديدم كسى كه يك پارچه نور بود وارد خانه ام شد. بالاى سرم آمد و فرمود: برخيز! گفتم : تازه از دردم مقدارى كاسته شده است ، بگذار بخوابم . براى بار دوم فرمود: به تو مى گويم برخيز! گفتم : بگذار استراحت بكنم ، تو كه هستى ؟ فرمودند: تو چه كسى را مى خواستى ؟ يادم آمد، گفتم : فرزند امام على عليه السلام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را. فرمود: من ابوالفضل هستم ، فرزند حضرت امام على عليه السلام . فرمود خواسته تو چيست ؟ عرض كردم : قلبم ناراحت است و از درد زياد آن ، طاقت من ديگر تمام شده است ، يك نظر ولائى به قلبم كرد، قلبم خوب شد و از درد چند ساله راحت شدم . براى قدردانى از وى كه شفايم داد، به دست و پاى حضرت افتادم ، كه از نظرم غايب شد.
در همين حال از خواب بيدار شدم و نزد مادر و عيال و فرزندانم رفتم . وقتى آنها مرا به اين حال ديدند كه خود به تنهايى از جايم برخاسته ام ، تعجب كردند و گفتند: چرا از جاى خود برخاستى ؟ گفتم : مادرم ، دكتر بى مطب تو آمد و مرا شفا داد!
171. به عنايات حضرت اباالفضل عليه السلام همسرش حامله شد
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى در 6 صفرالخير 1416 ق نقل كردند:
2. آقاى حاج شيخ عبدالحسين فياض دشتى مى گفت : شخصى از اهل سنت ساليان متمادى از فرزند محروم بود. يك روز در مراسم تعزيه حضرت امام حسين عليه السلام به بانى تعزيه مى گويد: چنانچه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام حاجتم را روا كند، هدايايى تقديم شما خواهم نمود.
همان شب به عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام همسرش ‍ حامله مى شود و حاليه مدت سه سال از وقوع اين كرامت مى گذرد كه هر سال ماه محرم كمكهاى نقدى و جنسى خود را به هيئت تقديم مى دارد.
172. مدت ده سال بود بچه دار نمى شد. 
يكى از موثقين از يك شيعه كويتى به نام محمد مراد نقل كرد كه مى گفت :
3. شخصى بدوى از اهل سنت ، مدت ده سال بود ازدواج كرده بود ولى بچه دار نمى شد. حتى به دكترهاى لندن و آمريكا مراجعه كرد و نتيجه اى نديد. تا اينكه يك روز آن مرد سنى جريان را با محمد مراد در ميان مى گذارد و محمد مراد به وى مى گويد: من دكترى را به شما معرفى مى كنم كه كارش ‍ بروبر گرد ندارد!
از كويت با همديگر به سمت كاظمين حركت مى كنند و به زيارت امام موسى بن جعفر و امام محمد جواد عليهماالسلام مشرف مى شوند و مدت ده روز در آنجا مى مانند. پس از ده روز به طرف سامرا حركت مى كنند و مرقد امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام را زيارت مى كنند.
سپس به نجف اشرف مى روند و به زيارت حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام نائل مى شوند و بعد از آن عازم كربلا مى شوند و به زيارت امام حسين عليه السلام و حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مى روند. ده روز هم در اينجا توقف مى كنند و به زيارت مى پردازند و سپس به كويت برمى گردند.
پس از چهل روز آثار حاملگى در همسر مرد سنى ظاهر مى شود و او به محمد مراد كه شيعه بوده است مى گويد: مژده مژده ، كه همسرم حامله شده است ؟ بارى ، مرد سنى پس از گذشت چندين سال ، داراى يازده فرزند شده و اسم هر يك از فرزندانش را نيز به نام على عليه السلام و فرزندان على عليه السلام مى گذارد.
اين است عنايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام .
173. دكتر مجانا معالجه مى كند 
جناب حجه الاسلام آقاى شيخ عبدالحميد بحرانى دشتى در تاريخ 1412 ه‍ ق اظهار داشتند كه جناب آقاى حاج عبدالحميد ابوامير كه مردى است متدين و در كشور قطر به شغل قالى فروشى اشتغال داشته و معمولا در كارهاى خير موفق مى باشد، روزى براى من نقل كردند كه :
4. من دوستى داشتم از اهل تسنن ، كه مدت 13 سال بود ازدواج كرده بود ولى در اين مدت بچه دار نشده بود. يك روز به ايشان گفتم من دكترى سراغ دارم كه شما را مجانا معالجه مى كند. تا اين جمله را شنيد خوشحال شد و گفت : خدا رحمت كند پدر و مادر شما را، مرا به او راهنمايى كن . گفتم : امشب ما در منزل ، مجلسى به نام حضرت عباس عليه السلام داريم . تو امشب به خانه ما بيا و كار به عقيده خودت نداشته باش .
حاج ابوامير مى گويد: آن شب ايشان به منزل ما آمد و در مجلس روضه حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام شركت كرد. پس از برگزارى روضه و صرف شام ، يك بشقاب هم همراه خود به منزل برد و عيال وى نيز از غذاى حضرت اباالفضل عليه السلام خورد. چندى پس از آن تاريخ ، آن دو به بركت توسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام صاحب فرزند شدند.
174. خدا به بركت ابوالفضل شما پسرى به من داده است  
جناب حجه الاسلام و المسلمين سلاله السادات آقاى حاج سيد نقيبى همدانى صاحب تاليفات كثيره ، كه هم اكنون در آستانه مقدسه كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام مشغول خدمت مى باشند، طى نامه اى در تاريخ 7/3/76 شمسى برابر 21 محرم الحرام 1418 ه‍ ق چنين نوشته اند:
5. برادر ارجمند، جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى دامت افاضاته ، با توجه به اخلاص و ارادت ويژه اى كه نسبت به آستان مقدس امامان معصوم بويژه سالار شهيدان و شهداى كربلا سلام عليهم داريد و از سالها پيش در اين زمينه زبان و بيان خود را مصروف داشته ايد، تا آنجا كه معجزات و كرامات بنده خاص و خالص خدا علمدار كربلا را - در حد توان - گردآورى كرده و براى تشنگان زلال كوثر ولايت ، ارمغانى بس ارجمند فراهم ساخته ايد، اين جانب نيز كرامتى را كه خود شاهد بوده ام تقديم حضور عالى مى كنم تا در كتاب شريفتان به سمع خوانندگان عزيز برسانيد:
سال 1339 يا 40 خورشيديى بود كه براى نخستين بار از نجف اشرف به شهر شمالى عراق ، كركوك مسافرت كردم تا با مردم آن سامان آشنايى حاصل كرده و زمينه تبليغى آنجارا به دست آورم . در محله ((تسعين )) با يكى از دوستان روحانى كه بومى و اهل آنجا بود و همو ما را بدان خطه برده بود، به مسجدى رفتيم كه آن را به تركى ((زلفى ايونين جامعى )) مى گفتند، يعنى : ((مسجد خاندان زلفى )) و بانى اصلى آن دو برابر به نامهاى ((حاج جلال افندى )) و ((حاج جعفر)) بودند. در ميان حياط مسجد بر روى نيمكتى نشسته گرم صحبت بوديم كه مردى حدودا چهل ساله از در وارد شد، و يك گونى بزرگ شكر به مسجد داد. او را دعوت به نشستن و صرف چاى نموديم ، او نيز كنار ما نشست . پس از احوالپرسى از نامش سوال كردم ، با خنده و تبسم گفت : ببخشيد نام من عثمان است ! با شنيدن نام عثمان فكر كردم او با من شوخى مى كند، و مى خواهد مرا نسبت به برادران اهل تسنن كه در آن منطقه اكثريت سكنه را تشكيل مى دهند آزمايش كند. با خنده رويى گفتم : با من شوخى مى كنى ؟ گفت : نه ، واقعا اسم من عثمان است . گفتم : قبلا سنى بودى و شيعه شده اى ؟ گفت : نه ، گفتم : برادر، شيعه نام فرزند خود را عثمان نمى گذارد، اگر شيعه هستى چرا نامت عثمان است ؟ و اگر سنى هستى ، آوردن شكر براى مجلس عزادارى چيست ؟
گفت : من سنى بودم و اكنون نيز هستم ، و افزود: من بچه دار نمى شدم ، به دكترهاى متعدد هم كه مراجعه كردم نسخه ها و معاينه ها و آزمايشها به جايى نرسيد، تا آنجا كه گفتند: تو هرگز بچه دار نخواهى شد. نااميدى همه وجودم را فرا گرفت . يكى از دوستان من كه شيعه بود به من گفت : مى خواهى تو را به دكترى راهنمايى كنم كه اگر پيش او بروى بچه دار مى شوى ؟ گفتم : آرى ، اين دكتر كيست ؟ گفت :
فرزند حضرت على ، علمدار كربلا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است ، ولى بايد نذر كنى و با اخلاص و اعتقاد در خانه او بروى . چه ، ما شيعه ها او را باب الحوائج مى دانيم و در مشكلات سخت به او پناه مى برديم .
من هم چون بشدت دوست داشتم بچه دار بشوم ، نذر كرده و گفتم : اى اباالفضل ، اگر دوست من راست مى گويد كه تو باب الحوائجى ، و در گرفتاريها به فرياد درماندگان مى رسى به درگاه تو آمدم من بچه مى خواهم ، از خدا برايم فرزندى بگير، تا زنده ام سالى يك گونى بزرگ شكر به مجلس ‍ عزاداريت تقديم مى كنم .
(366)
بحمدالله چند سال است كه خدا به بركت ابوالفضل العباس عليه السلام شما، به من پسرى داده است و پس از آن هر ساله من به نذر خود وفا مى كنم . بعد با خنده گفت : شما خيال مى كنيد باب الحوائج فقط براى شما شيعه هاست ؟ گفتم : چرا با ديدن اين كرامت شيعه نمى شوى ؟ گفت : همه بستگانم با من دشمن خواهند شد، شيعه شدن جرئت مى خواهد، و من نمى توانم .
آنكه آرزو دارد - در گور - خاك كوى خاندان پيامبر صلى اللّه عليه و آله آذين كفنش باشد
سيد حسن نقيبى همدانى
ديده بگشا كه طبيبت بر سر بالين آمد
ديده بگشا كه حسين با دل خونين آمد
ديده بگشا تو اى صيد به خون غلتيده
كه نگويند حسين داغ برادر ديده
ديده بگشا كه طفلان همه غوغا دارند
بردن آب روان از تو تمنا دارند
175. مرا به ماتم العباس شيعيان ببريد 
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، حامى و مروج مكتب اهل بيت عليهم السلام آقاى شيخ سعيد سعيدى حفظه الله تعالى طى نامه اى كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام نوشته اند، سه كرامت را از كشور عمان نقل كرده اند:
6. در سال 1376 هجرى شمسى ، مصادف با محرم الحرام 1418 هجرى قمرى ، توفيقى نصيب اين حقير، سعيد سعيدى شد كه به مدت دو ماه محرم و صفر براى انجام وظيفه تبليغى به كشور عمان سفر كنم و آنجا در بلده اى به نام ((خابوره )) كه در حدود 170 كيلومترى مسقط، پايتخت عمان قرار دارد، مستقر شوم . گفتنى است با وچود اينكه شيعيان به طور كلى در آن كشور و بويژه در آن شهر در اقليت مى باشند، مع الوصف كاملا آزاده بوده ، و مراسم عزادارى را به نحو احسن انجام مى دهند و هيچگونه محدوديتى براى آنها وجود ندارد.
در شهر خابوره ، برادران شيعه حسينيه اى به نام ((ماتم العباس ‍ عليه السلام )) دارند، كه ساليان زيادى است مجالس عزادارى سيد مظلومان به طور مستمر در دو ماه محرم و صفر بدون وقفه و انقطاع و نيز در ماه مبارك رمضان و غيره در آن منعقد مى شود.
نكته قابل ذكر و توجه اين است كه امسال پس از ساليان متمادى سه كرامت در اين ماتم كه منسوب به قمر بنى هاشم عليه السلام است ظاهر شد كه هر كدام به نوبه خود قابل اهميت بود و پس از بروز اين سه كرامت غير قابل انكار، شيعيان از شهرها و روستاهاى مجاور به صورت فوج فوج مى آمدند و به تماشاى يكى از اين معاجز سه گانه كه ذكر خواهند شد مى نشستند، زيرا هنگام بروز يكى از معاجر ثلاثه ، دستگاه فيلمبردارى كه هر شب در داخل ماتم قرار داشت و تصوير مجلس را به قسمت زنان منعكس مى كرد، فورا عدسه خود را به طرف معجزه متمركز كرده و از تمامى صحنه ها فيلمبردارى نمود كه شيعيان و واردين با ديدن فيلم معجزه و كرامت مسرور مى شدند. در مورد آن دو معجزه ديگر نيز، واردين از مردم ، با خود شفا يافتگان تماس گرفته ، مستقيما از خود آنها چگونگى ماجرارا سوال مى كردند، اينك معاجز و كرامات سه گانه :
كرامت اول : زنى بود با چند بچه كه خود و شوهر و تمامى فاميلش از اهل سنت اند. اين خانم مبتلا به فلج شده بود، شوهرش مبالغ زيادى را خرج او كرد و چون از شفاى او مايوس شد او را همراه بچه ها به خانه پدرش برد. چه ، تصميم گرفته بود كه زن را طلاق داده و همسر ديگرى اختيار كند. خانم مزبور، با وضع پريشان به خواهران خودش مى گويد:
فردا روز هفتم محرم و نزد شيعيان روز ابوالفضل العباس عليه السلام مى باشد، خواهش مى كنم كه مرا به ماتم العباس شيعيان ببريد و به ((علم العباس ))، يعنى به پرچم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، ببنديد شايد حضرت به من توجهى كند.
فردا خواهرها زير بغل خواهر فلج خود را گرفته و در حاليكه پاهاى او به زمين كشيده مى شد او را به داخل ماتم و مجلس در قسمت زنان آوردند و در كنار علم العباس عليه السلام نشاندند، و اين امر پس از تمام شدن منبر صبح بود (در خابوره رسم بر اين است كه از شب اول محرم تا شب سيزدهم در هر روز دو مجلس برقرار مى شود: يكى صبح ، و ديگرى شب . از شب سيزدهم تا نهايت ماه صفر نيز تنها شبها مجلس منعقد مى شود، به استثناى ايام وفيات مثل 25 محرم و 7 و 17 و 20 و 28 صفر، كه مجددا اضافه بر مجالس شب ، صبحها نيز مجلس برقرار است )
به هر حال زمانى كه مراسم سينه زنى شروع مى شود، خانمى كه مسئول زنان بوده است نزد اين خانم مفلوج آمده ، به او مى گويد: بلند شو و با زنان عزادارى كن ! خانم مفلوج مى گويد: خانم ، مى دانى كه من فلج هستم و قدرت بر قيام ندارم . او مى گويد: ((يا ابوالفضل العباس )) بگو و از جا بلند شو! آن زن مريض نيز با صداى بلند يا اباالفضل مى گويد و يكمرتبه از جا بلند مى شود. آنگاه خود زن با تعجب به پاهاى خود دست مى زند و به فضل پروردگار هيچ اثرى از فلج سابق در خود احساس نمى كند. لذا بى اختيار بنا مى كند به سر و صورت زدن و عزادارى كردن كه مردان در اثر سرو صداى زنان متوجه مى شوند، آنها هم شور و هيجانى پيدا مى كنند و يك ضجه و شور خاصى در مجلس به وجود مى آيد.
قابل ذكر است كه اين خانم از روز 7 محرم تا آخر ماه صفر، نه تنها ماتم و مجلس را در روز و شب ترك نكرد، بلكه هرگاه در مجلس حاضر مى شد خدمت هم مى كرد. شوهرش نيز كه از شفا يافتن وى خوشحال شده بود، زن را به منزل برگرداند و زندگى مشترك خود را با خرسندى ادامه دادند.
ضمنا يادآور مى شود كه ، برادر اين خانم به اصطلاح از اهل دعوه از وهابيها و سلفيها مى باشد كه نه تنها به مراسم عزادارى عقيه ندارند، بلكه اينها را خرافه و بدعت مى دانند! و مبارزه با اين آثار جهت محو آنها را بر خود واجب و لازم مى شمارند، ولى برادر وهابى وى در مقابل اين كرامت باهره و انكارناپذير قمر بنى هاشم عليه السلام ، سر تسليم فرود آورده است .
176. از آقا قمر بنى هاشم عليه السلام شفاى خود را گرفت  
7. كرامت دوم : پسرى 12 ساله از اهل سنت بود، كه هر روز از ساعت 11 صبح به وى حالت صرع دست مى داد و رنگ بدن او متمايل به سبز مى شد. پدرش مدعى بود كه او را نزد اطباى زيادى برده و حدود سه هزار ريال عمانى ، كه معادل با سه ميليون و نيم تومان ايرانى مى باشد، خرج اين پسر كرده ولى هيچ نتيجه اى نديده است .
مادر اين بچه بيمار، فرزند خود را در روز عاشورا، به ماتم العباس مذكور مى آورد و به همراه خود در قسمت زنان قرار مى دهد. طبق رسم معمول در كشورهاى حاشيه خليج فارس ، خطيب در روز عاشورا مقتل سيدالشهدا عليه السلام را خوانده ، پس از آن مراسم و سينه زنى شروع مى شود و تا ساعت يك بعد از ظهر مراسم ادامه مى يابد. اين زن نيز، كه همراه با بچه مريض خود از صبح زود ساعت 9 به مجلس آمده بود، همراه عزاداران تا سعت يك بعد از ظهر مشغول عزادارى مى شود و در نتيجه از مرض ‍ فرزندش كه هر روز حدود ساعت 11 گرفتار حالت صرع مى شد غافل مى شود و آن را فراموش مى كند. اما پس از اتمام مراسم عزادارى ، يكمرتبه به يادش مى آيد كه پسرش هر روز ساعت 11 صرع مى گرفت ولى امروز آن حالت در او ايجاد نشد، لذا ناخودآگاه سرو صدا مى كند، و در اثر سروصداى بقيه زنان ، مردها مى فهمند كه در قسمت زنان كرامتى رخ داده است .
اين جريان در روز عاشورا اتفاق افتاد و تا آخر ماه صفر هم كه من آنجا بودم ديگر اين حالت بر آن پسر عارض نشد و در حقيقت از وجود مقدس آقا قمر بنى هاشم سلام الله عليه شفاى خود را گرفت . و همه مردم آن ديار، آن پسر مريض را ديده بودند، و شفاى او را نيز شاهد بودند.
177. خطوط فاصل ميان آجرها در پرتو آن ظاهر شد 
8. كرامت سوم : در ماتم العباس مذكور ضريح كوچكى يك متر در يك متر مربع ساخته و آن را به ديوار نصب كرده اند. كه مردم و واردين با نگاه به آن ، به ياد ضريح مقدس آقا اباالفضل العباس عليه السلام مى افتند، و گاهى هم با دست زدن به آن تبرك مى جويند. در روز 7 محرم الحرام ، پس از اتمام منبر و شروع مراسم سينه زنى ، يكمرتبه تمام كسانى كه در داخل ماتم العباس ‍ حضور داشتند، با چشمان خود مشاهده كردند كه يك نور قرمز رنگ بسيار قوى ، روى ديوار نمايان شد، و همچنين روى آن ضريح كوچك نيز كه بر ديوار نصب شده قبه اى نورانى ظاهر گشت ، كه ضريح كاملا در تحت آن قبه قرار گرفت . نور قرمز رنگ روى ديوار، به قدرى قوى و شديد بود كه باوجود آنكه ظهور آن در روز بود نه در شب ، مقدار آجرها و خطوط فاصل ميان آجرها در پرتو آن ظاهر شد.
در خور ذكر است كه روى آجرها به اندازه يك سانت سيمان وجود دارد، و پس از آن هم ملون به دورنگ شده است : اول سفيد، بعد سياه ، و معقول نيست كه از لابلاى همه اينها آجرها ظهور و بروز كند. البته از اين صحنه كلا فيلمبردارى شد و فيلم آن در خابوره موجود و به جاهاى ديگر نيز برده شده است .
يادآورى مى شود كه ، هنگام ظهور اين نور عجيب و تابيدن به آن ديوار، همه كسانى كه حاضر بودند دستمالها و لباسها و پارچه هاى خود را به آن موضع نور محيرالقول مى ماليدند و متبرك مى كردند.
هرم لبهاى تو، يك صحرا عطش
قطره اشك تو، يك دريا عطش
هرم لبهاى تو، يك صحرا عطش
در نگاه گرم تو، حس مى شود
يك جهان ايثار، يك دنيا عطش
تا نبينى عاشقان را تشنه كام
آمدى درياى غيرت ! با عطش
تشنه بيرون آمدى تا از فرات
با تو دارد آب هم حتى ، عطش !
تا كوير خشك لبهاى تو ديد
سوخت چون خورشيد، سرتا پا عطش
بى تو در ميخانه ، خم مى شكست
علقمه : شد بزم غم ، سقا: عطش
بعد تو، روح بلند عاطفه
قطره قطره آب مى شد، با عطش

178. ديدم تمام كوچه و حياط منزل ما پر از افراد كرد است
فقيه فرزانه ، مرجع عاليقدر جهان تشيع ، حضرت آيه الله العظمى آقاى حاج سيد محمد حسينى شيرازى ((دام ظله الوارف ))، از آقاى سيد مهدى بلور فروش - در كربلا - بدون واسطه نقل مى كنند كه گفت :
9. يك زن سنى از كردها كه ايام نوروز به كربلا مى آيند، نزد من آمد و از مغازه مقدارى جنس خريد و گفت : من كسى را ندارم ، آيا مى توانم شب را در منزل شما باشم ؟ گفتم : مانعى ندارد.
در منزل به همسرم گفته بود كه من نزديك ده سال است ازدواج كرده ام و اولاددار نشده ام . زنم به او گفته بود: شما به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام متوسل شويد و نذر كنيد كه اگر تا نوروز سال بعد اولادار شديد، هر چه طلا در دست و گردن داريد نذر حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام باشد.
سال بعد ايام نوروز كه روز زوارى بود و من سرم شلوغ بود، ساعت دو بعد از ظهر به منزل رفتم . ديدم تمام كوچه و حياط منزل ما پر از افراد كرد است . بسيار نگران شده ، با زحمت فراوان خودم را به صحن خانه رساندم و زنم را صدا كردم كه اين چه وضعى است و اينها را چه كسى راه داده است ؟
باخنده گفت : چيزى نيست ، بيا بالا. گفتم : مساله چيست ؟ گفت : آن زن كرد پارسالى با فرزندش آمده كه طلاهايش را به حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام تقديم كند. اينها هم همگى افراد نازا هستند كه آمده اند به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شوند و طلاهاى خويش را نذر آن حضرت كنند.
179. چون به حضرت توجه كرد حقش ظاهر شد 
حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ ابراهيم صدقى ، طى مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نقل مى كند:
10. حاجى محمد رضا صدقى حائرى ، كه يكى از اخيار كربلا و نواده فقيه زاهد صاحب كرامات مرحوم شيخ حمزه اشرفى حائرى
(367) قدس سره مى باشد، از فرزند عمويش مرحوم حمزه (فرزند حاج محمد على فرزند شيخ حمزه اشرفى ) نقل كرد كه گفت :
زمانى كه در كويت به سر مى بردم ، قضيه اى رخ داد كه فهميدم اين عربهاى سنى بدوى صحرانشين هم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عقيده مندند و او را صاحب كرامت مى دانند. اصل قضيه چنين بود:
يك عرب سنى صاحب گاو و گوسفند، براى يك نفر از شيعيان روغن مى آورد و با هم معامله داشتند. يكى از دفعاتى كه آن عرب سنى صحرانشين روغن مى آورد و مقدارش 10 حقه بوده است (چون در آن زمان وزن كيلو معمول نبود) كاسب شيعه پس از وزن كردن خيك روغن ، به قصد كلاه بردارى و اخاذى از آن عرب بدوى ، به صاحب روغن مى گويد: مقدار روغن 8 حقه مى باشد!
سنى عرب ، كه عصايى در دست داشته با عصا در اطراف محل ايستادن آن كاسب شيعه دايره اى مى كشد و به زبان عربى مى گويد: ((هاى خطه العباس ان كنت صادقا قولك فاخرج منها))
(368) يعنى : اين دايره مربوط به حضرت عباس عليه السلام است ، اگر در گفتار خود صادقى از اين دايره بيرون بيا.
وقتى آن سنى دايره را كشيده و اين كلام را مى گويد: كاسب شيعه مى بيند توان حركت و خروج از دايره از وى سلب شده است ، لذا به دروغى كه گفته بود، اقرار مى كند و مى گويد مقدار وزن واقعى روغن همان ده حقه است .
اين كرامتى بود كه از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در حق آن مرد عرب صحرانشين صادر شد چون به حضرت توجه كرد حقش ظاهر شد، و آن كاسب حرام خوار مفتضح و رسوا گرديد.
فصل سوم : عنايات قمر بنى هاشم عليه السلام به مسيحيان (شامل 11 كرامت )
180. ديدى گفتم اباالفضل شما باب الحوائج است  
جناب حجه الاسلام آقاى حاج شيخ فضل الله شفيعى قمى ، حامى و مروج مكتب اهل بيت عليهم السلام ، طى نامه اى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ، سه كرامت زير را يادآور شده اند:
1. حقير در سال 1355 تهران منبر مى رفتم . يكى از گويندگان برايم نقل كرد: در محلى ده شب منبر مى رفتم . يكى از شبها بعد از منبر نوجوانى مرا به خانه اى دعوت كرد و گفت پدرم با شما كار دارد. پس از ورود به خانه مزبور، شخصى را در روى تخت مشاهده كردم كه بيمار بود. وى مرا كنار خود طلبيد و گفت : آقاى محترم ، من شخصى مسيحى هستم و مسلمان نيستم ، ولى به ابوالفضل شما اعتقاد دارم . دكتر مرا جواب كرده و اين مرضى كه دارم خوب شدنى نيست . پدرم با اين مرض مرد، برادرم هم با اين مرض ‍ مرد، من هم با همين مرض ساعت آخر عمر را سپرى مى كنم . اگر شما شفاى مرا از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگيريت قول مى دهم كه مسلمان شوم . من بدنم لرزيد! با اين بيمار رو به موت چه كنم ؟ بالاخره براى شفاى او متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم . يكى دو شب از مجلس مانده بود، نوجوان پيدا شد و بعد از منبر مرا به خانه دعوت كرد. پيش خود گفتم حتما آن مرد مرده است و ما رسوا شديم ! متزلزل و نگران ، همراه او رفتم . داخل خانه كه شدم ديدم آن مرد از روى تخت پايين آمده است ، تا چشمش به من افتاد بنا كرد گريه كردن و گفت :
ديدى گفتم ابوالفضل شما باب الحوائج است ، به من عنايت كرد و من خوب شدم الان شهادتين را بگو تا من مسلمان شوم . آرى از بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام من شفا يافته ، اسلام اختيار كرده ام و شيعه شده ام .
181. يك ماه صداى جوان مى آمد 
2. يكى دو سال به انقلاب مانده بود. در تهران ، خيابان غياثى ، شب تاسوعا شخصى پس از ديدن سقاخانه ها، به مقام شامخ حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام جسارت مى كند. به خانه كه مى آيد، مى بيند مادرش مشغول خوردن شله زرد است و در آنجا نيز مى گويد: مادر دست از خرافات بردار، از امشب من مى خواهم مشروب بخورم كيف كنم ! مادر او را از اين كار منع مى كند ولى او مى گويد: من ابوالفضل نمى شناسم .
مادر از او جدا شده و مشغول كار خود مى گردد، كه ناگهان صداى فرزندش ‍ بلند مى شود: سوختم ! سوختم ! وقتى كه مى آيد مى بيند بساط مشروب پهن است ولى جوان نيست و فقط صداى او مى آيد، گويى به زمين فرو رفته بود. تا يك ماه صداى جوان مى آمد ولى كسى او را پيدا نكرد. متاسفانه روزنامه هاى آن روز قضيه را بعكس جلوه دادند.
182. آرى پسرم را حضرت عباس عليه السلام شفا داده است  
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى شيخ رمضان قلى زاده بابلى در تاريخ 25/11/76 اظهار داشت كه آقاى سرهنگ كريمى ، دوست مريوانى و فرمانده ارتش ، از اسناد خود در دانشگاه نظامى شيراز چنين نقل مى كرد:
3. شيخى در كشور آلمان مردى را مشاهده كرد كه از ماشين پياده شد و بچه اش را به اسم عباس صدا مى زد. مى گويد: اين امر برايم تعجب آور بود، لذا جلو رفتم و گفتم : شما كه يك آلمانى و مسيحى هستى ، چرا اسم بچه ات را عباس ، كه نامى عربى و اسلامى است ، نهاده اى ؟ و او پاسخ داد:
بچه من مريض شد و بيماريش شدت گرفت ، به گونه اى كه تمام اطبا او را جواب كردند. با پاسخ رد اطبا، از بهبودى حال وى نااميد شده و بچه را به منزل برديم . سخت نگران حال فرزند بوديم و چاره اى هم براى نجات وى به نظرمان نمى رسيد. در كوچه نزديك ما مسلمانهايى مى زيستند كه بعضا با ما آشنايى داشتند. روزى يكى از آنها كه از حال من باخبر بود به من گفت : آقا، نگران مباش ، من يك طبيب مى شناسم كه اگر به نزد او برويم شايد (بلكه مطمئنا) به شما جواب مثبت خواهد داد و بچه شما خوب خواهد شد. توضيح خواستم ، وى گفت : در كوچه ما روز تاسوعا براى حضرت عباس قمر بنى هاشم عليه السلام مجلسى تشكيل مى شود، شما هم شركت كنيد.
من در موعد مقرر، به همراه دوستم به مجلس مزبور رفتم ، آنها صحبت كرده ، مصيبت خواندند و بر مظلوميت و مصائب حضرت عباس قمر بنى هاشم عليه السلام گريستند. من هم به كمك آن دوست ، دل را به آن جهت داده ، مرض فرزندم را در نظر گرفتم و حضرت عباس قمر بنى هاشم عليه السلام را واسطه قرار داده و از خدا شفاى فرزندم را درخواست كردم . مجلس تمام شد و به سوى منزل حركت كردم . در زدم و برخلاف انتظار، ديدم كه پسرم درب را گشود. تعجب كرده و گفتم : پسرم ، مگر مريض ‍ نيستى ؟ چرا و چگونه توان حركت يافتى ؟ او گفت : شما كه از منزل رفتيد ساعتى نگذشت كه در خودم احساس قدرت نمودم ، ديدم بدنم درد ندارد و مى توانم حركت كنم .
مرد مسيحى در ادامه گفت : پسرم را پيش اطبا بردم ، همه بالاتفاق گفتند: در پسر شما هيچ نوع آثار مرض وجود ندارد. آرى ، پسرم را حضرت عباس ‍ عليه السلام شفا داده است و لذا من نام آن بزرگوار را براى پسرم انتخاب كرده و او را به نام آقا صدا مى زنم ، چون اطمينان دارم كه ايشان در سلامتى و شفاى فرزندم دخالت تام داشته است . جناب آقاى سرهنگ كريمى ، ناقل مطلب ، در اثناى كلام ، سخت منقلب شده ، مى گريست ، به گونه اى كه توان بيان ادامه مطلب را نداشت و من با سوالات مكرر از ايشان در ايام ديگر، نقل كرامت را تكميل و نهايتا جمع بندى نمودم .
183. مسلمانها هر جا گير مى كنند حضرت عباس عليه السلام را صدا مى زنند
جناب آقاى حاج ابوالحسن شكرى در تاريخ روز 18 صفر الخير 1418 هجرى قمرى از حاج رضا نظرى كهكى نقل كردند كه گفت :
4. بين اراك و بروجرد گردنه اى وجود دارد كه به نام گردنه زاليان معروف است . روزى ديدم يك تريلى 24 تن آهن بار كرده و در قسمت شيب جاده ، وسط راه ايستاده است . راننده هم يك (ارمنى ) بود كه او را مى شناختم به وى گفتم : موسيو، از وسط جاده كنار برو، چرا اينجا ايستاده اى ؟ گفت : داستانى دارم از وسط جاده هم كنار نمى روم و بعد چنين توضيح داد:
از سر گردنه كه سرازير شدم ، پا روى ترمز گذاشتم ، اما ديدم كه ماشين ترمز ندارد. گفتم : خدايا، ماها كه كسى را نداريم پيش تو واسطه قرار دهيم ، ولى اين مسلمانها هر جا گير مى كنند حضرت عباس عليه السلام را صدا مى زنند. با خود نذر كردم كه اگر حضرت عباس مسلمانها نجاتم داد، من هم مسلمان مى شوم . ناگهان ديدم كه ماشين ايستاد. چه شد، نمى دانم ، ولى ديدم ماشين شيلنگ باد خالى كرده است . ماشين يكدفعه جيك جيك اش بلند شد و توقف كرد... من ماشين را از جاى آن تكان نمى دهم ، زيرا اول مى خواهم بروم بروجرد مسلمان بشوم ، بعد بيايم ماشين را حركت داده و بروم . شخص ارمنى فورا به بروجرد رفت و مسلمان شيعه شد و سپس آمده ، ماشين را حركت داد و برد.

 

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:39 | لینک  | 

150. ديدار با امام زمان عليه السلام در چادر منى در مجلس روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
در سال 1372 هجرى شمسى كه با عده اى از دوستان به حج تمتع مشرف شده بوديم ، روز يازدهم ذيحجه 1413 هجرى قمرى مطابق با يازدهم خرداد ماه 1372 هجرى شمسى ، مجلس روضه اى در چادر كاروان ما برگزار شد كه بسيار با معنويت بود. چند ماه پس از بازگشت از سفر حج يكى از دوستان كه راضى نيست نامش در كتاب آورده شود جريانى را كه در آن جلسه برايش اتفاق افتاده بود با مقدمه اى برايم چنين نقل نمود: قبل از مسافرت به مكه در حرم مطهر آقا على بن موسى الرضا عليه السلام از درگاه خداوند طلب نمودم كه در اين سفر عنايت امام زمان عليه السلام شامل حالم گردد. شنيده بودم كه عده اى از عاشقان آن حضرت در جريان سفر به مكه خدمت آن بزرگوار رسيده اند، لذا از ابتداى سفر به ياد امام زمان عليه السلام بودم .
در مدينه منوره كه مدت يك هفته اقامت داشتيم ، همواره دنبال حضرت مى گشتم . در مسجد النبى صلى الله عليه و آله ، در روضه منوره ، كنار منبر، محراب ، ماذنه ، نزديك ستون توبه ، جايگاه اصحاب صفه ، محراب تهجد پيامبر، كنار درب خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و در بين سيل جمعيت ، در قبرستان بقيع ، كنار قبور خراب شده چهارده امام مظلوم و غريب و در بين زائرين مدينه ، دنبال كسى مى گشتم كه نشانيهاى او را داشته باشد.
ايام توقف ما در مدينه سپرى گشت و ما با چشم گريان و قلب سوزان از پيامبر اكرم ، دخت گراميش و ائمه بقيع عليهم السلام با كوله بارى از خاطره جدا شده و خداحافظى نموديم . در مكه نيز در حين انجام اعمال عمره تمتع ، در مطاف ، پشت مقام حضرت ابراهيم عليه السلام ، در زمزم ، در سعى صفا و مروه ، به ياد حضرت بودم . چند روز بين اعمال عمره تمتع نيز در جاى جاى مسجدالحرام خاطره حضرت در ذهنم بود. گاهى اوقات به عاشقان دلسوخته امام زمان عليه السلام برخورد مى نمودم كه به او متوسل شده و در هجران او مى سوزند، گاهى نيز با خود زمزمه مى كردم :
از جهان دل به تو بستم به خدا مهدى جان
طالب وصل تو هستم به خدا مهدى جان
هر كجا ياد تو و ذكر تو و نام تو بود
بى تامل بنشستم به خدا مهدى جان
اعمال حج تمتع شروع شد، به صحراى عرفات رفتيم . شب عرفه گذشت ، روز عرفه در جبل الرحمه ، در بين چادرها و در بين دعاى عرفه امام حسين عليه السلام به ياد آن يوسف گم گشته بودم . غروب روز عرفه پس از نماز مغرب و عشا سرزمينى را كه مطمئن بودم حضرت در آنجا بين جمعيت بوده اند به طرف مشعر الحرام پشت سر نهاديم . روز دهم ذيحجه در منى اعمال روز عيد قربان را انجام داديم . هوا در سرزمين منى بسيار گرم بود و ما در زير چادرها به سر مى برديم . عصرها به قدرى هوا گرم بود كه امكان استراحت و خوابيدن نبود.
عصر روز يازدهم ، همان طور كه مردها چند نفر چند نفر در چادر دور هم جمع شده بوديم و از هر درى سخن مى گفتيم و عده اى نيز در حال بيدارى دراز كشيده بودند بدون اينكه از قبل برنامه ريزى خاصى شده باشد روحانى كاروان شروع كرد به زمزمه كردن اشعارى در مورد امام زمان عليه السلام ، در نتيجه همگى نشسته و شروع به گوش كردن كرديم . ناخود آگاه مجلسى برقرار شد و بعد هم مداح كاروان توسلى به حضرت جست . حال خوشى در مجلس پيدا شده بود، سپس يكى از برادران اشعارى را خطاب به آن حضرت در رابطه با سفر حج خواند كه دو بيت آن چنين بود:
اى حريم كعبه محرم بر طواف كوى تو
من به گرد كعبه مى گردم به ياد روى تو
گرچه بر محرم بود بوييدن گلها حرام
زنده ام من - اى گل زهرا - ز فيض بوى تو
و در ضمن خواندن اشعار خطاب به حضرت مى گفت : آقا جان ، در اين سرزمين خيمه ها و چادرها زيادند و ما نمى توانيم همه آنها را يك به يك بگرديم تا خيمه شما را پيدا نماييم . اما شما مى دانيد خيمه و چادر كاروان ما كجاست ، شما به عنايتى بفرماييد، شما به ما سر بزنيد. همه افراد گريه مى كردند و اشك مى ريختند. بعد هم يكى از برادران ديگر توسلى به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پيدا نمود و خطاب به يوسف بيابانگرد زهرا عجل الله تعالى فرجه الشريف گفت : آقا، شما به روضه عمويتان خيلى علاقه داريد و خودتان سفارش به خواندن اين روضه كرده ايد...
همين طور كه ايشان روضه مى خواند و حضار همگى با حال منقلب اشك مى ريختند و من هم گريه مى كردم ، سرم را بلند كردم ديدم آقايى با لباس ‍ سفيد عربى و به هيئت عربها در داخل چادر جلوى درب روى دو زانو به طور سرپا نشسته اند. روى سر ايشان دستمالى بود كه آن هم سفيد رنگ بود طورى قرار گرفته بود كه قسمت زيادى از پيشانى ايشان را هم پوشانده بود. من در چادر جايى نشسته بودم كه تنها سمت چپ صورت و محاسن ايشان را مى ديدم كه حالت گندمگون داشت . چند ثانيه ايشان را نگاه كردم . آقايى بودند تنومند و با وقار كه شايد حدود چهل و چند ساله به نظر مى رسيدند. سپس جلوى درب چادر را نگاه كردم ديدم دو نفر جوان كه سن آنها تقريبا زير بيست سال بود با لباس سفيد بلند عربى درست جلوى قسمت ورودى چادر ايستاده اند و حدود يكى دو متر پشت سر آقا بودند.
در آن لحظه چنين تصور نمودم كه اينها عربهايى هستند كه از جلوى چادر ما عبور مى كرده اند، صداى روضه را شنيده ، لذا داخل چادر آمده اند تا به روضه گوش دهند. مجددا سرم را پايين انداخته و اشك مى ريختم دقيقا نمى دانم چقدر طول كشيد ولى مطمئن هستم كه مدت زيادى نگذشت مجددا سرم را بلند كردم ديدم از آقا و جوانها خبرى نيست ول در آن زمان چنان تصرفى در ذهنم ايجاد شده بود كه تنها درباره آنها چنين فكر مى كردم كه اينها عرب بوده و براى گوش كردن روضه ، به مجلس ما آمده اند. حتى پس از پايان اين مجلس بسيار با معنويت ، اصلا به ذهنم خطور نكرد كه در اين مورد با ديگر اعضاى كاروان صحبتى نمايم . روز بعد شنيدم كه يكى دو نفر از افراد كاروان راجع به آقايى كه به مجلس آمده بودند صحبت مى كردند، از آنها پرسيدم شما چگونگى آمدن و رفتن آن آقا را متوجه شديد، گفتند: نه ، ما فقط ديده ايم ايشان جلوى درب چادر نشسته اند.
آن وقت به خود آمدم و كمى در مورد جريانى كه اتفاق افتاده بود فكر كردم و به تصور خودم در مورد اين واقعه تامل نمودم . به خود گفتم : اگر اينها عرب بودند چگونه به روضه اى كه به زبان فارسى خوانده مى شد گوش ‍ مى دادند؟ چرا در زمانى كه همگى در عزاى حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام گريه مى كردند ايشان تشريف آورده بودند؟ صداى روضه آن قدر بلند نبود كه به بيرون چادر برود، تا كسى با شنيدن صداى روضه داخل شود! چطور كسى دقيقا متوجه چگونگى آمدن و رفتن آنها نشده بود! چطور در اثر تصرفى كه در ذهن من ايجاد شده بود، به اين تصورم كه اينها عرب هستند و به روضه فارسى گوش مى دهند شك نكردم !
همه اين سوالاتى را كه اكنون در ذهنم ايجاد شده بود مرا اميدوار ساخت كه ايشان خود حضرت يعنى امام زمان عليه السلام بوده اند و تاسف خوردم كه چرا در همان لحظه حضرت را نشناخته ام .
(363)
151. از لحظه ملاقات با حضرت ، بدنم راحت تر و زبانم گشوده تر گرديد
جناب حجه الاسلام و المسلمين حامى و مروج مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى حاج شيخ عباس شيخ الرئيس كرمانى حفظه الله تعالى سه كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده اند كه ذيلا مى خوانيد:
جريان شفا يافتن دختر نوجوانى از بيمارى صرع به عنايت قمر بنى هاشم در محل سقاخانه ابوالفضل عليه السلام ، واقع در روستاى ده زيار، به نام زهرا مرتضى زاده ، فرزند محمد، سن 18 سال ، متولد 1359، ساكن بيدوئيه نخعى از توابع چترود كرمان ، ميزان تحصيلات پنجم ابتدايى .
در سال 1377: سه ماه بود دچار سر درد شده بودم ، بعدا به تدريج زبانم سنگين و بدنم بيحس و بيرمق گرديد. يك روز ساعت 4 بعد از ظهر دچار حمله گرديدم ، مرا به بيمارستان هجدك (در نزديكى روستاى محل سكونتمان كه بيمارستان مربوط به شركت زغال سنگ همبرك است ) رساندند. شب هنگام از بيمارستان مرخصم كردند. در عقب وانت ، مدهوش افتاده بودم و اتومبيل در حركت به سمت روستا بود، كه ديدم شخصى رعنا و سبزپوش در همان حال اغما، بالاى سرم آمد و سوال كرد: خوب شدى ؟ گفتم : خير. گفت : كجا رفتى اين قدر آمپول به بدنت زده اند اشاره به معالجات بيمارستان كردند فرمودند بيا پيش خودم . پرسيدم : شما چه كسى هستيد؟ هنوز نام مباركشان را بر لب تمام نكرده بودند، گفتم ابوالفضل ! و بيدار شدم از حالت مدهوشى به حال عادى برگشتم . به همراهيان گفتم مرا به ده زيار ببريد. چرا كه از دلم گذشته بود منظور حضرت از ((پيش خودم بيا)) سقاخانه ابوالفضل عليه السلام در ده زيار است . از لحظه ملاقات با حضرت ، بدنم راحت تر و زبانم گشوده تر گرديد. تمام راه را كه حدود يك ساعت طول كشيد تا ده زيار گريه كردم . در محل سقاخانه مرا دخيل كردند. در اين هنگام كه ساعت 12 شب بود، مريض ديگرى را نيز كه خانمى همراهش بود دخيل كرده بودند.
مرا خواباندند، حدود 2 ساعت مثل اينكه خواب بودم . مجددا همان آقا بالاى سرم آمد و فرمود: خوب شدى ؟ گفتم : نه فرمودند: بلند شو! گفتم : نمى توانم . يكى دو مرتبه تكرار كردند بلند شو، گفتم : نمى توانم . در حاليكه ليوان آبى در دست داشتند پشت سرم دست گذاشتند و ليوان آب را خوردم دادند. بعد پرسيدند: حالا گوسفندى كه گفتى هر سال مى دهى ، خواهى داد؟ گفتم : بله (قبلا نيت كرده بودم اگر خوب شدم هر سال گوسفندى در محل سقاخانه به نام حضرت ابوالفضل عليه السلام ذبح نمايم ). فرمودند: بلند شو، خوب شدى . گفتم : نمى توانم . مجددا تكرار كردند، عرض كردم نمى توانم . دستم را گرفتند و فرمودند: بگو يا اباالفضل و بلند شو! خود ايستادند، من هم گفتم : يااباالفضل ! و بلند شدم . ديدم دستهايم در شبكه ضريح سقاخانه قرار دارد و كسى مرا مى بوسد. آرى ، همان خانمى بود كه فرزندش را دخيل كرده بود.
وى تعريف كرد: من ، هم متوجه شدم چيزى را مى خورى (ليوان آب ) و هم صحبتهايت را مى شنيدم . آنگاه همراهانم را بيدار كرد و من جريان شفايم را با چشمى گريان و حالتى منقلب برايشان بيان كردم . والسلام .
152. شفاى دخترى در سقاخانه 
2. متولى تكيه ابوالفضل عليه السلام شهر راور (از شهرهاى كوچك حومه كرمان ) براى اين جانب عباس شيخ الرئيس نقل كرد:
حدود ده سال قبل ، دختر 7 ساله اى داشتم ، در حدود ساعت 11 شب عقرب او را گزيد. بعد از چند لحظه گفت : مادر، چراغها خاموش شد! دانستيم كه نابينا شده است . او را بغل كرده و برخاستم . مادرش گفت او را كجا مى برى ؟ گفتم : به دكتر. گفت اين موقع شب دكترى نيست ، گفتم دكترى دارم كه اين موقع شب هم جواب مى دهد. او را به تكيه آوردم و به ذيل عنايت ابوالفضل عليه السلام متوسل شدم ، عرضه داشتم : آقا، من خادم تكيه و بارگاه شما هستم ، رواست فرزندم بدينگونه باشد؟
بعد از چند دقيقه فرزندم كه بيحال روى دستم افتاده بود به سخن آمد و گفت : بابا، چراغها روشن شد! او را به منزل برگرداندم ، همسرم گفت به كدام دكتر مراجعه كردى كه به اين زودى او را معالجه كرد؟ گفتم به دكتر ابوالفضل عليه السلام !
153. آقا اگر مرا دعوت كرده ايد خرج را هم بدهيد 
3. همان خادم مى گفت : پدر مادرم ، موسوم به اين آقا (سيد حسين )، كه در سن 92 سالگى از دنيا رفت ، دو روز قبل از مردنش جريان جالب و شنيدنى زير را تعريف كرد. وى گفت :
در ايام جوانى با عده اى از اهل راور عازم كربلا شديم . بين انار و بياض ‍ (طريق كرمان - يزد) منزل كرديم . يكى از همراهان قلم به دست گرفت و گفت به اين آقا (سيد حسين ) هر كس هر چه كمك مى كند بگويد. هر كدام چيزى گفتند، يك نفر گفت من اين مبلغ را مى دهم نه بيشتر، و با آمار گير نزاع كردند. گفتم : من چنين پولى را نمى پذيرم و با شما هم به عراق نمى آيم . آنچه اصرار كردند از رفتن با آنها امتناع كردم بالاخره آنها رفتند و من در بيابان ماندم .
دو زانو رو به قبله (عراق ) نشستم و متوسل به امام حسين عليه السلام شدم و عرضه داشتم كه : آقا، اگر مرا دعوت كرده ايد خرج را هم بدهيد، كه ناگهان سوارى را در كنار خود ديدم كه فرمود سوار شو! من نمى توانستم بر اسب سوار شوم ، دفعه دوم و سوم تكرار فرمودند، عرض كردم دستم را بگيريد. فرمودند مگر نمى بينى دست در بدن ندارم . بالاخره سوار شدم و بعد از دقايقى خود را در قبرستانى ديدم . فرمودند اينجا كربلاست همه كارهاى خود را كه كردى ، به اينجا برگرد تو را به محل سكونتت مى رسانم . من پس از زيارت اعتاب مقدسه به همان نقطه آمدم و آن آقا قمر بنى هاشم عليه السلام در آنجا پيدا شدند و مرا بعد از چند لحظه به قبرستان راور رساندند. ناگفته نماند كه رفقاى من پس از 26 روز در كربلا به من ملحق شدند و هر چه علت را جويا شدند چيزى نگفتم و تا اين ساعت به كس ‍ ديگرى هم جريان تشرف و زيارت را نگفته ام ، والسلام على العبد الصالح مولانا العباس و رحمه الله و بركاته .
154. شفاى كودك هندى 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد سجاد عبقاتى ، از اعقاب مرحوم آيه الله العظمى ميرحامد حسين هندى صاحب كتاب شريف ((عبقات الانوار)) (متوفاى 18 صفر الخير 1306 ه‍ق ) چند كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده ، اين كرامات را زحمت كشيده از كتاب درگاه حضرت عباس عليه السلام ترجمه كرده است چون اين كتاب اردو مى باشد ترجمه فارسى آن را در اختيار ما گذاشته از ايشان تشكر مى شود:
در نيمه شعبان سال 1418 ه‍ ق همراه يكى از روحانيون هندى به نام ابوافتخار زيدى ، از محصلين حوزه علميه قم ، از هند به زيارت سالار شهيدان امام حسين عليه السلام رفتيم .
ابوافتخار زيدى دخترى به نام عافيه زهرا داشت كه دو سال از عمرش ‍ مى گذشت . يك شب گوش عافيه به سختى درد گرفته و شدت درد وى پدر و مادرش را سخت ناراحت ساخت . نصف شب بود و طبق معمول نه دارويى يافت مى شد و نه دكترى طبابت مى كرد، و وضعيت كربلا هم ناجور بود. اين جا بود كه دست توسل به دامان حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام زده و گفتند:
اى اباالفضل العباس عليه السلام ، ما به زيارت شما و برادرتان آمده ايم . ما مهمان شما هستيم و توجه داريد كه دخترمان سخت ناراحت است و ما جز شما طبيبى نداريم . پدر و مادر كودك ، حضرت سكينه عليهاالسلام را نزد حضرت اباالفضل العباس عليه السلام واسطه قرار دادند و به توسل و گريه پرداختند، كه يكدفعه بچه كه دائما گريه مى كرد، ساكت شد و كاملا آرام گرفت و خوابيد. وقتى صبح بيدار شدند ديدند ديگر ناراحتى ندارد. تاكنون نيز كه تقريبا يك سال از آن ماجرا مى گذرد، ديگر هيچ دردى نگرفته است ! اين است شخصيت والاى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، كه اگر كسى به صدق دل به آن حضرت متوسل بشود طورى درمان مى شود كه ديگر نه احتياج به دكتر دارد و نه دارو.
155. پسرهايش پس از تولد از دنيا مى رفتند 
يكى از دوستان هندوى اين جانب نويسنده كتاب ((درگاه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام از ديدگاه تاريخ ))، موسوم به شرى شبام لال در شهردارى لكنهو اشتغال به كار داشت .
شرى شبام لال دخترهاى زيادى داشت ، ولى پسرهايش پس از تولد از دنيا مى رفتند.
در سال 1964 م وقتى كه پسرش پس از تولد فوت شد، راقم اين سطور نزد او براى تسليت رفتم . او خيلى گريه كرد و گفت : مى خواستم خودم پيش ‍ شما بيايم ، شما در حق من در ((درگاه )) دعا كنيد. حقير به وى گفتم : اگر اين مرتبه پسر متولد شود به من اطلاع بدهيد تا براى شما و زنده ماندن فرزندت دعا كنم .
چندى بعد وى پس از تولد پسرش به درگاه آمد. به ايشان گفتم كه هفتم محرم به درگاه بياييد. ايشان در تاريخ مزبور همراه خانواده اش به درگاه آمد. براى سلامتى و طول عمر پسر ايشان دعا شد، چيزى نذر تعزيه نمودند و شفاها ايشان را براى هميشه به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام سپردند. پس از آن ايشان هر ساله به درگاه مى آمد و تجديد نذر مى كرد تا آنكه آن پسر جوان شد و ازدواج كرد. فرزند مزبور اينك خود صاحب اولاد بوده و در شهر غازى آباد مشغول كار مى باشد
156. خاك درگاه طفل را شفا داد 
پسر سه ساله شيخ ضامن عباس ، كه اسمش خادم عباس بود، به درد چشم مبتلا گرديد. در ابتدا دكترهاى مختلف معالجه مى كردند ولى سودى نداشت ، بالاخره يك دكتر خوب به نام دكتر رفيق حسين شروع به معالجه وى نمود. زمانى كه دكتر چشم هاى كودك را نظافت مى كرد، يك چشم وى بيرون آمد و خراب شد، اما معالجه چشم ديگر ادامه يافت . در خلال معالجات ، جدا كودك ، شيخ على عباس ، وى را مرتبا هر روز به درگاه مى برد و خاك پاك آن درگاه را به چشم خراب شده وى مى ماليد. به عنايت حضرت ابوالفضل به مدت شش روز آماس چشم رفع شد. به گونه اى كه وقتى دكتر وى را مشاهده كرد. تعجب كرد كه چگونه آن چشمى كه كاملا از بين رفته بود، درست شده است ؟ اين كرامت را تمام حضار مطب و درمانگاه نيز مشاهده كردند.
آرى ، اين كرم فرمايى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود كه خاك درگاهش طفل را شفا داد. ايشان در حال حاضر جوانى برومند بوده و هيچگونه درد چشم ندارد.
157. فقط در يك نقطه نور باقى مانده 
سيد حسن اكمال واسطى شاعر بزرگ و مشهور و رئيس مجله الواعظ نقل مى كند:
مطلع شدم كه علمهاى درگاه حضرت عباس عليه السلام دفتعتا سياه شده اند. با شنيدن اين خبر بلافاصله خود را به درگاه رساندم . وقتى به صدر باب درگاه رسيدم لرزه براندامم مستولى شد. با ترس و لرز وارد صحن درگاه شدم و از فاصله 6 مترى كه نگاه كردم ، ديدم همه علمها به حال خود مى باشند ولى علم بزرگ ، سياه شده است . دقت كه كردم ، متوجه شدم تمام علم سياه شده ، و فقط در يك نقطه نور باقى مانده است . علمهاى ديگر نيز هيچ گونه تغييرى پيدا نكرده اند. در اين اثنا ناگهان ديدم در وسط علم كه ساه شده بود لفظ محمد نمودار شد كه با حروف جلى نوشته شده بود تمام حضار و زائرين نيز آن لفظ را ملاحظه و مشاهده نمودند. اين كيفيت تقريبا 15 دقيقه طول كشيد و همه نگاه مى كردند. پس از آن به حال خود برگشت و علم بزرگ هم مثل علمهاى ديگر صاف و تميز شد. اين هم يك نوع كرامتى است كه در هند و پاكستان ديده مى شود.
158. يا اباالفضل العباس زندگانى نوه ام را دوباره مرحمت كنيد  
حاج مولانا على اختر، همراه خانواده خود براى زيارت عتبات عاليات به عراق سفر كردند. نوه اش هم بهنام حسن عباس همراه آنها بود.
در مورد واقعه اى كه براى نوه اش پيش آمد، كتاب ((زائر حسين عليه السلام كارونامچه )) در صفحه 125 تا 130 چنين نوشته است :
ايشان براى درك زيارت مخصوصه نيمه شعبان به كربلا مى رود. مى گويد: تقريبا در ساعت 10 صبح يكدفعه شلوغ شده و شور و غوغايى برپا گشت . با شنيدن آن صدا من متحير شده ، از اتاق بيرون آمدم و پرسيدم : چه اتفاقى افتاده است ؟ گفتند: نوه من به يك سيم برق دست زده و او را برق گرفته و بيهوش شده است و افزودند كه وى ضمنا به سيم برق آويزان شده است . زمانى كه آن منظره فجيع را ديدم ، گفتم : خدايا براى دشمن هم چنين اتفاقى نيفتد.
به نظرم آمد كه نفس فرزندم كاملا منقطع شده است . اينك از ماجراى برق گرفتگى 10 دقيقه گذشته بود. دستش را گرفته از سيم برق جدا كردم و همانجا روى فرش نشستم و به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم . عرض كردم : يااباالفضل العباس عليه السلام ، زندگانى و حيات نوه ام را دوباره مرحمت كنيد. تمامى زوار و نيز افراد خانواده اطراف ما را گرفته بودند.
توسل و گريه به محضر مبارك قمر بنى هاشم عليه السلام را ادامه دادم و همسرم هم به حرم سيدالشهدا عليه السلام رفته و دعا مى كرد. خبر به پدر آن پسر رسيد، او هم با ما به پيشگاه حضرت متوسل شده و گريه مى كرد. 15 دقيقه به اين منوال گذشت و من گاه آب روى صورت او مى پاشيدم ، ولى سودى نداشت . پس از 15 دقيقه ، زمانى كه يك بار ديگر آب به صورتش پاشيدم ، يك حركت خفيف در لبهايش پيدا شده و پس از لحظاتى چند، چشمش را به دقت باز كرد، ولى رنگ صورتش هنوز سفيد بود. بتدريج بهبود يافت و لطف حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام او را شفا داد.
159. فرزندم شفا گرفت  
در شهر بمبئى (هندوستان ) تاجرى زندگى مى كرد كه فقط يك پسر داشت . آن پسر مريض شد و تاجر ثروتمند او را نزد اطباى گوناگون برد و همه گونه معالجات را براى سلامتى او انجام داد ولى معالجات سودى نبخشيد.
رفقاى تاجر به او گفتند: شما كه اين همه پول براى معالجه بچه ات خرج كرده اى ، خوب است كه به عراق سفر كنى و در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شفاى پسرت را از آن حضرت بخواهى . انشاء الله آن حضرت پسرت را شفا خواهد داد. زيرا لقب آن حضرت باب الحوائج است و كسى كه به ديدار او برود آن حضرت به دادش خواهد رسيد.
تاجر مزبور به عراق رفته ، فرزندش را به حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام برد و در آنجا به وسيله طناب دخيل بسته و خود به مسافرخانه برگشت و خوابيد. در عالم خواب ديد كه يك جايى آراسته شده ، و حضرت امير عليه السلام بر مسند قضاوت تشريف داريد و دادرسى مى نمايند. آقا ابوالفضل العباس عليه السلام نيز بين اميرالمومنين على بن ابى طالب عليهماالسلام و مردم مستمند، واسطه و شفيع هستند.
حضرت على عليه السلام به كار درخواست كنندگان تماما رسيدگى كرده و همه كارها را امضا مى كند. در لحظات آخر مجلس ، حاجت آن تاجر (بهبودى پسر) نيز به محضر مبارك آقا عرش مى شود.
حضرت مى فرمايد: اين را بگذاريد، كه ايشان دير امده اند. با شنيدن اين كلمات ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اصرار كردند و عرضه داشتند كه : پدر جان ، ايشان زائر حرم من است ، اگر ايشان نا اميد برود چه خواهد شد؟ بالاى درب حرم من نوشته شده است كه من باب الحوائج هستم . يا درخواست اين مريض ملتجى به من را برآورده سازيد و يا اين عنوان باب الحوائجى را از سر درب حرم من پاك كنيد! على بن ابى طالب عليهماالسلام درخواست تاجر را امضا فرموده و او را مورد لطف و محبت قرار مى دهند.
شخص تاجر مى گويد: وقتى از خواب بيدار شدم ، ديدم كه پسرم همراه خدام حرم ابوالفضل العباس عليه السلام مقابل من ايستاده اند و فرزندم شفا گرفته است .
160. شفاى آخرين امپراتور تيمورى هند به عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام
مولانا الطاف حسين حالى ، درباره آخرين امپراتور مغولى هند (بهادر شاه ظفر) كه مشهور بود شيعه شده ، مى نويسد:
وقتى كه بهادر شاه ظفر در دهلى مريض شد و معالجات گوناگون سودى نبخشيد، ميرزا صدر شكوه نذر كرد كه اگر پادشاه صحت و شفا يابد به درگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در شهر لكنهو آمده و علمى تقديم آن نمايد. خود پادشاه ظفر نيز در حين بيمارى خواب ديد كه به درگاه لكنهو آمده و علمى را تقديم مى نمايد. وقتى كه امپراتور شفا يافت ، يك علم مبارك طلايى را به دست برادر ميرزا حيدر شكوه به درگاه لكنهو فرستاد و وى آن علم طلايى را به درگاه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تقديم كرد.
161. كشتى در دريا دچار طوفان گرديد. 
مولانا راحت حسين در سنه 1330 قمرى ، همراه برادر زاده پسر صاحب عبقات (ره ) براى زيارت به كربلاى معلى رفت . پس از انجام زيارت ، وقتى كه بر مى گشت در كشتى حادثه اى براى وى رخ داد كه شرح آن به توضيح خود وى چنين بود. وى مى گفت :
بعد از آنكه سوار كشتى شديم ، كشتى در دريا دچار طوفان گرديد. ناخداى كشتى دستور داد همه در و پنجره هاى كشتى بسته شود و افزود: تا به حال گرفتار چنين طوفانى نشده ايم . نيز گفت كه همگى بايد به امامانى كه از زيارت آنها بر مى گرديد توسل جوييد. آن شب طوفانى چگونه گذشت ؟ زبان از وصفش عاجز است . همه سينه زنى و عزادارى كرده ، و به حضرت سيدالشهدا عليه السلام و حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده بوديم . در اين سفر، برادر زاده پسر صاحب عبقات الانوار سيد ساجد حسين و خادم وى با ما همسفر بودند.
وقت سپيده دم ، خادم پسر صاحب عبقات و نواب حشمت على خان از بالاى كشتى به زير آمدند و خوابى را كه ديده بودند و مضمون آن تقريبا يكى بود، براى ما نقل كردند. آنان با گريه و زارى خواب خود را چنين نقل كردند.
وقت سحر ديديم كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نيزه اى به دست گرفته و سوار بر اسب اند و روى آب با اسب مى تازند. ايشان كشتى را با نيزه خود گرفته و از غرق شدنش نجات دادند، سپس فرمودند: نگران نباشيد، اين كشتى از طوفان و غرق شدن نجات يافته است !
با شنيدن اين خواب - كه رويايى صادقانه و نويدبخش بود - همه زوار نماز شكر به جا آوردند، و مجلس سوگوارى حضرت اباعبدالله الحسين سيدالشهدا و حضرت اباالفضل العباس عليهماالسلام برپا كردند.
162. (گره گشا) لحظه هاى بى نهايت عشق 
خانم سارا اميرى مى نويسد:
شوهرم با قاطعيت گفته بود: نه ! مى برمش خانه ، حالا كه هيچ اميدى به زنده ماندنش نيست پس بهتره توى خونه بميره ، دلم مى خواهد لحظه هاى آخر عمرش رو توى همون اتاقى بگذرو نه كه حسرت داشت اتاق بچه مان باشه .
كادر بيمارستان هم وقتى ديده بودند شوهرم بهيچوجه نمى پذيرد كه من در بيمارستان بمانم على رغم ميل باطنى شان مرخصم كرده بودند و من را با حال اغماء به خانه مان آورده بودند. خودم هيچ چيزى از آن روزهايى كه قرار بوده بميرم و حتى خوشبين ترين آدمها هم يك سر سوزن به زنده بودنم اميد نداشته اند، در خاطرم نيست . اما شوهرم ، مادرم و تمامى آنهايى كه به انتظار مرگم نشسته بودند مى گويند كه مردنم حتمى بوده است . خانواده ما در زمره يكى از خانواده هاى مذهبى شهر قم هستند اما نمى دانم چرا هيچكدام به انديشه شان خطور نكرده كه دست به دامان اهل بيت عليهم السلام بشوند و بروند به سراغ آن خاندان با كرامت .
تا اينكه آن اتفاق به وقوع مى پيوندد. پدر بزرگ مرحومم در بيت آيت الله ...مشغول به خدمت بوده است . يكى از روزها حضرت آيت الله ...مى بيند كه پدر بزرگم غمگين است ، علت را مى پرسد و پدر بزرگم تمام حرفهاى دلش را مى گويد: نوه ام ، اولين فرزندم دخترم ، مى خواست بچه دار بشود، همه خانوداه خوشحال بودند كه دخترم نوه دار مى شود، روز موعود كه فرا مى رسد قابله به خانه شان مى آيد و نوه ام فرزندش را به دنيا مى آورد اما... بچه مى ميرد و مادر بچه - نوه ام - نيز رو به قبله است . دكترها جوابش كرده اند. شوهرش هم كه دل نداشته مرد زنش را در بيمارستان ببيند او را به خانه آورده و حالا ما به انتظار مردن او نشسته ايم .
پدر بزرگم حرفهايش را در حضور آيت الله ...با گريه تمام مى كند. آيت الله ...كه پدر بزرگم را به خوبى مى شناخته آن روز درس را تعطيل مى كند و خطاب به طلبه هاى حاضر كلاس مى گويد:
امروز درس تعطيل است ، همگى متوسل بشويد به ائمه ، بلكه شفاى نوه اين پيرمرد را بگيريم .
طلبه ها سخنان آيت الله ...را با گوش جان مى شنوند و توسل مى جويند. خبر اين كار را پدر بزرگم به خانه مى آورد، نور اميدى در دل خانواده مى درخشد. همه اهل خانه نيز متوسل مى شوند، پدرم مصمم مى شود كه يك گوسفند نذر كند و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شود. همه ، چشم اميد به خاندان با كرامت اهل بيت عليهم السلام داشته اند.
حال من آن قدر و خيم مى شود كه عده اى بر مردنم صحه مى گذارند و مرا مرده تلقى مى كنند. خانه مان مملو از شيون مى شود، مادرم در فراق من كه فرزند اولش بوده ام و هفده سال بيشتر نداشته ام بيتابى مى كند. گرد عزا از آسمان خانه مان مى بارد اما...
اگر سائلى با هزار اميد و آرزو به سراغ صاحبخانه اى برود كه شهره وفادارى و شجاعت است مگر دست خالى برمى گردد؟
نه ! آن صاحبخانه خيلى باوفاست ، مگر آن زن نامسلمان - كه شما حكايتش ‍ را در مجله خودتان نوشتيد (قدر اشك هايتان را بدانيد) به همان مظهر وفادارى و دلاورى متوسل نشد؟ مگر مرادش را نگرفت ؟ مگر من كه يك مسلمان و ريزه خوار درگاه ائمه اطهار عليهم السلام هستم ، به اندازه آن زن نامسلمان ، نزد ائمه عليهم السلام آبرو نداشتم ؟ مگر مى توان به اين خاندان كه بر دشمن نيز رافت و مهربانى نشان مى دهند اميد نيست ؟
نه ! اگر كسى دست به دامان اين خاندان نشود از كم سعادتى اوست ، ماييم و اين خاندان بزرگوار، ماييم و على عليه السلام كه مظلوم بود و دردهايش را درون چاه زمزمه مى كرد، ماييم و حضرت فاطمه سلام الله عليها، ماييم و امام حسن عليه السلام ، ماييم و سالار شهيدان امام حسين عليه السلام كه حماسه كربلايش سند آزادگى مان شده است ، ماييم و...ماييم و آن علمدار بى دست كه مشك آب را، حتى به دندان گرفت كه كودكانى را سيراب كند.
باور كنيد دلم نمى آيد حكايت زندگى ام را كه با آن علمدار بى دست گره خورده است برايتان بگويم . مى دانيد؟ هر گاه به ياد آن لحظه هاى عارفانه مى افتم - مثل حالا - تمام تنم مى لرزد و شور و شعفى به دلم مى نشيند، روحم صيقل مى خورد، از قيد و بند زمانه رها مى شوم ، دلم مى خواهد آن لحظه ها را همواره مزمزه كنم . آخر، آن لحظه ها كه از جنس اين دنيا نبودند، آن لحظه ها آسمانى بودند و مرا شفا دادند، آن لحظه ها، نهايت عشق بود و نهايت صفا.
مادرم بالاى بسترم نشسته بوده و گريه مى كرده ، پدرم زار و نزار نگاهى اميدوارانه به آسمان داشته و طلبه هاى درس آيه الله ...درسشان را تعطيل كرده و به خاطر من متوسل شده بودند، پدر بزرگم گوسفندى را نذر كرده كه شفاى مرا از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگيرد و در همان حال ...
مادرم به يك باره مى بيند كه من توى بسترم تكان مى خوردم ، متحير مى شود، (زهرا)يى كه همه منتظر مرگش بوده اند و مثل مرده ها توى بستر افتاده بوده تكان مى خورد و مادر را متعجب مى كند. مادر مى نشيند به تماشا و غرق در حالاتم مى شود، حالاتى كه ...
من بودم و يك صحراى خشك كران تا كران صحرا هيچ خبرى نبود، اما احساس مى كردم آن صحرا حس و حالى ديگر دارد، غرق در حيرانى و سرگردانى آن صحرا بودم كه نسيمى همه جا را گرفته بود و من در ميان آن غوطه مى خوردم . به يكباره حس كردم نسيم از مقابلم مى آيد، به روبه رويم خيره شدم ، هاله اى از نور به چشمم آمد، نور انگار نزديك و نزديكتر مى شد، نور به جلوى قامتم رسيد، خوابيده بودم كف صحرا، از سوى نور صدايى به گوشم رسيد:
(چرا خوابيده اى ) ناله كردم : (بيمارم ) همان صدا با مهربانى و آرامش ‍ پرسيد: (بيمارى ات چيست ؟) پاسخ دادم : (بچه ام به دنيا آمد و مرد، دكترها جوابم كرده اند، دست به دامان ائمه شده ايم ). نوايى مملو از عشق و مهربانى به انديشه ام نشست :
(بلند شو، خوب شدى ) ناليدم و گفتم :
(نه ! توانايى ندارم بلند شوم ) همان نداى مهربان بار ديگر دلم را نوازش داد و گفت : (تو خوب شدى ، بلند شو) باز هم ناليدم اما اين بار شنيدم :
(مگر از ما شفا نخواسته ايد؟)
حس و حالى عجيب يافته بودم . دلم مملو از اميدوارى بود، تا آنجايى كه در ياد داشتم گاه و بيگاه كه چشم مى گشودم مى فهميدم كه ميان مرگ و زندگى دست و پا مى زنم اما حال به خوبى مى فهميدم كه در عالمى ديگر سير مى كنم و حالتى معمولى گريبانگيرم نيست .
با التماس و گريان گفتم :
(مى خواهم بلند بشوم اما...) قامت رعناى آن (آقا) را ديدم و گفتم : (شما كمك كنيد و دست مرا بگيريد كه بلند شوم ). آن آقا آمدند جلوتر، رخساره مهربان و نورانى شان را ديدم و دلم اميد گرفت . منتظر بودم كه ايشان دستشان را به سوى من بگيرند و مرا از زمين بلند كنند، نگاهشان كردم ، نگاهم مات و نيمه مات بود، (آقا) را مى ديدم و نمى ديدم كه به يك باره شنيدم : (دخترم ، من دست در بدن ندارم كه تو را از زمين بلند كنم )
و سپس نگاهم به بدن بى دست آن (آقا) افتاد و...مادرم داشت ضجه مى زد، پرسيدم : مادر! آن آقاكو؟
مادرم گريان و نالان گفت :
كدام آقا؟
در حاليكه چشمم به دنبال ياتن آن آقا بود گفتم :
همان (آقايى ) كه بدنش بى دست بود...من بودم و آغوش مادر وهاى هاى گريه مان . جاى همه شما خالى ، من لحظه هاى بى نهايت عشق را حس ‍ كردم . سلامتى ام را به دست آوردم و بعد از آن خداوند فرزندانى به من عطا كرد كه هر كدام از آن ديگرى برازنده تر شدند، يكى از فرزندانم دانشجوى پزشكى است و ديگران هم تحصيلات عاليه را طى مى كنند. شما هم اگر حس و حالى به دست آورده ايد و دلتان كربلايى شده است مرا دعا كنيد. التماس دعا
(364)
163. كرامت درگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام لكنهو
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد سجاد عبقاتى مى گويد: سلسله كرامات درگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام لكنهو، از همان زمان ميرزا فقير بيك شروع شده و تاكنون ادامه دارد، به گونه اى كه اگر تفصيل قضاياى آن گرد آورى و نقل شود بالغ بر يك كتاب قطور خواهد شد. ذيلا تنها سه نمونه از آن را متذكر مى شويم و متذكر مى گرديم كه ، هر ساله هزاران نفر با مذاهب و نژادهاى گوناگون به منظور رفع حوائج خويش به اين درگاه مى آيند و در آنجا به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام توسل مى يابند و حوائج آنها را باب الحوائج برآورده مى سازد.
ذاكر حسين و صفدر حسين ، اهل بمبئى هند، مى گويند: همراه پدر و مادر خود عازم زيارت كربلاى معلى در عراق شديم وقتى كه به بندرگاه رسيديم پس از انجام معاينات توسط دكتر، به پدرمان جواز مسافرت داده نشد. چون در گوش وى زخمى شده بود كه به زبان اردو آن را ((ناسور)) مى گويند. ما از بردن وى نااميد شده و مى خواستيم از مسافرت منصر شويم ، ولى پدر راضى نشد و گفت : شما سفر زيارت را ترك نكنيد و من براى معالجه اين درد به درگاه باب الحوائج شهر لكنهو مى روم . ايشان برگشت و پس از مدتى به درگاه شهر لكنهو رفت . در آنجا به قصد وضو گرفتن كنار حوض آمد و پس ‍ از وضو گرفتن ، اندكى از آب را به روى جراحت عميق گوشش ريخت . موقعى كه آب به گوش وى رسيد، ايشان بيحس و بيهوش شده و روى زمين افتاد. وقتى كه به هوش آمد مشاهده كرد آن زخم جبران ناپذير را باب الحوائج حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شفا بخشيده است .
164. آن جوان دست نداشت  
در يكى از شهرهاى هندوستان ، به نام گوالپور، پادشاه و به قول هنديها راجه اى زندگى مى كرد كه فرزندش مبتلا به مرض سخت سرطان بود و تمام اطبا از معالجه وى عاجز مانده و او را جواب كرده بودند. راجه ، وزيرى داشت كه شيعه اثنى عشرى بود، و اضافه بر اين سيد هم بود. وزير سيد به راجه گفت : اگر جان و مال و ناموس من محفوظ باشد براى بهبودى فرزند شما پيشنهادى دارم . راجه گفت : تو در امانى ، زود پيشنهادت را بگو، كه بچه من دارد جان مى دهد. سيد گفت : امروز هشتم محرم الحرام است . و عزاداران به نام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام از حسينيه بيرون مى آيند، شما و همسرتان با هم برويد و چيزى نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كنيد. راجه و همسرش نزديك آن ميعادگاه آمد و به زبان خود نذرى كردند. و سيد نيز آمد و با خلوص قلب برايشان دعا كرد و گفت : يا ابوالفضل اين زن و شوهر مايوس هستند. اينجا بود كه يكدفعه فرزند مريض صدا زد مادر آب مى خواهم ، در حاليكه چند ماه بود اصلا حرف نمى زد براى اينكه سرطان گلو داشت .
پدر و مادر وقتى كه اين صدا را از فرزند شنيدند حيران شده خطاب به فرزند كه قضيه چيست ؟ شما كه مدتى حرف نمى زدى ! پسر در جواب گفت : من خيلى خسته هستم برايم آب بياوريد بعدا قضيه را برايتان تعريف خواهم كرد و پس از خوردن آب گفت : من خوابيده بودم كه ناگهان جوان زيبايى را ديدم . عرض كردم شما كه هستيد؟ دستتان را بدهيد ببوسم . اشاره به طرف دستش كرد و عذر خواست ، نگاه كردم ديدم دست در بدن ندارد. پس از اين گفتگو جوان مزبور از نظر من غايب شد.
بعد از وقوع اين قضيه ، صبح روز 9 محرم الحرام وزير دربار راجه حضور يافت و تمام داستانهاى گذشته و داستان كربلا را، خصوصا داستان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را، مفصلا براى راجه نقل كرد و افزود: جناب راجه نذر شما قبول شد.
راجه پس از شنيدن سخنان وى ، دستور داد 40 راس گوسفند قربانى كنند تا شفاى فرزندش كامل گردد. سال بعد نيز، يك ماه قبل از محرم ، حكم صادر كرد كه چهل گوسفند را براى اداى نذر فرزندم فراهم نماييد.
مخالفين اسلام و پيروان متعصب مذهب هندو، با يكديگر عليه نذر راجه مشورت كردند و گفتند كه اين طور قربانى كردن در آئين ما درست نيست و بايد چاره اى انديشيد. زمانى در اول محرم سال بعد، راجه از كارمندان خود پرسيد آيا چهل گوسفند براى نذر فراهم شد يا نه ؟ پيروان مذهب هندو با هم مشورت و تبانى كرده و پاسخ دادند كه : نه امسال چهل گوسفند فراهم نشد. راجه دستور داد چهل راس گاوميش فراهم كنيد.
آنان دوباره جواب دادند كه گاوميش هم پيدا نشد.
راجه امر كرد از معبد خاص من چهل گاو بياوريد و براى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قربانى كنيد! و آنان كه ديدند كه بسيار بدتر شد، كوتاه آمدند و دست از عناد برداشتند. بعد از اين هر سال قبل از ماه محرم براى ايفاى نذر راجه ، چهل عدد گوسفند مهيا مى كردند. اين برنامه سالهاى سال ادامه داشت و جالب اين است كه راجه مزبور هندو مذهب بود، تاكنون عزادارى امام مظلوم در شهر گوالپور ادامه دارد.
(365)
165. تاجر توتون و تنباكو 
يك تاجر كافر در هند (قصر سرسى سادات ) شهر مرادآباد به تجارت تنباكو و توتون اشتغال داشت . وى مقدار زيادى تنباكو را انبار كرده بود و پليس ‍ هند خبردار شد كه در منزل او تنباكوى بسيارى موجود مى باشد و در مقام مصادره آنها برآمد. تاجر هم متوجه شد كه پليس قضيه را فهميده و خانه اش
را محاصره كرده است تا تنباكوها را مصادره كند و فورا به حسينيه رفت . اين قضيه در هشتم ماه محرم واقع شد. تاجر در حسينيه نذر كرد و گفت : ياابوالفضل العباس عليه السلام ، نذر كرده ام هديه اى تقديم شما كنم ، مرا از دست اينها نجات دهيد.
افراد پليس وارد منزل شدند ولى هر چه تفحص كردند هيچ چيز نيافتند و در نتيجه بيرون رفتند. ساعتى بعد تاجر وارد منزل شد و همسرش گزارش ‍ جريان را به وى داد. اما خود تاجر كه نگريست ديد تمام تنباكوها به حالت سابق محفوظ است ، خيلى خوشحال شد و بعدا به حضور سادات محل شتافت و قضيه را براى آنان بيان داشت و به نذرى كه كرده بود وفا كرد.
166. خاك درگاه را به چشم خود ماليد 
جناب آقاى مهدى در كتاب خود ((العبد الصالح )) (ص 249) مى نويسد: در اشهر اعظم گره‍ (از ايالت يوپى هند) يك درگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام وجود دارد، و در اطراف آن شخص كافرى زندگى مى كرد كه چشمانش ديد نداشت . وى به مردم گفت كه ((مرا به درگاه عباس بابا ببريد)) او را به درگاه آوردند شخص كافر شروع به داد و فرياد نموده ، شفاى خود را از حضرت اباالفضل عليه السلام خواستار شد و خاك درگاه را به چشم خود ماليد.
پس از لحظاتى چند، چشم وى شفا يافت و او اعتراف كرد كه اكنون قوه ديد و روشنايى يك چشم او مضاعف شده است .
167. از همسر خويش طلب عفو كرد 
شخصى به همسر خود، كه حامله بود، شك كرده گفت : بچه اى كه در شكم دارى از من نيست ، بلكه از كسى ديگر است . نزاع آنها به جايى رسيد كه شوهر آماده قتل همسر خود گشت . همسرش گفت : به من مهلت بده به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بروم . شوهر به اين امر راضى شد. هر دو نفر به حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام رفتند. زن به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عرض كرد: مولاى من ، عنايت كنيد اين بچه اى را كه در شكم من است خود گواهى دهد كه از آن كيست ؟ تا ثابت شود كه من بيگناه هستم .
البته دعايى كه از صميم قلب انجام شود، تاثير دارد. حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام محبت فرمودند، بچه در رحم مادر به پاكدامنى مادرش گواهى داد و آن مومنه با كمال عزت و احترام از حرم اباالفضل العباس عليه السلام به خانه برگشت . شوهر آن زن خيلى خجالت زده شد و از همسر خويش ‍ طلب عفو كرد.
168. گذرگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام 
آقاى محمد زنگى آبادى ، خادم گذرگاه حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ، واقع در روستاى زنگى آباد از توابع كرمان در فاصله تقريبى 20 كيلومترى كرمان ، در خصوص كرامتى كه در گذرگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام از قمربنى هاشم عليه السلام رويت كرده و تشرفى كه به محضر آن حضرت يافته مى گويد:
در سال 1375 شمسى مى خواستيم از برق منطقه ، گذرگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را سيم كشى كنيم و برق دهيم به 3 عدد تلمبه نياز داشتيم كه براى خريدن آن مى خواستيم با برخى از دوستان شريك شويم ولى آنان حاضر نشدند (قيمت تلمبه ها بالغ بر 7 ميليون تومان مى شد) نزد مديرى رفتم و گفتم : دوستان در اين كار شريك نشدند، چگونه 7 ميليون تومان پول فراهم كنم ؟ گفت : برو دو ميليون و پانصد هزار تومان به حساب بريز و بقيه اش را چك بده تا سال آينده ، من پذيرفتم و دو ميليون تومان را فراهم كردم ولى پانصد هزار تومان را نتوانستم تهيه كنم .
گذرگاه ابوالفضل عليه السلام موتورى داشت ، گفتم من اين موتور را مى فروشم . يك نفر از شهر بم آمد و به من گفت : موتور را مى خرم و افزود 450 هزار تومان مى دهم و موتور (لستر) را مى گيرم . قبول كردم و قرار شد پول را بفرستد و موتور را ببرد، چند روز طول كشيد، هر چه زنگ زدم آن خريدار نيامد ديگر نااميد شدم .
آمدم در بازار تا بتوانم كسرى 000/500/2 تومان را تهيه كنم ، كسى را پيدا نكردم تا بتوانم از او پول قرض كنم . همان طور كه با حالت ناراحتى مى آمدم ، در مسجد جامع توى راه پله ديدم يك سيد به مسجد جامع وارد شد و به من گفت : حاج آقا موتور را فروختى ؟ من گفتم موتور برق را نفروختم ، گفت : موتور را نفروش ، موتور را براى من نگه دار شما موتور را به من بدهيد، من 500 هزار تومان به حساب شما مى ريزم . من گفتم : آقا اگر مى خواهيد موتور را بخريد اول آن را ببينيد، اگر مورد پسندتان واقع شد بخريد. گفت : مسئله اى نيست ، موتور را روشن كن تا آن را ببينم سپس گفت شماره حساب خود را به من بدهيد تا به حساب شما پول بريزم ، من هم همين كار را كردم .
آن آقا وارد مسجد جامع شد و ما هم به دنبالش حركت كرديم مى خواستم بروم جلو و بگويم كه شرايط ما اين است ، پاهايم قدرت نداشت تا جلو بروم . به طرف زنگى آباد حركت كردم و سوار ماشين شدم ، روز چهارشنبه ساعت 11 صبح بود، نرسيدم به بانك بروم ، شنبه رفتم از صندوقدار پرسيدم آيا كسى به حساب من پول ريخته است ؟ گفت : بله ، 500 هزار تومان به حساب ريخته اند. گفتم : آقا، پول به نام چه كسى مى باشد؟ گفت : به نام سيد عباس جهانگرد. بعد پول را گرفتم و اينك كل پول مورد لزوم كه دو ميليون و پانصد هزار تومان بوده فراهم شده بود. رفتم و آن را به اداره برق پرداخت كردم و از آن پس برق منطقه روشن شد.
آقاى زنگى آبادى در مورد سابقه گذرگاه از ابتداى تاريخچه تاكنون اظهار مى دارد:
270 سال قبل يك كورى بود كه در صحرا مى گشت و گدايى مى كرد. وقتى توى دهاتها گردش مى كرد جوانها دور او را گرفته و مسخره اش مى كردند يك روز براى گدايى به بيابان و صحرا مى رود نزديك صحرا يك آبادى بوده است ، ولى وقت مى گذرد و چشمش هم كه اطراف را نمى ديد. و در نتيجه همانجا مى خوابد و با گريه مى گويد خداوندا، يا مرا بكش و يا از كورى شفا بده ! چند لحظه بعد صدايى مى شنود مى گويد تو كى هستى ؟ جواب مى دهد: چرا گريه مى كنى ؟ چشمانش را باز مى كند در حاليك همه جا را مى ديده يك اسب سوار را مى بيند مى پرسد آقا شما چه كسى هستيد. و بيا بيرون چشمهايت را باز كن .
چشمانش را باز كرد، ديد كه همه جا را مى بيند، يك اسب سوار بيرون آمد پرسيد آقا شما كى هستى ؟ گفت : شما خوب شديد؟ گفتم بله ، افزود: برو در آبادى مردم را خبر كن كه يك گذرگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بسازند، گفت : آقا، اينها حرفهاى مرا قبول نمى كنند، اينها مرا مسخره مى كنند. فرمود: نه ، برو آنها را خبر كن تا بيايند اينجا را نگاه كنند. علامت ديگرى هم مى گذارم مجددا مى پرسد كه آقا شما كه هستيد؟ ناگهان متوجه مى شود كه كسى آنجا نيست ، مى گويد: به آبادى كه رفتم ، مردم به من گفتند چشمهايت خوب شده است ؟ گفتم : بله ، حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام چشمهايم را شفا داده است . و افزودم بياييد يك گذرگاه بسازيم مردم باور نمى كنند، بعد مى آيند و نگاه مى كنند مى بينند به شكل دايره ، خط سبزى كشيده شده است . حضرت فرموده بودند روى خط سبز اتاقى بسازيد چندى مى گذرد سال بعد كه مردم به علت بيمارى و با پياپى مى ميرند و مى خواستند اهالى را خبر كنند تا بيايند مرده ها را خاك كنند، چند نفر از مردم زنگى آباد به گذرگاه ابوالفضل العباس عليه السلام مى روند تا به بناى آنجا كمك كنند، بلكه بلا از زنگى آباد دور شود. به همين علت ، چند نفر به راه مى افتند، و شروع به ساختمان مى كنند، از روزى كه آنان شروع به كار كردند، ديگر كسى از وبا نمى ميرد. همچنين زمانى كه خشتها را روى هم گذارند مدتى بعد اتاق خراب مى شود.
يك نفر پيدا مى شود و مى گويد شما خشت بدهيد، من روى هم مى گذارم ، مردم مى گويند آقا شما كى هستيد؟ پول به تو بدهيم مى فرمود: پول نمى خواهم ، خشتهاى گلى به او مى دهند و او اتاقى به مساحت 12 متر در 12 متر مى سازد عباس على هستم ، بعد معلوم نمى شود كه چه كسى بوده و از كجا آمده بعدها معلوم مى شود كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بوده است .
در مورد وضعيت فعلى گذرگاه عباسعلى ، و هزينه آن بايد خاطر نشان سازم گذرگاه عباس على عليه السلام الان داراى پنج سالن مى باشد. سالن قبلى بزرگ 20 متر بلندى و 4 الى 5 متر عرض داشته يك مسجد به نام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام دارد كه ايام محرم بويژه تاسوعا و عاشورا مردم زيادى در آنجا جمع مى شوند و بسيار شلوغ مى شود، در نتيجه ما به مردم نوبت مى دهيم . مثلا در تابستان ، يك نفر چهل روز در نوبت است . روزهاى 48 و اربعين و عاشورا و تاسوعا و جمعه ها كلا شلوغ است و هر روز هم در آنجا نماز جماعت برقرار مى شود. متاسفانه ما قدر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را نمى دانيم ، اگر ما ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام را مى شناختيم گناه نمى كرديم .
نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:36 | لینک  | 

139. دست دعا 
تنظيم از: خودسيانى
بر اساس سرگذشت : آيتا.ت ، تهران
نوشتم :
((مادر عزيزم من و فرهنگ گرفتار مشكل لاينحلى شده ايم . مى دانيد كه دو سال از ازدواج ما مى گذرد اما ما هنوز صاحب كودكى نشده ايم . اينجا همه نوع آزمايش انجام شده ، مدتها تحت نظر پزشك بودم و دارو مصرف كردم ، اما انگار بى نتيجه بوده و اميدى نيست . آيا صلاح مى دانيد براى معالجه به آنجا بياييم يا جاى ديگرى را به اين منظور سراغ داريد؟
او خواست كه همراه شوهرم به آلمان برويم ، و ما رفتيم . آزمايشات انجام شد. گفتند: هيچ كدام مشكلى نداريد. مادر متخصص بيهوشى بود و مدتى در انگليس مشغول كار بود، اما بعد به آلمان برگشته و همان اولين روزهاى بازگشت با پدرم كه متخصص زنان و نازايى و در ضمن ايرانى است ، ازدواج كرده بود. مادر آلمانى الاصل بود و على رغم تمايل خانواده اش با پدرم پيوند زناشويى بسته و به آيين او گرويده بود. اينكه پدرم قبلا با او قرار كرده بود كه يك روز به ايران بر مى گردد يا خير، چيزى است كه من نمى دانم چون پدر چيزى مى گويد و مادر چيزى ديگر، اما هميقدر مى دانم كه از اولين روزهاى كه خودم و آنها را شناختم ، حس كردم كه پدر شايد همان طور كه مى گفت به خاطر من از بودن در يك كشور اروپايى در عذاب است . ما، در ((اشتوتگارت )) در مهد تمدن اروپا بوديم . و با توجه به تمول پدر مى توانستيم از هر لحاظ در رفاه باشيم . اما پدر را چيزى قوى تر از اين رفاه ظاهرى ، به سوى خود مى كشاند. چيزى كه او ديده بود و مى دانست و من بى خبر بودم و همين بى خبرى و كنجكاوى كه به لطف خدا به جانم افتاده بود، مرا همراه او به كشورش كشاند، پيش از اينكه برگرديم ، ميان پدر و مادر هر روز اختلاف و درگيرى بود اما همه اين اختلافات تنها يك علت داشت . پدر مى خواست همراه خانواده اش به ايران برگردد. و مادر راضى نمى شد كشور و خانواده اش را ترك كند. مى گفت :
مثل يك ايرانى نجيب و با شخصيت همينجا زندگى كن و آبروى هموطنانت باش . تو به عنوان يك متخصص مى توانى خيلى مفيد باشى . مى توانى توى كار و تحصيلت پيشرفت كنى و كارهاى مهمترى انجام بدهى . پدر همه اين حرفها را منطقى مى دانست اما دلش شور آينده مرا مى زد. مى خواست مثل يك ايرانى در ايران زندگى كنم و بزرگ شوم . او در ايران چيزى را مى ديد كه به گفته خودش در آلمان و حتى با راهنمايى او من نمى توانستم به آن برسم چيزى مثل يك فرهنگ . و هميشه مى گفت :
فرهنگ ايرانى را ميان فرهنگ كشورى ديگر نمى شود پيدا كرد.
و حق با او بود. من و او بالاخره به ايران برگشتيم . مادر با تصميم من و حس ‍ كنجكاويم درباره ايران منطقى برخورد كرد و در آخرين دقايق جدايى آهسته كنار گوشم گفت : پدرت مرد نازنينى است . آنقدر به او و اخلاق و شخصيت او اعتماد و اطمينان دارم كه نمى توام مانع رفتن تو بشوم براى من هم شايد اگر دل كندن از خانواده و كشورم اينقدر مشكل نبود، اينطور به سعادتم لگد نمى زدم .
و من آن روز حس كردم هنوز پدرم را آنطور كه بايد، نشناخته ام . ايران كه وطن پدرى من به حساب مى آمد، در همان اولين دقايق ورود به منزل پدر بزرگ به دلم نشست . برايمان اسپند دود كردند، گوسفند قربانى كردند و جشن مفصلى به خاطر ورود ما برگزار شد و من از آن روز ايرانى شدم . توى خانه مادر بزرگ خيلى زود سر از اغلب رسوم جديد و قديم ايرانى در آوردم . آشپزى و هنرهاى بسيارى كه اغلب زنهاى اطرافيان از آن مطلع بودند، برايم شيرين و يادگيرى شان آسان بود. توى اين مدت به طور مرتب با مادر در ارتباط بوديم . تلفنى يا با نامه ، گاهى هم ديدار حضورى ، او به خاطر من به ايران مى آمد و من براى ديدار او به آلمان مى رفتم . تا اينكه آخرين روزهاى نوزده سالگى از راه رسيد و براى من هم مثل هر دختر ايرانى خواستگار آمد. پدر نمى خواست هيچكدام از خواستگاران را ببينم چون معتقد بود من بايد درس بخوانم و توى يك رشته مفيد متخصص ‍ بشوم . اما من دل به يكى از اين خواستگاران بستم و از پدرم خواستم كه اجازه بدهد من و فرهنگ با هم ازدواج كنيم و او مثل هميشه به خاطر من راضى شد و فرهنگ از اقوام پدرم بود و در رشته پزشكى تحصيل مى كرد. جوان برازنده و سالمى بود. خانواده فهميده و خوبى داشت . ازدواج ما با شكوهترين مراسمى بود كه به خود ديده بودم . خانه اى پشت قباله ازدواج من انداختند. پدر هم جهيزيه كاملى برايم تهيه ديد و من و شوهرم در ميان دعاى خير خانواده زندگى را در كنار هم شروع كرديم . من به تحصيل در رشته زبان آلمانى كه زبان مادريم بود، پرداختم و فرهنگ به تحصيل در دانشكده علوم پزشكى مشغول شد. دو سال در كنار هم به خوشى زندگى كرديم اما كم كم حرف و كنايه هاى اطرافيان ما را به فكر بچه دار شدن انداخت . اما انگار در تقدير ما كودكى نبود. انجام معالجات متفاوت در ايران دنبال شد و بعد نامه اى به مادر نوشتم و همراه فرهنگ به آلمان رفتيم و از آنجا همراه مادر به انگليس پرواز كرديم . توى انگليس هم همان آزمايشات و معالجات انجام شد و نتيجه همانى بود كه در ايران و آلمان شنيده بوديم :
هر دو از لحاظ جسمانى كاملا سالم هستيد. بعيد است كه نتوانيد صاحب بچه بشويد. چهار سال به معالجه و درمان گذشت و همه بى حاصل . باز به ايران برگشتيم . اميدوار بوديم كه روزى صاحب فرزند شويم . در اين ميان فرهنگ به كلى عوض شده بود. با بچه هاى خواهر و برادر و اطرافيان خيلى گرم مى گرفت . آنقدر كه والدينشان با حالت كنايه به من چيزى مى گفتند. ولى انگار ديگر اندوه من براى او مهم نبود. ديگر از غصه هاى من غصه دار نمى شد و با دردم آشنا نمى شد. همه وقتش را خارج از منزل مى گذراند. يا در خانه اقوام نزديك بود و يا توى بيمارستان . اين وقت گذرانيهاى او در خارج از منزل به حدى رسيد كه از زندگى بيزار شدم و حالتهاى افسردگى به سراغم آمد. كسى را نداشتم كه در خصوص اين گرفتارى با او در دل كنم . به ياد مادر افتادم و برايش نامه اى نوشتم . او هم در پاسخ نامه ام نوشت :
اگر برايت امكان دارد، مدتى به اينجا بيا.
و من رفتم . وقتى غصه هايم را شنيد، خنديد و گفت : چه اهميتى دارد كه تو بچه دار بشوى يا خير عزيزم ، اينكه مساله مهمى نيست كه به خاطر آن زندگيت تهديد بشود. شايد واقعا از نظر مادر اهميتى نداشت . اما او فاميل شوهرم را نمى شناخت . از زبان هر كدام از آنها هر بار حرف تازه اى مى شنيدم . طفلك اجاقش كور است ...دختر جوان نازنينى است ، افسوس ....طفلك فرهنگ وارثى نخواهد داشت و...
حرفهاى مادر و دلدارى هاى او كمى مرا به زندگى دلگرم كرد تا اينكه به ايران برگشتم . اما اولين هفته پس از مراجعت من به ايران آنقدر سرد و كسل كننده گذشت كه باز افسرده شدم . به خصوص همان هفته متوجه شدم كه شوهرم زنى را صيغه كرده احساس شكست مى كردم . ديگرى ميلى به زندگى در من نبود. مردى كه به داشتن او افتخار مى كردم ، به خاطر بچه اى كه نداشتنش تقصير من نبود، بى گفتگو با من به سراغ زن ديگرى رفته بود. بلافاصله به سراغ پدر رفتم و التماس كردم كه كمكم كند تا از فرهنگ جدا شوم . پدر با فرهنگ صحبت كرده و او در پاسخ پدر گفت : من اين زن را صيغه كرده ام تا برايمان كودكى بياورد. بعد بچه مال من و آيتا است و اين زن مى رود. من حتى شناسنامه را به نام خد و آيتا مى گيرم . بيچاره و مستاصل شده بودم . اگر عذر خواهى ها و التماس هاى او نبود، همان موقع از او جدا مى شدم اما او قول داد كه صيغه را پس بخواند و من سكوت كردم . يك سال گذشت و او مرا فريب داد و هنوز صيغه بين آنها جارى بود. تا اين كه يك شب وقتى از منزل پدرم به خانه مى آمدم شوهرم و آن زن را ديدم كه جلوى منزل خواهر شوهرم از اتومبيل پياده شدند. گويا مى خواستند به منزل او بروند. اعصابم به هم ريخت . خوب به خاطر دارم شب تاسوعا بود. و من توى خيابان هاى شلوغ شهر مثل باران اشك مى ريختم و رانندگى مى كردم . حواسم به رانندگى ام نبود يكباره يك دسته عزادارى مقابلم ظاهر شد تا آمدم اتومبيل را كنترل كنم ، با پسر بچه پنج شش ساله اى برخورد كردم . هراسان از اتومبيل پياده شدم . پسرك سلامت بود اما از ترس گريه مى كرد، پدرش به من نزديك شد و پرسد: خواهرم چرا اينقدر عجله مى كنى ؟
و وقتى صورت خيس از اشك و چشم هاى قرمز مرا ديد، گفت : چرا گريه مى كنيد؟ به او پاسخى ندادم ، پسرك را بغل كردم تا به بيمارستان ببرم . پدرش قبول نمى كرد ولى حال مرا كه ديد، پذيرفت . بين راه بغضم شكست و باز گريستم . تصوير آنچه كه ديده بودم ، قلبم را لحظه به لحظه بيشتر مى سوزاند. در مقابل پرسش پدر پسرك به حرف آمدم و ماجراى زندگيم را گفتم تا اين كه به بيمارستان رسيديم . همان بيمارستانى كه فرهنگ و پدر توى آن كار مى كردند. جلوى در بيمارستان بهيارها و پرستارها كه مرا مى شناختند، جلو آمدند و بچه را از من گرفتند و براى اطمينان از سلامتى او آزمايش هاى لازم را انجام دادند. بچه كاملا سالم بود، در راه بازگشت وقتى مى خواستم آنها را برسانم ، پدر پسرك برايم حرف زد. از ايمان به خدا گفت و اين كه بايد به خدا توكل كرد و...
جلوى حسينيه كه رسيديم ، آنها پياده شدند و من به اصرار مرد كمى صبر كردم . او رفت و يك ظرف چلو خورش قيمه براى من آورد و گفت : همين امشب دعا كنيد و نماز بخوانيد و از حضرت ابوالفضل عليه السلام بخواهيد كه حاجتتان را بدهد. اگر با خلوص نيت از او بخواهيد او روى شما را زمين نمى اندازد. نذر كنيد كه سال آينده اگر به مرادتان رسيديد، گوسفندى آورده و براى ناهار تاسوعا قربانى كنيد. شما كه به همه درى زده ايد، اين راه را هم امتحان كنيد. از او جدا شدم و توى راه مدام به حرفهاى او فكر كردم . به خانه كه رسيدم به عمه زنگ زدم و راه و رسم نماز را پرسيدم . البته نماز را بلند بودم . اما مدتها بود كه نماز نمى خواندم و همان لحظه نذر كردم . سعى كردم بعد از آن ديگر نمازم را ترك نكنم . عجيب و غير قابل باور است اما چهار ماه بعد باردار شدم ولى در اين خصوص چيزى به فرهنگ نگفتم . زن صيغه اى او هم حامله بود. من سه ماهه بودم كه او دخترى به دنيا آورد وقتى پنج ماهه بودم . شوهرم از باردارى من با خبر شد. هشت ماهه بودم كه روز اداى نذر من رسيد. آن روز پدر پسرك را ديدم ، مرا كه ديد گفت :
خواهرم نذرت قبول . ابوالفضل العباس عليه السلام باب الحوايج است .
نذر حسينيه ادا شد. روز تاسوعا هم در منزل خودم برنج نذرى پختم و ميان همسايه ها پخش كردم . بعد هم به سفارش و درخواست مادر براى فرزندم به آلمان رفتم . تا اين كه پسرم به دنيا آمد. پسرى بسيار زيبا و دوست داشتنى . چهره اش بى نهايت شبيه فرهنگ بود. طورى كه هر كس كه شوهرم را ديده بود، در همان ديدار اول اقرار مى كرد كه :
چقدر شبيه پدرش است . چه پسرى !... دو ماه بعد كه همراه پسرم به ايران برگشتم . اسمش را عباس گذاشته بودم . موافق ميل فرهنگ نبود، اما به ناچار پذيرفت . حالا كه اين قصه را مى نويسم ، عباس سه ساله است ، شب تاسوعا است و عباس بين جمع عزاداران سياه پوشيده و زنجير مى زند. از عيد به بعد به شيراز آمده ام . چون ديگر نمى توانستم بودن در آنجا را تاب بياورم . فرهنگ زن صيغه اى اش را كه حالا بازرنگى زن عقدى او شده ، به خانه آورده ، ديروز شنيدم كه تمام فاميل هاى فرهنگ از دست او به ستوه آمده اند، من امروز به لطف خدا و حضرت عباس عليه السلام در كنار پسرم سعادتمنديم . عمه صدايم مى كند. آخر قرار است به زيارت شاهچراغ برويم . آمدم عمه جان ....آمدم ....
(356)
140. ماشين ، بدون آنكه فرمان در اختيار من باشد حركت مى كرد! 
جناب مستطاب ، سلاله الاطياب ، حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى حاج سيد صادق شفائى زاده ، در تاريخ 9/4/1377 طى نامه اى نوشته است :
اين جانب سيد صادق شفائى زاده ، تابستان 1372 ش به اتفاق فرزندم سيد جعفر و يكى از همشيره زادگان و نيز يكى از دوستان ، در صدد بر آمديم با ماشين سوارى اخوالزوجه از قم براى عتبه بوسى حضرت ثامن الحجج عليه آلاف التحيه و الثناء به مشهد مقدس مشرف شويم . عصر جمعه تقريبا يكى دو ساعت به غروب ، حركت كرديم . بعد از باجه اخذ عوارض قم به برادر خانمم گفتم : از آنجا كه رانندگى در اتوبان آسان است و من هم رانندگيم بسيار ضعيف است ، خوب است طول اتوبان را بنده رانندگى كنم . ايشان هم قبول كرد و از همانجا بنده مشغول رانندگى شدم . حدود پنج كيلومتر كه رفتيم ، مقابل قبرستان بهشت معصومه عليهاالسلام لاستيك سمت راست چرخ عقب تركيد. بنده هم كه ناشى بودم و رانندگيم بسيار ضعيف بود، دست و پاى خود را گم كردم و پايم را با فشار هر چه تمامتر روى پدال ترمز كوبيدم ! در صورتى كه در آن حالت اصلا نبايد ترمز كرد. لهذا كنترل ماشين كاملا از دستم خارج شد و ماشين بى اختيار به طرف نرده هاى
وسط اتوبان رفت .
من كه بسيار ترسيده بودم با صداى بلند فرياد زدم : ((يا اباالفضل ! يا اباالفضل ! يا اباالفضل !)) همراهانم نيز هر كدام به سهم خود ذكرى را مشغول شدند. در پى اين ماجرا، ماشين ، بدون آنكه فرمان در اختيار من باشد حركت مى كرد، ناگهان پس از گردش كامل رو به قم چرخيد و از حركت باز ايستاد.
نكته قابل توجه اين است كه آن روزها اجازه داده بودند ماشينهاى سنگين و تريلى و كاميون در اتوبان رفت و آمد داشته باشد و همه مى دانند كه عصرهاى جمعه معمولا در اتوبان قم - تهران مخصوصا اوايل قم ، جاده بسيار شلوغ و پررفت و آمد است . اما از آنجا كه دست به دامان حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام زده بوديم ، در آن لحظه هيچگونه وسيله نقليه اى پشت سر ما نبود، زيرا اگر وسيله اى پشت سر ما در حركت بود، حتما تصادف هولناكى رخ مى داد. به مجرد پياده شدن از ماشين نيز، ديديم كاميونهاى سنگين از كنار ما رد شدند و جاده مجددا شلوغ شد. خلاصه ، اعتقاد بنده اين است كه سالم ماندن ما و ماشين ، در آن وضعيت حساس جز لطف خدا و كرامتى از حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام نمى توانست باشد.
141. ما شفاى تو را از درگاه خداوند عالم گرفته ايم 
يكى از بزرگان ايل سنجابى كرمانشاهان ، به نام حاجى قهرمان صالح سنجابى ، در سالهاى 1914 تا 1918 ميلادى (دوران جنگ بين الملل اول ) مطابق 1293 ش به علت ابتلا به يك نوع بيمارى ناشناخته ، در بيمارستان نظامى برلن (در كشور آلمان ) مورد درمان قرار مى گيرد و با وجود كمك فرماندهان ارتش آلمان به وى معالجه نشده و وصيت مى كند كه پس از مرگ جنازه اش را به كربلا ببرند و در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام به خاك بسپارند. وى چندين شب را با خواندن زيارت مخصوص حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى گذراند و سپس به حالت خواب و بيدارى آن حضرت را مى بيند كه به او مى فرمايد: اى قهرمان صالح سنجابى ، ما شفاى تو را از درگاه خداوند عالم گرفته ايم ، تو به كربلا بيا بارگاه برادرم حضرت امام حسين عليه السلام را زيارت كن و سپس به نزد ما بيا كه خداوند شفاى تو را در اينجا فراهم كرده است . مرحوم سنجابى اين را در يك قصيده چند بيتى به رشته نظم كشيده است و مى گويد: چون چنين فرمان آن حضرت رسيد صد اميد از حق درون جان دميد....
بارى ، مرحوم سنجابى پس از اين مكاشفه ، به رغم مخالفت مقامات بيمارستان آلمان ، از آنجا خارج شد، با اولين ترن برلن را ترك مى كند و از راه تركيه و موصل به كربلا مى رود و پس از زيارت قبر مبارك حضرت سيدالشهدا عليه السلام به زيارت قبر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى شتابد و زياترى سير به جا مى آورد. آنگاه پس از انجام مراسم زيارت ، به صحن مبارك مى رود و مى بيند چند نفر از افراد خانواده اش در همان روز با قافله كرمانشاه به كربلا آمده اند. وى از ديدن آنها اظهار تعجب مى كند، ولى آنها به او مى گويند كه يك ماه قبل مادر بزرگشان خواب ديده است كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به او مى گويد: خداوند به وسيله ما فرزندش را شفا داده است ، چند تن از افراد خانواده را به كربلا بفرست تا فرزدت را تحويل بگيرند.
مرحوم سنجابى ، كه در كربلا به سختى مريض بوده است ، با توصيه پزشكى كه همراه كاروان بوده تحت درمان قرار مى گيرد. پزشك مزبور دستور مصرف داروهاى طبيعى را مى دهد و او با مصرف آنها، پس از چندين ساعت خواب طولانى ، يك روز صبح از خواب بيدار مى شود و مى بيند كه هيچ يك از آثار بيمارى در وجودش باقى نيست . از بستر بيمارى خارج مى شود و پس از استحمام به زيارت قبر حضرت سيدالشهدا عليه السلام و قمر بنى هاشم عليه السلام مى رود.
مرحوم سنجابى بعد از اين سفر با بركت و معجزه آسا به كرمانشاه بازگشته و ميان ايل سنجابى مى رود و به ساختن تكيه اى به نام حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اقدام مى كند.
142. خداوند رحمت خير خواهد فرمود 
برخى افراد، بر اثر رياضتهاى نفسانى و گرفتن آموزشهاى ويژه از استادان ورزيده در فنون ارتباطى معنوى ، داراى قدرتهاى ارتباطى معنوى مى شوند.
همچنين بسيارى از افراد معتقد و متقى با انجام دستورهاى دينى دعا خوانى به مراتبى دست مى يابند، البته همه لطف حق بوده و هست . كه واقعه زير به همين سياق رخ داده است :
حقير، بر حسب نيازى كه داشتم مدت هشت ماه به عبادت و رياضت پرداخته بودم . به گفته شاعر:
وعده وصل چون شود نزديك
آتش عشق تيزتر گردد
زمان آن حالت ملكوتى فرا رسيد و در جواب سوالاتم اين جوابها را شنيدم كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام فرمودند: سلام ما را به خدمتگزاران آل عصمت و طهارت (سيد اسماعيل يزدپور) برسان و بگو: درباره آن شخص بيمارى كه مورد نظر بوده و دعاى فراوان مى كنى مورد نظر ما هم هست . و خداوند رحمت خير خواهد فرمود. و اما درباره آنچه نگرانى دارى ، بدان و آگاه باش كه : اميدهاى خير فراوان از درگاه خداوند فراهم است . و آنگاه كه در هنگام خواندن زيارتنامه ما هستى و پاسخ خود را دريافت مى كنى ، همان آواز ما خواهد بود و اكنون كه مراسمى به ياد سيدالشهدا برپا مى كنى ما تو را در مقام ياران امام حسين عليه السلام برگزيده ايم .
143. تو سرباز ما هستى ما به تو كمك مى كنيم 
يكى از افسران نظامى قفقار، به نام سرهنگ على ملايوف ، زمان اشغال افغانستان از سوى ارتش روسيه شوروى در سال 1979 ميلادى مطابق 1358 شمسى ، ماموريت مى يابد كه به مجاهدين مسلمان افغانى حمله ور شود. ولى چون مسلمان و مسلمان زاده بوده است نمى خواسته در جنگ با مسلمانان شركت كند. در عين حال هم چون مجبور به اجراى دستورات دولت روسيه بوده ، چاره اى جز حمله به مسلمين نداشته است . لذا در تمام مدتى كه بايد مقدمات حمله مزبور را فراهم مى نموده ، متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شده و براى فرار از اجراى اوامر مافوق چاره جويى مى كرده است .
درست يك شب قبل از زمان حمله به افغانستان ، خواب مى بيند كه وارد حرم حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام شده و آن حضرت به استقبال او آمده است . حضرت به او فرمودند: تو سرباز ما هستى ، ما به تو كمك مى كنيم ! آنگاه كسى را به نام احمد رحمانقلى اف صدا زدند و خطاب به هر دو نفر آنان فرمودند: به يكديگر اعتماد كرده و با هم كار كنيد، و براى نجات مسلمانان افغانستان جهاد كنيد!
شخص مزبور، على ملايوف ، از خواب بيدار مى شود و تا صبح نمى تواند بخوابد. فردا صبح به مقر ستاد خودش مى رود و با كمال تعجب در دفتر آجودانى خود، همان افسرى را مى بيند كه ديشب در عالم خواب وى را در حضور حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مشاهده كرده بود! لذا بى اختيار فرياد مى زند: سروان احمد رحمانقلى اف تو هستى ؟ اين افسر، به حالت بهت زده ، سكوت كرده جوابى نمى دهد. و اين در حالى بود كه تا آن زمان هرگز آن افسر را نديده و حتى اسم وى را هم نشنيده بود! پس از آنكه آن دو مدتى خيره خيره به هم نگاه مى كنند، سرهنگ على ملايوف بر خود مسلط شده و مى گويد: سروان احمد رحمان قلى اف ، من هنوز صبحانه نخورده ام . آنگاه هر دو به رستوران پادگان مى روند و هر كدام براى يكديگر خواب ديشب خود را باز مى گويند و معلوم مى شود كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به همان ترتيب آن دو نفر را به همديگر معرفى فرموده است . با اين فرق كه ، سروان احمد رحمان قلى اف ، با آنكه تا آن لحظه هرگز چهره سرهنگ على ملايوف را نديده بود، به علت اطلاعات نظامى سياسى ، نام وى را مى دانسته و از ماموريت او خبر داشته است .
بارى ، اين دو افسر پس از معرفى حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام ، با طراحى و كمك يكديگر، همواره از يك طرف به مجاهدين مسلمان افغانستان اسلحه فراوان و مهمات كامل مى رساندند، و از طرف ديگر اطلاعات درست و مفيدى در اختيار آنان قرار مى دادند و كمكهاى ديگرى هم به آنها مى كردند. آنها بعدا در روزنامه هاى رسمى پاكستان مقالاتى درج كرده و كرامت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در اين زمينه را همواره به عنوان بزرگترين سند افتخار خودشان بازگو كردند. آن دو افسر ارادت كيش به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، اينك در دانشگاه پاكستان تدريس مى كنند.
144. نام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اين طور جلوه گر شد
در سالهايى كه وسايل نقليه كاروانى مسافرتى (اتوبوس ) تازه فراهم آمده بود، يك روز در نزديك منجيل گيلان بر اثر لغزشى ، اتومبيل از جاده منحرف شده و در معرض سقوط به داخل دره قرار مى گيرد. از قضا يك روضه خوان پير مرد و لاغر اندام به نام حاج سيد مرتضى كسائى نيز در آن اتوبوس حضور داشته است . وى كه در صندلى رديف اول نشسته بود و مرگ همگان را به چشم مى ديد، فرياد مى كشد: يا جداه ! سپس سريعا خود را از درب اتوبوس به بيرون پرتاب مى كند و بار ديگر فرياد مى زند: يااباالفضل العباس عليه السلام ! و با سرعتى سريعتر از اتوبوس ، يك قطعه سنگ بزرگ را به ميان دره جلوى اتوبوس مى اندازد و با اين كار، موجب توقف اتوبوس مى شود و زائرين كربلا را به شهر رشت بر مى گشتند. از مرگ قطعى نجات مى دهد، و در حقيقت ، خداوند بزرگ ، عظمت نام مبارك عباس بن على عليه السلام را به اين طور جلوه گر مى سازد. مرحوم حاج سدى مرتضى كسائى را از اين جهت ((كسائى )) مى گفتند كه از عاشقان آل عصمت بود و هميشه حديث كساء را مى خواند. وى همچنين روضه خوان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بود.
او مى گفت وقتى كه فرياد زدم ((يا اباالفضل العباس عليه السلام )) مثل اينكه به چشم خود ديدم كه حضرت مرا به طرف سنگ بزرگى كه حركت دادنش ‍ براى من مقدور نبود، راهنمايى كرد در نتيجه خداوند آنها را نجات داد.
145. پزشكان او را مايوس كرده بودند 
مرحوم شيخ احمد زواره اى در كتاب ((اعلام المناجات )) (چاپ كتابخانه احمديه اصفهان ، سال 1312 شمسى ) پيرامون توسلات مرحوم حاج آقا هادى فشاركى اصفهانى (كه از علماى بزرگ و صاحب رساله بوده است ) چنين مى نويسد: مرحوم فشاركى بيش از هشت سال بود كه ازدواج كرده بود ولى همسرش داراى فرزندى نمى شد. بالاخره نذر مى كند چنانچه خداوند از همين همسر به او پسرى بدهد نامش را ابوالفضل بگذارد و اگر دو پسر خداوند به او عطا كند نام ديگرى را نيز عباس بگذارد.
پزشكان گفته بودند كه او هرگز باردار نخواهد شد. اتفاقا پس از دو سال باردار شده و دو پسر دو قلو مى زايد كه نامهاى مبارك اباالفضل و عباس ‍ عليه السلام را بر آنان مى گذارد.
(357)
146. يا اباالفضل العباس عليه السلام به ما داد ما برس  
جناب دكتر عبدالجليل تهران چنين مى نويسد:
پدرم در اوان كودكى من فوت نمود و مادرم را با من (كه يك پسر پنج ساله بودم ) و خواهر دو ساله ام تنها گذاشت . در آخرين لحظات حيات پدرم ، مادرم با ناراحتى از وى مى پرسد كه ما را به چه كسى مى سپارى ؟ و آن مرحوم در جواب مى گويد:
در تمام عمر، توكل من به خداوند بوده است و چون به كسى بدى نكرده و به ناموس كسى چشم بد نداشته ام ، شما را به خداى بزرگ مى سپارم .
مادرم كه در جوانى شوهرش را از دست داده بود، از تنهايى بسيار ترس و وحشت داشته ، فقر و مسكنت نيز از سوى ديگر باعث مى شد كه اكثر شبها نخوابد و اوقات را به دعا و ثنا به درگاه الهى بگذارند. وى روى اعتقاد و توسل ، هر شب چندين بار در تنهايى به زبان جارى مى كرده است كه : ((يااباالفضل العباس عليه السلام ، به داد ما برس !)) تا اينكه در يك شب زمستانى ، بين خواب و بيدارى صدايى را از پشت پنجره اطاق مى شنود كه مى گويد: تا چند يا اباالفضل العباس عليه السلام مى گويى ؟ ابوالفضل العباس ‍ منم ! نترس بخواب ، كسى مزاحم تو نخواهد شد!
مادرم مى گويد: از آن شب چنان قوت قلبى به من دست داد كه نه تنها ديگر نمى ترسيدم ، بلكه با اميدوارى و شجاعت خاصى به سرپرستى شماها (من و خواهرم ) مى پرداختم . مادرم ، كه هنوز در قيد حيات است ، هم پدرى و هم مادرى ما را عهده دار بود. وى با توكل به خداوند، كه پدرم در دم مرگ به آن سفارش كرده بود، و با عنايت حضرت عباس عليه السلام توانست از كودكى پدر از دست داده چون من ، يك استاد دانشگاه بسازد (و ما التوفيق الا بالله ) و فرزندان خود را افرادى لايق و معتقد به اسلام تربيت كند.
(358)
147. ما چه قابليت و لياقتى داشتيم 
حاج عبدالله مولوى ترك ، كه چند سال است كه مجاورت حائر حسينى را اختيار نموده ، از وطن و رياست دست كشيده و مشغول عبادت و زيارت گرديده است ، براى ما تعريف كرد:
من اخلاصى به خدمت حضرت حر شهيد نداشتم و لذا هر وقت به عتبات مشرف مى شدم به زيارت آن بزرگوار نمى رفتم ، تا آنكه عمويم ملا باشى به كربلا آمده و ساكن آنجا گرديد و من هم براى زيارت مشرف شدم . در خواب ديدم كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به ديدنم تشريف آوردند. من و ملا باشى از تعجب عرض كرديم كه : اى آقاى ما، ما چه قابليت و لياقتى داشتيم كه حضرت شما به ديدن اين خاكساران تشريف فرما شويد؟ فرمودند: تعجبى ندارد هر كس به زيارت كربلا مشرف شود امام حسين عليه السلام به اصحاب خويش امر مى فرمايد كه به فراخور آن زائر، يكى از ماها به ديدن او برويم ، حتى آنكه اگر خيلى ضعيف الحال باشد لااقل حر رياحى را به ديدن او مى فرستند.
(359)
148. اين باغهاى كربلا است  
مرحوم آيه الله العظمى آقاى حاج سيد ابوالقاسم موسوى خوئى قدس الله نفسه الزكيه ، از شيخ احمد، خادم حضرت رئيس المله و محيى الشريعه مرحوم مبرور ميرزاى شيرازى بزرگ (رضوان الله عليه ) نقل كرد كه مى گفت : مرحوم ميرزا، خادم ديگرى به نام شيخ محمد داشت . در يكى از روزها شيخ محمد شوق زيارت حضرت ابى عبدالله عليه السلام بر سرش افتاد و بر آن شد كه به زيارت آن حضرت در كربلا مشرف شود. خدمت مرحوم مبرور اكمل العلماء العاملين ، الاورع التقى الصفى ، حاج ميرزا على آقاى شيرازى (رضوان الله عليه )، نجل مرحوم ميرزاى بزرگ آمد، و به وى عرض ‍ كرد: اگر از طرف زوار عجم وجهى خدمت شما سپرده شده كه كسى را به نيابت آنان به كربلا بفرستيد، من براى اين كار حاضرم .
مرحوم آقا ميرزا على آقا فرمودند: چنين پولى نزد من نيست ، شيخ محمد دلش شكسته شده از منزل بيرون آمد و با خود گفت هر چند وسيله رفتن تا كربلا را ندارم اما مى توانم مقدار از دروازه نجف رو به كربلا بيرون رفته ، به حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام سلام كنم و برگردم . به همين قصد، به طرف وادى حركت كرد. چون وارد وادى شد كسى را ديد كه به سرعت راه مى رود. با آن شخص به او متوجه شده فرمود: اراده كجا را دارى ؟ عرض كرد: كربلا را. فرمود: من هم مى خواهم به كربلا بروم ، پس بيا با هم باشيم .
دوش به دوش يكديگر شدند و رو به راه نهادند. چون قدرى راه پيمودند آن شخص فرمود: اين باغهاى كربلا است كه پيدا شده . شيخ محمد چون نگاه كرد باغهاى كربلا را ديد كه پيدا است و آنها قريب نيم فرسخى كربلا هستند. مختصرى ديگر كه راه رفتند فرمود: اينك دروازه و خانه هاى كربلا است كه نمايان است . پس از اندك زمانى نيز كه ميان كوچه ها راه رفتند فرمود: اينك بارگاه شريف است كه در جلو است .
طولى نكشيد وارد صحن مطهر شده فرمود: از كدام كفشدارى وارد حرم مى شوى ؟ شيخ محمد يكى را معين كرد. فرمود: من هم از همان كفشدارى مى روم . با هم از كفشدارى گذشته ، از در رواق رد شده در حرم ايستادند. فرمود آيا اذن دخول نمى خوانى ؟ شيخ محمد عرض كرد: سواد ندارم . فرمود: من مى خوانم ، تو هم با من بخوان . اذن دخول خوانده ، وارد حرم شدند. آن شخص بزرگوار زيارتنامه خواند (ظاهرا زيارت امين الله را خواند)
آمدند بالاى سر، دو ركعت نماز زيارت به جا آوردند، آن بزرگوار رو به شيخ محمد نموده فرمود: نمى آيى به زيارت به جا آوردند. آنگاه از حرم بيرون آمده وارد صحن شدند. آن بزرگوار رو به شيخ محمد كرده فرمود: مى خواهى شب را كربلا بمانى يا به نجف برگردى ؟ شيخ محمد غافل از اينكه حال قريب نيم ساعت بيش و كم به غروب آفتاب است و در چنين وقتى رفتن به نجف بسيار بى معنى است ، گفت : اينجا كارى ندارم ، به نجف مى رويم . آن بزرگوار فرمود: من هم مى خواهم به نجف بروم ، پس با هم مى رويم . با هم حركت كردند، قدرى كه راه رفتند خود را در وادى ديدند. آن بزرگوار فرمود: اين وادى نجف است و ما به نجف رسيده ايم . من مى خواهم از اين طرف بروم و كار دارم .
آن بزرگوار از شيخ محمد جدا شد و به سمت مورد نظر حركت مى كند. چون لحظه اى مى گذرد شيخ محمد به طرف او نگاه مى كند و او را نمى بيند. همزمان با اين امر، به اين فكر مى افتد و متوجه مى شود كه با تاييد خدايى به كربلا رفته و برگشته است .
از آن طرف مرحوم ميرزا على آقا پس از بيرون رفتن شيخ محمد از منزلشان به فكر افتاد كه اين شيخ پس از مدتى از ما چيزى خواست ، خوب بود از خودمان به او مى داديم . خادم خود را صدا زده و دو قران به او داده و مى فرمايد: اينها را به شيخ محمد برسان و به او بگو كه ميرزا اينها را از خودش به تو داده كه به كربلا بروى .
خادم پول را گرفته به خانه شيخ محمد آمده ، او را نمى بيند. به بعضى از دكانها كه احتمال مى داد رفته باشد سر مى زند و آنجا هم او را پيدا نمى كند. با خود مى گويد شايد بيرون دروازه رفته باشد تا با مكاريها ترتيبى دهد و به كربلا برود.
به بيرون دروازه مى آيد و شيخ محمد را ديد كه داخل وادى است و به سمت نجف مى آيد. به او مى گويد: آقا ميرزا على آقا از پول خود دو قران به تو داده است ، بگير و به كربلا برو. شيخ محمد مى گويد: من كربلا رفته ام ! خادم مى گويد: آقا ميرزا على آقا شخص بزرگى است ، خوب نيست اظهار نگرانى از او بنمايى . جواب مى دهد: نه ، من حقيقت را گفتم كه اظهار داشتم رفته ام كربلا. خادم ملتفت مى شود كه از روى حقيقت مى گويد. او را نزد حاج ميرزا على آقا برد و شيخ محمد حكايت خود را براى ايشان بيان مى كند.
(360)
149. نامه اى به شيعيان 
در طول تاريخ غيبت كبرى آن بزرگوار نامه هاى متعددى به علما و دوستان خود مرقوم فرموده اند اما در سالهاى اخير يعنى سال 1404 هجرى قمرى نامه اى با يك دنيا محبت به شيعيان خود فرستادند. شرح اين نامه را از اينجا آغاز مى كنيم كه حدودا سال 1410 هجرى قمرى بود كه يكى از علماى بزرگ اهل معنى قضيه زير را براى من و جمعى از دوستان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام چنين نقل فرمودندن
يكى از دوستان امام عصر اروحنا فداه ، نامه اى از لبنان با قضيه مربوط به آن را برايمان به اين شرح ارسال نموده اند:
امام جماعت يكى از مساجد لبنان به نام مسجد السيده نرجس عليهاالسلام (يعنى مسجد حضرت نرگس مادر بزرگوار امام عصر ارواحنا فداه ) و افراد هيئت امناى مسجد، قسم موكد ياد نموده اند كه در اين مسجد در ماه محرم به نام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مومنين را اطعام مى نموديم .
و براى اين منظور و عنوان شركت مردم در ثواب اين عمل ، صندوقى در ان محل نصب كرده بوديم و چنانه معمول است صندوق داراى قفل و فقط روزنه باريكى داشت كه بتوان سكه يا اسكناسى را تا كرده ، داخل آن بيندازند.
پس از مدتى كه آن را باز نموديم ، با كمال تعجب نامه اى به همراه شكلات بزرگ لبنانى در آن يافتيم كه به هر صورت بخواهيم محاسبه نمائيم ، محال است بتوان آن را از روزنه باريك ، در صندوق داخل نموده باشند و فقط بايد معجزه اى اين كار انجام شده باشد، زيرا كليد آن نيز فقط دست خودمان بود.
وقتى نامه را باز نموديم اين جملات با ترتيب خاصى در آن نوشته شده بود: (كه لازم به تذكر است آن خط مبارك هيبت و عظمتى را در دل انسان ايجاد مى كرد)
بسم الله الرحمن الرحيم
((و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المومنون ))
صدق الله العلى العظيم
((انا المهدى المنتظر))
((اقمت الصلاه فى مسجد كم ))
((و اكلت مما اكلتم ))
((و دعوت لكم ))
فادعوالى بالفرج ))

ترجمه اين جملات :
((بنام خداوند بخشنده مهربان ))
(اى پيامبر ما به مردم بگو:) هر عملى را كه مى خواهيد انجام دهيد، اما بدانيد عمل شما را خدا و رسول او و مومنون (ائمه هدى عليهم السلام ) مى بينند.
راست فرموده است خداوند بلند مرتبه با عظمت . من مهدى منتظر هستم .
در مسجد شما نماز را برپا داشتم
و از آنچه شما خورديد من هم خوردم . و براى شما دعا نمودم . پس شما هم براى فرج من دعا كنيد.
پس از نقل اين نامه ، دوستان آن حضرت از اين همه لطف اشك شوق مى ريختند و گريه مى كردند.
در تاييد اين نامه ، چند روز بعد يكى از روحانيون معظم در حرم مطهر حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام به طور اتفاقى تشرفى به محضر مقدس حضرت بقيه الله ((عجل الله تعالى فرجه الشريف )) پيدا نموده و از آن حضرت درباره نامه فوق سوال كرده بود كه حضرت در جواب فرموده بودند: بلى آن نامه از ما مى باشد.
و من خودم آن روحانى عزيز و متقى را ديدم و دوباره از ايشان همان تشرف را پرسيدم و ايشان آن را برايم همانگونه كه در بالا ذكرشد باز گو فرمودند.
(361)
بنال اى نى
شبى ديدم كنار بوستانى
فتاده يك نى از دست شبانى
نشستم با تانى در كنارش
گرفتم از رخش ، گرد و غبارش
نهادم بر لبش لبهاى لرزان
دميدم بر درونش آه سوزان
ز سوز آه من ، نى ناله ها كرد
به صحرا شور و غوغايى بپا كرد
بنال اى نى ، كه دنيا را بقا نيست
چو آرامش در اين دار فنا نيست
بنال اى نى ، نماند جاودانه
بجز عشق و نواى عاشقانه
بنال اى نى ، به لحن ناى داوود
كه هر ناليدنش ذكر خدا بود
بنال اى نى ، كه يار دلربا رفت
نمى دانم كه از پيشم كجا رفت
بيا تا از پى اش با هم بگرديم
كر هردو آشنا با آه و دوديم
بنال اى نى ، كه يارم زار و خسته
به پشت پرده غيبت نشسته
بنال اى نى ، به هر صبح و به هر شام
چو تنها اشك ريزد آن دل ارام
بنال اى نى ، كه شب غرق سكوت است
خيالش مى برد هوش من از دست
بنال اى نى ، كه ابر پاره پاره
چو قايقهاست بر دريا كناره
روم امشب ، بر آن قايق نشينم
مگر يار خود از آنجا ببينم
بنال اى نى ، ز غمهايم گذر كن
كه تنها ناله بر آن منتظر كن
بنال اى نى ، تو با شب زنده داران
به شبهاى دل انگيز بهاران
بنال اى نى ، كه نامحرم بخواب است
دعا در خلوت شب مستجاب است
بنال اى نى ، چو لغز عكس مهتاب
به روى صفحه لغزنده آب
بنال اى نى ، كه بر دل افكند شور
نواى ناشناس مرغى از دور
بنال اى نى ، كه يارم در نماز است
سراپا ناز و، در حال نياز است
بنال اى نى ، كه بس آزرده ام من
كه رد پاى او گم كرده ام من
نشانم ده حريم ((سامرا)) را
مگر پيدا كنم آن دلربا را
بنال اى نى ، كه باز افكنده رعشه
نسيم باغ ، بر ساق بنفشه
نهاده سر به زانو، بر لب جو
ز شبنم ، اشكها بر عارض او
مگر او هم ، چو من گم كرده يارش
روم ، يك لحظه ، بنشينم كنارش
بنال اى نى ، گل بى خار من كو؟
نشينم ، چون بنفشه ، بر لب جو
مگر عكس رخش در آب بينم
دگر او را مگر در خواب بينم
كه من آلوده ام ، او پاك و معصوم
از اينرو گشته ام ناكام و محروم
بنال اى نى ، كه آواى شباهنگ
زند بر قلب زار عاشقان چنگ
ميان شاخه هاى بيد مجنون
ز بس نالد، ز منقارش چكد خون
لب آب است و، آواوى وزغها
منم ، در فكر او، بنشسته تنها
به زير چتر انبوه درختان
كه رقصند از نسيمى همچو مستان
به روى سبزه ها آرام گيرم
مگر يك لحظه آرامش پذيرم
مگر در خواب گيرم دامن او
بپرسم جايگاه و مسكن او
تو اى دلدار ناپيدا كجايى ؟ كجايى ، اى گل زهرا كجايى ؟
نسيم باغ ، با عطر اقاقى
همى گويد كه دنيا نيست باقى
بنال اى نى ، گذرگاه است اينجا
گذرگاه و، سر راه است اينجا
مگر يار من از اينجا گذشته ؟
كه باغ از عطر او مدهوش گشته
بنال اى نى ، كه اين دنيا سراب است
بناى زندگانيها بر آب است
كه مى گويد در اين باره سخنها
نسيم رهگذر با نارونها...
بنال اى نى ، چو آيد بوى نرگس
به خوبى عطر او را مى كنم حس
چو جانم دوست دارم جستجويش
گلى گم كرده ام ، اينجاست بويش
چو عطرش با گل نرگس در آميخت
ز شور وصل او قلبم فرو ريخت
كه رد پايى از دلدارم اينجاست
نشانى از گل بى خارم اينجاست
بنال اى نى ، هماهنگ دل من
به آه و ناله حل كن مشك من
به پاى هر گلى ، در باغ و بستان
بنال اى نى ، چو من ، از داغ هجران
خدايا، در فراقش ناله تا كى ؟
به سينه داغها، چون لال تا كى ؟
نه من تنها، ز هجرانش پريشان
كه باشد عالمى پابند ايشان
گرفتاران گيسويش جهانى است
كمند زلف او چون آسمانى است
بنال اى نى ، به باغات مدينه
كه پنهان آتشى دارم به سينه
چو خوش آيد به گوشم نغمه حور
تو گويى سايه اش مى بينم از دور
مگر، مى گردد آن يار دل آرا
به دور قبر ناپيداى زهرا...
خدايا، رازها در پرده تا كى ؟
ز غيبت قلبها آزرده تا كى ؟
بنال اى نى ، بگو با شور و فرياد
كه يا مهدى جهان پر شد ز بيداد
كجايى ، اى گل زهرا كجايى ؟
تو اى مهر آفرين ، لطف خدايى
بشر را، ذكر حق ، از ياد رفته
ز باطل ، زندگى ، بر باد رفته
به جان هم فتاده نسل آدم
كسى را از كسى ديگر خبر نيست
در اين عصر اتم ، گمراه مردم
همه ، نامهربان ، دور از ترحم
همه ، بى روح و، ايمان و، مرده
بدين دنياى فانى ، دل سپرده
بيا، اى يار انسانهاى خسته
تسلى بخش دلهاى شكسته
بيا، خود چاره بيچارگان باش
فروغ كلبه آوارگان باش
بيا، تا قلب ها آرام گيرد
پريشان عالمى ، سامان پذيرد
بنال اى نى ، شب هجران سحر كن
فغان از غيبت آن منتظر كن
من و نى ، ناله كرديم و شفق زد
شبى از دفتر عمرم ورق زد
شبان آمد، كه گيرد نى ز دستم
لب از نى برگرفتم ، دم ببستم
مبادا راز من گويد به چوپان
عيان گردد ((حسان )) اسرار پنهان
در اينجا، ناله نى شد بهانه
براى نغمه هاى عاشقانه
در اينجا، نى بود، ناى گلويم
كه در آه و فغان از هجر اويم
تو اى خواننده ، اين اشعار غم خيز
خدا را، با نواى نى مياميز
كه موسيقى به دين ما حرام است
خلافت مكتب پاك امام است . (362)

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:35 | لینک  | 

125. روح كنار جسد 
جناب آقاى حاج شيخ ابراهيم ابراهيمى شاه عبدالعظيمى فرمودند:
بنده مدتى در مشهد مقدس ، زير سايه حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء سكونت داشتم .
شبها براى ييلاق به قريه ((زشك )) مى رفتم . يكى از روزها در مسير راه با شخصى سيد آشنا شدم و او مرا دعوت كرده ، به منزل خويش در دهى به نام ((ارچنك )) برد. وارد منزل سيد كه شدم ، ديدم بچه هايش همگى روسرى هاى سبز رنگى به سردارند. پيشنهاد شد اول شام بخوريم و سپس ‍ توسلى بجوييم . من گفتم : اول توسل و روضه خوانده شود، بعدا شام بخوريم . روضه خوانده شد و ضمن آن به حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام متوسل شديم . شب را هم آنجا ماندم صبح كه برخاستم و نماز خواندم و پس از قرائت تعقيبات نماز خوابيدم ، در عالم خواب ديدم كه در گوشه اتاق خوابيده ام ولى روحم به جنازه ام نظاره مى كند. آقا قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام هم در حاليكه زرهى به تن و كلاهخودى به سر دارد، در كنار جنازه من نشسته اند.
من يكدفعه دستها را به طرف آسمان بلند كردم و گفتم : به حق محمد و آل محمد صلى اللّه عليه و آله ....سپس آقا به طرف آسمان اشاره اى فرمودند و در نتيجه عنايتشان شامل حالم شد و روحم به بدن بازگشت .
از خواب بيدار شدم و پس از آن خيرات و مبرات و توفيقاتى براى من حاصل شد.
126. مادر عنبر با توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرزند گمشده اش را پيدا كرد
مولف كتاب ((گلستان معارف )) آقاى غلامرضا اسدى مقدم مى گويد:
زمانى كه در دزفول بودم ، زنى در همسايگى ما مى زيست كه تنها يك پسر به نام ((عنبر)) داشت . شوهرش آن زمان وفات كرده بود مع الاسف به علت نامعلومى اين تنها پسر نيز از خانه بيرون رفت و ديگر برنگشت . خانم مزبور، حدود بيست سال ، تنها با فقر و فلاكت و گريه زارى سر كرد، تا اينكه يك سال وى همراه دو زن ديگر از آشنايانش براى زيارت عتبات به عراق رفت .
روزى در كربلا بعد از زيارت امام حسين عليه السلام به زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى روند، مادر عنبر بشدت گريه مى كند و در حالى كه فرزند مفقود شده خود را از آن حضرت مى خواهد، بيهوش ‍ مى شود. آن دو زن او را از حرم خارج كرده ، در صدد بر مى آيند به دكتر برسانند. كار خيابان ، تاكسى را صدا مى زنند راننده آنها را سوار كرده ، مى پرسد: كجا مى رويد؟ مى گويند: اين زن كه پسرش گم شده است در حرم گريه زياد كرده و از حال رفته است ، مى خواهيم او را به دكتر برسانيم . راننده مى پرسد شما اهل كجاييد؟ مى گويند: اهل دزفول . مى پرسد: كدام محله ؟ پاسخ مى دهند: محله مسجد. مى پرسد: اسم اين زن چيست ؟ مى گويند: فلان . مى پرسد اسم پسر گمشده اش چيست ؟ مى گويند: عنبر
راننده ، كه فردى غير از عنبر نبوده است ، در حاليكه اشك در چشمانش ‍ حلقه زده بود، ماشين را كنار خيابان خاموش كرده مى گويد: من عنبرم ، و اين خانم هم مادر من است . هر دو پياده مى شوند و مادر، عنبر را مى شناسد. يكديگر را به آغوش مى كشند و عنبر آنها را به منزلش مى برد!
(349)
127. اثر روضه قمر بنى هاشم عليه السلام 
يكى از گويندگان مذهبى مى گفت : به همراه عده اى از وعاظ به شهرى مى رفتيم . يكى از وعاظ به راننده ماشين كه جوانى بود پرخاش كرد، اما راننده جوان هيچ گونه عكس العملى از خود نشان نداد و به سكوت مودبانه گذراند. وقتى به مقصد رسيديم ، من به جاى دوست واعظم از راننده عذر خواهى كردم ، راننده گفت : من با خود عهد كرده ام كه به آقايان علما، مخصوصا گويندگان مذهبى ، احترام كنم ، هرچند از ناحيه آنها ناراحتى ببينم . آنگاه سرگذشت خود را اين طور تعريف كرد:
من يك نوازنده و مطرب بودم و مرتكب هر گونه گناه و آلودگى مى شدم و اصلا با دين و نماز و روزه رابطه اى نداشتم ، تا اينكه ايام عاشورا و عزادارى امام حسين عليه السلام فرا رسيد. شب تاسوعا خانواده من همه به مسجد رفتند و من تنها ماندم . در خانه حوصله ام سر رفت ، بلند شدم و بى اختيار به طرف مسجد آمدم . واعظى بر منبر موعظه مى كرد، در گوشه اى نشستم و گوش دادم . حرفهاى او مرا منقلب كرد، مخصوصا موقعى كه به ذكر مصيبت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رسيد و آن شعر عربى را از زبان حضرت نقل كرد، كه در موقعى كه دست راست آن بزرگوار را قطع كردند و فرمود:
و الله ان قطعتموايمينى
انى احامى ابداعن دينى
يعنى : به خدا قسم ، اگر دست راست مرا هم قطع كنيد، من تاابد از دين خودم حمايت مى كنم و دست از يارى دينم بر نمى دارم .
اين كلام مرا تكان داد و منقلب شدم ، اندكى فكر كردم و با خود گفتم :
ابوالفضل العباس عليه السلام از دين خود آن قدر حمايت كرد كه شهيد شد، آيا من براى دين خود چه كردم ، در حاليكه خود را علاقه مند به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى دانم اما دين خود را ويران كرده ام ؟
اينجا بود كه به خود آمده در همان مجلس توبه كردم ، سپس به منزل آمده ، تمامى وسايل و آلات و اسباب معصيت را - هر چه داشتم - خرد كرده و بيرون ريختم و به دنبال رانندگى رفتم ، خداوند هم ياريم كرد و اكنون وضع زندگيم بسيار خوب است . اگر با آن شغل در ميان مسلمانان احترامى و آبرويى نداشتم ، اكنون در ميان برادران و همسايگان خويش داراى احترام و عزت بوده و به مسائل دينى سخت پايبندم و اين از بركت ارشاد و هدايت و گفتار آن عالم است . من نوكر همه شما هستم .
(350)
128. به اباالفضل العباس عليه السلام متوسل شد و شفا گرفت
جناب حجه الاسلام آقاى يگانه حامى و مروج مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كرامتى را از مرحوم پدرشان نقل كردند كه ذيلا مى خوانيد:
مرحوم پدرم ، حاج حسن نورايى يگانه ، در سنين طفوليت همراه برادرهايش به شهر مقدس قم مهاجرت نمود و تا پايان حيات كه 84 يا 86 سال عمر كرد در همين شهر سكونت گزيد تا از دنيا رفته و در قبرستان بقيع قم مدفون گشت وى كرارا جريان پياده رفتن خويش به كربلاى معلى را براى ما چنين نقل مى كرد:
در اوايل جوانى (هيجده سالگى ) همراه قافله اى پياده به كربلا رفتم . از قم كه حركت كرديم ، خيال مى كرديم چاووش مى داند كه راه باز است ، و او نيز خيال مى كرد مردم مى دانند كه راه باز است ! (آن روز همه مردم راديو و ديگر رسانه هاى خبرى را در اختيار نداشتند كه تفصيلا بدانند راه كربلا باز است يا بسته ؟)
حركت كرديم و در راه به هر شهر و روستا نيز كه مى رسيديم ، بر جمعيت قافله افزوده مى شد. بعضى از افراد الاغ و بعضى هم اسب سوارى داشتند و بسيارى نيز مثل من هيچ مركب سوارى نداشتند و پياده راه مى پيمودند.
در طول راه ، مامورين حكومت ، براى ما مزاحمت ايجاد مى كردند و سعى داشتند كه ما را از اين سفر منصرف كنند، كه چاووش با لطائف الحيل و تدابير خاصى قافله را از چنگ آنان خلاصى مى بخشيد و در نتيجه به راه خود ادامه مى داديم . در عين حال ، بعضى از جاها بهيچوجه اجازه عبور به ما را نمى دادند و با نيروهاى زيادى مى آمدند و ما را تهديد به قتل مى كردند، كه در آنجا نيز با توسل به حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام و بروز كرامات و معجزات كه شرح آنها مفصل است نجات يافته و مى رفتيم تا آنكه بالاخره با تفضلات الهى و عنايت خاص حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام به كربلا رسيديم و مدت چهار ماه در جوار آن حضرت بسر برديم .
در كربلا كه بوديم ، يكى از روزها بينى من خونريزى سختى پيدا كرد و اين امر ادامه يافت ، به طورى كه هيچ يك از انواع مداوا و معالجات موثر واقع نشده ، خونريزى قطع نشد و همراهان من مايوس شدند. تا آنكه شخصى پيشنهاد كرد لاستيكى را آتش زده بينى را دود بدهند. قرار شد اين كار را انجام دهند. ولى همين كه لاستيك را آتش زدند، من احساس خطر كرده و با خود گفتم ممكن است اين كار موجب خفگى و هلاكت من گردد. لذا يكباره دست خود را به طرف حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام دراز نمودم و با دلى شكسته و حالتى پريشان متوسل به آن حضرت شدم ، بلافاصله خون بند آمد و كسانى كه لاستيك آتش زده بودند تا بينى مرا دود بدهند، از اطراف من كنار رفته گفتند: او را رها كنيد، كه به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام متوسل شده و شفا گرفته است .
129. به بركت نام اباالفضل هيچ كدام صدمه نديديم 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى ، در 10 ربيع الاول 1419 ه‍ ق فرمودند:
يك نفر راننده به نام حاج درويش ، اهل بوشهر، نقل كرد: يك روز با ماشين كمپرسى همراه كمك راننده ، در حركت بوديم ، ناگاه به ماشينى كه تصادف كرده بود برخورد نموديم . از آن گذشتيم و بعد با يك ماشين تريلى روبرو شديم كه در مسير ما بر خلاف قانون در حركت بود. خلاصه ، به قول معروف ، مرگ را به چشم خود در چند قدمى خويش ديديم ، كه يكمرتبه من و بغل دستيم فرياد زديم : يا ابوالفضل .
با گفتن اين كلام ، ناگهان گويى كسى اطاق تريلى را گرفته به آن طرف كه در مسير خودش بود پرت كرد و از جاده خارج شد، در حاليكه ما و ماشين هيچكدام به بركت نام مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام صدمه اى نديديم .
130. كمتر از يك ساعت حاجت خود را مى گرفتند 
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، عالم وارسته ، حامى مكتب و آل محمد صلى اللّه عليه و آله آقاى سيد مرتضى مجتهدى سيستانى (351) فرزند سلاله السادات آقاى حاج سيد محمد جواد مجتهدى سيستانى ، در كتاب اسرار موفقيت ج 2 مشاهده خود را در حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنين مى نگارند:
در سال 1348 شمسى ، كه مدت چند ماه توفيق زيارت عتبات عاليات را داشتم ، مكرر در حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام شاهد شفا گرفتن بيماران و روا شدن حاجت گرفتاران بودم . گاهى از اوقات ، افرادى كه مريض خود را به ضريح آن حضرت دخيل مى بستند در كمتر از يك ساعت حاجت خود را مى گرفتند. در اين موقع ، زنان عرب طبق رسم خودشان پس ‍ از گرفتن حاجت خود به هلهله مى پرداختند و به سوى ضريح مطهر و زورا، نقل مى پاشيدند و شور و شعف فضاى حرم مطهر را فرا مى گرفت . گاهى از اوقات براى آنكه بيشتر اظهار تشكر نمايند، همراه نقل ، ((فلوس )) كه پول رايج عراق است مى ريختند. اعتقاد و يقين آنان در آن حد بود كه گاهى همراه با مريض ، نقل و فلوس را نيز با خود مى آوردند و در لحظه اى كه مريضشان شفا مى يافت ، فورى به هلهله مى پرداختند و به پاشيدن نقل و فلوس مشغول مى شدند و به شادى و اظهار تشكر مى پرداختند و مى گفتند: ((ابوفاضل نشكرك ))
روزى جوان ديوانه اى را به حرم مطهر آوردند و تا سه روز به ضريح ، دخيل بسته و بستگانش اطراف او را گرفته بودند. اين باعث تعجب بود كه چگونه در اين مدت طولانى آنها نتوانستند حاجت خود را بگيرند! شفا نيافتن يك مريض به مدت سه روز مايه تعجب بود. چون خلاف معمول بود. زيرا طبق متعارف كسانى كه به آن حضرت متوسل مى شدند، اعتقاد عجيبى داشتند. به اين جهت احتياج به زمان طولانى و وقت زياد نداشتند. آنان با يقين كامل اظهار مى داشتند: ((ابوفاضل الحوائج )) و حضرت ابوالفضل عليه السلام حاجت آنان را مى دادند. چون با يقين به لطف حضرت ابوالفضل عليه السلام ، به آن بزرگوار متوسل مى شدند.
مقصود از بيان اين مطالب اين است كه در بسيارى از توسلات ، جهات ديگرى وجود دارد كه جايگزين تطهير قلب مى شود. در مواردى لطف اهل بيت عليهم السلام و در مواردى ديگر، يقين و اعتقاد مردم ، باعث عنايت آن بزرگواران مى گردد.
131. حيات مجدد 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ احمد احمدى براى مولف كتاب حاضر دو كرامت اين چنين نقل كردند:
1. در سال 1348 شمسى ، در يكى از روزهاى تابستان ، زن دايى من نشسته و مشغول پاك كردن سبزى بود. و ما هم بچه ها را در سرداب جمع كرده بوديم و بازى مى كرديم . بچه كوچكى حدودا 2-3 ساله هم بود كه كنار حوض با آب بازى مى كرد. او يكدفعه ، بدون اطلاع ما، به حوض مى افتد. قريب نيم ساعت از افتادن او به حوض گذشته بود كه من از سرداب بالا آمدم و ديدم او روى آب ، به حالت مرده افتاده است . طفل را از حوض ‍ بيرون آورده ، كنار حوض در باغچه گذاشتم و صدا زدم : زن دايى ، بيا، سعيد مرده است
او آمد و فرياد زد: يا ابوالفضل العباس ، يا ابوالفضل العباس عليه السلام ، من اين بچه را از شما مى خواهم ! و اين در حالى بود كه هيچ اميدى به حيات كودك نبود و بايد گفت كاملا مرده بود. در همين حال پدرش هم آمد و در حاليكه رو به قبله ايستاده بود، صدا مى زد: يا امام زمان ...من اين فرزند را از شما مى خواهم ! ناگهان بچه مرده در بغل مادر شروع كرد به گريه كردن ، و به عنايت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام و حضرت حجه بن الحسن العسكرى عليه السلام حيات مجدد يافت .
در حال حاضر، سعيد زنده است و پس از طى تحصيلات ، مهندس هم شده است . به شكرانه بازگشت حيات سعيد، بعد از ظهر آن روز مجلس ‍ روضه اى برگزار كردند كه آقا سيد حبيب ميانجى آمد و توسل به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام جست .
132. من مى گفتم يا ابوالفضل العباس  
2. جناب آقاى احمدى ، پس از خواندن كتاب شريف چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ، شب خواب مى بيند كه در يك مسجد سخنرانى مى كند. پس از سخنرانى به همراه عده اى از مستمعين از مسجد بيرون مى آيند. وى مى گويد: يكدفعه ديدم يك نفر از روبرو دارد مى آيد، و مشغول قطع كردن دست و پاى افراد است . وقتى كه به ما رسيد مرا مورد حمله قرار داد، رفقاى مسجدى كه با هم بوديم همگى فرار كرده مرا با او تنها گذاشتند. زمانى كه شمشيرش را بلند كرد تا به من بزند، من گفتم : يا اباالفضل العباس عليه السلام و گفتن اين ذكر، ضربه او را خنثى كرد. مجددا شمشير را بلند كرد تا مرا مورد ضربه قرار دهد، باز حضرت را صدا زدم و ضربه اش بى اثر شد. خلاصه چند بار اين عمل تكرار شد و ضربات او هيچ اثرى نكرد. تا اينكه منصرف شد و رفت . من جلو رفتم و ديدم وى دست و پاى افراد متعددى را قطع كرده است ، ولى الحمدلله نتوانست هيچ ضرر و ضربه اى به من وارد سازد.
133. من ارز سن طفوليت شديدا عاشق اباالفضل عليه السلام بودم
جناب آقاى حسين رضايى ، مداح اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعين ، طى مرقومه اى در 20/3/77 برابر 16 صفر الخير 1419 ه‍ ق كرامت زير را ارسال داشته اند:
اين جانب حسين رضايى فرزند ماشاءالله ، ساكن قم محل قديمى مسجد جامع ، محل فعلى دور شهر، فاطمى 13 معروف به 8 مترى حسينى ، در سن نه سالگى شاهد كرامتى عجيب از باب الحوائج ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام بودم كه در پى تقاضاى دوستان اهل بيت عليهم السلام ، ماجراى آن را ذيلا بازگو مى كنم
اين جانب در سنين 8 تا 9 سالگى در بازار نو، نزديك مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام (معروف به مسجد امام )، شاگرد كفاش بودم . استادى داشتم به نام سيد حسين طباطبائى كه از بستگان بود و پدرم به علت رونق شغل كفاشى مرا در مغازه ايشان گذاشته بود. اشتغال بنده در آن مغازه ، كار بنده در آن مغازه كار بسيار كثيفى بود كه به نام توكار كشى كفش ناميده مى شود و بنده از آن رنج مى بردم و از مغازه فرار مى كردم . مع الاسف وقتى به منزل مى آمدم پدرم مرا مى زد كه چرا فرار مى كنى ؟ و دوباره مرا به مغازه مى آورد و به دست استاد مى سپرد و او هم مرا تنبيه مى نمود اكثر وقتها كه فرار مى كردم به ميدان حراجيها كه نزديك شهردارى قديم قم بود، مى رفتم .
زيرا اشخاصى كه معروف به معركه گير بودند، در آنجا معركه مى گرفتند و مدح اهل بيت عليهم السلام مى خواندند. شيوه كار آنها بدين گونه بود كه پرده هايى مى زدند كه تمثال ائمه عليهم السلام و قاتلين آنها در آن پرده ها نقش بود و سپس كنار پرده ها مى ايستادند و از شجاعت حضرت ابوالفضل العباس و امام حسين عليهماالسلام و يارانش سخن مى گفتند. و در خلال سخن ، با عصايى كه در دست داشتند به آن تمثالها اشاره مى كردند و توضيح مى دادند كه مثلا اين تمثال به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى باشد و اين يك به ...
من از سن طفوليت شديدا عاشق ابوالفضل العباس عليه السلام بودم و هنگام فرار از مغازه خود را به پاى سخن معركه گيرها مى رساندم . نيز گاه مى شد كه هنگام فرار از مغازه به امامزاده شاه سيد على يا شاهزاده احمد، از نوادگان على عليه السلام ، مى رفتم . آنجا سردابهايى به عنوان گورهاى دسته جمعى وجود داشت كه در زمان قحطى كه مردم زياد مى مردند، مردگان را در آنجا دفن مى كردند. يكى از آن سردابها سردابى بود كه بين شاهزاده على و شاهزاده احمد قرار داشت و الان خيابان شده است .
بارى ، يك روز پس از فرار از مغازه نزديك غروب به يكى از اين سردابها كه درب آن خراب شده بود رسيدم و از ترس آنكه مبادا پدرم مرا پيدا كند و طبق معمول كتك بزند، داخل آن سرداب شدم تا مرا پيدا نكند. مع الاسف به علت اينكه جلوى درب آن سرداب خاكهاى نرمى بود، به مجرد اينكه من پايين رفتم ، ديگر به هيچ عنوان نتوانستم بيرون بيايم ، زيرا روى آن خاكهاى نرم سر مى خوردم و قادر به بيرون آمدن نبودم . در اين بين ، چشم من به سرهايى افتاد كه از بدنها جدا شده بود. از مشاهده آن سرها و نيز اسكلتهايى كه روى هم انباشته شده بود، بسيار ترسيدم و از اينكه به هيچ عنوان هم راه نجاتى مشهود نبود ترسم مضاعف شد.
بشنويد از پدرم ، كه وقتى ديده بود من به منزل نيامدم و دير كردم ، همراه برادرم پرسان پرسان ، سراغ مرا از اشخاص مختلف جويا شده بود. افراد مختلف نشانى مسيرى كه من رفته بودم به آنها داده بودند و آنها با چراغ بغدادى (چراغ فتيله اى ) رد پاى اين جانب را تعقيب كرده بودند تا به نزديك سرداب رسيده و مرا صدا زده بودند. برادرم گفته بود: شايد در همين سرداب باشد، اما پدرم پاسخ داده بود: خير، امكان ندارد كه وى به اين سرداب خوفناك و تاريك برود! برادرم مجددا گفته بود: شايد وى از ترس اينكه شما او را بزنيد خودش را در اينجا پنهان نموده است .
بالاخره روى اصرار برادرم ، چند مرتبه مرا صدا زدند، در آن اثنا، مثل اينكه كسى به من اشاره كرد و گفت بگو من در اينجا هستم ، چه ، اگر آنها بروند ممكن است درنده اى به اين سرداب بيايد و باعث رنج تو شود. لذا من ، كه از پاسخگويى استيحاش داشتم ، فرياد زدم : پدر، من اينجا هستم ! در نتيجه ، پدرم دست خود را دراز كرد و گفت : دست مرا بگير! و من دست او را گرفتم و مرا بيرون آوردند. سپس به من گفت كه امشب تو را به منزل مى برم و نمى زنم ، ولى كارى با تو مى كنم كه اگر از اين كار نجات پيدا كردى مى آيى و شام خود را مى خورى . من از روى ترس و نگرانى ، نه نهار خورده بودم و نه شام ، و مدام فكر مى كردم كه او با من چه خواهد كرد؟ به منزل كه رسيديم گفت : تو را در اين هلفدونى (جاى ترسناك ) زندانى خواهم كرد و من پش ‍ خود گفتم كه باز، اين بهتر از كتك خوردن است ! ولى هنوز من نمى دانستم كه مرا به چه شرايطى زندانى خواهد كرد و اين ((هلفدونى )) كه گفتم جايى بود كه شوهر خاله من علوفه جمع مى كرد براى دامها كه زمستان به آنها بدهد. پدرم مرا به آنجا برد و با زنجير سر افسار الاغ ، دست و پاى مرا محكم بست و بقيه زنجير را بر گردنم ، انداخت . دو لنگه تيغ در آنجا بود كه قديميها اصطلاح آن را بهتر مى دانند، يعنى اين دو لنگه تيغ را بار يك الاغ مى كردند و مى آوردند در همان هلفدونى مى گذاشتند. مرا با دست و پاى بسته وسط يكى از اين لنگه تيغها گذاشت و لنگه ديگر را بر روى من گذاشت و از درب بيرون آمد و با قفلى كه در دست داشت (كه قفل پيچى بود و بايد كليد را مى پيچيد تا بسته شود) در آنجا را كه يك لنگه اى بود قفل كرد و با صداى بلند گفت : من درب را قفل كردم ، اگر توانستى بيرون بيايى به تو شام خواهم داد و هر شغلى هم دوست دارى تو را در آن شغل خواهم گذاشت و الا تا صبح در همين جا زندانى خواهى بود! اين را گفت و به اتاقى كه در آن زندگى مى كرديم و فاصله زندان من با آنجا حدود بيست متر بود رفت . دقيقا يادم هست كه آن شب آبگوشت داشتيم . و آبگوشت را آورده بودند و مشغول كوبيدن چربى آن شدند. صداى كوبيدن آن به گوش من مى رسيد و از گرسنگى دلم غش مى رفت . مادر به حال من شديدا گريه مى كرد و به پدر التماس مى نمود كه : مرد، برو بچه را بياور، هم گرسنه هست و هم مى ترسد! اما پدر مى گفت : خير، او بايد تنبيه شود كه ديگران از كار خود فرار نكند. البته ، پيداست كه پدرم از اين سختگيريها منظور و غرضى نداشت ، و فقط مى خواست مرا تربيت كند و لذا در حال حاضر گله اى از او ندرم و آنچه گفتم مقصود، گلايه و شكايت از او نبود، كه حق و حرمت پدر بسيار است . بارى ، در آن وانفسا يا آن كسى كه از شجاعت ابوالفضل العباس عليه السلام براى ما مى خواند افتادم و با همان حال كودكى ، عرض كردم : يا قمر بنى هاشم ، شما قدرت زيادى داريد، خواهش مى كنم دست و پاى مرا باز كنيد تا من طبق قرار پدرم بروم شام خود را بخورم . با گفتن اين حرف ، يكمرتبه ديدم لنگه تيغ از روى من پايين افتاد و زنجيرى كه دست و پاى من با آن محكم بسته شده بود پاره شد و به دست و گردن من آويزان گشت ! آمدم پشت همان دربى كه پدرم به روى من بسته بود و دست به درب بسته گذاشتم . به مجرد دست گذاشتن ، ديدم چيزى از بالاى درب به پايين افتاد و صدا كرد. متوجه شدم كه قفل درب است كه پايين افتاده است و خلاصه ت درب هم باز شد و من با شعف زياد خود را به نزديك اتاقى كه پدر و مادر و برادرانم در آن بودند رساندم . هنوز شام را كامل نخورده بودند كه ، از ميان تاريكى صدا زدم : پدر، من آمدم ! پدرم بسيار غضبناك شد و بسرعت به سوى من آمد و چاقويى را كه در جيبش بود بيرون آورد و تيغه آن را باز كرد تا به اصطلاح سر مرا ببرد. مادرم - كه شديدا نگران اين صحنه بود - گيه مى كرد و تكرار مى نمود كه ، اى مرد، بس است ، اين قدر اين بچه را اذيت نكن ، خودت قرار گذاشتى كه اگر بيرون آمد بيايد و شامش را بخورد. ولى جالب اين است كه ، در آن لحظات ، من به هيچ وجه نمى ترسيدم و يك شجاعت عجيبى در وجود من پيدا شده بود. لذا گفتم : مادر، بگذار او مرا بكشد، كه كشته شدن براى من راحت تر است از اينكه اين قدر در اين سن اذيت شوم !
به پدر نيز گفتم : اجازه بدهيد مطلبى را به شما بگويم ، بعدا اگر خواستيد سر مرا هم ببريد حرفى ندارم . گفت : چه دارى بگويى ؟ گفتم : مگر شما با من شرط نكرديد و نگفتيد كه اگر بيرون آمدى ، بيا شامت را بخور، من كه خودم اين زنجيرها را پاره نكردم و قفل درب را باز نكردم . گفت : پس چه شد كه زنجير و قفل باز شد؟ گفتم : من متوسل به قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام شدم و يكمرتبه ديدم زنجيرها پاره شد، همچين دست به درب گذاشت و درب هم باز شد.
اين را كه گفتم ، پدرم چنان سرش را به ديوار كوبيد كه خون از سر او بيرون زد و به سينه من پاشيد و خود نقش زمين شد. مادرم گفت : پسرم ، چه كردى با او؟ گفتم : مادر، من داستان معجزه ابوالفضل العباس عليه السلام را برايش ‍ گفتم : مادرم گفت : فرزندم ، مگر تو نمى دانى پدرت سقاى ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام است و شب تاسوعا و روز عاشورا، به عشق آقا ابوالفضل العباس عليه السلام است و شب تاسوعا و روز عاشورا، به عشق آقا ابوالفضل العباس عليه السلام و اهل بيت و امام حسين عليهم السلام دستجاتى را كه به خيابان مى آيند آب مى دهد؟ حال من دگرگون شد و ستم را به شكستگى سر پدر گذاشتم و خطاب به حضرت عرض كردم : آقا جان ، همان طورى كه مرا نجات دادى ، پدرم را نيز شفا بده ! پدرم لرزيد و از جا برخاست و مرا در بغل گرفت و بنا به گريستن كرد و گفت : حسين ، پسرم ، من خودم عاشق ابوالفضل العباس عليه السلام هستم و اينها را كه گفتى همه را قبول دارم . پسرم مرا ببخش ، ديگر تا روزى كه زنده باشم ترا اذيت نخواهم كرد.
مجددا خاطر نشان مى سازم كه ذكر اين داستان ، جنبه گلايه از پدر را نداشت چون آنها در قديم مشكلات زيادى داشته اند و اين گونه سختگيريها نسبت به فرزندانشان را به انگيزه و عنوان تربيت انجام مى دادند، و من خدا را شاهد مى گيرم زمانى كه مشرف به مكه معظمه شدم گفتم : خدايا، آنچه ثواب در اين مسير نصيب من هست همه را به روح پدرم برسان و او را ببخش و بيامرز، چنانچه الان هم اگر پدرم زنده بود، با همه ضعف و ناتوانى حاضر بودم او را به دوش بگيرم و به هر كجا دلش مى خواهد ببرم . حيف كه اينك در قيد حايت نيست . نيز از آن زمانى كه مداح اهل بيت عصمت و طهارت هستم ، هر موقع كه توسل جسته و ذكر مصيبتى مى خوانم ، مى گويم ، هدايا، ثواب اين توسل را به روح پدر و مادرم عايد فرما. عزيزان من ، اى كسانى كه اين مطالب را در آينده خواهيد خواند، از شما خواهش ‍ مى كنم همواره به ياد پدر و مادرتان باشدى ، اگر زنده هستند قدر آنها را بدانيد و به آنها خدمت كنيد، اگر مدره اند به ياد آنها باشيد و برايشان خيرات و مبرات بدهيد.
كلب آستان ابا عبدالله الحسين و قمر بنى هاشم و تمام خاندان عصمت و طهارت صلوات الله و سلامه عليهم ، فقير در خانه اهل بيت عليهم السلام حسين رضايى .
134. دست و پايش را بستند و جنب ضريح خواباندند 
جناب مستطاب فاضل ارجمند آقاى حاج اسماعيل انصارى زنجانى طى مرقومه اى در ليله فرحه الزهرا عليهاالسلام 1419 ق يكى از مشاهدات خود را چنين نقل مى كند.
كرامتى از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كه خود شاهد بودم در اينجا ذكر مى كنم :
در سال 1369 قمرى ، ماه صفر، با خانواده هفت نفرى به عتبات عاليات مشرف شديم و در روز اربعين به زيارت سيدالشهدا و حضرت اباالفضل العباس عليهماالسلام موفق گشتيم ، و لله الحمد و له المنه .
در يكى از شبها كه شب جمعه بود، يك دختر مريض را كه حالت جنون داشت ، عده اى از زنها كه دست او را گرفته و كنترل مى كردند از بغداد به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام آوردند دختر كه بسيار تنومند هم بود گاهى از كنترل زنها خارج شده ، سرو صدا به راه مى انداخت و حتى چادر و حجاب را از خود دور مى كرد. بالاخره در بالاى سر حضرت دست و پايش را بستند نزد ضريح خوابانيدند و به عنوان توسل و دخيل به ضريح بستند، زوار و خدام و همراهان وى و كليه زوار جلو آمدند تا از تغيير وضعيت او آگاه شوند، كه دوباره ناراحت شد و تشنج او را گرفت . اندكى بعد ديدند تشنج و ناراحتى هايش كاملا برطرف شده و در كنار ضريح حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شفا پيدا كردهه است . مردم ريختند كه لباس هاى او را به عنوان تبرك ببرند، خدام حرم مانع شدند و او را به حجره نزديك حرم بردند. طبعا همراهان دختر، از اين كرامت حضور مسرور خوشحال شدند. رفع الله رايه العباس .
135. مدتى است كه از اين مرض اثرى نيست  
جناب مستطاب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ ابراهيم صدقى يكى از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام در طى مكتوبى 6 كرامت نقل كرده اند كه ذيلا مى خوانيد. ايشان مقدمتا مرقوم داشته اند: شكى نيست مقربين درگاه ربوبى ، كه انبياى عظام و ائمه هدى عليهم السلام و فرزندان صالح آنها و ساير بستگان خدا هستند، داراى معجزات و كرامات مى باشند. از جمله آن بزرگواران ، حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام است كه داراى كرامات بى شمارى است ، و مقدارى از آنها را جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى ربانى خلخالى دامت افاضاته در كتاب ((چهره درخشان قمر بنى هاشم عليه السلام )) جمع آورى نموده اند، جزاه الله تعالى خيرالجزاء
از آنجا كه خواسته اند حقير هم در اين امر سهيم باشم و شمه اى از كراماتى را كه از ثقات شنيده ام نقل كنم ، لذا چند كرامت را تقديم مى دارم اميد است انشاء الله تعالى مورد عنايت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قرار گيرد.
1. خطيب منبر حسينى ، جناب سيد ناصر آل الحلو كه حدود سى سال است با ايشان رفاقت دارم ، نقل كردند سالها بود مبتلاى به درد مجراى ادرار بودم و هر چه به دكترهاى متخصص ، چه در نجف و چه در بغداد، مراجعه مى كردم و داروهايشان را مى خوردم ، اثرى از بهبودى حاصل نمى شد. تا آن كه آخر الامر دكترها جواب كردند و از خوب شدن نااميد شدم . اين در حالى بود كه درد هم شدت داشت و ادرار كردن برايم مشكل بود. بارى به همين وضع بودم تا يك شب از منزل خودم در نجف اشرف رو به سوى كربلا كرده ، متوجه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گشتم و متوسل به ايشان شدم و شفاى خود را درخواست نمودم . بر اثر اين توسل ، بحمدالله تعالى از اين مرض شفا يافتم و مدتى است ديگر از اين مرض اثرى نيست .
136. به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قسم مى خورند
2. در عراق ، نزد بسيارى از مردم ، خصوصا بين عشاير رسم است (كما اينكه در خود ايران هم اين چنين است ) كه به منظور محكم كارى در قضيه شراكت يا كارهايى ديگر، براى آنكه به همديگر خيانت نكنند و بين شركا اطمينان حاصل شود، به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قسم مى خوردند. البته اين كار غالبا در بين ما شيعيان رواج دارد، اما گاه ديده مى شود كه اهل سنت نيز، آنهم افراد متعصب آنها همين كار را انجام مى دهند، مثل همين سران حكومت بعث عراق كه كلا اهل سنت بوده و از شهرى به نام ((تكريت )) كه معروف به دشمنى با اهل بيت عليهم السلام و شيعيان و دوستان آنهاست برخاسته اند.
بهترين دليل بر اين مطلب ، عملكرد آنها است . چه آنان ، زمانى كه حكومت عراق را به دست گرفتند، نسبت به شيعيان و روحانيون و حوزه هاى علميه نجف اشرف و كربلا و ساير بلاد و حتى مراجع تقليد، خصوصا مرجع اعلاى شيعيان جهان حضرت آيه الله العظمى آقاى سيد محسن طباطبايى حكيم اعلى الله مقامه الشريف شروع به خشونت و بد رفتارى كردند و به اخراج دهها هزار نفر از ايرانى هاى شيعه مقيم اعتاب مقدسه و منع مجالس ‍ عزادارى براى حضرت سيدالشهدا حسين بن على عليهماالسلام و ساير شعائر حسينى پرداختند. غرض از اين مقدمه ، معرفى خباثت سران رژيم عراق است كه با اين عمه تعصب و خباثت ، باز نسبت به مقام و عظمت و كرامت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خاضعند، و لذا بعد از روى كار آمدن شان ، در همان هفته هاى اول ، به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام آمده و به آن حضرت قسم خوردند كه با هم كار كرده و به يكديگر خيانت نكنند! چنانچه يكى از سران آن حكومت به نام حردان التكريتى در يادداشت هاى خويش كه به چاپ رسيده ، به اين مطلب اشاره دارد.
137. شب خودم و همراهانم در حرم مانديم 
3. عالم مهذب و ثقه آقاى سيد عباس بطاط البصراوى ، به نقل از استادش ‍ مرحوم عالم جليل فقيه نبيل آقا شيخ عباس مظفر نجفى رحمة الله تعالى عليه (352) از قول مرحوم شيخ محسن السعدون كرامت مهمى را به شرح زير نقل كرد:
مرحوم شيخ محسن السعدون مى گويد: كه سيد جليل القدر مرحوم سيد هادى قزوينى نواده سيد الفقها و المجتهدين آقا سيد مهدى قزوينى حلى اعلى الله مقامه هر ساله در دهه اول محرم مجلس با شكوهى به عنوان عزادارى حضرت سيدالشهدا صلوات الله عليه برپا مى كرد، همه طبقات مردم در آن شركت مى كردند، سيد هادى قزوينى در شهر طويريج
(353) و حومه آن ، شخصيت و نفوذ كاملى داشت و از حيث داشتن ثروت بسيار و زمين هاى وسيع زراعتى ، ممتاز بود. از اين روى ، افراد زيادى در مجلسى وى شركت مى جستند. من (شيخ محسن ) نيز هر سال تمام ايام دهه را در مجلس وى حضور مى يافتم و مى ديدم آقا سيد هادى در روز هفتم محرم الحرام وقتى كه منبرى مصيبت حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس ‍ عليه السلام را مى خواند منقلب مى شد و گريه عجيبى مى كرد تا از حال مى رفت و حدود عصر حالش به جا مى آمد.
اين مطلب براى من و جمعى از مومنين موجب سوال شده بود، ولى جرات نمى كرديم سوال كنيم چون سيد داراى هيبت بود، تا اين كه در يكى از همين سالها وقتى حالت سيد را در روز هفتم محرم ديدم تصميم گرفتم سبب گريه زياد و خلاف متعارف ايشان را در روز هفتم هنگام خواندن مصيبت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام جويا شوم . وقتى از ايشان علت اين امر را سوال كردم ، در جوابم گفت : چكار دارى ، از اين مطلب سوال مى كنى ؟ و اصرار زياد نمودم كه علت امر را برايم توضيح دهد و او نهايتا در جوابم فرمود: من هر چه دارم از حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام است . مى دانى كه من زمين كشاورى دارم و كل مخارج سالانه خود و خانواده ام و نيز مهمانان زيادى كه در طول سال دارم ، همه از عايدات اين زمين است . من سالها بود كه به حكوت ماليات نمى پرداختم ، تا اين كه حاكمى از طرف حكومت عثمانى بغداد، در كربلا منصوب گشت و از همان آغاز اعلام كرد كه افراد بايد ماليات زمين خويش و همچنين تمام بدهى هاى سالهاى گذشته شان را بدهند. وى ده روز براى اين كار مهلت داد و تهديد كرد كه چنان چه در ظرف اين مدت كسى مالياتش را پرداخت نكند زمينش ‍ مصادره شده و به ديگرى واگذار خواهد گشت . من سخت در محضور قرار گرفتم و مع الاسف هيچ راهى هم نبود كه بتوان حاكم را از نظرش منصرف كرد، لذا تصميم گرفتم براى رهايى از شر اين حاكم به نجف اشرف رفته به جدم حضرت اميرالمومنين صلوات الله عليه متوسل گردم . از (طويريج ) به نجف اشرف رفتم و به مدت سه شبانه روز خودم و همراهانم در حرم مانديم و طى اين مدت به حضرت متوسل شدم و نتيجه اى نديم . ناراحت شدم و از نجف به كربلا رفتم و آنجا در داخل حرم حضرت سيدالشهدا صلوات الله و سلامه عليه ، سه شبانه روز، با همراهان در حرم ماندم و متوسل شدم و گريه كردم ، باز نتيجه اى نديم . لذا آنجا را نيز ترك كرده ، به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام باب الحوائج رفتم و شب ، خودم و همراهانم در حرم مانديم و من ضريح حضرت را گرفتم و متوسل به ايشان شدم . و گريه كردم .
اواخر شب خوابم برده در عالم خواب خود را درحرم حضرت سيدالشهدا عليه السلام نزديك قبر جناب حبيب بن مظاهر عليه السلام يافتم ، و ديدم حضرات خمسه طيبه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله ، اميرمومنان ، فاطمه زهرا امام حسن و امام حسين ((صلوات الله عليهم اجمعين )) نشسته اند خواستم حركت كنم ، و خودم را به آنها برسانم ، ديدم قادر به حركت نيستم .
خواست فرياد بزنم ، زبانم بسته شد. در اين بين ديدم اسب سوارى وارد صحن حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام شد و از اسب به زير آمد. سوار مزبور كه قد رشيدى داشت و اوصافش همان طور بود كه اهل منبر درباره شمائل حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى گفتند، وارد حرم شد و به خمسه طيبه سلام كرد و دست همه آنها را بوسيد، سپس پشت سر امام حسين عليه السلام آمده ، نشست و در گوش آن حضرت آهسته چيزى گفت كه من ملتفت نشدم و آنگاه رفت و در مقابل آنان نشست .
حضرت امام حسين عليه السلام رو به جدش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كرده ، عرض نمود: يا جداه ، اباالفضل العباس مى گويد امشب سيد هادى آمده به من متوسل شده است و حاجتش را مى خواهد. رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در جواب امام حسين عليه السلام عباراتى را فرمودند كه فهميدم حاجتم روا نمى شود مجددا اباالفضل العباس عليه السلام نزد برادرش امام حسين عليه السلام آمد و در گوش آن حضرت آهسته چيزى گفت . امام حسين عليه السلام اين بار روى به حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام كرد و فرمود: شما خودتان با جدم صحبت كنيد. حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد مجددا دست مبارك پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله را بوسيد و دو زانو در مقابل آن حضرت نشست (و قريب به اين مضمون ) عرض كرد: يا رسول الله ، من در بين مردم به باب الحوائج معروف شده ام و شيعيان درباره حوائجشان به من رجوع مى كنند. شما از خدا بخواهيد كه مردم فراموش كنند من باب الحوائج هستم ، تا كسى ديگر به من رجوع نكند! در اينجا پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را در بغل گرلت و بوسيد و به ايشان ملاطفت كرد و اين آيه شريفه را خواند: ((يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ))
سيدهادى مى گويد: وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله اين آيه را خواند در همان عالم خواب فهميدم حاجتم روا شده از خواب بيدار شدم و ضريح مقدس ابوالفضل العباس عليه السلام را در بغل گرفتم و گريه كردم و به همراهانم گفتم حاجتم روا شد. آنها تعجب كردند و من همان سحرى به طويريج برگشتم . روز سوم ، چنانچه عادتم بود، قبل اذان صبح بيدام شدم و براى گرفتن وضو كنار حوض رفتم . در اثناى وضو ديدم كالسكه اى آمده . نگاه كردم ديدم حاكم كربلا است و دو بچه همراه وى مى باشد و خيلى خسته به نظر مى رسد. او در مضيف
(354) بردم و در آنجا حاكم رو به من كرد و گفت : شكايت مرا به حضرت عباس عليه السلام كردى ؟ الان سه شب است حضرت عباس عليه السلام به خوابم مى آيد و مى فرمايد: ((برو سيد هادى را راضى كن ، و الا اين دو فرزندت را خفه مى كنم !)) لذا من تمام ماليات زمين را كه مبلغ هزار ليره طلاست به تو بخشيدم سپس صد ليره هم هديه به من داد و رفت . از آن تاريخ تا كنون نيز ديگر كسى براى گرفتن ماليات سراغم نيامده است ، با اين كه حكومت عثمانى منقرض شد و حكومت انگليس و انگليسى ها هم براى گرفتن ماليات بعد از مدتى جاى خود را به ديگران دادند.
در اينجا سيد هادى قزوينى رو به شيخ محسن كرده و مى گويد: يك شب من نزد ضريح اباالفضل العباس عليه السلام بودم و حاجت مرا روا كرد، لذا من هر چه دارم از بركت آن حضرت است .
138. گفتم يا باب الحوائج 
آقاى مشهدى محمد على ارتحالى كرامتى را كه خود شاهد بوده اند چنين فرموده اند:
اين جانب محمد على ارتحالى ، ساكن خوى ، محله احمدنيا، در سال 1365 به مرض روماتيسم مالاريا و چرك تمامى بدن مبتلا شدم مراجعه به دكترها سودى نبخشيد بعد از يك سال مريضى من روز به روز بدتر مى شدم ، و كارم از شدت مرض به جايى رسيد كه توانم را بكلى از دست دادم و در آستانه مرگ قرار گرفتم و تمامى فاميل دور من جمع شده ، و به انتظار تمام شدن عمر من نشستند.
در آخرين لحظه ، عمرم از قلبم عبور كرد كه هم اكنون پرونده ام را به من نشان مى دهند، و ديدم كه از نماز و روزه هايى كه خوانده ام و گرفته ام ، راه نجات برايم متصور نيست ، لذا گفتم : خدايا، من را بدون بخشيدن به كجا مى برى ؟ سپس از قلبم عبور كرد و گفتم يا باب الحوائج ابوالفضل العباس ، با گفتن اين لفظ، روح من كه در سينه جمع شده بود كم كم از طرف سينه ام به طرف پائين بدنم آمد و حالم خوب شد. خودم را تقريبا شناختم و بلند شدم نشستم .
افراد فاميل كه دور من جمع شده بودند، همه گفتند آقاى مشهدى محمد على مثل اينكه خوب شدى ؟ و خوشحال و خندان به خانه هايشان رفتند، و من هم چيزى به آنها نگفتم .
آن شب خوابيدم و روز بعد استخاره كردم كه اگر صلاح من در رفتن به قم هست ، خوب بيايد تا من به قم مشرف شوم ، استخاره خوب آمد و من كه تا ديروز توان حركت را نداشتم ، تنها و بى دستيار، به طرف قم حركت كردم . در قم ، به حمام رفتم و بعد او شستشو از قلبم خطور كرد كه غسل توفيق را انجام دهم . غسل توفيق را انجام داده ، به طرف حرم حضرت معصومه سلام الله عليها مشرف شدم و سه بار ضريح مطهر را تكان دادم .
بار اول گفتم كه ، اى خانم ، من بزرگ يك خانواده هستم ، فورا شفاى مرا بدهيد و بيشتر از اين در درگاهتان نگه نداريد، بار دوم هم همين سخن را گفتم و وقتى براى سومين بار نيز ضريح را تكان دادم و همان كلمه را گفتم در محل كوچك خروج حرم كنار ضريح بودم ، كه يك حالتى برايم روى داد، حالتى وصف ناشدنى .
بعد حدود ساعت 9 شب به مسافرخانه رفتم كه استراحت بكنم ، بعد از كمى استراحت مرضم شدت يافت ، به حدى كه نتوانستم در را باز كنم و كسى را صدا بزنم . بالاخره تا اذان صبح با وجود شدت مرض هر طورى كه بود خود را به حرم رسانيدم و نماز صبح را با زحمت خواندم و بعد بطرف مسجد مقدس جمكران حركت كردم . به محض مشاهده درب مسجد كه روى آن نوشته شده بود: يا صاحب الزمان اين در خواست در قلبم خطور كرد كه ، يا صاحب الزمان اين بنده را دست خالى از در گهت برنگردان !
به حياط رفته وضو ساختم و داخل مسجد رفتم و نماز تحيت امام زمان را خواندم و بعد بيرون آمده در حياط مسجد، رو به قبله دراز كشيدم و در حاليكه امام زمان را صدا مى زدم و او را به حق مادرش فاطمه زهرا سلام الله عليها قسم مى دادم مرا شفا بدهد، به خواب رفتم ساعت 11 صبح مرا از خواب بيدار كردند، ديدم حالم خوب شده است برخواستم مسجد را دور زدم .
اذان ظهر گفته شد، نماز ظهر را خواندم و باز به همان محل آمدم و دراز كشيدم و به خواب رفتم ساعت 4 بعد از ظهر من را بيدار كردند پس از بيدارى شوق بسيارى جهت رفتن سريع به منزل در خود احساس كردم ، طورى شوق رفتن به منزل به دلم افتاده بود مثل يك پرنده در يك لحظه خود را به منزل برسانم به محض رسيدن به شهرمان (خوى ) تمامى افراد فاميل آمدند و از من ديدار كردند آنان خيلى خوشحال شدند و گفتند: آقاى مشهدى محمد على ، تو ديگر ناراحتى ندارى .
بعد از رفتن آنان نيز، به همسرم گفت : كه درباره تو خوابى ديده ام و افزود در عالم خواب ، ديدم كه به داروخانه روبروى مقبره خوى مى روم تا برايت دارو بخرم . گفتند: او خوب شده است ، ما داروى او را داده ايم و ديگر به دارو احتياجى ندارد. فقط هر شب يك عدد تخم مرغ ولرم به او بدهيد.
حقير از آن زمان تاكنون كه تاريخ 16/3/1376 است ، به دكتر نرفته ام و اكنون نيز از زيارت حاج سيد حسن بابا (روستاى آقاى حجت كوه كمرى ) كه زيارتگاه خيلى معتبرى است مى آيم ، و السلام .
(355)

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:32 | لینک  | 

113. اين آقا اباالفضل العباس عليه السلام هستند و تشريف آورده اند تا تو را شفا بدهند
شرح شفا يافتن خانم فاطمه رستمى پور، سال 1418 ه‍ ق به يد با كفايت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام همزمان با خجسته زاد روز شمس الشموس وانيس النفوس حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام :
نام بيمار: خانم فاطمه رستمى پور - 48 ساله
محل سكونت : كرمان ، پارك مطهرى ، كوچه 12 مترى سيدالشهدا جنب پيش دانشگاهى ، پلاك 14 منزل آقاى نظرى
مدت بيمارى : حدود 5 ماه
تاريخ مراجعه دكتر 8/10/76 تاريخ آزمايش : 9/10/76. تاريخ تشخيص : 13/10/76.
نوع مرض : سرطان
پزشك معالج : آقاى دكتر منصورى ، متخصص سرطان شناسى
نقل از: خانم طيبه نظرى ، فرزند
السلام عليك يا شمس الشموس و السلام عليك يا قمر بنى هاشم
ماردم ، كه زنى 48 ساله و بسيار فعال بود، مدت 5 ماه قبل متوجه شدم مادرم كه زنى 48 ساله و بسيار فعال بود احساس كسالت و خستگى مى كند و از درد دست و ناراحتى دانه زير بغل مى نالد. با بزرگتر شدن دانه و افزايش ‍ ميزان ناراحتى ، به دكتر مراجعه كرديم دكتر ما را جهت راديولژى ، آزمايش ‍ خون و سونوگرافى راهى آزمايشگاهها نمود. بعد از مشاهده نتايج آزمايشها قرار شد مادر را جراحى كرده و دانه مزبور را بردارند. در حين عمل جراحى ، متوجه شدند دانه برداشتنى نيست . چه ، تمام غدد لنفاوى را فراگرفته بود، به حدى كه در قسمتهاى گردن و سينه از روى پوست هم آثارش هويدا بود. بدون اقدام موثر محل برش را بخيه كردند و مادر را روانه خانه !
اميد ما جز به خدا قطع ، و دلها متوجه او گرديد. با افزايش ناراحتى و درد دست مادر جهت شيمى درمانى به آقاى دكتر منصورى مراجعه كرديم . ايشان گفت : به اميد خداوند شروع مى كنيم ولى اميدى به زنده ماندن مريضتان نيست ! همه بيتابى مى كرديم و هر يك پيشنهادى ارائه مى داديم . دكتر نسخه اى يك هفته اى نوشت كه در خانه استفاده شود و بعد به بيمارستان مراجعه شود!
در همين اثنا! يكى از همسايگان مادرم ، خواب ديد كه اطراف زيارتگاه ده زيار (سقاخانه ابوالفضل العباس عليه السلام ) يك گله گوسفند مشغول چرا هستند و خانم رستمى پور (مادرم ) در حاليكه سالم است داخل گله شد و يك راس گوسفند بزرگ را گرفته ، مقابل سقاخانه آورده و كشت ، بعد هم مشغول زيارت گرديد. خواب را براى ما نقل كرد و در پى آن ، ما خواهر و برادرها تصميم گرفتيم مادرمان را به محل زيارتگاه ده زيار ببريم و گوسفندى هم قربانى و خيرات كنيم .
روز سه شنبه اى مطابق با ميلاد فرخ بنياد حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء از كرمان حركت كرديم و دو ساعت مانده به غروب به زيارتگاه رسيديم . در آنجا نخست به چهارده معصوم عليهم السلام متوسل شديم ، بعد زيارت عاشورا خوانديم و ضمنا به همان طريق گوسفند را تهيه كرده ، ذبح و خيرات نموديم ، به كرمان كه برگشتيم ، مادرم بر اثر خستگى ساعت 8 خواب رفت . در عالم رويا ديد پسرش ، كه شهيد شده است ، همراه آقايى رشيد كه نقاب بر صورت دارد وارد اطاق شدند. فرزندش مى گويد: مادر، اين آقا ((ابوالفضل العباس عليه السلام )) هستند و تشريف آورده اند تو را شفا دهند. در اين حين مادر مى گويد حس ‍ كردم آقا دستشان را بر دانه اى كه آزارم مى داد گذاشتند و فرمودند: تو كسالتى ندارى ، بهتر شدى ، بلند شو! بچه هاى نقل مى كنند: مادر كه اين اواخر با كمك ديگران از جا بر مى خاست و از غذا خوردن نيز افتاده بود گريه كنان با صداى بلند از خواب پريد و با سرعت نشست و گفت :
آقا ابوالفضل العباس عليه السلام اينجا بودند، ببينيد مرا شفا دادند! نگاه كرديم ديديم آثارى از برآمدگى آن دانه نيست . به دكترها مراجعه كرديم و آنان نيز آثارى از بيمارى سابق نيافتند.
آرى بحمدالله نظر شفا بخش باب الحوائج ، اين باب حاجات خلق خدا و ساقى لب تشنگان نينوا، چاره ساز شد. اميد است شهپر لطفش بر سر همگى مان سايه افكند.
بر آن باب حاجات خلق خدا
ز دنيا و از اهل دنيا درود
خداوندا
خداوندا عمويم را نگه دار
ازين صحرا ازين گرگان خونخوار
همه ما را به قربان عمو كن
همه ما را بلا گردان او كن
بدان سرعت كه رفتى سوى ميدان
چرا ماندى نمى آيى عموجان
كجايى تا ببوسم دستهايت
ندارم از عطش ديگر شكايت
دلم گويد عمو ديگر نيايد
دگر آن مهر جان پرور نيايد
همه اى كودكان آمين بگوييد
مخواهيد آب ، عموجان را بجوييد
114. صداى دلنوازى به گوشم خورد 
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، آقاى حاج شيخ براتعلى خدايى اردبيلى ، طى نامه اى دو كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده و چنين مى نگارد:
1. جناب خلدآشيان آقاى كربلايى احد، ساكن روستاى تازه قشلاق يورتچى از توابع اردبيل مردى صالح و متقى بود كه در مجالس عزاى امام حسين عليه السلام و مصائب اهل بيت عليهم السلام شركت مى كرد و بسيار مى گريست . از آن مرحوم ، دو كرامت نقل شده است كه ذيلا مى خوانيد.
قبل از نقل دو كرامت ، در خور ذكر است كه در ايام گذشته مردم منطقه معتقد بودند از علامات شيعه اين است كه به زيارت كربلاى معلى برود، و صورت بر تربت اقدس آن حضرت بسايد. لذا جمعيت دسته دسته و فوج فوج به سوى كربلا رهسپار مى شدند و خيل بازماندگان نيز دلهاشان به هواى كوى يار پرواز مى كرد. ضمنا هر فوج كه حركت مى كرد، چاووشى داشت و در مسير راه نيز هر كه مى شنيد با آب و طعام لذيذ به استقبال مى آمد و مردم با ديدن زوار غالبا نذرى به زوار بكنند، مثلا مى گفتند: يا حضرت اباالفضل العباس ، چنانچه از اين مرض مهلك شفا يابم اين اسب را به زوار آستان ملك پاسبان حضرتت مى دهم تا در طول مسافرت از آن استفاده كنند، نوعا هم حاجاتشان برآورده مى شود و به نذر خويش عمل مى كردند.
از شهرستان اردبيل تا آبادى كوراييم ، يك منزل بود كه بعد از طى مسافت ، شب را در آنجا سحر مى كردند.
عبور كربلاييها از اين محل بود، و مرحوم آيه الله حاج ميرزا على اكبر مجتهد اردبيلى ، كرارا در منزلگاه كوراييم اجلال نزول مى فرمودند.
مرحوم كربلايى احد مى گفت : من در سن هشت ، نه سالگى كنار جاده سالكين كربلا چند راس گاو مى چراندم و از صداى چاووشان ، روحم به ديار عاشقان پرواز مى كرد، و خلاصه از عشق زيارت كربلا بيقرار بودم .
يك روز ديدم دسته هاى كاروان پشت سر هم در حركت بوده ، طبق معمول ، هر كاروان چاووش مخصوصى دارد و در دست هر چاووشى پرچم حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام است . اهالى تازه قشلاق به دنبال پرچم به راه افتاده و اشكريزان آنان را بدرقه كردند و بعد از طى مقدارى از راه بازگشتند. من نيز گاوها را به طرف ده رها كردم و به بدرقه زوار پرداختم ، اما همچون ديگران بازنگشتم ، و اين در حالى بود كه حتى يك لحظه طاقت هجران از آغوش مادرم را نداشتم .
بارى ، از خانواده و بستگان دل كنده و به عشق ديدار مرقد يار، با دو قطعه نان خشك ، در التزام ركاب زائرين راه كربلا را در پيش گرفتم و از همان آغاز، مثل يك خادم ، به خدمت كاروان كمر بستم . زائرين چند ماه در كربلا اقامت جستند و در اين مدت هر روز به زيارت حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام و نيز زيارت سردار كربلا مى رفتند وبراى بوسيدن قبور و حرم آن عزيزان هيچ نظم و ترتيبى را رعايت نمى كردند. روزى ، من عاشق دلباخته و غريب بى كس با آن قد كوچك و جثه ريز دل به دريا زده ، از جمعيت خود را به ضريح آن علمدار باب الحوائج رساندم و در اثر اين امر، در زير پا مانده و از رفتن بازماندم ، در نتيجه ، مرا به گوشه ايوان بردند و مرحمتش را لمس ‍ نمودم و براى خود نيروى ابدى گرفتم .
همچنين به زيارت نجف اشرف رفته ، مرقد مطهر على بن ابى طالب عليهماالسلام را زيارت نموديم ، سپس به زيارت امام موسى كاظم عليه السلام و بعدا هم به زيارت عسكريين عليهماالسلام رفتيم و پس از زيارت سرداب مقدس ، عراق را به مقصد ايران ترك كرديم .
در طول راه ، من همواره پياده بودم و با وجود هواى گرم تابستان و گرد و غبار ناشى از سم ستوران در مسير راه ، همواره مى كوشيدم قدمهاى تندى برداشته ميانه كاروان حركت كنم . زيرا ترس داشتم كه از كاروان عقب بمانم و گرفتار اعراب عنيزه - كه داستان قساوتشان ما را سخت نگران ساخته بود - بشوم سرعت و فعاليت زياد و نيز نامناسب بودن برنامه غذايى ، سبب شد كه در راه مسموم شوم . همراهان ، مرا در حاليكه دچار حال قى و اسهال بودم ، يك منزل با مشقت راه بردند و به همين علت آب بدنم كه شد. از آن پس ، چون حالم خيلى خراب بود، مرا در يكى از كاروانسراهاى قديمى در بيابان گذاشتند و با قلب سوخته به سوى وطن حركت كردند. اينك من در حال بيهوشى و به طور نيمه جان در گوشه كاروانسرا روى خاك افتاده ام و نه غذايى دارم و نه آبى ، در معنى ، هر لحظه منتظر ملك الموت هستم .
بيهوشى من از ظهر آن روز تا صبح روز بعد طول كشيد. صبحگاهان كه به هوش آمدم ، با چشم گريان زبان به گله گشودم و اين جملات را خطاب به امير نجف اشرف و به سردار رشيد كربلا گفتم :
يا اميرالمومنين ، و يا قمر بنى هاشم عليهماالسلام ، عشق شما مرا وادار كرد كه از پدر و مادر و برادر، و از تمام علايق ببرم و به كوى شما بيايم . حال ، در اين بيابان و در گوشه اين كاروانسرا، در حال مرگم و مى دانم كه پيش از همه ، مادرم چشم انتظار من نشسته است و اگر من با چنين حالى بميرم و بى نام و نشان به كام خاك بروم ، داغ دل او هيچگاه پايان نخواهد پذيرفت . از رسم فتوت و مهمان نوازى بدور است كه بيايند و من را اين چنين در بيابان بيابند.
سپس از شدت ضعف و ناتوانى ، زبان گله را بستم و بيهوش بر بستر افتادم . در همان حال صداى دلنوازى به گوشم رسيد كه دوبار گفت : ((كربلايى احد)) چشم باز كردم ، ديدم شخص بزرگوارى سوار بر اسب بالاى سرم قرار دارد. به من فرمود: چرا اينجا مانده اى ؟ با حالت ضعف گفتم : ((آقا، دارم مى ميرم )) خيال كردم يكى از زوار آشناست ، گفتم : خبر مرگ مرا، تو به مادرم برسان ! سوار مزبور از روى زين خم شد، دست مرا گرفت و آرام فشرد و من جان تازه اى يافتم . سپس فرمود: كاروان چندان از اينجا دور نشده است ، برخيز به آنان مى رسيم . كيفيت حركت را نفهميدم ، ولى چندان طول نكشيد كه همه آثار كسالت از من برطرف شد و پر نشاط و سرحال ، خود را كنار همسفران ، كه در كنار چشمه اى اطراق كرده بودند، يافتم ! دوستان همراه كه مرا ديدند، همگى از شوق و شعف به گريه افتادند و كيفيت آمدنم را پرسيدند. من هم كيفيت مرض و غربت خويش به محضر مولا و فرزند رشيدش حضرت ابوالفضل العباس عليهماالسلام را براى آنان بازگو كردم و آنان نجات من از آن وضعيت و رسيدن به كاروان را از كرامت حضرت ولى الله اعظم و علمدار كربلا دانستند.
من خيال مى كردم يك روز تمام نيست كه از كاروان جدا شدم ، اما آنان گفتند خير، دو روز است كه مرا ترك كرده اند، و قرائن هم ، صحت گفته شان را تصديق مى كرد. زيرا من در خاك عراق افتاده و از حركت بازماندم ولى آنها را در نزديكيهاى همدان ملاقات كردم . از آن به بعد نيز، به جهت بهبودى من آهسته حركت كرده ، به نوبت مرا بر مركوب خويش سوار نمودند و ديگر نگذاشتند يك قدم پياده را بروم ، تا اينكه مرا صحيح و سالم ، در وطن تحويل پدر و مادرم دادند. و ماجراى شگفت فوق را نيز براى بستگانم حكايت كردند.
از آن پس نيز تاكنون ، همواره در تمامى مشكلات بدون تكلف آن حضرت را به يارى طلبيده ام و خواهش مرا اجابت فرموده اند.
115. علمدار بى بديل 
مرحوم كربلايى احد كرامت ديگر را چنين نقل مى كرد:
2. مراسم عقد و ازدواج من در فصل زمستان انجام گرفت . آن ايام ، از امكانات ابتدايى محروم بوده ، و غير از يك خانه روستايى اطاق ديگرى نداشتيم و از جهات مختلف در مضيقه بوديم . پس از چندى براى غسل كردن ، به رودخانه عظيمى رفتم كه با عرض 500 متر، از جلوى ده مى گذشت و غرش زنان ، به سمت دريا مى رفت . ضمنا در آن سرماى شديد زمستان سطحى از يخ به ضخامت بيش از يك متر، روى رودخانه را پوشانده بود و اهالى دهكده گوشه اى از يخ حاشيه رودخانه را، براى برداشتن آب مصرفى ، همچون طوقه چاه و يا دهانه تنور سوراخ كرده بودند و كوزه و ساير ظرفها را از آن سوراخ پايين مى بردند و آب بر مى داشتند. علاوه بر ضخامت يخ ، يك متر هم عمق خود آب رودخانه بود و شيب مسير رودخانه بود و شيب مسير رودخانه به شدت جريان آب كمك مى داد. من در كنار آن رودخانه لخت شده ، غسل مى كردم ، مدتى شبها كارم همين بود.
يكى از شبها كه مى خواستم عمل غسل را انجام بدهم و به اين منظور از سوراخ مزبور داخل آب رودخانه شدم ، پس از ورود، متوجه شدم فشار آب بسيار قوى شده است . مقاومت كردم كه آب مرا نبرد، ولى سودى نبخشيد و در نتيجه ، جريان آب مرا به سراشيبى برد. مع الاسف هر كجا سر بلند مى كردم ، سرم محكم به سقف يخى رودخانه مى خورد و دو مرتبه در آب غوطه ور مى خوردم . سوز سرما تا عمق استخوانهايم نفوذ كرده و ضمنا حالت خفگى پيدا كرده بودم . از دريچه دور شده ، و فكر مى كردم كه آب ، مرا 200 متر آن طرف برده است .
از بس كه سرم به سقف يخى خورده بود، زخمهاى كارى برداشته بود.
خلاصه ، از هر جهت راه نجات به رويم بسته شد و به مرگ خودم يقين كردم . از تيره بختى نو عروس و ناكامى او، منقلب بودم و يقين داشتم كه جنازه ام به وسيله سيل به درياى خزر رفته در آنجا طعمه ماهيان خواهد شد. در آن تنگناى بى امان ، قلبا متوجه و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شده ، دامن وى را گرفتم و آن علمدار بى بديل مرا از چنگال مرگ نجات داد.
بدين گونه كه ، ناگهان ، پس از نااميدى به طور معجزه آسايى سرم از آن دريچه يخ بيرون آمد و در حاليكه غرق در خون بوده و دست و پايم را سرما زده بود، لباسم را پوشيدم و از توجه و عنايت حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام ، حيات جديدى يافتم . پس از نجات از رودخانه طى چندين ماه مداوا، عافيت و سلامتى كمل خود را به دست آوردم و ازينرو مدام به آن حضرت عشق مى ورزم و با اين جمله : ((لسلام عليك يا عبدالصالح المطيع لله و لرسوله )) بر حضرتش دورد مى فرستم .
يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام
اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام
دوست دارم در بغل قنداقه اصغر بگيرم
دوست دارم دل از چرخ بازيگر بگيرم
گر در اين عالم نشد در عالم ديگر بگيرم
دوست دارم نام من باب الحوائج باشد اما
پنجه مشكل گشا آنگه من از دوار بگيرم
دوست دارم دستم از پيكر جدا گردد خدايا
تا كه همچون جعفر طيار بال و پر بگيرم
دوست دارم آن قدر لب تشنه باشم تا بميرم
تا مگر آب حيات از ساقى كوثر بگيرم
دوست دارم جان نثار مكتب توحيد باشم
تا مدال افتخار از دست پيغمبر بگيرم
دوست دارم تا قيامت از سكينه رخ بپوشم
دوست دارم بغل قنداقه اصغر بگيرم
دوست دارم تير آيد چشم من در خون نشاند
تا مدال افتخار از بانوى محشر بگيرم
دوست دارم چون تنم پامال سم اسب گردد
بر سرم زهرا بيايد زندگى از سر بگيرم
116. نگاه كردم ديدم دو دستش قطع مى باشد! 
جناب حجه الاسلام آقاى حاج سيد عباس مير جعفرى ، در تاريخ 16/3/77 شمسى مطابق 11 صفرالخير 1419 ه‍ ق فرمودند:
در سال 1362 شمسى بعد از مراجعت از مكه مكرمه ناراحتى كليه پيدا كردم . چند روز در بيمارستان شهريار تهران خوابيدم ، اما نتيجه اى حاصل نشد. از آنجا به بيمارستان سجاد عليه السلام واقع در ميدان جهاد منتقل شده ، زير نظر دكتر متين قرار گرفتم و ايشان كليه ام را عمل كردند. 19 روز پس از عمل در بيمارستان مزبور بسترى بودم ، سپس مرا مرخص كردند و به شهر مذهبى قم ، حرم محمد و آل محمد صلى اللّه عليه و آله آمدم .
پس از ورود به قم ، يك روز پهلوى راستم درد گرفت دوبار به توسط جناب آقاى رضوانى مرا به بيمارستان سجاد تهران منتقل نمودند. آقاى دكتر متين پس از معاينه فرمودند: آپانديس است و در حال انفجار مى باشد. دكتر فريدون پاسدار، متخصص آپانديس را آوردند. و مرا به اطاق عمل بردند و عمل كردند و 18 روز ديگر آنجا خوابيدم و در اينجا بود كه مرض ديگرى پيدا كردم ! آقاى دكتر متين و همراهانش پس از تشكيل شوراى پزشكى ، همگى گفتند: هيچ چاره اى وجود ندارد، مگر اين كه جفت بيضه ها تخليه شوند. برادر و همسرم ، كه در آنجا حضور داشتند، گفتند: جناب آقاى دكتر، ايشان با دو عمل جراحى در مدت چهل روز، ديگر طاقت عمل مجدد را ندارد. دكتر گفتند: من در آمريكا 5 عمل از اين نوع را انجام داده ام ، و دو نفر از آنان زنده ماندند. چون ايشان جوان است ، قول مى دهم كه 80 درصد به حياتش ادامه بدهد. همان شب دكتر همراه پرستار، به بالينم آمده دستور مقدمات عمل جراحى را دادند. بنده روى تخت بيمارستان خوابيده و در اين فكر بودم كه وضعيتم چه خواهد شد؟ در اين بين متوسل به ائمه اطهار عليهم السلام شدم . بچه ها و همسرم نيز متوسل به حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام گرديدند. دعاى شريف توسل را شروع كردم و از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گرفته تا يك يك ائمه عليهم السلام ، روضه ها را خواندم تا به حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السلام رسيدم . ديگر چيزى نفهميدم و خوابم برد. ساعت حدود 30/11 شب بود. در عالم رويا ديدم دستى بالاى موضع درد قرار گرفت . در همان عالم خواب ، گفتم : آقا چرا چنين مى كنيد؟ ايشان در جواب فرمودند: چه شده كه اين همه سر و صدا به راه انداخته اى ؟ گفتم : آقا، مدت 38 روز است كه در بيمارستان بسترى هستم و حالا دوباره بايد فردا تحت عمل جراحى قرار گيرم ! در همان حال ، چشمم را باز كردم . ايشان فرمودند: چيزى نيست . بنده عرض كردم : شما كه مى باشيد؟ فرمودند: مرا نمى شناسيد. وقتى به حضرت نگاه كردم ، ديدم كه دو دست ايشان قطع مى باشد. به طرف حضرت دست دراز كردم كه آقا را بغل كنم و گفتم : آقا، قربانت بروم ! چه ، ديگر حضرت را شناخته و مى دانستم كه ايشان حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام است .
(345)
از خواب بيدار شدم و دستم را آهسته به موضع درد آوردم ، ديدم اصلا آثار كسالت وجود ندارد. بنا كردم به گريه كردن . خانمم از خواب بيدار شد و گفت : چه شده است ؟ شما دو عمل كرده ايد، ناراحت نباشيد، باز خوب مى شويد. گفتم : نه دكتر واقعى آمدند و مرا شفا دادند و رفتند!
صبح شد پرستار آمد تا مقدمات اتاق عمل را براى جراحى من آماده كند! گفتم : خانم ، شما لطف كرديد، ولى دكتر واقعى آمد و مرا شفا دادند و رفتند! صبح شد پرستار آمد تا مقدمات اتاق عمل را براى جراحى من آماده كند! گفتم : خانم ، شما لطف كرديد، ولى دكتر واقعى آمد و مرا شفا داد رفت ! ساعت 9 صبح خود دكتر متين آمد و گفت : سيد، باز هم ديوانه بازى در آوردى ؟ گفتم : آقاى دكتر شما مرا از مرگ نجات داديد. و من از شما شرمنده هستم ، ولى ديشب متوسل به ائمه اطهار عليهم السلام و آقا قمر بنى هاشم عليه السلام شدم و آن بزرگواران مرا شفا دادند.
دكتر، به حال تغير، ملافه اى را كه روى انداز من بود كنار زد، آثارى از كسالت در موضع مزبور مشاهده نكرد. سپس گفت : بلند شو، مرخصى !
در خور ذكر است كه : ايشان همان دكتر متينى است كه تا قبل از شفا يافتن بنده معتقدات مذهبى نداشت ، و همان است كه در جنگ تحميلى ، مجروحين سخت را نزد ايشان مى بردند و معروف است كه روزى پس از جراحى و عمل قلب روى يكى از خانمها، قلب خانم مزبور مى ايستد و ايشان مى گويد: هى مى گويند امدادهاى غيبى ! پس اين امدادهاى غيبى كجاست كه به دادمان برسد؟ يكدفعه مى بيند كه ضربان قلب به حركت در آمد و شروع به كار كرد.
117. زن عرب بچه را برداشت رفت ! 
جناب حجه السلام و المسلمين ، حامى و مروج مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، آقاى حاج شيخ جعفر ناصرى اصفهانى ، در ماه صفر الخير 1419 ه‍ ق يادداشتى به مولف كتاب چنين نوشته اند:
خدمت حضرت حجه الاسلام جناب آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى دام عزه جناب حجه الاسلام مولوى قندهارى فرمود: در سنين جوانى كسالت سختى عارض من شد كه از حيات فانى دنيا بكلى دل كندم ، بسيار مايل بودم كه اين قالب خاكى را فرو گذارم و از اين خاكدان به سراى باقى بشتابم ، و حتى گاهى براى رفتن از دنيا دعا هم مى كردم ! قضارا، روزى جمعى از دوستان در نجف اشرف به منزل ما آمده تا با من خداحافظى كنند و عازم كربلا شوند. در اثناى سخن ، به من پيشنهاد دادند كه ، تو هم با ما بيا به كربلا برويم !
گفتم : شما خود مى بينيد كه من قدرت بر حركت ندارم .
گفتند: ما تو را با وسيله نقليه مى بريم و هر كجا هم لازم بود تو را به دوش ‍ خواهيم كشيد. لامحاله ، تن دادم و با تحمل مشقت ، طى مسافت نموده و به كربلا رسيديم . دوستان مرا به دوش گرفتند و به سمت مرقد حضرت بردند.
ابتدا وارد روضه مطهر باب الحوائج حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شديم . حرم بسيار خلوت بود و آنان مرا در گوشه اى از حرم مطهر آن حضرت خوابانيدند و خود رفتند تا اسباب و وسايل لازم را تهيه كنند. چيزى نگذشت كه چشمانم گرم شد و كانه فراغتى از زمان و مكان برايم حاصل شد كه ، ناگهان خود را در محضر وجود مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و خواهرش عصمت صغرى زينب كبرى عليهاالسلام ديدم . آن دو بزرگوار راجع به كسالت و تقاضاى مرگى كه داشته ام صحبت مى كردند.
حضرت زينب عليهاالسلام ، به بردار بزرگوار خويش حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام گفتند: برادر، محمد حسن از زندگى دنيا خسته شده و بارها تقاضاى مرگ نموده است . خوب است او را همراه خود ببريم .
حضرت ابوالفضل عليه السلام فرمود: نه . نه خواهر، فعلا مصلحت نيست ، در ماندن او خيرى است .
در اينجا، دفعتا به خود آمدم و خود را در حرم مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام تنها ديدم . به اين واقعه فكر مى كردم كه ، مشاهده كردم يك زن عرب ، در حاليكه روى دستان خود بچه مريضى را حمل مى كرد، با عجله وارد حرم مطهر شد، بچه را نزديك ضريح خوابانيد و سپس انگشت سبابه دست راست خود را در شبكه بالاى سمت راست ضريح مطهر انداخت و گفت :
يا كاشف الكرب عن وجه الحسين
اكشف كربى بحق اخيك الحسين
مجددا انگشت سبابه اش را، در شبكه دوم سمت راست افكند و اين ذكر را تكرار كرد تا يك دور تمام زد، كه ناگهان ديدم بچه صحيح و سالم و راحت نشسته است ! زن عرب ، بچه را برداشت و رفت ! من به خود آمدم و گفتم كه ، خوب است من هم همين كار را بكنم .
هيچ گونه توان حركت نداشتم ، به طور خوابيده خود را به ضريح رساندم ، انگشت سبابه را در شبكه پايين ضريح انداختم و گفتم :
((يا كاشف الكرب عن وجه الحسين
اكشف كربى بحق اخيك الحسين ))
شبكه دومى و سومى و چهارمى را نيز همين طور كه ناگهان احساس كردم نيرويى از سمت پايين پاى من وارد بدن من مى شود و سپس ديدم كه بدن من گرم و بسيار نيرومند شد. به گونه اى كه در شبكه پنجم ايستادم و يك دور تمام زدم . و عجبا كه از آن روز احساس نيرومندى خاصى در روح خود مى كنم .
118. تو امروز عصر شفاى خود را خواهى گرفت  
آقاى حاج حسن متقيان كه يكى از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام مى باشد و مغازه قصابى در محله آبشار قم دارد، در يادداشتى شرح شفاى پدر خويش به عنايات حضرت ابوالفضل عليه السلام را اين چنين نقل كرده اند:
شب 20 محرم 1419 ه‍ ق مطابق 1377 ه‍ ش براى ديدار با پدرم به منزل ايشان رفتم . در آنجا پدرم ، عباس متقيان ، حكايت شفا گرفتن خود از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را برايم چنين نقل كرد. وى گفت :
در زمان حكومت رضا شاه موقعى كه تقريبا 18 سال سن داشتم ، دچار بيمارى حصبه شدم . در آن زمان ، مكرر ديده شده بود كه شخص مبتلا به اين بيمارى ، چنانچه بين 8 الى 10 روز عرق نمى كرد، مرگش حتمى بود. پس از گذشت 12 روز از ابتلاى من به بيمارى ، موهاى بدن من تماما ريخت و مرگ براى من حتمى شد. يك روز عصر كه از استراحت در منزل خسته شده بودم ، براى هواخورى به بيرون از منزل رفتم و در راه ، همين طور كه به ديوار تكيه داده بودم ، سخن دو نفر رهگذر را كه از كنار من گذشته با يكديگر صحبت مى كردند، شنيدم كه مى گفتد: اين شخص هم على بن جعفرى است ، يعنى مردنش حتمى است .
بارى ، مدت 21 روز اين بيمارى طول كشيد و من مشرف به موت بودم كه ، شخصى به نام دايى رضا كه دايى مادرم مى شود از مرض من خبردار شده به منزل ما آمد و كنار من نشست و آهسته در گوشم گفت : فقط بگو: يااباالفضل العباس عليه السلام ! من هم آرام شروع به زمزمه كردم و گفتم : يااباالفضل ! سپس وى براى من گوسفندى نذر كرد و بلافاصله رفت و يك گوسفند آورد و قربانى كرد و گوشت آن را بين همسايه ها تقسيم كرد و در پى آن به من گفت : تو امروز تا عصر شفاى خود را از حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام خواهى گرفت ، و عجيب آن است كه ، از همان موقعى كه گوسفند را ذبح مى كردند عرق از بدنم كم كم بيرون آمد و حال من رفته رفته بهبود يافت تا اينكه در مدت كوتاهى سلامت خود را كاملا باز يافتم و از مرض نجات پيدا كردم . اكنون نيز 72 سال سن دارم و زنده و سرحال مى باشم
يا ابوفاضل - يا ابوفاضل
برخيز اى علمدار بار دگر علم زن
سقاى عترت من سوى حرم قدم زن
طفلان در التهابند، چشم انتظار آبند
يا ابوفاضل - يا ابوفاضل
ماه رخت به ساحل در خون نشسته عباس
اين قامت بلندت در هم شكسته عباس
جدا شده دو دستت ، عمود كين شكستت
يا ابوفاضل - ياابوفاضل
برخيز و خيمه ها را دوباره با صفا كن
دادى تو وعده آب به وعده ات وفا كن
سكينه بى قرار است ، رقيه دل فكار است
يا ابوفاضل - يا ابوفاضل
گرديده بى علمدار سپاه من برادر
بعد از خدا تو بودى پناه من برادر
بى تو شكسته پشتم ، داغ غم تو كشتم
يا ابوفاضل - يا ابوفاضل
دستت اگر جدا شد در راه ايده تو
شد غرق بوسه من دست بريده تو
تو جلوه اميدى ، سقايى و شهيدى
يا ابوفاضل - يا ابوفاضل
هرگز نخورده اى آب با ياد اصغر من
گرديده اى تو سيراب از دست مادر من
زهرا ترابه برخواند، وز مرحمت پسر خواند
يا ابوفاضل - ياابوفاضل
ديگر در اين بيابان سرلشگرى ندارم
غير از على اصغر من ياورى ندارم
برخيز و ياورم باش ، سردار لشگرم باش
ياابوفاضل - ياابوفاضل
سلام تشنه كامان به جسم لاله گونت
مناى عشق ما را دادى صفا به خونت
تو مظهر صفايى ، شهيد عشق مايى
با ابوفاضل - ياابوفاضل
سروده ناشناس
119. سر را برداشت و به بدن چسبانيد! 
حجه الاسلام و المسلمين ، عالم متقى و فاضل فرزانه ، جناب مستطاب آقاى حاج سيد احمد خاتمى ، از قول حجه الاسلام و المسلمين ، خطيب دانشمند و توانا، صاحب تاليفات عديده ، از جمله زندگانى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام شهيد راه ولايت و امامت ، به نام اعلموا انى فاطمه كه ده جلد مى باشد، عالم متقى و حامى مكتب محمد و آل محمد صلى اللّه عليه و آله اقاى حاج شيخ حميد مهاجر (346) دامت افاضاته نقل كردند كه ايشان فرمودند:
در بحرين مجلس تعزيه خوانى ((شبيه خوانى )) بوده است . شخصى در نقش حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بازى مى كرده ، و ديگرى در نقش قاتل حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام . در اثناى تعزيه ، بازيگر نقش قاتل حضرت ، شمشير را اشتباها به گردن بازيگر نقش حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى زند و گردن وى از بدن جدا مى شود. در همان زمان خانمى از بين زنها آمده سر را برداشته به بدن مى چسباند و فرد مقتول حياتش را باز مى يابد و آنگاه آن خانم ، يكدفعه غيبش مى زند و تعزيه ادامه پيدا مى كند....
120. اتاقى مربوط به مريضها 
جناب آقاى حاج شيخ محمد رضا راشدى در تاريخ سوم شوال 1418 هجرى قمرى ، آنچه را كه در مسافرت اخيرشان به عتبات عاليات مشاهده كرده بودند، براى نگارنده اين كتاب چنين نقل كردند:
در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ديدم كه خانمى در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اعتكاف كرده است . خانم مزبور، مريض بود و بيمارى كليه و كبد و سرطان ، گرفتارى زيادى برايش ‍ درست كرده بود. اطبا جوابش كرده بودند. در حرم مطهر اتاقكى مربوط به مريضها وجود دارد كه او در آنجا، دخيل شده بود. روز اول و روز دوم هم شفا گرفت و رفت
به منزلش رفتم و اسم و مشخصاتش را پرسيدم . گفت : اسم من فاطمه ، و لقبم ام البنين است ، و حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مرا شفا داده است .
121. شفا به نذر خود وفا كنيد 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد جواد موسوى خلخالى طى مكتوبى دو كرامت در تاريخ 15/4/1376 خطاب به مولف كتاب چنين مى نويسند:
حضرت مستطاب حجه الاسلام جناب آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى دام عزه العالى .
پس از تحيت و سلام ، اميدوارم موفق باشيد، كتاب راجع به زندگانى و كرامات قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بسيار ارزنده و پرمحتوا مى باشد، اميدوارم از توفيق بيشتر برخوردار، و مورد قبول حق باشد.
1. اين جانب در سال 1373 شمسى ، به مشكل بسيار سختى گرفتار شدم ، كه حقيقتا در نظر بنده غير قابل حل بود. در همان حال توسلى به مقام شامخ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پيدا كرده و 133 مرتبه ذكر
((يا كاشف الكرب عن وجه الحسين
اكشف كربى بحق اخيك الحسين ))
را خواندم . چون آن مشكل سبب رنجش خود و خانواده ام شده بود حضرت را به برادرش حسين عليه السلام و خواهر دلشكسته اش زينب عليهاالسلام قسم دادم و چيزى نيز به اندازه توانم نذر كردم . همان شب ، پس از التجا و گريه و زارى به درگاه حضرات نزديكيهاى صبح ديدم يك بزرگوارى مى فرمايند: شما به نذر خود وفا كنيد، الحمدلله حاجت شما به دست مولا حل شد!
صبح از خواب بيدار شدم ، پس از يك ساعت و شايد كمتر، مشكل مزبور به خوبى حل گرديد و همان ساعت نذر را به صاحبان آن رد كردم .
122. به هيچ كس نگفتم 
2. باز هم مريضى داشتم كه وى را به تهران بردم ولى دكترها جوابش كردند و با دل شكسته برگشتم . ماجرا را به هيچكس نگفتم . و خود نصف شب برخاسته ، با گريه زياد توسل پيدا كردم . سپس دوباره او را نزد دكتر بردم و پس از معاينه ، دكتر و چند نفر ديگر گفتند: بيمارتان هيچ مشكلى ندارد و عمل كرد. در اينجا هم از توسل نتيجه گرفتم و نذر هم ادا شد. آرى ، ذكر 133 بار
((يا كاشف الكرب عن وجه الحسين
اكشف كربى بحق اخيك الحسين ))
حاجت مرا برآورده ساخت
نماز عشق
چشمم از اشك پر و، مشك من از آب تهى ست
جگرم ، غرقه به خون و تنم از تاب ، تهى ست
گفتم : از اشك كنم آتش دل را خاموش
پر ز خوناب بود چشم من ، از آب تهى ست
به روى اسب ، قيامم به روى خاك ، سجود
اين نماز ره عشق است ، ز آداب تهى ست
جان من مى برد آبى كه ازين مشك چكد
كشتيم غرق در آبى كه ز گرداب ، تهى است
هر چه بخت من سرگشته ، به خواب ست حسين !
ديده اصغر لب تشنه ات از خواب ، تهى ست
دست و مشك و علمم ، لازمه هر سقاست
دست عباس تو از اين همه اسباب ، تهى ست
مشك هم ، اشك به بيدستى تو مى ريزد
بى سبب نيست اگر مشك من از آب ، تهى ست (347)
123. اگر فرزندم زنده بماند اسم او را عباس مى گذارم ! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ عباس محقق كاشانى ، در تاريخ 19 ذى الحجه 1418 ه‍ ق طى مكتوبى دو كرامت نقل كرده اند:
1. پدرم ، مرحوم حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محمد تقى محقق كاشانى تعمده الله بغفرانه ، به من مى فرمودند: براى من فرزند باقى نمى ماند، چهار پسر پيدا كردم و همه قبل از دو سالگى از دنيا رفتند، بسيار افسرده و غمگين بودم كه ، چرا چنين است ؟ و با خود مى گفتم : آيا فرزندى براى من نخواهد ماند و نسل من مقطوع خواهد بود؟
وقتى خانواده به فرزند بعدى حامله شد، عازم عتبات عاليات شدم و به همين منظور وارد حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شده و به آن بزرگوار متوسل گرديدم ، تا از خداوند متعال بخواهند فرزند من زنده بماند و نذر كردم كه اگر فرزندم پسر بود اسم او را عباس بگذارم و يك بار او را به عتبه بوسى حضرتش مشرف گردانم . بحمدالله تعالى و المنه آقا عنايت فرمودند و خواسته ما مقبول افتاد و در پرتو توجهات خاصه حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه الصلاه و السلام هفت روز پس ‍ از بازگشت از آن سفر شما متولد شديد و تا به حال هم هستيد و اطمينان دارم كه خواهيد بود و به اين مناسبت هم اسم شما را عباس گذاردم . علاوه ، دو فرزندى هم كه بعد آمدند برايم باقى ماندند. و به دنبال نذرى هم كه فرموده بودند، سالى كه تذكره كربلا پانزده تومان شده بود به طور خانوادگى مشرف شديم ، اللهم اجعلنا من المتمسكين بولايته و ارزقنا زيارته و شفاعته .
124. اگر مرحمتى نفرماييد عنايت شما به پدرم ناقص خواهد ماند 
2. بد نيست عنايت ديگر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نسبت به خودم را كه در حادثه تاريخى مدرسه فيضيه رخ داد يادآور شوم :
طبقه معمول سنواتى از طرف زعيم عاليقدر جهان تشيع حضرت آيه الله العظمى آقاى گلپايگانى فقيه اهل البيت قدس الله نفسه الزكيه به مناسبت شهادت رئيس مذهب حقه جعفرى حضرت امام صادق عليه افضل صلوات المصلين مجلس بسيار باشكوهى در مدرسه فيضيه منعقد مى شد كه در آن سال من هم افتخار حضور داشتم . مامورين دستگاه حاكمه و دژخيمان شاه با يك برنامه پيش بينى شده مجلس را به هم زدند و افراد را فرارى دادند. بعد با بستن دربهاى مدرسه از بالا و پايين ماموران كمكى حاضر در پشت صحنه وارد عمل شدند و به ضرب و جرح حاضرين پرداختند. اوضاع خيلى خطرناك ، و حمهل بيرحمانه بود. در آن وانفسا من متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شدم گفتم : آقا، آگر مرحمتى نفرماييد عنايت شما به پدرم ناقص خواهد ماند. با اين توصل ، جرئتى در خود احساس كرده ، از داخل حجره بيرون آمدم و با الطاف و مراحم حضرت اباالفضل العباس سلام الله عليه از سه مرحله خطير آن روز جان سالم بدر بردم كه هر كدام آنها از نظر دوستان حاضر در مدرسه محير العقول بود و جز محافظت آن بزرگوار چيز ديگرى نبود. مرحله اول ، هنگام خروج از حجره ، جمعى كارد به دست را ديدم كه سر راهم ايستاده و به من حمله كردند، با سرعت از زير دست و پاى آنها گريختم و خطرى متوجه من نشد، با اينكه رفقاى ديگر مجروح شده بودند. مرحله دوم ، وقتى بود كه از پله ها پايين مى آمدم و آجرباران شدم . از هر طرف تكه هاى آجر به سويم پرتاب مى شد و هر يك از آنها كافى بود كه رگ حيات مرا قطع كند، در حاليكه پله ها از پاره آجر پر شده بود و فرار از آنجا هم بسرعت ممكن نبود، باوجود اين چيزى به من اصابت نكرد و از اين مهلكه هم نجات يافتم . مرحله سوم در حياط مدرسه رخ داد، كه چماقداران مسيرها را گرفته بودند و راه فرارى وجود نداشت ، ناگهان به دورم ريختند و از هر طرف چوبها به سر و سينه و دست و پا فرود مى آمد، اما يكى از آنها هم صدمه اى به من نزد و آخر الامر سالما در ايوان جلوى دارالشفا گرد آمديم ، در صورتى كه رفقا همه خون آلود و در بين آنها سرشكسته و دست و پا آسيب ديده و مجروح زياد بود و همه ناله مى كردند، تا اينكه مامورين لباسهاى ما را آتش زدند و رفتند. ما هم با رفتن آنها آزاد شديم و با سر و پاى برهنه به خانه هاى خود رفتيم .
يادم هست وقتى وارد خانه شدم ، گفتند پدرم فرموده بود ناراحت عباس ‍ نباشيد، او در پناه آقا ابوالفضل العباس عليه السلام است و سالم برمى گردد. در بين فاميل وابسته و دوستان نزديك پدرم ، من معروف بودم به معجزه حضرت عباس عليه السلام اميد است همچنان منظور نظرشان باشيم . والسلام عليه و على جده و ابيه و امه و اخيه ، و رحمة الله و بركاته .
ساقى لب تشنگان
من ساقى لب تشنگان كربلايم
ماه بنى هاشم منم ، جان وفايم
عباسم و يار وفادار حسينم
سرباز جانباز و علمدار حسينم
در روز عاشورا ستم بيداد مى كرد
از ظلم خودكامان زمين فرياد مى كرد
گرما و بى آبى بلاى نينوا شد
آتش به جان غنچه هاى مصطفى شد
در خيمه ها بى آبى نماند جز اشك ديده
جان عزيزان از عطش بر لب رسيده
باد صبا راز دلش افشا نمى كرد
گيسوى گلهاى على را شانه مى كرد
اى كاش خورشيد از افق سر بر نمى كرد
مه عمر شب را با سحر آخر نمى كرد
مى سوخت بانگ العطش جان ابوالفضل
مى ريخت اشك غم ز چشمان ابوالفضل
طفلان به گرد شمع او عطشان و گريان
فريادشان از تشنگى شد سوى كيوان
جانها فداى عشق و ايمان ابوالفضل
ايثار و صبر و لطف و احسان ابوالفضل
جانبازى و رسم وفا را او بياموخت
آتش به جان دشمن پركينه افروخت
تند و شتابان سوى شط ساقى روان شد
چون شير غران حمله ور بر دشمنان شد
نقش نكويش شد رقم بر صفحه آب
آب از حضور روى او شد در تب و تاب
آب روان را ديد چون سقاى خسته
ياد آمدنش از تشنگان دلشكسته
بنهفته در چشمان او ناگفتنى ها
مى ديد آب و در نگاهش صد معما
آب از شعف بگرفت دستان گل ياس
تا بوسه گيرد از گل رخسار عباس
شرمنده شد آب از نگاه سرد عباس
از رنج و از سوز دل و از درد عباس
مردى و غيرت رانگر چون چشمه جوشيد
در كف گرفت آب و ولى آبى ننوشيد
هرگز ننوشيد آب آن فرزند حيدر
شد در عجب آب از وفاى آن دلاور
بر دوش خود بگرفت سقا مشك پر آب
گه فكر اصغر بود و گه طفلان بى تاب
چون رهسپار خيمه ها گرديد عباس
اطراف خود ديو و ددان را ديد عباس
نامردمان تيغ ستم را در كشيدند
بستند راه ساقى و دستش بريدند
دست يمينش را اگر دشمن جدا كرد
با دست ديگر حمله بر قوم دغا كرد
گفتا كه دست از دين داور برندارم
دست از حسين سبط پيمبر برندارم
افتاد دست ديگر ساقى ز پيكر
شد چشمه خون چشم او با تير كافر
بگرفت بند مشك را سقا به دندان
شايد رساند آب را بر تشنه كامان
چون شد تهى مشك پر آب از تير دشمن
ديگر نماند او را اميد خيمه رفتن
مه با عمود آهنين نقش زمين شد
خون بر دل غمديده ام البنين شد
چون سرو زيباى وفا از پا بيافتاد
بانگ اخى ادرك اخاك آن لحظه سرداد
آمد برادر بر سر عباس بى دست
گفتا كه پشتم از داغ تو بشكست
چشم فلك آن دم برايش گريه مى كرد
خورشيد بر دست جدايش گريه مى كرد
گويى كه اشك از ديدگان مشك مى ريخت
بر حال زار صاحب خود اشك مى ريخت
دلها بسوزد از براى شاه مظلوم
بر قلب سوزان امام زار و مغموم
((محسن )) زاين غمنامه دلها گشته پر خون
گرديد حال مهدى زهرا دگرگون
بس كن سخن ، كوتاه كن طومار غم را
ديگر مخوان مرثيه درد و الم را
عباس يار و ياورت در هر دو دنيا
حاجت روا گردى به حق آل طاها (348)

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:29 | لینک  | 

88. مادر مرتبا صدا مى زند يا اباالفضل يا اباالفضل
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى حاج سيد محمد تقى غروى دامت بركاته ، اظهار داشتند كه : والده مكرمشان داستانى را از ايام كودكى ايشان نقل مى كردند كه تفضيل آن چنين است :
1. وقتى كه سيد محمد تقى متولد مى شود شير مادر را نمى خورد، يعنى قادر به گرفتن پستان مادر نمى باشد. از آنجاى كه وى 7 ماهه به دنيا آمده بوده و قبل از او نيز يك برادرش مرده بود، لذا مادرش براى بهبود وى ، متوسل به حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام مى شود. و نذر مى كند كه اگر كودك (سيدمحمد تقى ) زنده ماند گوسفندى را به پيشگاه حضرتش تقديم دارد.
در پى اين نذر، يك شب مادر نزديك اذان صبح خوابش مى برد و در خواب مى بيند روباهى خروس سفيدى را گرفته دارد مى برد و مادر در اين حال مرتبا صدا مى زند: يا اباالفضل ، يااباالفضل ....!
پس از توسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، سيد بلند قامتى خروس را از روباه گرفته ، به مادر مى دهد. با مشاهده اين صحنه ، مادر دفعتا از خواب بيدار مى شود، پدر طفل را صدا مى زند و مى گويد: آيا بوى عطرى استشمام مى كنيد يا نه ؟ پدر در جواب مى گويد: اين بو مربوط به نسيم سحر است . بعد از خواندن نماز صبح ، مادر ماجرا را شرح داده مى گويد: من خواب ديده بودم و خواب را تماما براى پدرم تعريف مى كند. پدرم مى گويد: خاطر شما جمع باشد، اين بچه ديگر نمى ميرد و از عنايات حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام زنده مى ماند!
حقير، مصنف كتاب ، مى گويد: جناب آقاى سيد محمد تقى غروى ، اينك يكى از مبلغين و مروجين مكتب امامان معصوم شيعه بوده و از حاميان قرآن و اهل بيت عليهم السلام به شمار مى رود.
89. گوسفندى براى حضرت نذر كردم 
2. جناب آقاى غروى فرمودند: من با عده اى از رفقا با ماشين خود از قم عازم تهران بودم . در بين راه با يك ماشين روبرو شدم كه با سرعت تمام از سمت مقابل مى آمد. وضع خطرناكى بود: اگر مستقيم مى رفتم خطر داشت و اگر توقف هم مى كردم باز خطر تصادم وجود داشت ، لذا ماشين را به طرف راست جاده منحرف كرده ، به سمت بيابان كشيدم .
در اين اثنا به ياد توسل مادرم به حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام افتادم و من هم دست توسل به دامان حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام زدم و گوسفندى هم براى حضرت نذر كردم . در يك آن ، ماشين از تصادفى هولناك نجات و رهايى يافت .
90. من از مادرم متولد شدم فلج بودم 
3. جناب آقاى غروى همچنين فرمودند: دهه اول محرم الحرام 1412 هجرى قمرى ، در مهرشهر كرج ، منزل آقاى رفيع زاده منبر مى رفتم . روز تاسوعا در مهر شهر مرا به مجلس هنديها و پاكستانيها بردند تا منبر بروم .
هنديهاى بسيارى در مجلس حضور داشتند. چون صاب منزل پاكستانى بود بعد از نماز و زيارت عاشورا متوسل به حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام شديم . بعد از منبر، صاحب مجلس قضيه جالبى را نقل كرد. وى گفت :
وقتى كه من از مادر متولد شدم فلج بودم . پدرم ، كه از نظر مالى وضع خوبى داشت ، مرا به تمام دكترهاى حاذق نشان داد تا معالجه بشوم ، فايده اى نكرد. شب تاسوعا فرا رسيد. مادرم به پدرم گفت من به مجلس عزاى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى روم تا شفاى فرزندم را بگيرم و بيايم و افزود: اگر فرزندم را شفا نداد ديگر به منزل برنخواهم گشت . آرى ، مادرم توسل به حضرت پيدا كرد، و من احساس سلامت كردم و آنجا شفا گرفتم .
91. گفت شما را به خدا شما هم يا اباالفضل بگوييد
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محمد نجفى زنجانى ، از علماى زنجان ، در يادداشتى كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده است چنين مى نويسد:
در تاريخ 1348 هجرى شمسى به عنوان تبليغ در ايام ماه مبارك رمضان از قم به منطقه طارم كه از توابع زنجان است رفته بودم . آنجا در روستايى به نام زهتور آباد انجام وظيفه مى نمودم و بعد از پايان ماه مبارك رمضان در صدد برآمدم كه به زنجان برگردم . آن زمان ، وسيله نقل و انتقال غير از اسب و قاطر در روستا نبود. لذا به اتفاق چند نفر مكارى (كرايه دهنده اسب و قاطر) از آنجا به طرف زنجان حركت كرديم . آنان به اين جانب خيلى احترام كردند و كتاب و وسايل مرا حمل نموده و خودم را نيز بر قاطرى سوار كردند. پس از عبور از رودخانه ((قزل اوزن )) مى بايست از كوهى عبور مى كرديم . جاده فوق العاده ناهنجار بود و پرتگاهى عميق داشت . اين آقايان براى صرف غذا و دادن علوفه به حيوانات همراه توقف كردند. در اين بين يكى از قاطرها كه بارش پارو و دسته بيل بود، در اثر كج شدن بار از پهلو به زمين افتاد و به سمت دره معلق زد، به طورى كه همگى گفتند اگر به دره بيفتد ديگر سالم نمى ماند. صاحب قاطر هم جوانى بود كه از نظر مالى ضعيف بود. وى با دلى سوزناك فرياد زد: يا اباالفضل العباس ادركنى ! و رو به ما كرده و خطاب به ما گفت : شما را به خدا، شما هم يا اباالفضل بگوييد! ما هم همگى يكصدا فرياد زديم : يا اباالفضل العباس ادركنى ! يكدفعه بار قاطر به طرف طول منحرف شد و دسته بيلها به زمين فرو رفت و متوقف شد! اگر يك چرخ ديگر زده بود به دره مى افتاد، آن وقت ديگر قابل نجات نبود. بارها را باز كردند و قاطر را از آن خطر هولناك نجات داده به جاده آوردند، صاحب قاطر شديدا گريه مى كرد و از كرامت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ياد مى كرد.
92. اين كار 25 مرتبه تكرار شد 
حضرت آيه الله سيد محمد على روحانى قمى ، امام جماعت محترم مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام در روز شنبه سوم مرداد 1373 مطابق 14 صفرالخير 1415 اظهار داشتند:
مرحوم پدرم فرمود: روزى در حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام بودم ، مردى وارد شد در حاليكه يك مجيدى در دست داشت و مى خواست در داخل ضريح بيندازد.
يكى از خدام آمد و با اصرار به وى گفت : پول را به نام آقا به من بده . او متقابلا امتناع مى كرد و مى گفت : چون نذر كرده ام بايد مجيدى را به داخل ضريح مطهر بيندازم . عاقبت به خادم گفت : من يك نخ قند (نخ سطلى ) به پول مى بندم و پول را به داخل ضريح مى اندازم تا نذر من ادا شده باشد، سپس شما آن را در آوريد. و او پذيرفت . مجيدى را با نخ بستند و صاحب نذر آن را داخل ضريح مطهر افكند. پس از آن خادم هر چه نخ را كشيد مجيدى بالا نيامد مرتب در وسط راه گير مى كرد!
پدرم اضافه كرد: من شمردم اين كار 25 مرتبه تكرار شد، هر دفعه گير مى كرد و آخرش هم بالا نيامد. عاقبت خادم گفت : يا قمر بنى هاشم ، پول مال شماست ، ولى نخ مال ماست ! لااقل نخ را بدهيد بيايد! و اينجا بود كه نخ صحيح و سالم بالا آمد و پول داخل ضريح افتاد!
93. السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام 
حجه الاسلام و المسلمين مروج و حامى مكتب محمد و آل محمد عليهم السلام حاج سيد على ميرهادى نوشته اند:
در دو سال اخير همراه عده اى از دوستان مسئول در نظام جمهورى اسلامى به منطقه عشاير نشين ازنا و اليگودرز در استان لرستان سفر نموديم . در اين سفر برادر كشاورز، مسئول جهاد سازندگى ازنا، راهنماى ما بودند. بنده عشاير را تماما ارادتمند اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام يافتم به دوستان هم عرض كردم كه در زندگى اين جمع كثير، بنده آنچه ديدم و دريافتم ارادت به ساحت آل الله بود. اما جريانى را كه آقاى كشاورز از ارادت عشاير به ائمه عليهم السلام مخصوصا به ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ، نقل كردند به اين شرح است . گفتند:
روزى يكى از آشنايان ما كه از عشاير است به منزل ما آمد و گفت يك عريضه از زبان من خدمت اميرالمومنين عليه السلام راجع به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بنويسيد. گفتم : من جرات نمى كنم بنويسم ! رفت و به ديگرى داد نوشت . موضوع عريضه اين بود كه : يا اميرالمومنين ، من مى خواستم پسرم به سربازى نرود، گوسفندى را نذر فرزندتان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نمودم . ولى سودى نبخشيد و پسرم را به خدمت بردند (به بيان او) چرا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نذر مرا نپذيرفته و پسرم به سربازى رفته است . بارى نامه را نوشت . گفتم حالا چگونه آن را به دست حضرت على عليه السلام مى رسانى ؟ گفت : به آب رودخانه مى سپارم به دست حضرت مى رسد. همين كار را هم كرد. بعد از يك ماه پسرش از خدمت معاف شد و به منزل برگشت !
94. مستقيما روانه سقاخانه شديم 
جناب ثقه الاسلام جناب آقاى حاج سيد محمد باقر گلستانه ، معجزه اى را كه از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در مورد فرزند شهيدش ، سيد محمد گلستانه ، روى داده است چنين بيان مى كند:
1. در تاريخ چهاردهم محرم الحرام 1336 ه‍ ش در نجف اشرف خداوند تبارك و تعالى فرزندى به من عنايت فرمود كه پسر بود و نام محمد حسين را بر او گذاشتم . آن موقع سقاخانه اى كنار درب صحن مطهر حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام قرار داشت . همچنين اطراف حرم مطهر شلوغ و پر از زوار بود و هيئتهاى مختلف و دستجات گوناگون وارد حرم مى شدند و عزادارى مى كردند. من مشغول سقاخانه بودم كه شب سوم بعد از تولد پسرم (سيد محمد حسين ) بود و من مشغول كار در سقا خانه بودم كه برادر بزرگترم مرحوم حجه الاسلام حاج سيد جعفر گلستانه به سقاخانه آمد و گفت : چه نشسته اى كه بچه ات دارد تلف مى شود! گفتم : براى چه ؟ گفت : اين بچه سه شبانه روز است كه ادرار نكرده است و مستمرا مشغول گريه است .
همراه اخوى به طرف منزل رفتيم و بچه را برداشتيم و پيش دكترى برديم كه به دكتر كروى معروف بود. دكتر به بدن بچه نگاهى كرد و گفت خداوند راه ادرارى براى اين بچه خلق نكرده است ، و كار من نيست كه بچه را عمل جراحى كنم . همين امشب بچه را به بغداد برسانيد و الا بچه تا صبح فردا تلف خواهد شد. از آنجا روانه مطب دكتر محمود شوكت در نجف شديم و دكتر شوكت نيز همان حرف دكتر كروى را زد. سپس روانه مطب دكتر ديگرى به نام دكتر جراح خليل جميل شديم و او هم همان حرف را زد كه ، اين بچه عمل جراحى مى خواهد و عمل نيز در بغداد انجام مى شود.
شب هفتم محرم بود، سقاخانه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام درب حرم مطهر حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام برقرار بود. ديگر جايى نرفتيم و از نزد دكتر خليل جميل مستقيما روانه سقا خانه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شديم چند قطره از آب سقاخانه را به دهان بچه چكانديم و پرچمى سبز رنگ نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام براى سقا خانه آورده بودند، آن پرچم را هم گرفتيم و دور قنداق بچه پيچيديم و خطاب به حضرت گفتيم : يا ابوالفضل العباس عليه السلام ، مى دانيد كه صادقانه خدمتگزار شما هستم ، شفاى اين بچه را از تو مى خواهم . سپس ‍ روانه منزل شديم و منتظر مانديم . اذان صبح بود كه مادرم مرا از خواب بيدار كرد. گفتم چه شد، بچه تلف شد؟ گفت : بچه دارد بازى مى كند. رفتم ديدم راه ادرار وى باز شده است . بحمدالله از آن به بعد، بر اثر قطره آبى كه از سقاخانه حضرت در دهان بچه ريخته بودم ، فرزندم خوب خوب شد و هيچ ناراحتى نداشت تا اينكه در سال 1361 ه‍ ش به جبهه هاى حق عليه باطل عزيمت كرد و پس از يك سال و يازده ماه كه در جبهه بود شربت شهادت نوشيد.
95. اثرى از غده ها ديده نمى شود 
معجزه زير نيز از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام براى شهيد سيد ناصر گلستانه مشاهده شده است :
2. در سال 1340 ه‍ ش خداوند تبارك و تعالى فرزند پسر ديگرى به من داد كه نام او را سيد ناصر نهادم . زمانى كه كودك به سه ماهگى رسيد، در دو طرف سينه وى دو غده به بزرگى يك گردو ايجاد شد. او را پيش پزشك برديم ، پزشك معاينه كرد و گفت اينها غده است و چاره اى ندارد جز آنكه او را عمل كنيم . اما چون اين بچه ، به علت پايين بودن سن ، طاقت عمل جراحى را ندارد بايد چند سالى بگذرد تا قدرت جسمى او افزايش يابد و تاب عمل جراحى را داشته باشد.
بچه را برداشتيم ، به جايى كه سقاخانه را در روز عاشورا نصب مى كرديم برديم و از خاك آن زمين ، به نيت شفا و توسل به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام كمى به سينه كودك ماليديم ، چند روز بعد متوجه شديم كه در سينه بچه اثرى از غده ها ديده نمى شود. وى نيز در سال 1365 ه‍ ش شربت شهادت نوشيد.
96. دخترم شفا يافت  
در مورد دخترم مريم گلستانه (متولد 1338) نيز از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كرامتى مشاهده كرده ام كه شرح آن از قرار زير است :
3. در سن دو سالگى بود كه از درد شديد پاها ناله و شكايت مى كرد. ناگريز او را نزد دكتر برديم . دخترم آن قدر درد مى كشيد كه هيچ كس جرئت دست زدن به پاى او را نداشت . دكتر او را معاينه كرد و گفت بايد از دوپاى او عكس گرفته شود. وقتى عكس گرفتيم ، معلوم شد كه استخوان هر دو پا از سر زانو تا قوزك روى پا تمام ريشه زده است (مثل ريشه درخت ) و سر ريشه ها مثل سوزن به گوشت پا فرو مى رفت .
دكتر گفت بايد گوشت پا را بشكافيم و استخوان را بيرون آوريم و ريشه ها را بتراشيم ، ولى سن بچه كم است و طاقت عمل راندارد. كودك را از شدت ناراحتى بلند كرديم (مثل مار تكه تخته بود) و به سوى همان سقاخانه روانه شديم . شخصى در آن محل نشسته بود و مهر و تسبيح مى فروخت . از آن شخص خواهش كرديم صندوقش را مقدارى كنار بكشد تا از خاك آن روى پاى بچه بريزيم و مالش بدهيم . خاك را روى پاى كودك ماليديم و روانه منزل شديم . اينجا نيز طولى نكشيد كه متوجه شديم كودك ديگر شكايتى از پاهايش ندارد و به لطف خداى تبارك و تعالى و عنايات بنده خالصش ‍ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام دخترم شفا يافت و درد و ناراحتى شديد وى برطرف شد.
97. از اينها كدام يك ريش مى تراشيدند؟ 
آقاى منظور حسين جابر حسين الغارى مير پور خاص سند پاكستان ، از حوزه علميه قم ، در نوشته اى چنين آورده اند:
رئيس زندانهاى استان سند پاكستان ، در حرم مطهر حضرت معصومه عليهاالسلام نشسته بودند. ايشان در استان سند به عدالت و وثاقت معروف بوده ، به عنوان مومن كامل شناخته مى شوند. مردى عابد و زاهد و پرهيزكار هستند، و حكم على بن يقطين عصر خويش را دارند. مومنين بسيارى را از زندانهاى دولتى آزاد كرده اند. ايشان ، كه از محضر آيه الله شيخ غلام مهدى نجفى (موسس دانشگاه جعفريه سند) و آيه الله سيد ثمر حسن زيدى (موسس مدرسه مشارع العلوم حيدر آباد سند) بسيار مستفيد و مستفيض ‍ شده اند، به من گفتند:
در سال 1361 ه‍ ق / 1971 ميلادى در حرم مطهر حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام نشسته بودم و مشغول عبادت و زيارت بودم . آن وقت من محاسن خود را مى تراشيدم . ناگاه شخصى نورانى كه چهره اش ‍ مثل مهتاب روشن بود و هيبت و عظمت داشت جلوى من آمد. جرئت نمى كردم كه با او همكلام شوم . بالاخره به من گفتند كه اى منظور حسين ، كلمه ايمان را ورد كن ! من روبروى آن جناب كلمه ايمان را ورد كردم . سپس ‍ از من پرسيدند: چه كسى به تو گفته است كه اين ، كلمه ايمان و اسلام است .
گفتم : حضرت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله پرسيدند: آيا صاحب ولايت هستى و بر اميرالمومنين و امام حسين عليهماالسلام و صاحب اين مشهد (حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ) ايمان دارى ؟ گفتم : بلى الحمدلله . گفتند: از اينها، كدام يك ريش مى تراشيدند؟ من جوابى ندادم ، كه پشيمان و نادم بودم . آن بزرگوار به طرف ضريح مقدس روانه شده ، از نظر من غايب گشتند.
98. اى صاحب مشك كوچك مشكل من را حل كن ! 
جناب آقاى محمد علامه ، شاعر و مداح معروف اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعين در تهران ، طى مرقومه اى چند كرامت از حضرت ابوالفضل عليه السلام فرستاده اند كه نوشته ايشان را با هم مى خوانيم :
1.حضور حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى زيد توفيقاته العالى محترما عرضه مى دارد:
از كتاب كرامات حضرت ابوالفضل عليه السلام كه حاصل زحمات بى شائبه حضرت عالى مى باشد، بهره وافرى بردم . از اين حقير خواسته بوديد كه بنده هم كراماتى را نقل نمايم . با اينكه نمى خواستم در مقابل بزرگانى كه كراماتى را از آن حضرت بيان فرموده اند، مصدع شده باشم ، ولى به مصداق :
بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته
هر كس به قدر همت خود خانه ساخته
بعضى از مشهودات خويش از عنايات آن بزرگوار را به عرض مى رسانم :
سالى مشرف بودم به كربلا، درب صحن مطهر حضرت سيدالشهدا عليه السلام ايستاده بودم كه ديدم صدايى از عربانه (درشكه ) بلند است . متوجه دختر ديوانه اى شدم كه سوار درشكه بود و محارمش اطراف او را گرفته بودند و او فرياد مى كشيد و تمام جمعيت نظاره گر را پريشان كرده بود. چند روز اين منظره تكرار شد و هر روز مى ديدم كه او را از حرم حضرت امام حسين عليه السلام به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى برند. تا اينكه روزى ديدم در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام جمعيتى گرد آمده اند. پرسيدم چه خبر است ؟ رفقاى من گفتند: كه پدر دختر، با زحمت زيادى دخترش را پايين پا خوابانده به ضريح بسته است و خود نيز به حضرت ملتجى شده است . جلو رفتم مشاهده كردم كه پدر، به رسم اعراب در هنگامى كه به مشكلى گرفتار شوند، عگال خويش را به گردن انداخته ، دو طرف چپيه را به ضريح مطهر بسته بود و گره روى گره مى زد و با هر گره اى يكى از اسامى و القاب حضرت را به كار مى برد. گاه مى گفت : اى برادر زينب ! و گاه مى گفت : اى علمدار حسين ! و گاه : اى سقاى طفلان حسين ! و گاه نيز: اى صاحب مشك كوچك ، مشكل من را حل كن !
يكمرتبه گره هاى كورى كه روى هم زده بود، باز شد و دختر از پايين پا بلند شد و گفت : بابا برايم زيارت عباس عليه السلام بخوان ! و بدين طريق شفا گرفت .
99. از خدا شفاى تو را خواستم 
2. يكى از همكارانم نقل كرد: روز تاسوعا به بيمارستان بوعلى تهران رفتم تا براى مسئولين روضه بخوانم . ديدم جوانها يك پرچم سياه بالاى تخت خود زده اند ((آيس من الحياه و آنس بالموت ))، و مثل شمع مشغول آب شدن هستند. در آن ميان جوانى مرا صدا زد و گفت : آقا، من هم جوانم ، آرزو داشتم مثل همه جوانها براى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عزادارى كنم ...
تاسوعا و عاشورا گذشت ، روز اربعين در بازار نوحه مى خواندم ، جوانى عجيب سينه مى زد، تا مرا ديد جلو آمد و گفت : آقا، مرا مى شناسى ؟ گفتم : خير. گفت : يادتان هست روز تاسوعا، بالاى تخت من آمديد؟ شب كه شما رفتيد، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و به من فرمود: برخيز! گفتم : طاقت ندارم . گفت : از خدا شفاى تو را خواستم و الحمدلله بهبود حاصل شد.
100. شيعيان خودشان ضريح خواهند ساخت  
3. شش اماميهاى هند ضريح كوچكى براى حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام درست كرده بودند كه با بودن صندوق خاتم براى حرم كوچك بود. آنها كليددار را ديده و با عده اى كه به او داده بودند، او را وادار كرده بودند كه از مرحوم صنيع خاتم بخواهد مقدارى از صندوق خاتم روى مرقد مطهر را بريده ، كوچك كند تا بتوانند دور صندوق بگردند و نذورات جمع كنند. خبر به مرحوم آيه الله العظمى آقاى حاج سيد محسن حكيم رحمه الله عليه رسيد و ايشان به حرم مشرف شدند. آن شب من هم توسط حضرت آيه الله آقاى حاج شيخ محى الدين ممقانى زيد توفيقاته العالى ، كه الان مقيم شهر مقدس قم هستند، به حرم مطهر دعوت شدم و در حالى كه قبر مطهر پيدا بود، اشعارى خواندم كه آقا خيلى گريه كردند. در اثناى مجلس ، هر چه كليددار آمد و خواست آن ضريح كوچك را روى قبر مطهر بگذارد ايشان فرمودند: شيعيان ، خودشان ضريح خواهند ساخت و چنين بود كه به دستور مرحوم آيه الله حكيم اين ضريح مطهر براى مرقد مقدس ‍ حضرت ساخته شد.
101. قبر كوچكى بود 
4. حقير، چند سالى را با مرحوم حاج شيخ على اكبر واعظ تبريزى در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عصرها منبر مى رفتيم و جمعيتى فوق العاده پاى منبر حاضر مى شدند . روزى يكى از خدام به بنده گفت : كليددار تو را مى خواهد. رفتم ، محبتى كرد و گفت : چيزى بخواه ! عرض كردم : احتياجى نيست ، اگر اصرار دارى محبتى فرموده دستور بدهيد كه به سرداب مقدس مشرف شوم و كنار قبر مطهر فيضى ببرم . يك روز بعد از ظهر به معيت دو نفر از دوستان اجازه داند كه به سرداب بروم . وقتى كه غسل كرده و آماده تشرف شديم ، يك نفر از افراد ايرانى اهل مازندران رسيد و گفت ترا به خدا هر جا مى رويد مرا هم ببريد.
جاى همه دوستان خالى ، از كنار علقمه مشرف شده ، و پس از عبور از يك راهروى كوچك ، كنار قبر مطهر رسيديم . قبر كوچكى بود. گفتم : عباس بلند قد، با اين قبر كوچك ؟ يادم آمد كه حضرت سيدالساجدين بدن قطعه قطعه حضرت را جمع كرده و دفن نموده است ...
102. واعظ دل سوخته 
5. اوايل منبر رفتم كه شايد حدود 55 سال قبل باشد، شبها منزل مرحوم حاج غلامحسين مس فروش (واقع در باغ حاج محمد حسن ، خيابان رى تهران ) با مرحوم نظام رشتى ، واعظ دلسوخته اهل بيت عليهم السلام منبر مى رفتيم . شب آخر اين شعر را خواندم :
اين همه دانند كه روز نبرد
كس نكند ناله و اظهار درد
چون به سر نعش برادر نشست
شاه چرا گفت كه پشتم شكست ؟
ديد كه لشگر همه در هلهله
كف زن و شادان ، همه در ولوله
يعنى شاها علمت سرنگون
قد علمدار تو شد غرق خون !
گفت فلك ، روز اميرى گذشت
گوى به زينب ، كه اسيرى رسيد
در شب ديجور اگر خواب نيست
گو به سكينه كه دگر آب نيست
يادش به خير، روح اين سوخته اهل بيت عليهم السلام هميشه شاد باد و با ارباب با وفايش محشور باد!
103. اقليت هاى مذهبى نذر كرده اند 
6. ايام عاشورا، يكى از مجالس شبهاى من در تهران ، ميدان هفت تير، هيئت ثارالله ، برگزار مى گردد. سال گذشته ، شب تاسوعا، ديدم گوسفند فراوانى آورده اند. يكى از موسسين هيئت گفت : مقدارى از آن گوسفندها را اقليت هاى مذهبى نذر كرده اند و فردا، اطعام ظهر تاسوعاى ما بيشتر براى اقليت هاى مذهبى است كه به طرز بسيار جالبى تقديم آنها مى نماييم و آنها نيز با اشتياق فوق العاده و اشتهاى زائد الوصفى آن را ميل مى نمايند.
از بنده پرسيدند كه چه تابلوى بنويسيم ؟ عرض كردم : مرقوم نماييد:
شمع ما امشب ضيافت مى كند پروانه را
مى توان قربان شدن مهمان و صاحبخانه را!
ميزبان : علمدار حسين ، حضرت عباس عليه السلام مهمان : اقليت هاى مذهبى . در خاتمه ، بنا به اصرار حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى نوحه اى را هم به رسم يادگار تقديم مى نمايم :
كنار نهر علقمه
گفتى عزيز فاطمه
اى ساقى لب تشنگان
پشتم شد از داغت كمان
برادر من ، برادر من (4 بار)
ديشب به دور خيمه ها
مى گشتى از مهر و وفا
اكنون ز جور اشقيا
دست از تنت گشته جدا
برادر من ، برادر من (4 بار)
يار و غمخوار منى
مير و علمدار منى
نور دو چشمان منى
سقاى طفلان منى
برادر من ، برادر من
اى زاده فخر عرب
ماه بنى هاشم لقب
اطفالم از سوز عطش
در خيمه گاهم كرده غش
برادر من ، برادر من
اى نازنين برادرم
پشت و پناه خواهرم
برخيز و برپا كن لوا
آبى ببر در خيمه ها
برادر من ، برادر من
اى يادگار مرتضى
چگونه بينم از جفا
عمود آهن بر سرت
صد پاره پاره پيكرت
برادر من ، برادر من
از مولف دانشمند و بزرگوار كتاب تشكر كرده و از عموم خوانندگان التماس ‍ دعا دارم . اميد است خداوند محبت اين خاندان را روز به روز در دل ما زيادتر نموده ، در دنيا از زيارت و در آخرت از شفاعتشان محروم نفرمايد..
هديه مور به دربار تو اى آيت نور
غير ران ملخى نيست كه تقديم كند
اين كرامات در روز ترويه 8 ذى الحجه الحرام به دفتر انتشارت مكتب الحسين عليه السلام رسيده است .
104. كودك مرده زنده شد! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى سيد حسين حسينى تهرانى ، فرزند آيه الله آقاى حاج سيد محمد على حسينى تهرانى حفظه الله تعالى ، طى مكتوبى مورخ 20/7/74 شمسى چنين نوشته اند:
در سفر تيرماه 1368 هجرى شمسى به مشهد مقدس ، شبى در صحن گوهر شاد با عم مكرم ، جناب آقاى سيد محمدرضا حسينى حجازى ، كه ساكن مشهد مى باشند، ملاقات كردم . به اتفاق دقايقى را در صحن نشسته و گفتگو مى كرديم . در اثناى سخن ، ايشان داستانى را از كرامات قمر بنى هاشم ، باب الحوائج الى الله ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نقل كردند، و من نقل اين داستان را از الطاف حضرت ثامن الحجج عليه آلاف التحيه و الثناء در آن سفر مى دانم . ايشان گفتند:
روز جناب آقاى معتمدى ، خياط همسايه مسجدت قائم تهران واقع در خيابان سعدى شمالى ، به مغازه من كه يك دكان زرگرى در خيابان منوچهرى بود آمد و اين داستان را از جريان تشرفش به عتبات عاليات كه در دوران قبل از انقلاب انجام شده بود نقل كرد:
در حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مشغول زيارت بودم ، مردى از اعراب باديه جعبه اى را كه با طناب بسته بودند نزد ضريح مقدس آورد و سپس خود رفت و در گوشه اى ايستاد. آنگاه مرد و زن رشيدى با هيئت و لباس اشرافى وارد شدند و بالاى سر جعبه ايستاده ضريح مبارك را گرفته و به شدت تكان دادند و چيزهايى به عربى گفتند لحظاتى نگذشت كه جعبه تكانى خورد، طنابها كنار رفت و با كمال تعجب ديديم پسر بچه 10 - 12 ساله اى از ميان آن سر برآورد!
مردمى كه شاهد ماجرا بودند، با ديدن اين واقعه شگفت ، از مردى كه اول بار جعبه را آورده بود سر ماجرا را جويا شدند. او گفت : اين مرد و زن ، كه رئيس قبيله اى از عشاير عربند، اولاد نداشتند. رياست قبيله هم در بين آنان موروثى است . پس از گذشت سالها، خداوند اين يك پسر را به آنها داده بود، لكن مدتى بود كه پسر مريض شده و معالجات گوناگون در مورد وى فايده اى نبخشيد، تا آنكه به عنوان تنها راه باقى مانده تصميم گرفتند او را خدمت حضرت بياورند. مواظبت از وى در بين راه را هم ، كه بيش از دو روز به طول انجاميد، بر عهده من كه خادمشان هستم گذاردند. در بين راه حال بچه سخت تر شد و از دنيا رفت . او را در اين جعبه گذارده و درب آن را بستم ، ولى براى آنكه پدر و مادرش دلشكسته و نااميد نشوند موضوع را به آنها نگفتم . اما حقيقت آن است كه دو روز بود فرزند آنها مرده بود و شما ديديد كه چگونه ، با كرامت و عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، جان رفته ، به كالبد بازگشت و سلامت خود را به دست آورد. اينجا بود كه پدر و مادر و همراهان او تصميم گرفتند بچه را نزد شيخ و بزرگى كه در كربلاى معلى داشتند ببرند. من هم به دنبالشان رفتم .
شيخ آنجا از پسر پرسيد: چه ديدى ؟
گفت : من مرده بودم ، زمانى كه پدر و مادرم به حضرت متوسل شدند، فرشته اى روح مرا به غرفه اى بسيار زيبا و نورانى در آسمان برد دم در ايستاد. آقايى كه دو دست از بازو نداشتند جلو آمدند. فرشته خدمت ايشان عرض حاجت كرد. آقا به داخل غرفه رفتند. درون غرفه شخصى باهيبت و جلال و جمال تمام نشسته و دو آقازاده بر روى زانوان راست و چپ خود داشتند (شايد كه آن آقا، وجود مبارك پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و آن دو فرزند امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بودند) قمر بنى هاشم به ايشان گفتند: اين مورد را هم عنايت بفرماييد! در جواب فرمودند: كارش تمام شده است ! حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عرضه داشتند: حال كه اينگونه است ، پس بفرماييد لقب باب الحوائجى را از روى نام من بردارند، من ديگر باب الحوائج نباشم و مردم نااميد برگردند! در اين هنگام ديدم آقا دست به دعا بلند كرد و حضرت باب الحوائج راضى و مسرور به سوى ما آمدند و به آن فرشته همراه من گفتند: روح او را به بدنش ‍ برگردانيد و اينگونه من به زندگى برگشتم .
105. فرزندم را حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شفا داد
آيه الله آقاى حاج سيد حسين موسوى كرمانى فرمودند:
زمان آيه الله العظمى آقاى حاج آقا حسين طباطبايى بروجردى قدس سره (متوفاى سال 1380 ق ) پسرم مريض شد و او را نزد دكترهاى آن زمان بردم . يكى از آنان ، دكتر صباحى بود. وى پس از معاينه و آزمايش فرمود: آپانديس ‍ دارد و من ترديد داشتم كه اينها تشخيصشان درست باشد. در همان روزها، خانواده حضرت آيه الله العظمى بروجردى (قدس سره ) به منزل ما آمد و وقتى بچه را در چنين حالى ديده بود، ماجرا را به عرض آقا رسانده بود.
حقير در آن وقت ، به امر معظم له ، همراه جمعى در بيرونى منزل ايشان اشتغال به نوشتن وسائل الشيعه داشتم . فرداى آن روز كه من به منزل آقا رفتم ، ايشان پس از احوالپرسى به بنده فرمودند: شما چرا نسبت به فرزندتان بى اعتنا هستيد؟ عرض كردم : حضرت آقا، بنده بى اعتنا نيستم ، به قول اين دكترها اطمينان ندارم . معظم له با آقاى حاج محمد حسين احسن ، كه منشى ايشان بود، فرمودند: به بيمارستان نكويى تلفن بزن و به آقاى دكتر قره گزلو بگو كه برود بچه آقا حسين را ببيند. او برايم با بچه محمد حسن فرق نمى كند (چون يك ماه قبل دكتر قره گزلو، صادق نوه آقا را عمل جراحى كرده بود) دكتر به منزل ما آمد. من و فرزندم همراه دكتر به بيمارستان نكويى رفتيم و خود دكتر وى را آزمايش كرد. تشخيص ايشان هم اين بود كه ، آپانديس است . چون روز پنج شنبه بود، دكتر فرمود عمل ، روز شنبه انجام مى گيرد، مى خواهيد وى را در بيمارستان بخوابانيد، نمى خواهيد به منزل برده و صبح شنبه او را بياوريد. گفتم : به منزل مى رويم و صبح شنبه مى آييم بعد از نماز استخاره كردم ، خوب نيامد. لذا نبردم .
شنبه و يكشنبه گذشت ، صبح دوشنبه باز حضرت آيه الله بنده را به حضور طلبيدند. و فرمودند چرا مسامحه مى كنيد؟ عرض كردم : استخاره بد آمد. فرمودند اگر اينجا اطمينان نداريد ببريد تهران . عرض كردم : امروز عازم تهران هستم . معظم له تاكيد بسيارى براى رفتن فرمودند. بنده همراه فرزندم به تهران رفتم (پسر مرحوم قائم مقام الملك رفيع ، دكتر بود در كوچه برلن ). يكسره به خانه ايشان رفتم ، پس از معاينه فرمود: شما را مى فرستم نزد دكترى كه فرزند خودم را نزد او فرستادم . آن دكتر، خيابان پهلوى مقابل كافه شهردارى مى باشد. نزد آن دكتر، كه سيد پير مردى به نام دكتر پايا بود، رفتم و جريان را گفتم . آزمايشها را كه ديد، گفت خودم بايد آزمايش كنم . نسخه اى نوشت ، رفتم براى آزمايش . گفتند سه روز ديگر بياييد جواب بگيريد.
شب سوم ، كه صبح آن بايستى مى رفتم جواب مى گرفتم ، هر چه كردم خوابم نبرد. فكرم ناراحت بود كه اگر فردا گفتند بايد فرزندت عمل شود چه كنم ؟ حال اضطرار برايم پيدا شده بود. بعد از نيمه شب ، برخاستم وضو ساختم مشغول تهجد و نماز شب شدم . نزديك طلوع فجر، كانه برقى به قلبم زده شد كه ، چرا از توسل به درخانه محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين غافلى ؟ شروع به گريه كرده ، گفتم : خداوندا، به حق چهارده نفس مقدس و به حق حضرت ابوالفضل العباس باب الحوائج عليه السلام ، فرزندم را شفا بده . ضمنا نذر نمودم كه يك گوسفند نيز قربانى كنم و به فقرا بدهم تا از اين گرفتارى نجات حاصل كنم . فردا رفتم جواب آزمايش را گرفته و نزد دكتر بردم . پس از مطالعه فرمود: اصلا در آزمايشهاى بنده اثرى از آپانديس نمى باشد و بچه شما كاملا سالم مى باشد فقط در اثر اينكه چند روز غذا نخورده ، قدرى ضعيف شده است و نسخه تقويتى نوشت !
با خود گفتم : اين است اثر دعا و تضرع به پيشگاه خداوند متعال و توسل به درگاه محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين . يا من اسمه دواء و ذكره شفاء
106. جوان شيعه فرار مى كند 
جناب حجه الاسلام آقاى سيد شهريار رضا عابدى پاكستانى ، كه يكى از طلاب متدين حوزه علميه قم مى باشند، نقل كردند:
در هندوستان بين يك جوان شيعه و سنى مشاجره مى شود. جوان شيعه فرار مى كند و پليس در صدد بر مى آيد كه او را دستگير كند. على القاعده نمى بايستى در آن موقعيت حساس به منزلش برود، چون بيم آن بود كه تحت تعقيب پليس باشد. ولى جوان به منزل مى رود و پليس هم او را تعقيب مى كند. در منزل ، او در زير ميز اطاق رفته ، خد را مخفى مى كند و مادر خواهر و بستگان نزديكش شورع به خواندن دعا و توسلات كرده و متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى شوند و ذكر شريف يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام را مى خوانند. پليس براى پيدا نمودن او داخل خانه شده همه جا را مى گردد، و حتى زير ميز را هم نگاه مى كند، ولى در اثر توسلات مزبور بويژه توسل به قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام او را پيدا نمى كنند.
107. عنايات خاصه مولا ابوالفضل العباس عليه السلام ديباچه هيئت انصار العباس تهران
نامه جناب عمده الحاج و العمار آقاى حاج حسين بنكدار مسئول محترم هئيت انصار العباس تهران طى مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چگونگى بنيان و بناى اين هيئت محترم و فعاليت آن را كه هر هفته در تهران همانند خورشيد مى درخشد و كراماتى كه در آن هيئت واقع شده است ارسال داشته اند كه ذيلا مى خوانيد:
1. در روز عيد غدير خم به سال 1372 شمسى قريب به چهل نفر از محبين اهل البيت عليهم السلام طى يك گردهمايى تصميم به تاسيس هيئتى گرفتند و پس از بحث و گفتگو و توافق همه راجع به نام هيئت ، پيشنهاداتى شد كه در نهايت به اتفاق نام مبارك انصار العباس عليه السلام تهران برگزيده گشت . پس از آن روز بلافاصله در اولين جمعه ، صبح جلسه هيئت با حضور 200 نفر از آقايان و بانوان تشكيل گرديد، هيئت از همان روز نخستين به وسيله تلويزيون مداربسته ، مجلس بانوان را نيز پوشش مى داد.
جمعيت اوليه در شروع اولين برنامه حدود 200 نفر بود، ولى به علت نظم خاص برگزار كنندگان و خادمين و همچنين استفاده از مادحين و سخنرانان طراز اول ، به فاصله حدود يك ماه تعداد جمعيت به بالاى 500 نفر رسيد و پس از دو ماه بيش از 1000 نفر از دوستداران اهل البيت عليهم السلام زير پرچم علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام جمع شده و ندبه كنان سر به آستان مقدس امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) مى ساييدند. هم اكنون تعداد جمعيت روزهاى عادى به حدود 1500 نفر و در مناسبتهاى خا(ص ) اعياد مذهبى و يا مراسم سوگوارى ائمه اطهار عليهم السلام ) به بيش از 3 تا 5 هزار نفر مى رسد و لذا در سطح تهران كمتر خانه اى است كه گنجايش خيل مشتاقان اين هيئت را داشته باشد. در بسيارى از مراسم اجبارا از دو يا سه خانه بزرگ استفاده نموده ، گاهى كوچه و خيابانهاى مجاور را نيز براى پذيرايى از مدعوين فرش مى نمايند.
به منظور تشويق و ترغيب مردم به كارهاى خداپسندانه اى چون يارى رساندن به مستمندان مخصوصا فرزندان ايتام و فقرا، همه ساله قبل از عيد نوروز مبالغ قابل توجهى جمع آورى شده ، براى آنان البسه تهيه و در اختيار آن عزيزان قرار مى دهند. هيئت ، تاكنون همه ساله برنامه هايى را در آسايشگاه سالمندان و معلولين كهريزك برگزار نموده است كه هم عامل گشايش روحى براى آن عزيزان بوده و هم كمكهاى مادى به آن مكان صورت گرفته است . نيز هر سال 2 بار مسافرت به كنار مرقد مطهر على بن موسى الرضا عليه السلام و مسافرتهايى به سوريه و كنار مرقد مطهر حضرت زينب عليهاالسلام و حضرت رقيه عليهاالسلام داشته است . همچنين مبتكر چاپ تابلوهاى ((غيبت ، ممنوع )) بوده و هر سال هزاران عدد از اين تابلوها را بين مدعوين محترم پخش نموده و تعداد كثيرى از اين تابلوها نيز به وسيله اعضاى هيئت به شهرستانها فرستاده و در مراسم مذهبى آن ديار توزيع گرديده است .
108. هيچگونه آسيبى به مغازه نرسيد 
2. حاج حسن تاج كه فعلا هر سال در روز ميلاد صاحب پرچم بانى هيئت مى باشد در بازار تهران مغازه اى دارد كه به قول خودش بيمه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است . چندى قبل ، قسمتى از بازار تهران در آتش سوخت ، به گونه اى كه مغازه هاى اطراف آن بكلى سوخت ولى هيچ گونه آسيبى به مغازه ايشان نرسيد! روز بعد كه بازاريان به آن محل مراجعه كردند با كمال تعجب ديدند كه تمام مغازه هاى اطراف سوخته ولى به اين يك مغازه آتش سرايت نركده است و بدينسان حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام اين مغازه را از آتش مصون نگهداشت .
109. تو چكار كرده اى ؟ 
3. سال قبل ، يكى از خانمها كه غده اى سرطانى در كنار معده اش به وجود آمده ، هر روز لاغرتر وضعيف تر مى نمود، پس از سونوگرافى قرار شد تحت عمل جراحى قرار گيرد. وى روز قبل از عمل ، به هيئت مراجعه و پس از بوسيدن پرچم سبز قمر بنى هاشم عليه السلام اظهار مى كند: آقا جان ، شما افراد خارج از مذهب شيعه را شفا مى دهى ، بنده كه از محبين شما هستم توسلم را كوتاه مگردان !
صبح روز بعد احساس مى كند كه حالش بسيار خوب شده است . پس از مراجعه به بيمارستان پزشك جراح كه او را سرحال مى بيند به او كمى شك مى كند و مجددا از معده ايشان عكسبردارى مى كند و با كمال تعجب از مشاهده عدم وجود غده مى گويد باور كردنى نيست ، غده محو شده . تو چكار كرده اى ؟ مريض مى گويد: به دكتر حقيقى مراجعه كرم و شفا پيدا كردم ، آن دكتر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام مى باشد.
110. هيج اميدى به بهبودى او نداشتند 
3. در سال 1373 شخصى به نام حاج آقا صالحى با مراجعه به هيئت ملتمس دعا گشت و با ناراحتى تمام اظهار نمود كه چون رگهاى قلبم بسته و نيز دريچه آن فراخ گرديده است عمل جراحى بسيار سختى در پيش دارم ، و متوسل به ذيل عنايت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گرديد. پزشكان كه ايشان را مورد عمل قرار دادند هيچ اميدى به بهبودى او نداشتند. آنان اميدى به موفقيت عمل نداشتند و صرفا روى اصرار زياد نزديكان مريض دست به اين جراحى خطرناك زدند. روز بعد از عمل ، پزشكان با تعجب زيادى مريض را كاملا بهبود يافته ديدند و همگى اظهار نمودند كه اين يك معجزه بوده و بهبودى مريض عامل ديگرى داشته است .
حاج آقا صالحى كه در رودهن كارخانه اى دارد، هر سال در سالگرد عمل (23 مهرماه ) غذاى زيادى طبخ و بين كارگران چندين كارخانه تقسيم مى نمايد.
111. دست نياز به دامان فرزند ام البنين عليهماالسلام 
4. در پاييز سال 1372 حاجيه خانم خواهر آقاى دكتر مناقبى واعظ، در حاليكه دو عصا در زير بغل داشت و مدتها از سرطان استخوان رنج مى برد به هيئت مراجعه كرد و دست نياز به دامان فرزند ام البنين عليهاالسلام دراز نمود. ايشان به مدير هيئت اظهار داشت كه ، بگوييد مداحان اهل البيت عليهم السلام براى من دعاى امن يجيب بخوانند و از عباس بن على عليهماالسلام بخواهند مرا شفا عنايت فرمايد. امر ايشان اجابت شد.
هفته بعد، صبح جمعه ، بدون عصا و يا كوچكترين ناراحتى به هيئت مراجعه كرد و در حاليكه چند جعبه شرينى در دست داشت ، با شادى فراوان اظهار نمود كه از آقا شفا گرفتم ! و اين امر موجب خشنودى و مسرت همگان گشت .
112. اشك ريزان از آقا مى خواهد كه نااميدش نكند 
5. در روز چهارشنبه 31/5/75 به يك معلم مشهدى تلفن مى شود كه فرزند سربازت در پادگانى در تهران بسترى است . وى هر دو كليه اش را از دست داده و به حالت اغما در بستر افتاده است . تا از بين نرفته است ، بيا و او را ببين !
پدر، همان روز حركت كرده ، صبح پنجشنبه 1/6/75 به تهران وارد مى شود و پس از سرزدن به منزل يكى از دوستانش ، بلافاصله به بيمارستان مراجعه مى كند و فرزندش را در حالت اغما مشاهد مى نمايد. گريان و نالان ، به منزل دوستش بر مى گردد. دوست او اظهار مى دارد كه فردا صبح ، هيئت انصار العباس عليه السلام تهران در محل زيارت امامزاده صالح در صحن مطهر برنامه دعاى ندبه دارد. تاكنون خيلى از افراد به قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده ، شفا گرفته اند، تو نيز شركت كن . فردا صبح ايشان به محل برگزارى مراسم مى رود و با مشاهده پرچم سبز حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، اشكريزان ، از آقا مى خواهد كه نااميدش نكند و فرزندش را شفا عنايت فرمايد.
بعد از ظهر همان روز به بيمارستان مراجعه مى كند و با كمال تعجب ، فرزندش را سالم روى تخت نشسته مى بيند! وقتى او را در آغوش مى گيرد و از حالش جويا مى شود، فرزندش سربازش مى گويد: امروز صبح در حاليكه متوجه هيچ جيزى نبودم ، ناگهان نور سبزى درخشيدن گرفت . دو پرتو سبز رنگ از آسمان به طرف زمين كشيده شده و هر لحظه به من نزديك مى شد. وقتى نور كاملا نزديك گرديد، هر يك از دو پرتو با چيزى مانند خرما وارد بدن من شدند و هر يك از دو خرما در يك پهلوى من قرار گرفت . بلافاصله به هوش آمدم و ديدم كه حالم بهتر شده و اكنون هيچ گونه احساس ناراحتى ندارم . هفته بعد از آن (جمعه 9/2/75) پدر و پسر، هر دو به هيئت آمدند و پدر جريان واقعه را در پشت ميكروفون براى افراد هيئت تعريف كرد.

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:26 | لینک  | 

73. دستى پيدا شد مرا گرفت  
2. ديگر از كرامات باهره حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اين است كه : خيابان جديد الاحداثى به نام خيابان محتشم در كاشان تاسيس شد. قبل از آسفالت آب انداختند، براى اينكه در كاشان چاههاى عميق زيادى وجود دارد كه عمق هر چاه شايد چهل متر باشد. بچه هاى مدرسه ، صف بسته ، از اين خيابان عبور مى كنند. يكى از چاهها فرو مى ريزد و يكى از بچه ها را كه جواد اخبارى نام داشت با خود فرو مى برد. تمام مردم پريشان شدند. مقنى آوردند و 3 روز از آن چاه خاك برداشتند تا به بچه رسيدند. ديدند بچه زنده است ! بچه را از چاه بيرون آوردند. دور او را گرفتند و او را سوال پيچ كردند: چطور شد كه زنده ماندى ؟
جواب داد: وقتى رفتيم ميان چاه ، گفتم : يا اباالفضل العباس عليه السلام ، دستى پيدا شد مرا گرفت و ميان طاقچه اى گذاشت . گفتند: اين چند روز كه بى غذا بودى چه مى كردى ؟ گفت : براى من شير مى آوردند. پس از اين معجزه آشكار، چند روز در كاشان چراغانى بود و تمام مردم براى ديدن بچه مى آمدند.
74. يا باب الحوائج هستى مرا از من گرفتند 
3. زمانى ، عصرها در صحن حضرت عباس عليه السلام و صبحها در صحن مبارك امام حسين عليه السلام منبر مى رفتم . كليددار حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام آقاى سيد حسن بود. بنده در منبر، زيارت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را معنى مى كردم . يك روز كه از منبر پايين آمدم ، سيدى كه در صحن نماز مى خواند مرا صدا زد و گفت : امروز منبر شما را گوش مى دادم ، ديدم درباره عبارات زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام براى مردم توضيح مى داد. اما من قصه اى را كه خود شاهد آن بوده ام براى شما مى گويم تا بالاى منبر براى مردم نقل كنى ، و آن قصه اين اين است :
چوبدارى از اهالى اطراف كربلا، چند راس گوسفند فروخت و پول آن را در هميانى گذارد. خارج از كربلا، سارقين او را گرفته و پولها را به زور از وى ستاندند. چوبدار مزبور به كربلا برگشته ، وارد صحن حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شد و خطاب به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گفت : يا باب الحوائج ، هستى مرا از من گرفتند، من ملجاى جز تو ندارم .
مردم دنبال وى وارد حرم مطهر شدند. وى بعد از گريه زياد دست خويش را از پنجره ضريح داخل ضريح كرد و بعد از چند دقيقه گفت : اباالفضل ، اشرك ! پاكستانيها دورش را گرفتند و پرسيدند كه در دست تو چيست ؟ دستش را باز كرد، ديدند كف دستش از طلا و سكه پر است . هر سكه اى را به مبلغ هنگفتى از او خريدند. يك سكه در دستش باقى ماند، خواستند آن را هم بخرند، گفت : كربلا را هم از طلا پر كنيد، اين سكه كرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام است ، به شما نمى دهم !
75. از قطار سقوط كرد، ولى زنده ماند! 
آقاى حاج ابوالقاسم مغازه اى نقل كردند:
من و پدرم با قطار (از ايستگاه بيشه ) به طرف منزل حركت كرديم . پدرم فرمود: ابوالقاسم ، خوب است اين گونيها را پر از زغال كرده به منزل ببريم . از قطار پايين رفتيم و گونيها را زغال كرده داخل قطار آورديم . سپس به من فرمود: روى اين گونيها بنشين دارم با مامورين قطار صحبت مى كنم . من روى گونيها نشستم و ايشان دو يا سه مرتبه مرا به اسم صدا زدند. قطار وارد تونل شد. پس از آنكه از تونل بيرون آمد ديدم پدرم در قطار نيست . من داد و فرياد به راه انداختم . قطار را متوقف كردند و مامور قطار گفت : من به عقب برنمى گردم ، زيرا شايد خداى بزرگ معجزه كرده و ايشان نمرده باشد. در اين صورت اگر من برگردم ايشان زير قطار مى ماند. همه افراد نظرشان اين بود كه ايشان زنده نمانده است . حركت كرديم تا به ايستگاه بعدى رسيديم . از ايستگاه قارون به ايستگاه بيشه تلفنگرام كردند كه وسيله اى بفرستيد جنازه على اصغر مغازه اى را بياورد.
در همين اثناء يكدفعه ايشان وارد ايستگاه شدند! من از پدرم پرسيدم : چه طور شما زنده مانده ايد؟ در جواب گفت : من به سراغ شما مى آمدم كه ناگهان از درب افتادم و در حال سقوط گفتم : يا الله ، يا صاحب الزمان ، يا اباالفضل العباس عليه السلام ، به دادم برسيد. يكدفعه ديدم گويا كسى مرا گرفته به كنارى گذاشت ، و لذا مى بينى كه زنده ام !
76. بعد از دقايقى كاملا خوب شدم ! 
جناب حجه الاسلام آقاى شيخ على نوآبادى نيشابورى ، طى يك مكتوبى چند كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال كرده اند كه مى خوانيد. ايشان مقدمتا مرقوم داشته اند:
1. يك روز عصر كه از حرم مطهر دخت موسى به جعفر كريمه اهل البيت عليهم السلام به منزل مراجعت مى كردم ، به جناب آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى برخوردم . به من فرمودند مشغول تاليف كتابى در مورد كرامات و خوارق عادات از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام هستند. بنده به ايشان عرض كردم كه در اين مورد بعضى قضايا هست كه قابل عنوان كردن و چاپ نيست ، بنه سعى مى كنم آنچه را كه بى اشكال باشد بنويسم و خدمتتان بدهم .
حال چند قضيه در مورد توسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را نقل مى كنم كه در تمام آنها، استاد عزيز و مهربان و دلسوزم ، جناب مرحوم مغفور جنت مكان آيه الله سيد محمود مجتهدى سيستانى ، نقش عمده اى داشته اند. بايد خاطر نشان سازم كه ، ايشان عقيده محكمى به توسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و مخصوصا نذر گوسفند را با هم ذبح مى كنيم و يكى از آن گوسفندها مربوط به حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام است ، بچه هاى ما از طرز پاك شدن كله گوسفند مى فهمند كه اين مربوط به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام است ، زيرا بدون تكلف و با كمال راحتى ، كله پاك مى شود. و حتى گوشت گوسفند هم كاملا از هر جهت با گوسفندان ديگر فرق دارد. لذا هر كس در هر موردى كه گرفتار مى شد يكى از راهنماييهاى ايشان براى نجات صاحب حاجت ، توسل وى به آقا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بود، آن هم به وسيله نذر گوسفند براى آن حضرت .
مثلا خود من خوب به ياد دارم كه ايشان يك مرضى پيدا كرده بود كه اصلا نمى توانست از جاى خودش تكان بخورد و بايد درازكش مى بود. ظاهرا قولنج بسيار شديدى بر وى عارض شده بود. بعد از آنكه حالشان خوب شد، علت شفايشان را اين طور توضيح دادند كه ، من همين طور دراز كشيده بودم ، يكمرتبه متوجه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شدم و گفتم : يا حضرت عباس ، اگر الان بتوانم بلند شوم و بروم خودم را طاهر كنم و نماز بخوانم ، يك گوسفند نذرت ....همينكه اين فكر را كردم متوجه شدم كه مى توانم بلند شوم و همان لحظه خوب شدم ! نيز زمانى ديگر بعد از آنكه سلامتى خود را باز يافتند، فرمودند: اين مرتبه تمكن براى خريدن گوسفند را نداشتم ، لذا تصميم گرفتم كه با فكر در مورد گوسفند نذرى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام از آقا شفا بگيرم . شروع كردم به فكر كردن درباره گوسفند حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كه بعد از دقايقى كاملا خوب شدم .
77. پارچه خودش جستن مى كند 
2. آيه الله آقاى حاج سيد محمود مجتهدى همچنين قصه زير را قول خواهرزاده محترمشان ، جناب آقاى سيد مهدى منتخب ، كه از جوانهاى پاك و متدين بوده و دائما در بيت آقاى مجتهدى خدمت مى كردند، نقل كردند:
آقاى مجتهدى به ايشان فرموده بودند كه مادر بزرگ من در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ايستاده بوده است كه مى بيند يك پارچه سبزى روى ضريح حضرت بين زمين و آسمان قرار دارد. سپس ‍ تفصيل قضيه را اين طور نقل مى كنند كه ، زنى عرب اين پارچه سبز را نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كرده و آن را به زن ديگرى مى دهد كه ببرد و روى ضريح مطهر بيندازد. آن زن كه واسطه رساندن اين پارچه بوده است ، پارچه را به حرم آقا مى آورد ولى در آنجا شيطان او را وسوسه مى كند كه پارچه را براى خودت بردار. همينكه مى خواهد از حرم بيرون رود، پارچه خودش از زير بغل آن زن جستن مى كند و مى رود بالاى ضريح مطهر مى ايستد و تمام زوار، از جمله مادر بزرگ مادرى جناب مجتهدى ، اين صحنه را مى بينند.
78. با توسل به حضرت عباس عليه السلام از كورى نجات پيدا كردم
3. اما قصه بسيار جالبى كه خود بنده نيز در متن جريان آن بوده و آقاى مجتهدى جزئيات آن را برايم نقل كرده اند، قصه شفا يافتن آقاى محمد على خواجوى اهل مشهد مقدس است . ايشان از فاميلهاى دور آقاى مجتهدى هستند و قصه نيز در سال 1368 هجرى شمسى واقع شده است ، ولى بنده به پاس اهميت مطلب ، زمانى كه در تابستان امسال 1374 هجرى شمسى به مشهد آمدم ، صاحب قصه آقاى محمد على خواجوى و همچنين واسطه نقل اين قصه آقاى سيد مهدى منتخب را پيدا كردم و تفصيل كامل جريان را از زبان اين دو بزرگوار شنيدم . ماجرا از اين قرار بوده است :
آقاى خواجوى در كارى صنعتى با پسر عموى خويش ، آقاى تقى خواجوى ، شريك مى شوند. در حين كار، يك تكه آهن از چكش جستن كرده ، به اندازه يك عدس بزرگ وارد چشم راست ايشان مى شود. به محض ‍ برخورد قطعه آهن با چشم ايشان ، وى بينايى خويش را از دست مى دهد. ايشان را بلافاصله به بيمارستان امام رضا عليه السلام مى برند و تحت درمان قرار مى دهند، ولى نتيجه اى نمى بخشد.
سپس ايشان را به تهران مى برند و در بيمارستان لباف نژاد بسترى مى كنند و بنا مى شود كه چشم ايشان را تخليه كنند تا به چشم ديگر سرايت نكند. يعنى براى جلوگيرى از فساد چشم ديگر، پزشكان معالج تصميم مى گيرند كه چشم راست ايشان را در آورند تا چشم سالم بماند. اين قضايا زمانا مقارن با تاسوعا و عاشورا مى شود و قرار مى شود كه ايشان را روز دوازدهم محرم الحرام عمل كنند. در اين ميان ، آقا مهدى منتخب كرامات و خوارق عاداتى را كه در اثر نذر گوسفند براى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام رخ داده است براى آقاى خواجوى نقل مى كند و ايشان را متقاعد مى سازد كه گوسفندى نذر كند. آقاى خواجوى وكالت به ايشان مى دهد كه هر كار دوست دارد بكند. آقاى منتخب قصه گرفتارى آقاى خواجوى را براى آقاى مجتهدى نقل مى كند، ايشان مى فرمايد: سه راس گوسفند نذر كند: يكى را براى امام حسين عليه السلام بكشيد، يكى را براى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، يكى را هم براى حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام . آقاى منتخب اين كار را انجام مى دهد. آقاى مجتهدى فرمودند هر گوسفندى را كه مى كشتند مقدارى از چشم آقاى خواجوى خوب مى شد، به حدى كه روز سوم چشم وى كاملا خوب شده بود و بعد از اين نذرها ديگر احتياجى به عمل پيدا نكرد.
حال كيفيت خوب شدن چشم را از زبان خود آقاى خواجوى بشنويم . ايشان فرمودند: من در بيمارستان كه بودم . در عالم رويا ديدم درون يك استخر هستم كه آب زلال دارد. داخل آن استخر، در يك چيزى مانند تلويزيون ، يك گله گوسفند ديدم كه سه تا از آنها براى قربانى جدا شدند. نيز در همان عالم رويا به من الهام شد كه چشم من خوب شده است ، ولى نظرم به همين چشم سالم بود كه گفته بودند فاسد خواهد شد. شب چهارشنبه شد و به جمكراتن رفتم . در جمكران ، بعد از طلوع آفتاب احساس كردم كه مدتى در آفتاب هستم و چشم من مى بيند..به پدرم گفتم و پدرم خيلى خوشحال شد، زيرا فردا وقت عمل بود. روى اين جريان تصميم گرفتم كه قبل از عمل يك مرتبه ديگر نيز به مطب دكتر بروم تا چشمم را مجددا معاينه بكند. نزد دكتر رفتم و دكتر بعد از معاينه به من گفت : چشم راست شما در حال خوب شدن است و احتياجى به عمل ندارد.
به اين ترتيب ، آقاى خواجوى با توسل به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام از كورى نجات پيدا كرد. ايشان اين قصه را در حالى براى بنده نقل مى كردند كه پشت فرمان ماشين نشسته و رانندگى مى كردند و خدا را شكرگزار بودند كه بركت حضرات اهل بيت عليهم السلام ، از جمله حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، بينايى خود را باز يافته اند.
79. به امر آقا اسم ايشان عباس مى شود 
جناب حجه الاسلام آقاى نوآبادى فرمودند:
4. بنده ايتن قضيه را از خود آقاى مقيمان سوال كردم و ايشان قضيه را به تفصيل شرح دادند. آقاى عباس مقيمان الان 30 سال دارد و از طلاب فاضل مشهد مقدس است . بنده به علت همشهرى بودن ، بلكه همكلاسى بودن ايشان در تحصيلات فرهنگى ، حدود بيست سال است كه ايشان را مى شناسم و ارتباط نزديك ما با ايشان ، از پانزده سال قبل است ، يعنى اوايل شروع به تحصيل علوم دينى ، و خلاصه ، بنده ايشان را به صدق و صفا و ديانت مى شناسم .
آقاى مقيمان در سنين پنج شش سالگى دچار مرض مرض سختى مى شوند. كليه هاى ايشان چرك كرده ، بدن وى به طور اعجاب انگيزى ورم مى كند و ايشان به پزشكان متخصص مختلف كه در نيشابور و مشهد مطب داشته اند، مراجعه مى كنند و هيچ يك از آنها قادر به درمان وى نمى شوند. حتى بعضى از پزشكان مشهد، پس از معاينه مى گويند: آقا، مرده را پيش ما آورده اى ؟
پدر ايشان ، كه شخصى معتقد و مقدس بوده است ، در مشهد مقدس كنار مرقد مطهر ضامن غريبان على بن موسى الرضا عليهماالسلام مدتى عباس ‍ آقا را دخيل مى كند (البته نام ايشان ابتدا مجيد بوده است ، ولى بعد از شفا يافتن به دست حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، به امر آقا اسم ايشان عباس مى شود)
بعد از چند روز، به علت و كثرت مشاغل از مشهد عازم نيشابور مى شود و به حضرت رضا عليه السلام عرض مى كند كه ((
آقا، من در نيشابور هم كه باشم شما مى توانيد مرا شفا بدهيد))
و عباس آقا را به نيشابور مى آورد. شب كه مى شود خود پدر عباس آقا، در عالم رويا حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام را مشاهده مى كند كه مژده شفا يافتن فرزندش را به او ميدهد. از طرف ديگر، همان شب يكمرتبه عباس آقا كه از شدت بيمارى حركتى نداشته بدنش ورم كرده بود و مشرف به مرگ بود، از خواب بيدار مى شود و دم درب مى رود و مى گويد: چه كسى چشمان مرا گرفته بود؟ با گفتن اين حرف ، همه جلوى عباس آقا مى آيند و با كمال تعجب مى بينند او از جايش ‍ بلند شده دم درب خوابيده است . مى گويند: ما نبوديم ، چه كسى چشم تو را گرفته بود؟ مگر چه ديدى ؟ او مى گويد: دو نفر آقا اينجا بودند. يك از آنها گفت : من همان كسى هستم كه پدرت براى شفاى تو به من متوسل شده است و ديگرى گفت : من هم عباس هستم . و از اين به بعد تو هم اسمت عباس باشد. سپس آقا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام دستى به بدن من كشيدند. البته پدر ايشان هم يك لوستر نذر هيئت حضرت اباالفضل نيشابور كرده بود كه بعد از شفا يافتن ادا مى كند. همچنين نذر مى كند كه روز تاسوعا فرزندش مجيد آقا (كه حالا بعد از شفا يافتن اسمش عباس شده است ) به مردم شربت بدهد. به اين ترتيب دوست عزيز ما، جناب آقا عباس مقيمان به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام زندگى تازه اى را آغاز مى كند.
80. ديدم دستى دنبال من مى گردد 
5. قصه ديگر مربوط به نجات يافتن آقاى حسن يوسفى از خطر غرق شدن در آبهاى پشت سد است . جناب يوسفى اهل يكى از دهات نيشابور است و به شغل رانندگى ماشينهاى سنگين جهت صاف كردن جاده ها اشتغال دارد. قسه را هم خود ايشان براى بنده نقل كرد. ايشان سه سال قبل اصل ماجرا را به عنوان يك سوال و معما فرمودند كه چطور شد من در يك آن ، نام مقدس حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بر زبانم جارى شد و واقعا به او متوسل شدم و به طرز غريبى نجات پيدا كردم ، زيرا من در تمام گرفتاريها و يا حالات عادى همواره نام امام رضا عليه السلام و رد زبانم بوده ، و هيچوقت نشده بود كه از حضرت اباالفضل عليه السلام يادى بكنم ، ولى در قصه اى كه برايتان نقل مى كنم در آخرين لحظات كه از زندگى قطع اميد كرده بودم ، ناگهان باتمام وجود متوجه حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام شدم و به آرزوى خود نايل شدم .
اما شرح قصه : آقاى يوسفى در سال 1372 در اسفراين براى درست كردن سدى در آنجا كار مى كرده ، و گاه همراه ديگر كاركنان شركت داخل سد شده و شنا مى كرده است . البته چون شنا بلد نبود مواظب بوده است كه از قسمتهاى كم عمق استفاده كند ولى بقيه كاركنان و دوستانش به شنا خوب وارد بوده اند. يك روز كه ايشان و ديگر كاركنان شركت براى شنا داخل سدى مى شوند، وى در اثر يك غفلت به جاى عميق كشانده مى شود و هر كدام از دوستان كه مى خواهند ايشان را نجات بدهند نمى توانند كوشش ‍ آنها و بى نتيجه مى ماند. فقط كارى كه مى كردند اين بوده كه او را تا بالاى آب بياورند كه نفس تازه كند. القصه ايشان بعد از چندبار بالا و پايين رفتن ، بالاخره به ته آب مى رود وقتى پايش به ته سد مى رسد مى گويد كه در يك آن با تمام وجود متوجه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شدم و بعد از اين توجه ، چشم خود را زير اب باز كردم ، با كمال تعجب ديدم كه دستى دنبال من مى گردد، فورا دست را گرفتم و آن دست مرا به كنار سد كشاند و من نجات پيدا كردم ،، زيرا عده اى از كاركنان كه شنا بلد بودند دستهاى خد را به طور زنجيروار به هم داده بودند تا نفر آخر بتواند مرا بگيرد و همين طور هم شد و خداوند به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مرا از مرگ حتمى نجات داد.
نكته اى كه ايشان خيلى روى آن تاءكيد داشت اين بود كه چطور شد در يك آن متوجه حضرتش گرديده بود؟ بنده به ايشان عرض كردم كه هيچ امرى در عالم بدون علت نمى شود.
تا كه از جانب معشوق نباشد كششى
كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد!
و يقينا اين توجه هم بى سبب نبوده است ممكن است كه در گذشته ، شما عملى را انجام داده ايد كه به بركت آن لايق اين توجه شده ايد، يا حالت نفسانى خوبى داريد كه به واسطه آن اين عنايت نصيب شما شده است كه بتوانيد متوجه حضرتش بشويد و بدانيد خداى حكيمى كه آسمان و زمين را بر مبناى حق و حقيقت خلق كرده است كار بيهوده لايق شاءن او نيست ((و كل يوم هو فى شاءن ، لايشغله شاءن عن شاءن )) و حساب كار عالم به طور دقيق در دستش هست و چه بسا اثر وضعى يك عمل بعد از 50 سال ظاهر شود، چه آن عمل خوب باشد و چه بد.
خلاصه اينكه اين توجه ناگهانى شما هم به حضرتش ، به طور يقين بيجهت نبوده است و لابد جهتى بايد داشته باشد، البته ما ممكن است جهت آن را نفهميم مثل خيلى از چيزها كه جاهل به عقل و اسباب آن هستيم ، البته اين خو خيلى مهم است كه كسى بتواند اسباب توفيق و يا خذلان را به دست آورد. هرچند به طور كلى واضح است كه اسباب توفيق انسان ، اعتقاد به يگانگى حق متعال و نبوت خاتم الانبيا صلى اللّه عليه و آله و ولايت اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام و اولاد معصوم آن بزرگوار است ، و بعد هم اطاعت خداى متعال و ترك محرمات و منهيات . ولى يك كارهايى است كه ره صد ساله را مبدل به لحظه اى مى كند و انسان اوج مى گيرد و بعض كارها نيز هست كه بعكس است و انسان را خيلى سريع ذليل مى كند و از مقصد دور مى سازد. حال ممكن است كسى از روى علم و آگاهى متوجه اسباب توفيق بشود و در نتيجه لايق عنايات حضرات شود كه البته اين خيلى خوب است . و ممكن است هم هست كه كسى سبب توفيقى را فراهم كند. خداوند به جاه محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام به ما ترحم نمايد و گناهان ما را با جميع تبعات آن محو نمايد. به قول شاعر:
تو كه در عالم خود زبون باشى
عارف كردگار چون باشى
81. ناگهان دو گرگ از سمت كوه پيدا شدند 
جناب حجه الاسلام آقاى سيد على موسوى ، يكى از ذاكرين حضرت اباعبدالله ، كه يكى از اهالى كر مجگان به آقاى محمود باباى گفت :
در شب تاسوعاى سال 1374 شمسى گوسفندى كه يكى از اهالى ده آن را نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كرده ومى خواسته در راه حضرت بكشيد، فرار مى كند. بنده و برادرم به دنبال گوسفند فرارى حركت تااوگرفته ذبح كنيم . اما هر چه در پى آن رفتيم موفق به گرفتنش نشديم . ناگهان دو گرگ از سمت كوه پيدا شدند و به دنبال آن گوسفند رفتند.ماهم به دنبال آن بوديم تا مبادا آن دو گرگ ، گوسفند را از بين ببرند. حدود ده مترى آن گوسفند قرار داشتيم كه آن دو گرگ گوسفند را گرفتند. يكى از آنها گردن گوسفند را گرفته بود و ديگرى ناظر جريان بود. وقتى اين جانب نزديك گوسفند شدم ، گرگ گردن گوسفند را رها كرد و من به طرز معجزه آسايى ديدم كه حتى يك خراش بر بدن گوسفند وارد نشده است و اين در حالى بود كه خود مشاهده نمودم كه جاى چهار نيش گرگ بر گردن گوسفند پيدا بود، اما به هيچ عنوان فرو نرفته بود!
82. بيمه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام 
جناب آقاى حاج ابوالحسن شريفى درباره بيمه حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام چنين مى نويسد:
1. اين جانب وقتى تابلوى ((بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام )) را بر روى كاميونها و غيره مى ديدم ، ترديد داشتم كه آيا بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مدركى دارد يا نه ؟ صحيح است يا خير؟
در همين افكار به سر مى بردم كه شبى در عالم مكاشفه بين خواب و بيدارى ديدم در صحرايى قرار گرفته ام كه انسانى ديده نمى شود و يك گوسفند در ميان جمعى از گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حاليكه گوسفند زنده است و فرياد مى زند و كسى نيست كه نجاتش دهد. من خواستم جلو بروم ، ديدم گرگها تهديدم كردند، به فكرم رسيد كه اين گوسفند مال چه كسى است كه گرفتار گرگها شده ؟ در همين حال به گوش ‍ خود شنيدم كه مال حضرت عباس عليه السلام است . برايم شبهه اى پيش ‍ آمد كه چرا حضرت عباس عليه السلام از گوسفند خود دفاع نمى كند؟ پس ‍ بيمه با حضرت عباس عليه السلام چه فايده اى دارد؟ كه ناگهان ديدم يك اسب قوى هيكل در مقابلم قرار دارد و شخصى سوار آن اسب است كه پاهاى وى در ركاب و همچنين زين اسبش معلوم است ولى خود او كه چهره اش در هاله اى از نور قرار دارد قابل مشاهده نيست . اسب مزبور سر خود را به زمين مى زد و قصد حركت داشت ولى نمى توانست . در همين حال كلماتى از آن شخص سوار كار كه چهره اش در هاله اى از نور قرار داشت شنيدم كه فرمود:
چيزى كه مربوط به ما باشد براى ما فرقى نمى كند آن را انسان بخورد يا حيوان ولى چيزى را كه به ما بسپارند حفظش مى كنيم .
اين را گفت و ناپديد شد. وقتى به خود آمدم و بيدار شدم ، متوجه شدم كه آن سوار، حضرت عباس عليه السلام بودند و با اين صحنه ، مرا آگاه ساختند كه بيمه با آن جناب صحيح است و افرادى پيدا مى شوند كه با حيوان فرقى ندارند، بلكه طبق آيه شريفه قرآن كريم از حيوان هم پست تر و گمراهتر هستند: ((اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا))
(344)
83. يك كتل براى حسينيه تهيه كنيد 
جناب آقاى شريفى همچنين از خطيب توانا، حامى مكتب اهل البيت عليهم السلام ، حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ احمد معرفت نقل كردند كه ايشان در سخنرانى يى كه ايام فاطميه در ساختمان فاطميه كرج داشتند به يكى از معجزات حضرت اباالفضل عليه السلام اشاره فرمودند كه :
2. در يكى از شهرهاى خارج از كشور كه نام آن شهر را فراموش كرده ام ، شخصى بود كه سالها از داشتن فرزند محروم بود و در حسينيه اى كه به نام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بنا شده بود در ايام عاشورا شركت مى كرد متصدى حسينيه از ايشان پرسيد: چرا شما هميشه غمگين هستيد؟ در جواب گفت : چون فرزندى ندارم و زندگيمان هيچ رونقى ندارد. متصدى حسينيه به وى گفت : شما متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شويد و نذر كنيد در سال آينده اگر انشاء الله از بركت توسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام خداوند به شما فرزندى عنايت فرمود: يك كتل براى حسينيه تهيه كنيد. آن شخص هم قبول كرد و سال بعد در ايام عاشورا فرزندى را كه خداوند به وى عنايت فرموده بود، در آغوش گرفته با كتل نذرى وارد حسينيه شد، و همه حضار اين صحنه را مشاهده كردند.
چند سال گذشت و فرزند بزرگتر شد پدر هر سال كتل را به حسينيه مى آورد و سپس براى تبرك به منزل خود مى برد. تا اينكه فرزند 12 ساله شد.
در آن سال روزى در حياط منزل مشغول بازى بود كه به داخل استخر افتاد و چون كسى در منزل نبود كه او را نجات دهد، در استخر دست و پا زده فوت كرد. وقتى كه مادرش وارد منزل شد، اين منظره را ديد و فرياد كشيد. همسايگان جمع شدند و به سراغ پدر رفتند. وقتى به پدر گفتند كه : فرزندت در استخر خفه شده است ، ايشان باور نكرد و گفت ممكن است فرزند شخصى ديگرى باشد. زيرا فرزندم بيمه حضرت عباس عليه السلام شده است و نامش را هم به احترام حضرت ، عباس گذارده ام و ممكن نيست كه در سنين جوانى جوان مرگ شود. از طرفى ، خداوند پس از چندين سال محروميت من از فرزند به پاس توسل به آن حضرت ، اين فرزند را به من عنايت فرموده اند، و فرزند ديگرى هم ندارم . وقتى وارد منزل شد و ديد كه فرزندش در داخل استخر است ، حالش دگرگون گشت و بدون هيچ گونه عكس العملى رفت و كتل را آورد و كنار استخر گذارد، سپس فرزندش را از آب بيرون آورد و كنار كتل قرار داد و فرياد كشيد: يا قمر بنى هاشم ، ابوالفضل العباس عليه السلام ، خودتان قضاوت كنيد. اين كتل را نذر شما و براى فرزندم تهيه كرده ام تا علمدار شما باشد. آن را به چه كسى تحويل دهم ؟ چه ، خود ديگر قادر نيستم آن را بردارم ، در همين حال همه ديدند كه آن نوجوان عطسه اى كرد و از جا بلند شد و پدر علم را به دست او داد. از آن پس نيز هيچ گونه كسالتى در وى مشاهده نگرديد.
84. حضرت فرمود: اين سر پر مو را با آن سر بى مو عوض كنيد و به حج ببريد
سيد بزرگوارى در كرج ، با اشك چشم ، كرامت زير را از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنين نقل مى كند:
3. زمانى كه مديريت كاروان حج را عهده دار بودم روزى يك نفر از اهالى يزد نزد من آمد تا به عنوان خادم كاروان اسمش را بنويسم . به آن فرد گفتم : هيچ امكانى براى رفتن شما به بيت الله الحرام وجود ندارد، زيرا پرونده حجاج و خدمه را بسته و تحويل اداره حج و اوقاف داده ام . چند روز ديگر پرواز حجاج شروع مى شود. خيلى اصرار كرد و من ناراحت شدم و چون زياد مراجعه مى كرد و وقتم را مى گرفت ، به همين علت او را از دفترم بيرون كردم و ايشان ناراحت رفت . چند روز ديگر مجددا مراجعه كرد، به ايشان گفتم بيجهت مزاحم من نشويد، چون هيچ راهى وجود ندارد. شخص مزبور در جواب گفت : من يك نشانه اى به شما مى دهم ، اگر حقيقت داشت با شما به حج مى آيم ، و اگر حقيقت نداشت برگشته به يزد مى روم و ديگر مزاحم شما نمى شوم . گفتم : چه نشانه اى داريد؟ گفت : وقتى از شما مايوس شدم ، بليط اتوبوس گرفتم كه با ماشين شبانه به يزد برگردم . وقتى چراغهاى داخل اتوبوس خاموش شد و مسافرين خوابيدند، ناگهان حال توسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام برايم پيش آمد. متوسل به آن حضرت شدم و سفر حج را از ايشان در خواست كردم ، كه ناگهان ديدم در جايى قرار گرفته ام كه آن حضرت تشريف دارند و شما هم در كنار ايشان ايستاده ايد. در خواست حج را به حضرت عرض كردم ، حضرت به شما فرمودند: خليل اللهى ، اين شخص را با خود به حج ببر، شما گفتيد: هيچ راهى ندارد، زيرا به علت بسته شدن پرونده ها اداره حج قبول نمى كند و زمان حركت نزديك است . مجددا به آن حضرت التماس كردم ، باز هم حضرت به شما فرمودند: اين شخص را با خود به حج ببريد. شما دوباره گفتيد: راهى ندارد. اينجا بود كه حضرت عليه السلام فرمودند:
اين سر پر مو را با آن سر بى مو عوض كنيد و به حج ببريد. شما گفتيد: اطاعت مى شود. در همين حال از خواب بيدار شدم . ديدم نزديك يزد هستم و اطمينان پيدا كردم كه امسال به حج خواهم رفت . اسباب و وسايل را تهيه كرده و با خانواده و اقوام خداحافظى نمودم . اين نشانه اى بود كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به شما فرمودند. ديگر خود دانيد. من در بين خدمه دقت كردم و ديدم فقط يك نفر وجود دارد كه سرش هيچ مويى ندارد و هميشه كلاهى به سر مى گذارد تا ديگران متوجه او نباشند. آن شخص هم شاگرد يك مغازه سبزى فروشى بود كه به عنوان خدمه ثبت نام كرده بود و پرونده اش را هم به اداره حج فرستاده بودم . در فكر بودم چگونه با توجه به نشانى و فرمايش حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، اين شخص را با آن شخص عوض نمايم ؟ كه بلافاصله آن شخص كه سرش بى مو بود وارد دفتر شد و با اصرار زياد درخواست كرد كه نامش را از ليست خدمه حذف نمايم و گفت هر چقدر هم كه خرج كرده ام مطالبه نخواهم كرد. گفتم : علت چيست ؟ گفت : صاحب مغازه كه برايش كار مى كنم وقتى شنيد عازم حج هستم به من گفت براى خود فكر كارى بكن كه در برگشت از حج به درد مغازه من نمى خورى . زيرا من نمى توانم مغازه ام را تعطيل كنم تا شما از حج برگرديد. چون شما واجب الحج كه نيستى ، بلكه مى خواهى به عنوان خدمه به حج بروى .
خلاصه ، هر چه اصرار كردم قبول نكرد كه در برگشت از حج به سر كار خود برگردم ، لذا از شما خواستار اسم مرا قلم بزنيد. وقتى با اصرار او مواجه شدم ، گفتم به شرطى كه انصراف خود را بنويسى گفت : اين كار را مى كنم . ايشان هم انصراف نامه را نوشت و رفت و من به آن شخص يزدى گفتم آن شخص كه سرش بى مو بود همين شخص بود كه انصراف خود را نوشت . شما مدارك را تهيه كن تا به اداره حج برويم ، اگر قبول كردند شما به جاى ايشان با ما به حج خواهيد آمد. سپس به اداره حج رفتيم . اتفاقا آن روز متصدى پرونده حج يكى از همسايگان قديمى ما بود كه دوست صميمى ما حساب مى شد. قضيه را به ايشان گفتم و او با كمال احترام و بدون پيچ و خم ادارى پرونده آن شخص را برداشته و پرونده ايشان را جاى آن قرار داد و تمام مراحل ديگر هم معجزه آسا انجام شد و بالاخره شخص معرفى شده از سوى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را با خود به حج بردم .
85. يا شفا مى دهى و يا من هم همينجا با بچه ام مى ميرم 
استاد محترم ، آقاى حاج اصغر سلطانى شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام در تاريخ 17/7/75 از كرج مرقوم داشته اند:
سال 1354 همراه عده اى از كرج با سازمان به مدت يك هفته به كربلاى معلى رفتيم . سه شب در كربلا مانديم و پس از آن ما را دسته جمعى با كاظمين بردند. قبل از اينكه به كاظمين برويم ، چون طبع شاعرى و مداحى داشتم ، به لطف خدا توانستم برنامه جالبى در حرم مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام اجرا كنم كه غوغايى به پا كرد. رئيس خدام آن وقت ، كه حاج سيد فضل الله آل طعمه بود، به من فرمود:
ما خدام با هم شور كرده ايم كه پرچم گنبد حضرت ابوالفضل عليه السلام را كه سالى يك بار عوض مى شود به حرم ندهيم . البته پرچم 8 متر طول دارد. شما شب جمعه بيا تا با تشريفات بدهيم . من كه شب جمعه در كاظمين بودم ، آنجا تصميم گرفتم قاچاقى همراه عده اى عصر پنج شنبه از كاظمين به كربلا برويم و در پى اين تصميم ، به هر نحوى كه بود به كربلا رفتم . ضمن انجام زيارت و خواندن دعا در حرم ، آقاى آل طعمه گفت : رئيس تشريفات ما امشب به دعوت صدام (آن موقع رئيس جمهور عراق حسن البكر بود و صدام مرد دوم حساب مى شد) به بغداد رفتند، شما فردا روز جمعه بياييد. ما هم چاره اى جز قبول نداشتيم . در همان موقع ، كه ساعت 12 شب بود، ديديم در حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام صداى ناله زنى با گريه خيلى بلند به گوش مى رسد، نزديك رفتم ديديم دختر بچه اى 7 - 8 ساله ، زرد و نزار و لاغر، با پارچه اى سبز به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام بسته شده است و مادرش به عربى مى گويد: اينجا خانه اميد و خانه دارالشفاست . دكترها بچه مرا صريحا جواب كرده اند، اگر تو هم ما را جواب كنى ، چه فرقى بين تو و دكترهاى مادى است ؟ خلاصه به زبان ساده و جدى مى گويم : يا شفا مى دهى و يا من هم بايد همينجا با بچه ام بميرم . كه ما هم از مشاهده سوز و گداز وى ناراحت شديم . نوحه اى خوانديم و دعا كرديم و شبانه به كاظمين رفتيم . روز جمعه عصر به هر كه گفتم : بياييد باز برويم كربلا براى پرچم ، همه گفتند ما مورد پرسش ماموران قرار خواهيم گرفت . زيرا دولت آن وقت ايران مامورانى همراه زوار مى فرستاد. خلاصه به ياد حضرت ابوالفضل عليه السلام براى گرفتن پرچم ، تنهايى و قاچاقى به كربلا رفتم و داخل حرم حضرت امام حسين عليه السلام شدم . پس از ورود ديدم صحن و حرم خلوت است . زيارت كردم و به حرم حضرت عباس ‍ عليه السلام رفتم . در آنجا ديدم آن قدر ازدحام جمعيت در صحن و...هست كه قابل وصف نيست . پرسيدم چه خبر شده ؟ گفتند: ديشب دختر مردنى را حضرت عباس عليه السلام شفا داده و مادرش ، كه از قبايل بزرگ باديه است ، رفته همراه قبيله و چندين گوسفند برگشته است و به شكرانه شفاى دخترش به همه شام مى دهد و شادى مى كنند. من به وسيله آقاى آل طعمه خود را به مادر و فرزند ديشبى رساندم ، ديدم دختر مردنى ديشب ، اكنون لباسى زيبا و سبز پوشيده و مادرش نيز لباسى ارغوانى زيبا بر تن دارد. من از آقاى آل طعمه خواستم طريقه شفا گرفتن دختر را از وى سوال كند. او پرسيد دختر شروع به گريه كردن كرد و گفت :
يك ماه بود، نه صحبت مى كردم و نه غذا مى خوردم ، فقط به وسيله سرم زنده بودم . يك وقت ديدم دريچه اى باز شد و مردى زيبا همراه با جامى از شير به طرف من آمد و فرمود: اين شير را بخور، خوب مى شوى به مادرت هم بگو در حرم من كسى نمى ميرد، اين قدر فرياد نزند. سپس به من گفت : بلند شو. و من ناخود آگاه برخاستم . پارچه سبزى كه به سرم بسته بود باز شد و آن بزرگوار نيز رفت . مادرم يكدفعه مرا چنين ديد ضجه اى زد و غش ‍ كرد. بالاخره مولايم عباس عليه السلام نااميدم نكرد و من تا زنده هستم كنيز اين دربارم .
از شنيدن اين سخنان ، ما نيز با صداى بلند گريه كرديم و سپس پرچم را به من دادند. به ايران كه آمديم ، دوستان به ديدار آمدند و پرچم را با قيچى بريد و تكه تكه بردند و الان يك متر و خرده اى در منزل ما از آن باقى مانده است . چه مى گويم ، اين بزرگواران بالاتر از اينها را به مردم عنايت كرده اند، بر شكاكش لعنت باد.
86. روى آجرهاى داغ از درد مى ناليدم 
جناب آقاى احمد شاهپورى ارانى ، استاد دانشگاه آزاد اسلامى ، مرقوم داشته اند:
سال 1330 شمسى و ماه ذيحجه بود. مراسم بزرگ حج نزديك مى شد. در بين طلبه هاى حوزه علميه نجف از قديم مرسوم بود كه از نجف تا كربلا پياده به قصد زيارت دوره اى حركت مى كردند. البته در خور ذكر است كه اين زيارت به صورت گروه گروه انجام مى گرفت و مسير حركت هم از كنار شط كوفه صورت مى گرفت ، كه هم سر سبز و هم داراى نخلستان و خانه هاى مسكونى بود و از راه ماشين رو به علت شنزار بودن و نداشتن قهوه خانه و ساير امكانات ، مسافرت فقط با ماشين آن هم در ميان شنزارها امكان پذير بود، آن زمان راه ميان نجف تا كربلا آسفالت نبود. خلاصه بناچار كاروانها پياده مى بايست از كنار شط كوفه آن هم روزى 4 فرسخ راه مى رفتند و شب را اطراق نموده سپس به راه ادامه مى دادند.
در آن سال ما يك گروه از طلاب در معيت حضرت آيه الله شيخ آقا بزرگ تهرانى (ره ) صاحب الذريعه از نجف عازم كربلا شديم . ايشان در آن زمان امام جماعت مسجد شيخ طوسى بود و اكثر علما و زهاد به ايشان اقتدا مى نمودند. به هر حال همراهى با ايشان ، يك شانس بزرگ و سعادت غير مترقبه اى براى ما بود. بالاخره شب عرفه به كربلاى معلى رسيديم و وارد يك مدرسه عليمه شديم .
اين حقير در بدو ورود به كربلا مريض شدم و علت مريضى هم پياده روى در آفتاب و عرقچا شدن بود. بارى ، كمر دردى شديد گرفته و قادر به حركت نبودم . از آن طرف همه همراهان در تدارك اعمال شب عرفه و غسل شب عرفه و زيارت مخصوص عرفه در حرم سيدالشهدا عليه السلام برآمدند و از بنده غافل شده همه رفتند. اول شب بود. هواى كربلا صاف بود و ستارگان در آسمان مى درخشيدند. من هم از درد به خود مى پيچيدم ، كه ناگهان چشمم به گنبد و بارگاه قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد. گرفتار درد شديد كمر، و به حالت غريب و تنها، بالاى پشت بام مدرسه روى آجرهاى داغ از درد مى ناليدم ، چشمم به حرم قمر بنى هاشم عليه السلام افتاد، خيلى به زنان عاميانه و بدون تشريفات اشكم جارى شد و چند كلمه به زبان فارسى خطاب به حضرت عرض كردم :
آقا، سلام من يك طلبه غريب هستم كه به قصد زيارت شما در شب عرفه ، از نجف آمده ام ، همه رفقاى من به زيارت موفق شدند ولى من از فيوضات اين شب محرومم ، اگر بنده را شفا داديد ممنونم و اگر امشب مرا شفا نداديد ديگر اسم شما را نخواهم آورد. چون هر كسى حاجتى دارد، ما وى را به در خانه شما هدايت و سفارش مى كنيم ، حال من به شما محتاجم .
خلاصه ، يك لحظه نفهميدم خواب بودم يا بيدار، مثل اينكه كسى به من گفت : چرا حرم نمى روى ، بلند شو به دوستانت ملحق شو! يكمرتبه به خود آمدم ، بلند شدم ، ديدم صحيح و سالم هستم ، مثل اينكه اصلا مريض نبوده و كمر دردى نداشته ام ! وضو گرفتم ، كتاب مفاتيح الجنان را برداشته و به حرم رفتم و مراسم شب عرفه و زيارت مخصوصه امام حسين عليه السلام را با ساير دعاها انجام دادم . در اثناى زيارت دوستانم را در حرم ديدم ، گفتند: مگر تو مريض نبودى ، حالت خوب نبود؟ گفتم : بهتر شدم و شفا گرفتم . اين بود كرامتى كه خود از اين خانواده عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعيت مشاهده كردم .
87. يا ابوالفضل اينجا كار توست ! 
جناب آقاى شيخ محمد رضا خورشيدى چنين نقل مى كنند:
حاج آقا محمد حسين مهدوى شيراوى خفظه الله تعالى استاد معظم حقير، معلم قرآن و فرد روشن ضميرى است كه حدود چهل سال جلسات دعاى كميل ، دعاى ندبه و دعاى سمات او، مركز تجمع عاشقان اهل بيت عليهم السلام بوده و هست ، كه خداوند عالم به دست قمر بنى هاشم شفاى كامل به ايشان عطا فرمايد. جناب مهدوى ، كه از آموزگاران پر سابقه شهرستان بابل است ، چندين بار ماجراى زير را براى افراد مختلف نقل كرده و حقير نيز شنيده ام . ايشان مى فرمود:
روزى در حاليكه از بازار عبور مى كردم يكى از آشنايان مرا صدا زد و به من گفت : پسر فلانى ، كه در كشور خارج مشغول تحصيل در دانشگاه بوده و اخيرا براى ديدار پدر و مادر و اقوام به ايران ، و به شهر بابل آمده است ، برايم تعريف كرد چند روز پيش به دهات اطراف بابل رفته و از نزديك شاهد وقوع كرامتى بوده كه شرح آن از قرار زير است :
كارگرى مشغول بريدن تنه درخت بوده و درخت مزبور در لب پرتگاه عميقى قرار داشته است ، به گونه اى كه اگر شخصى در ته دره بود و كسى او را از لب آن پرتگاه نگاه مى كرد خيلى كوچك به نظر مى رسيد.
از قضا كارگر غفلت مى كند كه خودش روى شاخه اى قرار دارد كه مشغول بريدن آن مى باشد، لذا جدا شدن شاخه از درخت همان و سقوط كارگر به ته آن دره عميق همان . تنها چيزى كه از او به عنوان عكس العمل مشاهده شد، اين بود كه ، در حال سقوط به دره ، با زبان مازندرانى صدا زد: يا اباالفضل اينجه ته كاره ، يعنى يا اباالفضل اينجا كار توست ! و على القاعده با توجه به اينكه فاصله لب پرتگاه با ته دره بسيار بود و به علاوه انسان در هنگام سقوط معمولا چندين معلق مى خورد تا به زمين مى رسد، با خود گفتيم كه لابد حالا بايد بدن قطعه قطعه شده كارگر را از ته دره جمع كنيم . ولى وقت از لب پرتگاه به پايين دره نگاه كرديم ، با كمال تعجب ديدم كه او روى پاى خود در ته دره ايستاده و به اطراف نگاه مى كند و گويى دنبال كسى يا چيزى است !
به هر ترتيب طنابى آورده ، يك سر آن را به داخل دره افكنديم و او طناب را به كمر خود بست و ما او را به سمت بالا كشيديم . بعد از اينكه بالا آمد، ديديم پيوسته حيرت زده و مرتب ، به اطراف خود نگاه مى كند و مى گويد: آقا كو! آقا كو! آقا كو!
سوال كرديم چه مى گويى و آقا چيست ؟ گفت : زمانى كه متوجه سقوط خود به اعماق دره شدم ، فهميدم فقط حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى تواند مرا نجات دهد. لذا آقا را صدا زد و ديگر نفهميدم چه شد، فقط متوجه شدم كه آقايى تشريف آوردند و براحتى مرا گرفته ، آرام در ته دره روى سنگ قرار دادند و بلافاصله ناپديد و غايب گرديدند.
حقير گويد: يا اباالفضل ،
محزون و غمين و خسته ام يا عباس
درياب كه دل شكسته ام يا عباس
اى دست بريده ات كليد هر قفل
پاى علمت نشسته ام يا عباس
نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:24 | لینک  | 

55. شب تاسوعا فرا مى رسد 
جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمد كاظم پناه رودسرى ، از فضلاى حوزه علميه قم ، نوشته اند:
اين جانب حاج شيخ محمد كاظم پناه رود سرى در ايام فاطميه دوم سال 1417 هجرى قمرى مطابق سال 1375 شمسى در منزل جناب آيه الله آقاى سيد طيب جزايرى خدمت برادر گرامى حضرت حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ على ربانى خلخالى بودم . ايشان فرمدند: كتابى درباره معجزات و كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نوشته اند و اينك مشغول نگارش جلد دوم آنند و چنانه كرامتى از حضرت ابوالفضل عليه السلام در ياد دارم بر ايشان نقل كنم تا در كتاب بياورند. بنده كرامتى را كه از مرحومين آيه الله حاج شيخ محمد على اراكى (ره ) و آيه الله حاج شيخ عباسعلى اسلامى بنيانگار جامعه تعليمات اسلامى ، در زمان رژيم طاغوتى شنيده بودم برايشان ذكر كردم و ايشان فرمودند كه شما اين مطالب را بنويسيد. ذيلا حسب الامر ايشان به نقل دو كرامت مزبور مى پردازم .
56. روضه خوانى در كشتى 
مرحوم آيه الله العظمى آقاى حاج شيخ محمد على اراكى (ره ) در سال 1356 شمسى ، مطابق سال 1397 قمرى ، به اتفاق فرزندشان جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ ابوالحسن مصلحى عازم زيارت عتبات عاليات در كشور عراق بودند. بنده به اتفاق چند نفر از دوستان طلبه در خانه مرحوم اراكى خدمتشان رسيديم . ايشان در آن شب چند مطلب را براى ما نقل كردند كه يكى از آن مطالب راجع به كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود. ايشان فرمودند: پدرم ، كه يكى از علماى زمان خود بود، زمانى به مكه مشرف شدند و در حين مراجعت ، با كشتى عازم ايران گشتند. حدود پانزده روز طول كشيد تا كشتى از بندر جده به يكى از بنادر ايران رسيد. اين پانزده روز كه در كشتى بودند، مصادف با دهه عاشورا شد و طبعا به سنت معمول ، مجالس عزادارى بر پا شد. خوشبختانه روضه خوانى هم در كشتى بود كه براى هر دسته اى از حجاج ، روضه خوانى مى كرد.
در همين ايام اتفاقا مرض وبا نيز در ميان سرنشينان كشتى شيوع پيدا كرد و خيلى از سرنشينان بدين مرض مردند و جنازه آنان را سرنشينان كشتى تجهيز كرده ، به دريا انداختند. در اين اثنا پدرم هم سخت مريض مى شود، به حدى كه وقتى رفقايش به عيادت وى مى آيند و يكى از آنان از ديگرى مى پرسد: حال آقا چه طور خواهد شد؟ او سرش را به عنوان ياس از بهبودى پدرم ، بالا مى كند، كنايه از اينكه هرگز خوب نخواهد شد.
در اين حال پدرم متوسل به ائمه مى شود، تا اينكه شب تاسوعا فرا مى رسد و در آن شب دست به دامن آقا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى زند و شفاى خود را توسل كاملا خوب مى شود و به سلامت به وطن باز مى گردد.
57. نام كودك را عباس و كنيه اش را ابوالفضل مى گذارد
جناب مستطاب آقاى عبدالحسين جواهر كلام ، از احفاد مرحوم آيه الله العظمى صاحب جواهر، طى مرقومه اى سه كرامت را نقل كرده اند كه مى خوانيد:
1. اعتقاد به مقام شامخ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در ميان آقايان عرب و سايرين ، از امور ثابت و مسلم است ، به حدى كه بعضيها حاضرند به هر كسى يا چيزى قسم دروغ ياد كنند، جز نام نامى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در منطقه كربلا و بلاد مجاور آن سرزمين پاك ، آن حضرت به (ابوراس الحار) و صاحب كرامت مشهور است .
جد بزرگوار اين جانب مرحوم مغفور عبدالحسين (1313 - 1387 ق ) فرزند علامه گرانقدر ميراحمد جواهرى (1270 - 1340 ق ) و نتيجه شيخ الطائفه الاماميه شيخ الفقها و المجتهدين شيخ محمد حسن نجفى (صاحب جواهر) قدس الله اسرار هم از جمله ارادتمندان و معتقدان به آن حضرت بود، كه والد معظم اين جانب آقاى عباس جواهرى (ولادت 1362 ق ) از ايشان چند كرامت را كه براى شخص ايشان اتفاق افتاده بود، نقل مى كرد:
مرحوم مغفور جد امجدم ، پس از ازدواج با علويه بى بى دخت سيد هاشم وتوت (ال وطوط) با وجود دوا و درمان ، مدتها داراى اولاد نمى شدند. پس ‍ از نوميدى از دكتر و دارو، روى اعتقاد راسخ خود، به كربلا معلى سفر كرده ، از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام درخواست فرزند مى نمايد. خداوند متعال به بركت آن حضرت پس از مدت كوتاهى به ايشان فرزند ذكورى عنايت مى فرمايد كه به همين جهت نام كودك را (عباس ) و كنيه اش را (ابوالفضل ) مى گذارد. اين كودك همين طور از كودكى تا سن پيرى عشق و ارادت به قمر بنى هاشم عليه السلام را در دل خود تقويت مى كند و هرگاه گرفتارى پيش مى آيد قمر بنى هاشم عليه السلام را به كمك مى خواند.
58. ناگهان پايش به سنگى مى خورد 
2. مرحوم عبدالحسين روزى يك جعبه نوشابه حمل مى كرده است ، ناگهان پايش به سنگى مى خورد و نقش زمين مى شود. افزون بر اين ، جعبه اى نيز كه در دست داشته روى زمين مى افتد و در نتيجه تعداد زيادى شيشه (بطرى ) منفجر مى شود و انفاجار آنها به بدن وى آسيب مى رساند، و مهمتر از همه ، به چشمهاى ايشان اصابت جدى وارد مى شود. ايشان به محض ‍ آنكه متوجه اصابت تركش شيشه ها به چشم خود مى شود، دو چشم نقره اى براى آستان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نذر مى كند كه در صورت بهبودى به نذر خود وفا نمايد. پس از معالجه و بيرون آوردن خورده شيشه ها از چشم ، بهبودى غير منتظره اى به دست مى آورد و از همين رو به زيارت عتبات كربلا مى رود و دو چشم نقره اى به آستان مقدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اهدا مى كند.
59. وعده شفايش را تا مناسبت بعدى به او مى دهد 
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، عالم متقى و فاضل فرزانه ، آقاى حاج سيد على اكبر حائرى دامت توفيقاته مقيم قم ، كرامت عجيبى را كه فرزندشان از حضرات ائمه معصومين عليهم السلام ديده اند، در صفر 1418 ه‍ ق به رشته تحرير در آورده اند كه ذيلا مى خوانيد:
ماجرايى كه ذيلا نقل مى كنم ، جريان عجيب شفا يافتن و سپس مكاشفه عجيبترى است كه براى فرزندم ، سيد حسين حائرى ، در سال 1416 هجرى قمرى مطابق با سال 1374 هجرى شمسى - در سن حدودا پانزده سالگى در شهر مقدس قم پيش آمده است ، و اگر چه شفاى ايشان در اصل ناشى از كرامت و عنايت مولاى متقيان اميرمومنان على عليه آلاف التحيه و الثنا بود، ولى از آنجا كه در ضمن آن نامى هم از قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العباس سلام الله عليه به ميان آمده و عظمت شخصيت آن حضرت و ارزش توسل به ساحت قدس او را نشان مى دهد، لذا به درخواست جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ على ربانى خلخالى مولف كتاب ارزشمند (چهره درخشان قمر بنى هاشم عليه السلام )
جواب مثبت گفته و مختصرى از آن جريان را با توضيح قسمتى كه مربوط به اين شخصيت والاست مى نويسم تا در جلد دوم آن كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام درج گردد.
اجال جراين آن است كه : پس از عجز پزشكان متخصص از معالجه بيمارى سخت فرزندم (كه شبيه بيمارى صرع بود) و توسل صادقانه اى كه مادرش ‍ به آقا اميرالمومنين عليه الصلاه و السلام پيدا كرده و به عنوان عيدى روز ولادت با سعادت آن حضرت شفاى فرزند را از ايشان خواسته بود، در شب دهم ماه مبارك رجب ، فرزندم اسب سوارى را با چهره نورانى در عالم خواب مى بيند كه ضمن سخنانى وعده شفايش را تا مناسبت بعدى به او مى دهد
و از آنجا كه روز دهم رجب ، روز ولادت با سعادت آقا امام جواد عليه السلام است ، طبعا مناسبت بعدى عبارت از فرخنده روز ولادت باسعادت مولا اميرالمومنين عليه الصلاه والسلام مى باشد كه مطابق با سيزدهم رجب است .
در شب موعود، يعنى شب سيزدهم ماه رجب ، پس از توسل مجدد مادرش ‍ به آقا اميرالمومنين عليه السلام ، فرزندم وجود مقدس آن حضرت و امام حسين مجتبى و امام ابى عبدالله الحسين عليهم السلام را مشاهده مى كند و آقا اميرالمومنين عليه السلام ضمن گفتگويى با وى دست مباركشان را بر سينه و سر ايشان كشيده ، او را كاملا شفا مى دهد و ضمنا به او مى فرمايد: ((
به مادرت بگو اين هم عيديش )) و وعده ملاقات مجددى نيز در شب 21 ماه مبارك رمضان به او مى دهد. شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان در منزلمان مجلسى با حضور دو تن از علماى بزرگ (آيه الله آقاى حاج شيخ ابوالقاسم خزعلى ، عضو فقهاى شوراى نگهبان قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران ) و آيه الله سيد كاظم حائرى كه اخوى بزرگ اين جانب مى باشد وعده اى از مونين ، كه در ميان آنان چند تن از بيماران صعب العلاج حضور داشتند، برپا شد. آن شب نيز ناگهان حالت خاصى به فرزندم دست داد و در اثناى مراسم احيا و قرآن به سرگرفتن كه توسط آيه الله خزعلى اجرا مى شد، دقيقا در موقع رسيدن به نام مقدس آقا اميرالمومنين على بن ابيطالب عليهماالسلام ، وى شخصيت باشكوه آن حضرت را در عالم مكاشفه ديد كه ضمن جريان و گفتگويى كه شرح آن موكول به مجال ديگرى است ، آن حضرت توصيه فرمودند به اين مريضها بگوييد نوحه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را بخوانند، و افزودند: ((هريك از اين مريضها كه صلاح بوده باشد شفا بگيرد كم كم شفا خواهد گرفت ، و هر يك صلاح نباشد شفا نخواهد گرفت ولى خداى تبارك و تعالى در عوض ‍ شفا، چيز ديگرى به آنها عطا خواهد نمود))
او مى گويد: منظور آن حضرت از نوحه حضرت عباس عليه السلام همان قصيده شعرى است كه در ذكر مصيبت آقااباالفضل العباس عليه السلام بوده و در خاندان و فاميلهاى ما رسم است به عنوان نذر و يا براى قضاى حاجات آن را مى خوانند.
(340)
ناگفته نماند كه بعد از اين ماجرا، يكى از بيماران صعب العلاجى كه در آن مجلس حضور داشت به نام مهدى شعبانى - كه جوانى بود مفلوج و حتى قادر بر نشستن و حرف زدن و حتى غذا خوردن جز مايعات نبود - كم كم و در طى مدت كوتاهى ، مانند يك ماه يا بيشتر، شفا گرفت . او كه يكى از همسايگان ماست ، موفق به ازدواج نيز شد كه چندى قبل ، خود اين جانب عقد ازدواج او را اجرا نمودم .
اين بود خلاصه اى خيلى مختصر از جريانى كه اگر تفصيل كامل آن به رشته تحرير درآيد خود جزوه مستقلى خواهد شد.
اميدوارم خداى تبارك و تعالى دست ما و همه شيعيان آل محمد صلى اللّه عليه و آله را از دامان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كوتاه نفرمايد، و السلام علينا و على عبادالله الصالحين .
60. تا شب تاسوعا مرضش ادامه داشت  
يكى از وعاظ و مبلغين مشهد، به نام حاج شيخ محمد رضا اعدادى ، نقل كردند:
در سال 1378 قمرى فرزندى داشتم كه دو سال و نيم از عمر او مى گذشت ، اما يك سال بود كه مريض بود و من از بردن مكرر او نزد دكتر و مداواى وى خسته شده بودم . در همان سال به حج مشرف شدم ، و پس از مراجعت ، چون بچه را همچنان مريض ديدم ، او را نزد دكتر بردم . دكتر گفت : چشم چپ او كور شده و چشم راست او نيز تا چند روز آينده كور مى شود. مادرش ‍ تا اين حرف را از دكتر شنيد، خيلى ناراحت شد. چرا كه مى ديد بچه اش ، علاوه بر كسالت قبلى ، بينايى خود را هم از دست داده است ، و لذا تا به صبح نخوابيده و گريه كرد.
فرداى آن روز به چند دكتر ديگر مراجعه كردم ، همه همان حرف اول را تاييد كردند آخر الامر به دكتر چشم پزشك آقاى قريشى ، مراجعه كرديم و وى چنين گفت : چون مى خواهم به تهران بروم و تا بعد از عاشورا در آنجا خواهم ماند، دارويى موقت به شما مى دهم ، در چشم راست طفلتان بچكانيد تا چشم را به يك حالت نگه دارد، پس از مراجعت از تهران شايد بتوانم معالجه كنم ، اما چشم چپ وى قابل معالجه نيست .
اول ماه محرم بود و من و مادرش هردو سخت ناراحت بوديم . در اين بين متوسل به آقا قمر بنى هاشم عليه السلام شديم و من نذر كردم كه اگر انشاء الله فرزندم تا روز عاشورا خوب شد، يك گوسفند در راه آن بزرگوار ذبح بكنم . مرض تا شب تاسوعا ادامه داشت و فرزندم حتى قادر به حركت يانشستن نبود. اما ظهر روز عاشورا كه به منزل رفتم ديدم كه بچه بحمدالله سالم و مشغول بازى كردن است . چشمهايش هم سالم شده ، و فقط خال سفيد مختصرى در چشم او باقى است كه الان هم كه حدود 7 سال مى گذرد هنوز آن خال سفيد در چشم او باقى است و مكرر گفته ام كه اين علامتى است تا اينكه وقتى بزرگ بشود بداند كه چشم او، بلكه سلامتى او، مرهون عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام است و آن حضرت را فراموش نكند.
(341)
ديد در خون تا شه دين پيكر عباس را
زد به سر بنهاد بر زانو سر عباس را
خون به جاى اشك جارى كشت از چشم حسين
غرقه در خون ديد تا نخل قد عباس را
شد فرات از ديده اش تا بر لب شط فرات
ديد آن خشكيده لب چشم تر عباس را
تشنه كاميهاى اطفال حرم رفتش ز ياد
ديد خشكيده چون آن شه حنجر عباس را
فرق او چون واژگون ديد و دو دست او جدا
گفت قسمت شد اسيرى خواهر عباس را (342)
61. گوشت را براى طبخ آماده كرديم 
آقاى حجت الله لجرشى بروجنى ، معروف به ناصر، در تاريخ 14/7/75 كرامتى را از مرحوم حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد آقا رحيم مير فروغى نقل كرده اند كه مى خوانيد:
محضر استاد گرانقدر حضرت حجه الاسلام و المسلمين جناب مستطاب آقاى على ربانى خلخالى ، دانشمند محترم و نويسنده توانا، سلام عليكم
احتراما، كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل عليه السلام را مطالعه كردم . از زحمات شما و انتشارات مربوطه قبلا سپاسگزارى مى شود. مواردى از كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به شرح زير خدمت شما ارسال مى دارم كه در جلد دوم كتاب چاپ نماييد. اميد است مورد توجه علاقمندان به ساحت قدس حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قرار گيرد. جريان بدين شرح است :
خطيب و دانشمند محترم ، مرحوم حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد آقا رحيم مير فروغى قهفرخى ، واعظ معروف منطقه چهار محال و بختيارى و غيره بودند كه چند سالى در اصفهان اقامت داشتند و از دوستان حقير بودند. ايشان مى فرمودند: يازده سفر به كربلا مشرف شده ، هر بار دو سه ماهى آنجا سكونت مى كردم و به همه جهات آشنا بودم . يك روز كه به اتفاق برادرم حاج سيد احمد ميرفروغى به بازار كربلا رفته بوديم ، در برگشت به منزل از قصابى كه آشنا بود، مقدار يك كيلو گوشت گوسفند گرفتيم و به طرف خانه حركت كرديم . در بين راه ، آن روز براى بار دوم به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برخورد كرديم . به برادرم گفتم : من دلم نمى آيد كه به زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نرويم و يكراست به منزل برويم . ساعت حدود 9 صبح بود. به هر حال وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شديم و پس از ادب و احترام و خواندن زيارت و ذكر مصيبت منقول ، حرم را به سوى منزل ترك كرديم . به منزل كه رسيديم گوشت را براى طبخ آماده كرديم . بعد از نماز ظهر براى صرف نهار آماده شديم . اما وقتى به سراغ گوشت و قابلمه رفتيم ، ديديم كه ديگ كاملا جوشان است ولى گوشت نپخته بلكه گوشت تازه است ! تعجب كرديم و مجددا گوشت را براى شب بار گذاشتيم . شب نيز كه قابلمه را سر سفره آورديم با تعجب ديديم گوشت ابدا پخته نشده است . فردا صبح به سراغ قصاب رفته و گفتيم : گوشت ديروز كه از شما خريديم بد بود و روى چراغ آشپزخانه پخته نشد، چرا؟ قصاب ، كه ارادتى هم به ما داشت ، گفت : گوشت ما بد نبود، از اين گوشت ما به همه فروخته ايم و كسى نيامد كه شكوه اى كند. شما تنها چنين مى فرماييد. وقتى گوشت را در قابلمه به او نشان داديم خود قصاب هم تعجب كرد و گفت : سرى در كار است . به فكر افتاديم كه چه سرى دارد؟ بعدا متوجه شديم كه وقتى گوشت را از قصاب خريديم و به طرف منزل حركت كرديم ، با آن وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شديم و چون گوشت وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شده بود لذا آتش دنيا بر او كارساز نبود. به حرمت حرم حضرت آتش در آن اثر نكرد. اين امر را يكى از كرامات حضرت ابوالفضل عليه السلام شمرديم و گوشت را به بيابان برده ، دفن كرديم .
پس اگر انسان هم با خلوص نيت وارد حرم حضرت شود و عارف به حق حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد، آتش دوزخ بر او سرد و سلامت مى گردد. در پايان از خداوند براى آن مرحوم ، طلب مغفرت و عزت دارين ، و براى وجود شما خدمتگزار به اسلام و مسلمين آرزوى توفيق دارم .
62. عنايت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام به جوان دانشجوى مازندرانى
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، آقاى حاج شيخ عبدالوهاب سلطانى ، طى مكتوبى چنين نقل كردند:
شهرستان فريدون كنار از جمله شهرهاى ساحلى كشورمان است كه در استان مازندران و در 12 كيلومترى شهرستان بابلسر قرار دارد. حقير مدتها به عنوان منبر و ارشاد ماههاى رمضان و محرم و صفر از حوزه علميه قم به آن دو شهر مسافرتهاى ممتد داشته ام ، بخصوص در شهر فريدون كنار و حومه آن قريب 18 سال سابقه منبر رفتن در ايام تبليغى دارم .
در آنجا محله اى به نام ((كاردگر محله )) وجود دارد كه در حدود 6 كيلومتر با فريدون كنار، فاصله داشته و در مسير جاده اى كه از آمل (از طريق درويش ‍ خيل ) به فريدون كنار مى رود واقع است . در كاردگر محله ايام عاشورايى به دعوات محترمين محل به ارشاد و تبليغ مشغول بودم . مطلب جالبى كه براى همه قابل اهميت و در خور توجه مى باشد داستان عنايت خاص باب الحوائج ، عبد صالح الهى ، پرچمدار كربلا و حامى حرم حسين بن على عليهماالسلام حضرت قمر بنى هاشم عباس بن على عليهماالسلام به جوان دانشجويى است كه تحصيلات عالى خويش را در تهران مى گذراند و حقير و متجاوز از سيصد نفر از اهالى منطقه در شب تاسوعاى حضرت حسين عليه السلام شاهد آن بوديم .
چگونگى آنكه : در پايان منبر، اطلاع دادند كه قدرى سخن ادامه پيدا كند، به سبب اينكه هيئتى از محل ، كه حدود 10 كيلومتر با اينجا فاصله دارد، عازم اين مكان هستند. دقيقا نيم ساعت بيشتر نگذشت كه جمعيتى متشكل از مرد و زن و جوان به صورت هيئت با تشريفات خاصى كه يك پرچم و يك گوساله جوان همراه داشتند وارد محوطه ما شدند. در اين محل ، جايگاهى است كه داراى ساختمان رفيع و حرم و زاير سرا براى زائرين مى باشد و معروف است كه اين مكان مورد توجه حضرت عباس باب الحوائج عليه السلام الى الله قرار دارد، و جدا نه تنها اهالى محل به اين مكان توجه دارند بكله تمام منطقه به اين مكان چشم دوخته اند. مردم نذورات زيادى براى حضرت العباس عليه السلام به اين محل مى آورند و بخصوص در شبهاى محرم تاسوعا و عاشورا براى اداى حوائج و شفاى مريض در زاير سرا بيتوته دارند. ماجراى آن شب فراموش نشدنى چنين است . هيئت مزبور وارد حسينيه شد و روحانى آن محل كه ايام عاشورا در آنجا منبر مى رفت ، به مدت يك ربع از عظمت حضرت عباس عليه السلام و دعا و آثار آن صحبت كرد. فرد ديگرى كه از محترمين محل بود برخاست و جوان بلند بالا و خوشرويى نيز كه حدود 24 سال يا بيشتر سن داشت در كنار وى ايستاد. فرد محترم ، به معرفى جوان پرداخت كه : ايشان دانشجويى است اهل اين منطقه و چند سالى است در تهران دوران دانشجويى را مى گذراند. سپس جزئيات كسالت جوان به علت سرايت مواد شيميايى در دوران آموزش را مشروحا بيان داشت و معلوم شد كه ، بر اثر فعل و انفعالات مواد شيميايى كه مستقيما بادست جوان دانشجو سروكار داشته است ، گويا در اثر خراش پوست دست ، جوان مزبور به بيمارى پوستى مبتلا شده و پس از معاينات اطباى تهران تشخيص داده مى شود كه وى به مرض صعب العلاج سرطان مبتلا گرديده است و بايستى حتما جهت مداواى كامل نزد اطباى خارج از كشور برود. خاندان جوان با توجه به بضاعت مالى كه داشتند، وسيله حركت وى را به خارج از كشور آماده كردند. وجوه زيادى تبديل به ارز شد و جوان به همراه خانواده و نزديكان خويش تهران را به قصد معالجه در خارج از كشور ترك كرد.
پس از رفتن جوان ، خواهر و مادر و خلاصه بستگان نزديك وى نيز بيكار نمى نشينند و از محل به جايگاه معروف حضرت ابوالفضل العباس باب الحوائج عليه السلام مى آيند و نذر مى كنند و براى سلامتى جوان متحصن مى شوند. جوان مريض ، براى مداوا در خارج از كشور چند روز به دكترهاى متخصص مراجعه مى كند. شوراى پزشكى نظر مى دهد كه وى بهيچوجه كسالتى را كه دكترها و اطباى ايران تشخيص داده اند ندارد و در نتيجه پس از چند روز اقامت و مراجعه مكرر به دكترهاى مختلف خارجى ، آنان نامه اى براى دكترهاى ايرانى ، كه بيمار را قبلا معاينه كرده و نظر داده بودند، مى نويسند كه هيچ گونه آثار بيمارى در اين جوان وجود ندارد! آرى جوان به خارج از كشور عزيمت كرد تا شفا يابد، ولى دل خواهر و مادر جوان به دنياى معرفت و توسل به درگاه حضرت باب الحوائج عباس بن على عليهاالسلام پرواز نمود و بربام مقصود نشست . در بازگشت جوان ، شبانه مجلسى برپا كردند و گوساله اى را سر بريدند و از اهالى تقاضا نمودند كه يك ساعت بمانند. سپس با وسايل زودپز، گوشت را طبخ كردند همه از آن گوشت نذرى باب الحوائج عليه السلام براى شفاى جوان دانشجوى مازندرانى ، خوردند.
السلام على العبد الصالح و المطيع لله و لرسوله و لاخيه الحسين عليه السلام و على من اتبع الحق و رحمة الله و بركاته
اين خاطره را حسب تقاضاى جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج آقاى ربانى خلخالى نقل كردم تا در كتاب ايشان چاپ شود.
(343)
63. الله بالالرين ساخلاسن 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ ابوالحسن ابراهيمى همدانى ، در تاريخ 30/4/76 چنين نقل كردند:
اين جانب يكى از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مى باشم و افتخار نوكرى در خانه آنها را دارم ، گرچه گناهانم زياد، و تقصيرم از حد بيرون است و نتوانسته ام وظيفه خويش نسبت به آن بزرگواران را انجام دهم ، ولى از درگاه خداوند رحمان و رحيم و مقربان درگاهش ائمه طاهرين عليهم السلام اميد رحمت و عنايت دارم . حقير، با آنكه در وجودم لياقتى نمى بينم ، اما براى من ثابت شده است كه اين بزرگواران هيچگاه از دوستان و ارادتمندان خويش غافل نيستند، گرچه ما گاه از آنها غفلت داريم ، اما آنها همواره ما را در نظر دارند و نظر لطفشان شامل ماست ، الطاف آن عزيزان ، دفعات بسيارى شامل حال اين حقير شده است كه ذيلا يكى از آنها را كه شامل يكى از فرزندان اين جانب شده است نقل مى كنم :
در سالهاى قبل از انقلاب ، مدتى را در ماه محرم الحرام بين ساوه و همدان به ترويج دين اسلام و عزادارى اهل بيت اطهار عليهم السلام اشتغال داشتم ، آن روزگار مدتها بود كه فرزندم دچار مرض شده و هميشه در حال رفت و آمد به مطب دكتر بوديم ، ولى روز بروز حالش بدتر مى شد تا آنجا كه اميد ما از همه جا قطع گرديد.
ظاهرا شب تاسوعا بود، روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را خواندم و اصلا به ياد گرفتارى فرزند خويش نبودم . بعد از منبر، از مسجد به منزل رفتم و در همان شب ، واقع كربلا را در خواب ديدم كه خيمه هايى هست و ما هم با عيال خود در يكى از آن خيمه ها قرار داريم و جنگ شروع شده است . در اين صحنه قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام را ديدم كه قد رسا و بلندى دارد و شمشيرى در دست گرفته و مشغول جنگ است . از قامت رساى آقا هر چه بگويم ؟ هر چه بگويم و بنويسم ، زبان و قلمم قاصر است ، ولى آنچه كه ديدم مى نويسم . در برابر آقا، دشمن به شمارش نمى آمد. قد مبارك اقا در مقايسه با قد و قامت دشمن به قامت جوان خيلى بلند و رشيد و نورانى يى مى مانست كه با بچه هاى هفت يا هشت ساله روبروست . شمشير آقا نيز خيلى طويل و ضخيم بود و وقتى كه شمشير مى زد دره و تپه يكسان مى شد. دشمنان آقا در حين فرار به هم مى خوردند و نابود مى شدند. ما كه در خيمه بوديم ترس و خوف شديدى سراسر وجودمان را فرا گرفته بود. در خيالم گذشت اين طور كه اين آقا شمشير كشيده و مى جنگد، الان ما و خيمه ما هم از بين خواهد رفت ! همين كه اين خيال را كردم ، آقا شمشير را به كنار انداخت و به خيمه ما تشريف آورد و فرمود آب در خيمه شما وجود دارد؟ عرض كردم : بلى فرمود: يك كاسه آب به من بدهيد. من يك كاسه آب به ايشان تقديم كردم . ميل فرمودند و بعد از نوشيدن ، به زبان تركى ، فرمودند:
((الله بالالرين ساخلاسن )) يعنى خدا فرزندانت را نگه دارد! بعد از اين خواب ، من سه روز بى اختيار گريه مى كردم ، تا اينكه بعد از سه روز از سفر برگشتم و حال بچه را پرسيدم ، گفتند سه روز است كه خوب شده است . الان در حدود بيست سال است كه از وقوع اين ماجرا مى گذرد و در اين مدت يك بار هم مريض نشده است و پيش دكتر هم نرفته است ، و اين يكى از كرامات آن حضرت است كه شامل ما شده است . افزون بر اين ، كرامات و عنايات ديگرى نيز از آن حضرت و اين خاندان ، هم در خواب و هم در ظاهر، شامل حال ، شده است كه از گفتن آن معذوريم و اميدواريم انشاء الله زيارت و شفاعتشان در دنيا و آخرت نصيب ما و همه آرزومندان و جميع مومنين و مومنات گردد .
64. ناگهان سوارى از دور پيدا شد 
جناب آقاى محمد صادق بحيرائى از پدرش مرحوم محمد حسين بحيرائى نقل كرد كه فرمودند:
يكى از بستگان ايشان حدود 50 سال قبل براى كار به كويت مى رود. فردى بود كه چون متدين بود، به او شيخ حسين مى گفتند. وى افراد را، به طور قاچاق ، براى كار از بيراهه به كويت مى برد، و خويشاوند مزبور نيز با وى به كويت مى رود. در وسط راه شرطه به آنها حمله مى كند و آنها براى رد گم كردن به قلب بيابان مى زنند و راه را گم مى كنند. مى گويد مدتى زياد به هر طرف كه مى رفتيم غير از بيابان چيزى نمى ديديم . نزديك يك شبانه روز راه رفتيم و كاملا خسته شديم . سپس در حاليكه ديگر حال درستى نداشتيم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام شديم . ناگهان ديديم سوارى از دور مى آيد و مى فرمايد: شيخ حسين ، از كجا مى آيى ؟ شيخ حسين ، چرا ناراحتى ؟ يك صلوات بفرست و دست روى صورتت بگذار! شيخ حسين همين كار را انجام مى دهد و ناگهان خود را مقابل يكى از مساجد كويت مى بيند!
65. آقا جان ! اگر به من عنايت نكنى ... 
آيه الله آقاى حاج سيد مهدى حسينى لاجوردى قمى ، در تاريخ 25 جمادى الثانيه سال 1418 ه‍ق از قول يكى از اهالى قريه حصار حسن بيك ورامين ، كه از جوانان متدين و اهل هيئت مى باشد، نقل كردند كه مى گفت :
من گاو شير دهى داشتم كه به حسب نرخ بارار، مبلغ پانصد هزار تومان ارزش داشت . گاو مزبور يكدفعه مريض شد. دكتر دامپزشك پس از معاينه گاو مريض گفت : زودتر آن را بكش تا ضرر زيادى نبينى . وقتى ديدم چنين است با حالتى متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و در حاليكه عصبانى هم بودم عرض كردم : آقا جان اگر به من عنايت نكنى ، ديگر سفره برايت نمى اندازم !
پس از اين گفتگو، گاو مريض استفراغ كرده و يك كليد همراه با يك تكه آهن از شكم وى بيرون آمد و پس از آن بسرعت خوب شد. وقتى همان دكتر دامپزشك مجددا گاو را معاينه كرد، گفت : اين ، چيزى نيست مگر كرامت و عنايت قمر بنى هاشم عليه السلام
66. با توسل به حضرت عباس عليه السلام نجات پيدا كرديم 
حاج حسن حاج عباس جعفر نقل كردند كه :
با كشتى از بوشهر به مقصد دبى حركت كرديم . بعد از برگشت از دبى نزديكيهاى ساحل ايران ، طوفان عجيبى وزيدن گرفت . به گونه اى كه دريا طوفانى شده كشتى ما پر از آب گشت و ما تماما از زندگى دست شستيم ، مع الوصف با قلبى مطمئن رو به طرف كربلاى معلى كرده عرض ننموديم .
اى فرزند على عليه السلام ، اى عباس بن على عليهماالسلام ، دستمان به دامان شما. مى گفتند پس از توسل ، هوا صاف شد و همگى از طوفان نجات پيدا كرديم .
67. اين آقا دست ندارد! 
جناب آقاى عبدالحميد بحرانى از آقاى حاج عبدالنبى ، كه از اهالى بندر بوشهر بوده و ساكن قطر است ، ماجراى زير را نقل كردند:
حدود بيست سال قبل در آبادان زندگى مى كردم . مريض شدم و شدت مرض به حدى شد كه در آستانه مرگ قرار گرفتم . در اثناى مرض ، پدرم را در خواب ديدم كه يك دانه انار در دست داشت و به من تعارف كرد و فرمود كه ميل كن . سپس به من فرمود: كه انار را اين شخص به شما داد. من به طرف آن آقا رفتم و خواستم كه دست وى را ببوسم ، پدرم گفت : اين آقا دست در بدن ندارد! گفتم : او كيست ؟ فرمود: ايشان حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى باشد.
از آن تاريخ تا به حال مريض نشده ام
68. مجلس سوگوارى براى امام حسين عليه السلام 
حكايتى از عنايات حسينى به نقل از بيانات آيه الله آقاى حاج شيخ على احمدى ميانجى دامت بركاته :
شخصى در عالم رويا، حضرت امام حسين عليه السلام و ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام را مى بيند كه اين عزيزان از كنار خانه هايى كه براى سيد الشهدا عليه السلام مجلس عزا گرفته بودند عبور مى كردند و امام حسين عليه السلام به برادرشان ابوالفضل العباس عليه السلام مى فرمود: براى صاحب اين خانه اجر بنويس ! حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پرسيدند: چقدر بنويسم ؟ امام حسين عليه السلام فرمودند: بنويس ...همين طور عبور مى كردند و ابوالفضل عليه السلام مى نوشت ، تا اينكه رسيدند به يك خانه . امام حسين عليه السلام به حضرت ابوالفضل عليه السلام فرمود: بنويس !
شخص مزبور مى گويد: در اين لحظه از خواب بيدار شدم و سپس به نزد آن شخصى كه امام حسين عليه السلام اين جمله را در حق او فرموده بوده رفتم و خواب خود را برايش تعريف كردم و جريان را پرسيدم .
در جواب گفت : من مى خواستم براى مجلس امام حسين عليه السلام توتون تهيه كنم . دو نوع توتون در بازار بود و من توتونى را انتخاب كردم كه قيمت آن ارزانتر بود.
69. من خادم عباسم ! 
پدر شهيد حجه الاسلام و المسلمين آقاى شيخ عبدالرضا صافى (از روحانيون كربلاى معلى ) كه از خدمه بود نقل نمودند:
دزدان سنى در بيابان به من حمله كردند. همين كه گفتم : ((انا من خدام العباس عليه السلام )) يعنى من از خدام حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام هستم ، از من دست برداشتند!
به طور كلى ، اكثريت مردم روى زمين اعم از مسلمان و مسيحى و ساير اهل كتاب اجمالا به موضوع توسل و كمكهاى غيبى عقيده دارند و فكر نمى كنم حتى غير اهل كتاب هم كه كمى روحشان پاك باشد نسبت به اين اصل مهم كه خداوند جز فطرت آدميان قرار داده است بى تفاوت باشند.
رسم وفا به عالم امكان نشان دهم
اندر كنار آب و، لب تشنه جان دهم
من آب نوشم و شه كونين تشنه لب ؟
كى آبروى خويش به آب روان دهم
70. سرگذشت اين جانب و عنايت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
آقاى مهدى تعجبى ، مداح اهل بيت عليهم السلام ، نوشته اند:
اين جانب مهدى تعجبى (آواره ) در آغاز جوانى شخصى منحرف و گمراه بودم رژيم شاهنشاهى و آن همه مظاهر فساد و انحراف ، اكثر جوانان را به انواع تباهيها دچار كرده بود. به طور خيلى اختصار عرض كنم : به هر طرف كه براى سرگرمى و تنوع روى مى آورديم چيزى جز ضد مذهب و اخلاق نبود. من طبع شعر داشتم و شعر هم مى گفتم و مدتى هم با روزنامه فكاهى توفيق همكارى داشتم ، تا آنكه به يك بيمارى غير قابل علاج دچار شدم ، و اين ابتلا به حدى بود كه تمام دوستان و بستگان ، حتى نزديكان اقوامم ، از وجود من بيزار و خسته شده بودند و به طور خيلى ملموس مى ديدم كه به مردنم راضى هستند.
در آن دوران فقر و درماندگى ، يك روز با خود تصميم گرفتم به يكى از بيابانهاى اطراف تهران رفته و آنجا بمانم تا بميرم . بعد از اين تصميم خواستم از مادرم در خواست چاى كنم ، ولى آن قدر آنها را اذيت كرده بودم كه شرم كردم مادرم را صدا كنم . حدود صدمتر بالاتر از خانه ما يك قهوه خانه وجود داشت . با خود گفتم هر طور كه شده دستم را به راديو مى گيرم و به آنجا مى روم و چاى مى نوشم . حدود 50 متر كه از خانه دور شدم ، به درب يك خانه كه هيئت سقاى ابوالفضل العباس عليه السلام در آنجا تشكيل مى شد و امروزه خيلى مشهور است ، رسيدم . صداى برخورد استكانها را كه در آبدارخانه شسته مى شد شنيدم ، با خود گفتم من كه راه رفتن برايم مشكل است خوب است به اين خانه كه مردم در آن چاى مى نوشند بروم و من هم پذيرايى شوم ، و رفتم .
مداحى مشغول خواندن شعرى بلند در مدح حضرت عباس عليه السلام بود. شعر وى زيبا و پر از ذكر معجزات و كرامات حضرت عباس عليه السلام بود. مردم گريه مى كردند و من هم گريه كردم ، چه گريه اى ؟ بعد از اتمام مداحى ، همه ساكت شده و به نوشيدن چاى مشغول شدند. ولى من از شدت گريه لباسم خيس شده بود، ناچار چون همه به من نگاه مى كردند، از آنجا بيرون آمدم و با خود گفتم كه اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اين همه كرامت دارد خوب مرا هم شفا بدهد!
خلاصه خيلى فشرده بگويم كه ، آقا شفايم داد! به طورى كه اطبا و همه حيران ماندند و جشن برپا كردند. ولى من از حق نشناسى باز هم دنبال انحراف رفتم و به جاى شكر گزارى به درگاه خداى متعال ، كه به وسيله اين بزرگوار مرا شفا داده بود، مع الاسف به خطاهاى گذشته ادامه دادم تا اينكه شبى در عالم خواب ديدم محوطه اى به اندازه ورزشگاه امجديه تهران وجود دارد كه جمعيت بيشمارى روى بام آن ايستاده و داخل محوطه را تماشا مى كنند و از شدت وحشت همه مى لرزند. من هم نگاه كردم شيرى به بزرگى يك اسب را ديدم كه دور ميدان راه مى رفت و غرش مى كرد و از صداى غرش او همه چيز مى لرزيد. ناگاه درب محوطه باز شد و مردى قوى هيكل ، زيبا و پر صلابت وارد شد كه يك دنيا وقار و شوكت در سيمايش ‍ موج مى زد. حيوان خود را روى پاى مرد انداخت و او نشست و با يك دست پشت شير را نوازش مى كرد و دست ديگرش را مردم بترتيب مى بوسيدند. من هم ميان جمعيت جلو رفتم و وقتى خواستم دستش را ببوسم او دستش را كشيد و روى خود را از من برگرداند. من خيلى غمگين و شرمنده شدم . از جمعيت سوال كردم چرا اين آقا نمى گذارد من دستش را ببوسم ؟ ناگاه طورى شنيدم گفت : خجالت نمى كشى ، مگر اين آقا تو را شفا نداده است ؟ حيا كن !
از خواب بيدار شدم . خواب يعنى چه ؟ از دنيايى به دنياى ديگر برگشتم و همانجا به درگاه پروردگار مهربان از همه چيز توبه كردم . تمام اشعكار فكاهى و هجويات و هزلياتم را كه مشترى خوبى هم داشت آتش زدم و عهد كردم كه ديگر بجز مدح آل رسول شعر نگويم و به لطف پروردگار تا امروز كه 56 سال از عمرم مى گذرد بر عهد خود پايدار مانده و به لطف خدا باز هم خواهد ماند.
شعر زير، سروده صاحب همين داستان است ، كه ذيلا مى خوانيد:
اى ابوالفضل كه محبوب خداوند جهانى
مرتضى را تو فروغ بصر و راحت جانى
آسمان شرفى ، طارم اجلال و شكوهى
مظهر كامل حريت و ايثار وتوانى
سالها بگذرد از كرب و بلا باز در عالم
همه جا دادرس و ياور محنت زدگانى
در شگفتند خلايق همگى از ادب تو
به وفا مظهر و ضرب المثل پير و جوانى
نه امامى نه پيمبر ولى از فضل الهى
به بر آوردن حاجات هم اينى و هم آنى
از تو زيبنده بود اى سر و جانم به فدايت
كه على رغم عطش ز آب روان اسب برانى
خون پاك تو و مولاى تو احياگر دين شد
ورنه امروز نمى بود ز اسلام نشانى
دشمنت خط امان داد در آن معركه ، غافل
كه به مخلوق تو خود كاتب سر خط امانى
هست از قائم آل نبى و حجت بر حق
به ابى انت و امى ز مقام تو بيانى
سزد (آواره ) كه بر منزلت خويش ببالد
اگر او را ز كرم خادم درگاه بخوانى
71. تصميم گرفتم چاره كار را از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخواهم
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد محمد جلالى ، طى نامه اى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نقل كرده اند:
تولد من در كربلا بود و تا 25 سالگى در آنجا بودم . در اين مدت دروس ‍ جديد را تا حد ديپلم و دروس حوزه را تا سطح نزد علماى آن ديار خواندم و ضمنا كرامات بسيارى از مقام والاى حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشاهده كردم كه مرا به تعجب وامى داشت ، لكن به ياد ندارم كه براى خود من مطلب مهمى رخ داده باشد تا براى حل آن به حضرت رجوع كنم ، البته كسى كه مجاور آنها بوده و خدمتگزار آنها باشد، هيچ مشكلى نخواهد داشت و شايد هم گاه مسائلى جزئى مطرح مى شده ، اما من تادبا آنها را خدمت حضرت عرض نمى كردم چون فكر مى كردم مومن بايد اين طور باشد و نبايست در دنيا راحت باشد.
به هر حال ، امورم سالها به همين منوال گذشت تا وقتى كه بنا شد ايرانيها را از عراق تبعيد كنند و فقط شش روز براى خروج به آنها مهلت دادند. باز هم اين براى ما خيلى مشكل نبود، از باب ((البليه اذا عمت طابت )) چه همه همين مشكل را داشتند و به هر حال اين موج را خداوند به خير گذراند و آن كسانى كه رفتند، رفتند و آنهايى هم كه ماندند، ماندند. ما هم از كسانى بوديم كه مانديم . بعد از چند سال ديگر، دوباره اين مساله مطرح شد، اما به طور خصوصى و فقط براى خانواده ما تبعيد فورى به دست ديكتاتور بغداد. چون خاندان ما در آنجا سرشناس بودند و بعد از رفتن بسيارى از علما، پدرم شاخص شده بود و ايشان بهيچوجه حاضر نبودند با آنها كنار بيايند و سعى كردند در مجالس روضه خوانى نمايشى كه آنها برقرار مى كردند شركت نكنند و حتى از شركت آنها در مجلس روضه خوانى كه خودمان داشتيم هم ممانعت مى كردند. به ياد دارم روزى از طرف استاندار شخصى آمد و درب خانه ما را زد. من رفتم درب را باز كردم ، او گفت : پدرتان هست . گفتم : بله گفت : من از طرف استاندار آمده ام تا براى وى از پدرتان وقت ملاقات بگيرم . آمدم خدمت آقا و ماجرا را عرض كردم ، فرمودند: بگو، حالش خوب نيست و نمى تواند با كسى ملاقات داشته باشد. عرض كردم : پدر، اين امر بهانه اى مى شود دست آنها، كه اصرار به آمدن بكند. با خشم و غضب و با لحن خاصى فرمودند: بگو، مى خواهد به نجف اشرف برود براى زيارت . به هر حال آمدم و گفتم آقا قصد مسافرت دارند. هر چه او اصرار كرد، آقا نيز بهانه آورد و بالاخره ناكام برگشت .
به هر حال ، حكومت بعثى سعى مى كرد آقا را مقيد كند و لذا مستقيما از بغداد دستور آمده بود كه ايشان و خانواده شان را فورا تبعيد كنند. اين امر به پدرم ابلاغ شده و واسطه ابلاغ خبر هم يكى از اعيان كربلا بود كه ظاهرا با نفوذ به شمار مى آمد. پدرم به ايشان گفتند: آيا هيچ راهى نيست كه اين امر به تعويق بيفتد و چند روزى مهلت داده شود؟ او در جواب گفت : خير، هيچ راهى نيست ، من با همه مسئولين صحبت كرده ام و اين موضوعى است كه هرگز قابل تاخير نيست .
به هر حال اينجا بود كه من تصميم گرفتم چاره كار را از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخواهم . به فكرم آمد همان كارى را بكنم كه مى ديدم عربها انجام مى دهند، يعنى با سر و پاى برهنه به حرم مطهر بروم و حاجت بخواهم ، و همين كار را هم كردم : با سر و پاى برهنه روانه حرم مطهر شدم و بدون اذن دخول و زيارت مستقيما نزد ضريح مطهر رفتم و عرض كردم : يا ابوالفضل ، اين مشكل پيش آمده است و مى خواهم خودت چاره اى بكنى . سپس بدون انجام هيچ يك از مراسم هميشگى (زيارت ، نماز و....) دوباره با همان وضع به خانه برگشتم . پس از بازگشت ، هر لحظه منتظر بوديم ببينيم چه خواهد شد؟ يك روز گذشت ، يك هفته گذشت ، يك ماه ....و ديگر خبرى نشد، بلى ، سالها بعد از آن ما آنجا بوديم ، و آن مساله بكلى از بين رفت (كان لم يكن شيئا مذكورا)) از اينجا فهميدم كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هميشه ناظر احوال ما شيعيان مى باشد و هر جا كه لازم باشد و با توجه كامل از ايشان چيزى درخواست شود، محال است كه اجابت نفرمايد. ((سلام الله عليه يوم ولد و يوم استشهد و يوم يبعث حيا))
72. از اينجا بيرون برويد و الا همه را مى كشم 
خطيب گرانقدر، حامى و مروج مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ اشرف كاشانى دامت بركاته ، سه كرامت از حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته كه ذيلا مى خوانيد:
1. مشاهدات حقير درباره كرامات حضرت عباس عليه السلام از اين قرار است : هشت ساله بودم و همراه والدين در منزلى كه ارث پدر مادرم بود زندگى مى كرديم . پدر و مادرم يكى از روضه خوانهاى معروف كاشان ، به نام سيد محمد بود. ايشان 6 اولاد (4 پسر و 2 دختر) داشت و دو پسر ايشان اهل منبر بودند.
پسر بزرگش ، سيد ابوالقاسم ، يك سال براى روضه خوانى به سمنان مى رود در آنجا با فرقه بهايى درگير مى شود. فرقه ضاله و مضله بهائيت او را مسموم مى كنند و به صورت ديوانه با كاشان بر مى گردد. من 8 ساله بودم كه يك روز ديدم وى بالاى بام ايستاده ، مى گويد از اينجا بيرون برويد و الا همه را مى كشم ! قريب سه سال ديوانگى ايشان طول كشيد و در اين مدت به طورى حال او را به كند و زنجير ببندند. از سلامتى او كاملا مايوس شده بودند، تا آنكه بعد از 3 سال توسط عيالش ، كه توسلى به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام پيدا كرد، شفا يافت ، و قصه آن توسل چنين است :
پدر عيالش ، كه از زهاد و اهل ذكر بود، وقت مرگش به دختر خويش ‍ مى گويد: من فردى تهيدست بوده و مالى ندارم كه به تو بدهم ، اما گوهرى را به تو مى دهم كه از مال دنيا هزار بار بهتر و بالاتر است . هر وقت بيچاره شدى و راههاى نجات به روى تو بسته شد، مى روى در جايى كه تاريك دو ركعت نماز مى خوانى و مشغول خواندن اين دو بيت مى شوى :
اى ماه بنى هاشم ، خورشيد لقا عباس
اى نور دل حيدر، شمع شهدا عباس
با محنت و درد و غم ، من رو به تو آوردم
دست من محزون گير از بهر خدا عباس
بعد از گذشت سه سال از ديوانگى سيد آن زن به ياد وصيت پدرش افتاده به زير زمين منزل ، جايى كه هيچ نورى در آن وجود ندارد، مى رود و مشغول نماز و توسل مى شود، سپس به طورى كه خودش مى گويد يكوقت مى بيند زير زمين تاريك ، نورانى گرديد! سر را كه بلند مى كند، مى بيند يك دست بريده بالاى سرش قرار دارد و صدايى بلند مى شود كه ، برخيز برو، ما سيد ابوالقاسم را شفا داديم ، بر مى خيزد و به عجله بيرون مى آيد. وقتى كه بالاى سر سيد مى رسد، مى بيند وى خواب است ، در صورتى كه تا آن زمان چشمش به خواب نرفته بود!
مردم كاشان خبردار شدند كه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام سيد را شفا داده است . آنان تا چند ماه به ديدن سيد مى شتافتند و كار به جايى رسيد كه آب دست او را براى شفاى بيماران مى بردند. هر كجا مجلس ‍ روضه خوانى بود. اول او را دعوت مى كردند. اين يكى از مشاهدات حقير بود كه به امر برادر عزيز، آقاى ربانى ، نوشتم .
نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:22 | لینک  | 

44. شفاى نيمه بچه 
سيد عطا الله شمس دولت آبادى نقل كرد:
يكى از علما براى برآمدن حاجتش ، ده شب در حرم مطهر حضرت اميرالمومنين عليه السلام بيتوته كرد ولى نتيجه نگرفت . سپس به حرم حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام رفت و ده شب در كنار مرقد آن حضرت بيتوته كرد، باز هم نتيجه نگرفت . همچنين ده شب در حرم آقا اباالفضل العباس عليه السلام بيتوته كرد و در آنجا نيز نتيجه نديد. در آخرين شب بيتوته در حرم ابوالفضل العباس عليه السلام ديد كه زنى وارد حرم شد و يك طفل ناقص را كنار ضريح انداخت و گفت : يا اباالفضل ، من از شما اولاد خواستم ، اينك خدا به من يك بچه ناقص و نيمه داده است ، من از اينجا نمى روم مگر اينكه معجزه كنى و طفل كاملى از براى من بگيرى ! ناگهان غوغا برپا شد و گفتند: بچه نيمه ، طفل سالم گرديد! زن بچه را در آغوش گرفته و بيرون رفت . اين مرد عالم خيلى دلتنگ شد، آمد كنار ضريح و گفت : يا اباالفضل العباس عليه السلام ، ببين من يك ماه است كه كنار قبر پدر و برادرت و نيز خود تو از خدا حاجت خواستم و حاجتم را روا نكرديد، ولى زن عرب باديه نشين آمد و فورا حاجتش را داديد. چندى بعد، كنار ضريح خوابش برد. در عالم رويا حضرت به او فرمود: هر كس به قدر معرفت خود حاجت مى خواهد و خداوند هر نوع صلاح بداند به او كرامت مى كند. چه او همين اندازه نسبت به ما آشنايى دارد، اما حسابشان جداست و ما با نظر لطف به تو مى نگريم و صلاح شما را در اين حال مى بينيم
(331)
45. دكتر گفت : هر دو پاى فرزندت فلج شده است ! 
آقاى مهدى حسينى ، از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت (سلام الله عليهم اجمعين ) مرقوم داشته اند:
حدودا 32 سال قبل بود و من (مهدى حسينى ) 7 ساله بودم . آن زمان در كربلا مى زيستيم . بعد از ظهر يك روز، خواب بودم كه مادرم مرا صدا زد: مهدى از خواب پاشو! وقتى از خواب بيدار شدم ، ديدم هر دو پايم بيحس و بيحركت است .
گفتم : مادر نمى توانم راه بروم . مادرم با تعجب گفت : چى ؟ نمى توانى راه بروى ؟ و دويد و مرا كول كرد و نزد دكتر برد.
آقاى دكتر پس از معاينه گفت : هر دو پاى فرزندت فلج شده است و بايد فورا وى را به بغداد برسانى . مادرم مرا نزد دكترى ديگر برد و او هم همان حرف دكتر اولى را زد. مادرم بلافاصله ، با چشم گريان و اشك ريزان ، مرا خدمت آقا قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام برده به ضريح مقدس چسبانيد و دخيل كرد. در ضمن توسل و گريه و زارى مادر، من به خواب رفتم . در خواب ، احساس كردم در باغى هستم و آقايى نورانى به طرف من مى آيد. زمانى كه به من رسيد، گفت : چرا مادرت اين قدر بيتابى و گريه مى كند؟ گفتم : آقا، گريه مادرم براى اين است كه پاهاى من فلج شده است . گفت : پاشو نگذار مادرت بيش از اين گريه كند، پاهاى تو عيبى ندارد.
گفتم : آقا، نمى توانم روى پاهايم بايستم .
آقا دستم را گرفت . قابل توجه اين است كه ، اين كلماتى كه من به آقا مى گفتم مردم نيز مى شنيدند. وقتى روى پاهايم ايستادم ، مردم در حاليكه هلهله مى كردند لباسهايم را پاره پاره كردند و مادرم ناگزير مرا در چادر خود پيچيد. سپس از حرم مطهر خارج شديم و او يك دست لباس نو برايم خريد و به تنم كرد و مرا نزد دكتر اولى و دومى برد و هر دو دكتر در حاليكه سخت حيرت زده بودند، به معجزه آقا قمر بنى هاشم عليه السلام اذغان كردند و هر كدام انعام قابل توجهى به من دادند. اين را هم اضافه كنم كه من آخرين و تنها فرزند پسر خانواده ام بوده و هستم
السلام عليك يا اباالفضل العباس و رحمة الله و بركاته
اين سخنش بود به چشمان تر
يا ولدى ! زود بيا! زودتر
اى چمن عارض تو، دلگشا
دست تواناى تو، مشكل گشا
حضرت عباس و، ابو فاضلى
مظهر غيرت ، يل دريا دلى
اى اثر سجده به پيشانيت
مه ، خجل از طلعت نورانيت
كوكب دلخواه بنى هاشمى
مهر زمين ، ماه بنى هاشمى
شمع وفا، نور دو چشم على
بحر خروشنده خشم على
زاده آزاده ام البنين
وه ز چنان مادر و شبلى چنين
زاده خود خوانده تو را هم بتول
اى تو برادر به دو سبط رسول
مهر و وفا، خوشه يى از خرمنت
صدق و صفا، گوشه يى از دامنت
كيست همانند تو در روزگار؟
كش (332) سه امام آمده آموزگار
بهر سقايت چو تو مقبل شدى
ساقى خاص حرم دل شدى
دست على ، خود به دو بازوى توست
چشم غزالان حرم ، سوى توست
اى دل عالم ز عزايت ، كباب
رفته به دريا و ننوشيده آب
آمدى از دجله برون با شتاب
سر به كف و پاى جدل ، در ركاب
گرچه ز تيغ ، اى ز مى عشق مست
قطع شد از پيكر تو، هر دو دست
گر چه شد اى گوهر دين را صدف
ديده تو، ناوك كين را هدف
تا به برت ، بهر حرم آب بود
در دلت اميد و به تن ، تاب بود
آه كه از كينه اهل عذاب
شد هدف تير بلا، مشك آب
رشته اميد تو از هم گسيخت
آب روان ، خون شد و بر خاك ريخت
گشت نگون قامت تو با علم
ماند به ره ، ديده اهل حرم
آنكه پناه همه عالم بدى
پشت و پناهش ، به تو محكم بدى
چون عرق مرگ به رويت نشست
گفت كه : از داغ تو پشتم شكست
اى ادبت ، حلقه به گوش ملك
پايه قدر تو، به دوش فلك
بر پسر فاطمه ، در هيچ باب
وه كه نكردى تو، برادر خطاب
تا به شهادت ، كه ز طوفان كين
شد قد رعناى تو نقش زمين
ديدى ، با ديده حق بين خويش
فاطمه را، بر سر بالين خويش
اين سخنش بود به چشمان تر
يا ولدى ! زود بيا، زودتر!
ناله زدى زين جهت از روى خاك !
اى پسر فاطمه ! ادرك اخاك (333)
اى شده در كرب و بلا، نا اميد
بر تو بود خلق خدا را، اميد
قبله حاجاتى و، دست خدا
ما همه درديم و تو ما را، دوا
هيچ كس از لطف تو محروم نيست
آنكه شد از لطف تو نوميد، كيست ؟
رحمتى اى دست خدا را (334) تو دست
پشت (مويد)، ز معاصى (335) شكست
لطف نما، صدق و صفايش بده
تذكره كرب و بلايش بده (336)
46. يا قاهر العدو 
سيد جليل ، سيد على يا سيد مهدى دزفولى ، حكايت زير را در حضور آيه الله العظمى آقاى خويى براى مرحوم آيه الله العظمى قمى نقل كرد:
يك روز در حرم مطهر حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بالاى سر نشسته بودم ، كه ديدم جمعى از اعراب بدون اذن دخول وارد حرم شده در پيش روى ضريح صف كشيدند. سپس دسته اى ديگر از اعراب نيز بدون اذن دخول وارد شده در پهلوى اعراب اول ايستادند. دسته دوم را يك زن همراهى مى كرد، كه داخل حرم نشد، بلكه بين دو در ايستاد و دست به در زد و عرض كرد: برينى يا اميرالمومنين . يعنى مرا تبرئه فرما اى اميرالمومنين
من تا آن هيئت را ديدم فهميدم قضيه اى است ، آمدن نزد ايشان كه ببينم صورت واقع چه مى شود. پس از اتمام سخنان آن زن ، يكى از افراد دسته دوم رو به جوانى از دسته اول نموده و گفت : بگو به حق على بن ابى طالب من خبرى از قضيه ندارم . آن جوان پيش آمد و اشاره به قبر مطهر در داخل ضريح نمود و گفت : به حق على بن ابى طالب عليه السلام ...اما هنوز كلامش ‍ تمام نشده بود كه از جاى خود به هوا بلند شد، تا جايى كه به محاذى كنگره هاى ضريح رسيد و سپس از آنجا با پشت شديدا بر زمين خورد، به گونه اى كه استخوانهاى بدنش خورد گرديد و فورا به حالت احتضار رسيد. همراهانش او را برداشته از حرم بيرون بردند و چون به داخل صحن رسيدند جوان جان به جان آفرين تسليم نمود.
با حدوث اين كرامت ، غريو فرياد از حضار بلند شد. واقع را پرسيدم ، گفتند جوانى كه هلاك شود شوهر اين زن بود، كه چندى پيش او را اذيت مى كند، آن زن قهر مى كند و به خانه پدرش مى رود. مدتى از اين مطلب مى گذرد، يك روز شوهرش در صحراى خلوت او را مى بيند و از او تقاضاى تمكين مى كند، او مضايقه مى نمايد به عذر اينكه مى ترسم حملى رخ دهد و اسباب فضيحت فراهم گردد. جوان به او قول مى دهد و برايش قسم مى خورد كه همان شب كسى مى فرستد كه درخواست آشتى و مراجعت به خانه او را نمايد. در عرب رسم بود كه اگر كسانى به عنوان شفاعت و خواهش صلح مى آمدند، خواهش آنها را رد نمى كردند. لذا آن زن هم مطمئن مى شود و خود را در اختيار او قرار مى دهد و اتفاقا حمل بر مى دارد. آن مرد زمانى كه به مقصود خود مى رسد، ديگر اعتنا نمى كند و كسى عقب زن نمى فرستد.
مدتى مى گذرد و آثار حمل در زن ظاهر مى شود، پدرش مى پرسد: اين چيست كه در تو مشاهده مى شود؟ و او قضيه را مى گويد. پدرش جواب مى دهد كه اين ادعا را نمى شود پذيرفت ، مگر آنكه شوهرت اقرار كند. نزد شوهر مى روند و از او ماجرا مى پرسند، اما او انكار مى كند!
پدر به دختر مى گويد: من چاره اى جز كشتن تو ندارم ، اگر راست مى گويى گناه اين قتل به گردن شوهرت خواهد بود. وقتى زن مى فهمد كه مصمم به قتل او هستند، مى گويد پس دست كم او را قسم بدهيد، اگر قسم خورد من براى كشته شدن حاضرم . آن مرد و زن از عشائر بين نجف و كربلا هستند و منزلشان در چهار فرسخى نجف و هشت فرسخى كربلا واقع است . دسته اى از طائفه مرد و دسته اى از طائفه زن جمع مى شوند و به قصد رفتن به كربلا و حضور در حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در كربلا و قسم خوردن در كنار مرقد آن جناب ، از منزل بيرون مى آيند. چون مختصرى از راه را طى مى كنند، چشم زن به گنبد مطهر حضرت اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السلام مى افتد و به ايشان مى گويد: اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام ، پدر ابوالفضل العباس عليه السلام است ، زحمت خود را كم كنيد و به نجف برويد. در اجابت در خواست زن ، آنان به نجف آمدند و عمل را تابدينجا كه مشاهده نمودى انجام دادند.
47. زمانى به بلاهاى گوناگون گرفتار شدم 
يكى از مدرسين عاليقدر حوزه علميه قم كه اجازه ندادند اسمشان را بنويسم فرمودند:
بابى انتم و امى سعد من والاكم و هلك من عاداكم و خاب من جحد كم و ضل من فارقكم و فاز من تمسك بكم و امن من لجا اليكم و سلم من صدقكم و هدى من اعتصم بكم ...(زيارت جامعه )
اين جانب حاضر نبودم اين قضيه را بنويسم ، اما چون برادر عزيزم اصرار فرمودند كه اين مطلب را ذكر كنم و از طرف ديگر نيز احتمال دادم شايد خود صاحب احسان و نعمت رضايتش در اين است كه توجهات آنها را در ميان عامه مردم اظهار بنمايم ، لذا از باب قوله تعالى : ((و اما بنعمه ربك فحدث )) اين چند كلمه را كه شمه اى از مراحم آقا و مولا و امام خودم حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضاست براى خوانندگان عزيز بيان مى كنم . شرح مختصر ماجرا اين است كه :
زمانى بنده به بلاهاى گوناگون گرفتار شدم . قصد زيارت حضرت ثامن الحجج عليه السلام را كردم و تمامى افراد خانواده و بچه هاى بى مادر و مادر از دست داده را نيز با خود برده در مسافرخانه عمومى كه به شان من هم خيلى لايق نبود منزل اختيار كردم ، تا ماه مبارك رمضان رسيد، حدود دو ماه و نيم در همانجا به عتبه بوسى و زيارت ادامه دادم و مشغول قرآن خواندن و توسلات گرديده و حاجات خودم را به حضور آن ملتجا رساندم ، و خيلى هم نگران بودم كه يك اشاره يا توجه از آن درياى رحمت تا آنوقت كه دو ماه تقريبا يكدفعه از خواب بيدار شدم ، ديدم اين جملات را در زبان بى اختيار و رد مى كنم و پشت سر هم مى گويم و حال آنكه در جايى تا حال آن را نديده بودم آن جمله اين است كه ((يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين )) ولى منتقل نشدم كه شايد از كسى توجه شود و از مشهد مقدس حركت كردم تنا به قم رسيدم و براى گوش دادن به روضه حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام به خانه يكى از بزرگان رفتم . خلاصه يك نفر اهل منبر جوان ولى خيلى در ولايت غوطه ور بود معلوم بود كه عاشق ولايت است يكدفعه از حضرت مولى قمر بنى هاشم علمدار كربلا عليه السلام اسم برد و گفت هر كس يكصد و سى و سه مرتبه اين جملات را بگويد (يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين ) حاجاتش ‍ برآورده مى شود و در همانجا منتقل شدم كه مورد توجه امام خودم گرديدم در همان مجلس يكصد وسى و سه مرتبه را ذكر كردم و تمام حاجاتم برآورده شد و كارها رو به ترقى گذاشت و از گرفتارى خلاص و حاجاتى چند از حضرتش خواسته بودم برآورده شد و از آن روز تا حال مدد مى رسد. اين جانب حاجات برآورده شده و اسم خودم را ذكر نمى كنم ولى قضيه همان است كه ذكر كردم ، اميدوارم برادران عزيز ملتجا و پناهگاه خود را بشناسند. والسلام عليكم و رحمة الله وبركاته
48. يا اباالفضل العباس عليه السلام ، آن دستهاى بلند قلم شده ات را....
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ احمد خدايى زنجانى مرقوم داشته اند:
در يكى از روزهاى بلند تابستان (ظاهرا سال 1332 ش بود) چند نفر ژاندارم وارد روستاى ما شدند و به طرف خانه كد خداى ده كه يك نفر مهاجر روس بود، رفتند. تا چشم اهالى ده به ژاندارمها افتاد، صداى گريه و شيون از بيشتر خانه ها بلند شد، مخصوصا آنها كه پسر جوان در سن سربازى داشتند، مى دانستند كه اين ژاندارمها براى سربازگيرى و خالى كردن جيب مردم زحمتكش و تهيدست آمده اند.
طولى نكشيد كه جارچى ده ، با صداى بلند و رعب انگيز خود جريان را به اهالى خبر داد و از آنها خواست هر چه زودتر جوانها را بفرستند براى خدمت به وطن و افزود: هر كس فرار كند و يا پنهان شود، چنين و چنان خواهد شد.
از آن طرف دلالهاى كد خدا وارد عمل شدند و كسانى را كه مى دانستند مى شود با آنها معامله كرد، يافته از هر كدامشان به تناسب وضع ماليشان مبلغى پول يا گوسفند و قوچ گرفتند و اعزام فرزندانشان را براى مدتى به عقب انداختند يا احيانا براى آنها معافى درست كردند. يكى از برادران من هم در سن سربازى بود، و شايد چند سال هم از زمان سربازى وى گذشته و در هر حال بايد اعزام مى شد. مرحوم پدرم چون اهل رشوه و بند و بست نبود، همان شب كه فرداى آن بايد سربازها به پاسگاه باسمنج تبريز اعزام مى شدند، به برادرم گفت :
فرزندم ، من نه اهل رشوه هستم و نه چنين پولهايى دارم . برو به امان خدا، يا اعزام مى شوى و يا برمى گردى
صبح فردا برادرم ، در ميان گريه و زارى خانواده مخصوصا مرحوم مادرم و ديگر افراد فاميل ، عازم پاسگاه شد. درست يادم نيست عصر همان روز بود يا فرداى آن روز، افرادى كه اعزام نشده بودند از باسمنج برگشتند و برادر من در ميان آنها نبود، معلوم بود كه اعزام شده است . هنگام نماز مغرب بود كه مادرم متوجه شد پسرش را به سربازى برده اند. با شنيدن اين خبر مادرم چه كرد يادم نيست ، ولى اين صحنه را هرگز فراموش نمى كنم :
بعد از نماز همان طور كه رو به قبله نشسته بود، هر دو دستش را در حاليكه
گوشه هاى چادر نماز را گرفته بود به طرف قبله دراز كرد و با سوز دل ، نيت پاك ، و اعتماد كامل گفت :
يا اباالفضل العباس عليه السلام آن دستهاى بلند قلم شده ات را دراز كن و بچه مرا برگردان
اين جمله را گفت و شروع به گريستن كرد. وى چندين بار اين جمله را تكرار كرد و گفت : يا اباالفضل عليه السلام ، من بچه ام را از تو مى خواهم . تقريبا سه روز طول كشيد و مادرم در اين سه روز، خورد و خواركش فقط گريه بود. دائما اين جمله را با خودش زمزمه مى كرد و ظاهرا براى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نذرى هم كرده بود. بعد از سه روز، شب بود كه يكدفعه در مقابل چشمان بهت زده همه ما، ديديم برادرم وارد شد! مادرم كه از خوشحالى گريه مى كرد، گفت : ديديد بچه ام را از حضرت اباالفضل عليه السلام گرفتم و حضرت بچه ام را از دست ظالمها نجات داد؟
از برادرم پرسيدم : چرا برگشتى و چطور شد كه آمدى ؟ گفت :
ما را به پادگان آموزشى اروميه بردند. بعد از مقدمات ، لباس پوشيديم و به ميدان آموزش رفتيم . افسرى آمد همه ما را به خط كرد و شروع كرد به سرشمارى . وقتى كه سرشمارى به پايان رسيد، گفت :
يك نفر زياد است . بعد همان طور كه قدم مى زد، افراد را از نظر مى گذراند تا رسيد به من ، دستش را روى شانه من گذاشت و گفت : بيا بيرون ! من از صف جدا شدم . بعد مرا به دفترش احضار كرد و دستور داد پرونده ام را آوردند. نامه اى نوشت و به من داد و يك برگه آن را هم روى پرونده گذاشت و گفت :
تو براى هميشه معافى . اين هم معافيت تو، برو به سلامت !
افرادى كه با مشكلات معافيت سربازى آشنا هستند (مخصوصا افرادى كه لباس پوشيده و زير پرچم هستند) مى دانند اين جريان - كه بدون پارتى و پارتى بازى صورت گرفت - به معجزه بيشتر شباهت دارد تا به يك جريان عادى . آرى ، پارتى اين جوان ، آن ناله هاى مادر پاك نهاد و پاك نيت ، و كرامت باب المراد و باب الحوائج عليه السلام ، پرچمدار دشت نينوا و ملجا و پناه درماندگان و مضطرين ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، بود.
49. مولاى من مگر نمى بينى ! مگر نمى شنوى ؟ 
آيه الله مرحوم حاج شيخ عباسعلى اسلامى ، بنيانگذار جامعه تعليمات اسلامى ، در خاطراتى كه اخيرا از ايشان منتشر شده است ، بخش مربوط به خاطرات سفر خويش در ايام جوانى به مشهد مقدس ، از شخصى به نام مرحوم حاج سيد محمد عرب ياد مى كند كه در شهر مشهد ((معلم ممتاز علم قرائت بود و قرآن را با قرائات گوناگون تلاوت مى كرد. او در مدرس ‍ خويش نزديك به يكصد تن طلبه و دانش پژوه را فراهم آورده بود كه من از آن زمره بودم و از رهگذر حضور در محفل درس وى ، موفق شدم با فنون مختلف قرائت كتاب كريم آشنا شوم )) آقاى اسلامى مى افزايد:
1. مرحوم حاج سيد محمد عرب سالها افتخار خدمت در آستانه حضرت عباس بن على ، ابوالفضل (سلام الله عليه ) را يافته بود. روزى از ايشان پرسيدم : در ايام خدمتگزارى خود، كراماتى نيز از حضرت باب الحوائج صلوات الله عليه مشاهده كرديد؟ سيد فرمود: البته ، آستانه حضرتش به حق ((دار الكرامه )) و كرامات آن سرور زياده از حد و شمار است ، اما من از مشاهدات خود براى شما نقل مى كنم :
روزى با جمعى از خدمه در ايوان حرم مطهر به گفتگو نشسته بوديم . ناگاه مردى عرب به حرم وارد شد و خطاب به حضرتش عرضه داشت : مولاى من ، مگر نمى بينى ؟ مگر نمى شنوى ؟.... من پيش رفتم تا از حال او جويا شوم ، اما او دست بر سينه ام زد و به سوى ضريح پيش رفت و دست به درون ضريح مطهر برد و عرض كرد: پسر على ! اموالم را از تو مى خواهم . زمانى نگذشت كه دست خويش بازكشيد در حاليكه كيسه اى در مشت داشت . چون آن را گشود، انباشه از ليره هاى عثماى بود. فرياد زد: به خدا سوگند، اين كرامت باب الحوائج است .
ما وقع را از او پرسيدم ، گفت : از عشايرى هستم كه در مرز سعودى سكنى دارم . به قصد زيارت به نجف مى آمدم كه اموالم به سرقت رفت . از نجف تا كربلا حضرت باب الحوائج عليه السلام را به شفاعت مى طلبيدم . سپاس ‍ خداى را كه به مقصود نايل شدم .
50. من اين فرزند را نمى خواهم 
2. خاطره ديگر مربوط به دختركى كور و معلول است . ما ناظر بوديم كه مادر وى در حاليكه او را درون كوله بار خود نهاده بود به حرم مطهر در آمد و دخترك را در برابر ضريح بر زمين گذاشت و به حضرتش عرض كرد كه : ((من اين فرزند را نمى خواهم ))، اين سخن گفت و بازگشت . هنوز به ميان صحن نرسيده بود كه طفل نابينا و معلول شفاى كامل يافت . من مادرش را ندا دادم كه : بيا دخترت را همراه ببر! زن عرب بازگشت و چون فرزند خود را سلامت يافت خطاب به حضرت عرضه داشت : مولاى من ! خدا تو را پاداش نيك دهد.
آرى ، آستانه باب الحوائج عليه السلام ((دار الكرامه )) است و براى بهره مندى از اين گسترده الهى بايد كه نيتها را خالص كرد.
(337)
51. يا للعجب ! اين است معنى كرامت ، و اين است مقام باب الحوائج 
كرامت زير را يكى از دوستان مرقوم داشته است :
جناب حجه الاسلام آقاى خلخالى - دام عزه - از اين جانب محمد على فرزند حسين ، ساكن كربلا، خواسته اند برخى از كرامتهايى را كه از پيشگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بروز و ظهور يافته نقل كنم .
در امتثال فرمان ايشان ، حقير از ميان آن كرامات كه تعدادشان بيشمار و زياد است ، فقط يكى را كه براى خودم اتفاق افتاده ، ذكر مى كنم . حادثه اى كه ذيلا مى خوانيد مربوط به سال 1386 هجرى قمرى ، برابر با سال 1345 هجرى شمسى ، مى شود:
يكى از فرزندانم به نام محسن از حين ولادت ناخوش احوال بود. براى معالجه او به مدت دو ماه ، به دكترهاى متعدد مراجعه كرده ، داروهاى فراوان به او داديم ، ولى هيچ تاثير نكرد، بلكه روز به روز حالش سخت تر و اندام او لاغرتر شد. تا اينكه بعد از ظهر يك روز، مرحوم پدرم به دكان آمد و با ملايمت فرمود: دكان را بسته و به منزل برويم . من با تعجب به او گفتم : هنوز تا مغرب وقت بسيار است ، چرا عجله مى كنيد؟ نهايتا با اصرار ايشان دكان را تعطيل كرده و با هم به منزل رفتيم . در بين راه ، مرحوم پدرم با نرمى و ملايمت ، صحبتهاى آرام بخش و حساب شده اى را شروع كردند كه احساس كردم شايد قرار است حادثه ناگوارى براى فرزندم روى دهد كه ايشان چنين مثلهايى را براى تسلى خاطر من ذكر مى كنند روحش شاد.
به منزل كه رسيديم ، من وارد اتاق شدم و منظره دلخراشى را مشاهده نمودم : فرزندم محسن رو به قبله قرار داشت ، يك جلد كلام الله مجيد بالاى سر او ديده مى شد، و مادر بزرگ و عمه هاى او همه گريان بودند. من كه قبل از او فرزند ديگرى را در سن يك سالگى به نام حسن از دست داده بودم و هنوز داغ وى دلم را مى سوزاند، از مشاهده اين صحنه سخت پريشان شدم و ناگهان بى اختيار از منزل بيرون رفته ، با شتاب و عجله و با دلى شكسته و چشمى گريان به بارگاه مقدس و ملكوتى باب الحوائج ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، ملتجى شدم و در حاليكه دستها را به ضريح منور آن حضرت گره زده بودم ، ملتمسا به ايشان عرض كردم : ((يا وجيها عندالله اشفع لى عندالله فى شفا ولدى ، يا باب الحوائج يا اباالفضل و الكرم و الجود لاتردنى خائبا يا سيدى !)) . پس از آن نيز مرتبا خواهشم را تكرار كرده ، در حرم آن حضرت بى نظم و ديوانه وار به اين سو و آن سو حركت مى كردم .
كمتر از نيم ساعت اين صحنه ادامه داشت ، سپس از حرم بيرون آمدم و به طرف منزل روانه شدم . نزديك منزل بود كه با برادرم روبرو شدم . مرا كه ديد گفت : برادر كجا بودى ؟ گفتم : به حرم ابوالفضل العباس عليه السلام رفته بودم . وى بارويى گشاده و لبى خندان به من گفت : بشارت باد تو را كه فرزندت خوب شده و كسالت و مريضى او برطرف گشته است و جاى هيچ نگرانى و اضطرابى نيست !
من كه پسرم را با آن حال سخت ، يعنى در حالت مردن ، ديده بودم ، فكر كردم كه برادرم اين سخنان را براى تسلاى خاطر من مى گويد! ولى همين كه وارد منزل شدم ، پدرم مرا به آغوش خود گرفته و گفت : پسرم كجا بودى ؟ گفتم : حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام . گفت : هنيئا لك كه شفاى پسرت را از حضرت گرفتى ! سپس مرا بوسيد و به اتفاق يكديگر وارد اتاقى كه فرزندم در آن بود شديم . مادر بزرگ بچه نيز بارويى گشاده و خندان رو به من كرده گفت : پسرم ، ديگر هيچ شك و ترديدى به خود راه نده ، كه كسالت فرزندت مرتفع شده و در حال حاضر به خواب رفته است .
وقتى نزديك فرزندم رفتم و به صورت او نگريستم ، ديدم رنگ رخسارش كه چندى پيش به زردى زرد چوبه شباهت داشت ، اينك همچون گل محمدى ، رنگ ارغوانى يافته است . از مادرش جوياى حال وى شدم ، گفت : بعد از اينكه از اينجا رفتيد، دقايقى نگذشت كه ناگهان ديدم فرزندم نفسى عميق كشيده ، چشمهايش را باز كرد و با تبسم به ما نگريست . وقتى كه حالش را رو به بهبود ديدم ، به او شير دادم او با شكم سير به خواب رفت . من كه با اشك شوق به فرزندم خيره شده بودم ، با خود گفتم : يا للعجب ! اين است معنى كرامت ، و اين است مقام باب الحوائج ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ! چنين است عطاى حضرتش و چنان است مقام والاى او سلام الله عليه !
بارى ، همگى ما با خوشحالى بسيار، خداوند متعال را سپاس گزارديم و پس ‍ از آن نيز، هر روز كه مى گذشت فرزندم صحيحتر و سالمتر مى شد تا اينكه كسالت او كلا بر طرف گشت ، و الحمدلله رب العالمين ، والسلام .
(338)
52. با شنيدن اين مژده ، ديگر گريه به من مجال نمى داد
به نام خداوند جان آفرين و به نام سقا و سپهسالار دشت كربلا و برادر با وفاى حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام ، حضرت ابوالفضل العباس ‍ قمر بنى هاشم . بنده محمد صفر كاظمى هستم . در سال 55 درست يك هفته قبل از عيد بود كه از طرف اداره خود ماموريت يافتم يك نامه محرمانه به طور كلى سرى را به شهردار وقت برسانم . ساعت ده صبح از ميدان توپخانه سابق به طرف فيشر آباد تى بى تى سابق ، حركت كردم . پس از عبور از جلوى بيمارستان اميراعلم ، وارد خيابان انقلاب شدم . در آنجا لازم دانستم نظرى به ترك موتور كه كيف نامه روى آن بود بياندازم . با كمال تاسف مشاهده نمودم اثرى از كيف كه محتواى آن نامه سرى اداره بود، نيست . با ديدن اين وضعيت ، آخر عمر و آخر زندگى و يتيم شدن بچه ها در جلوى چشمم ظاهر گرديد. در آن لحظه حالت يك مرده متحرك را پيدا كرده بودم كه روح از جسمش خارج شده است و به يك طريقى ، دور زدم و به طرف توپخانه برگشتم ، شايد اثرى از كيف نامه بدست آورم ، پيدا نشد كه نشد!
ناچار خودم را تسليم سرنوشت كردم و به اداره برگشتم و رئيس اداره را از ماجرا مطلع ساختم . از همان لحظه ، حكم بازداشت بنده صادر گرديد. روز پنجشنبه بود و اداره ساعت 12 تعطيل مى گرديد، اما ساعت واقعه ، ساعت نزول لطف وارده بود، رفقا يك يك از بنده ماندم و يك ماشين نويس و رئيس دفتر، كه نامه زندان بنده را آماده مى كردند. صداى چك چك شستى ماشين تحرير، كه مى دانستم سرنوشت بنده را تعيين مى نمايد، قلبم را از كار انداخته بود. غرق سردى و صورت بنده را فرا گرفته ، تمام اهل بيتم در جلوى چشمم ظاهر گشته بودند. نمى دانستم چه كار كنم ؟ يك هفته به شب عيد باقى مانده بود، و اين خود برايم خيلى درد آور بود. چون مى دانستم بچه هايم امسال عيد نخواهند داشت ، لباس نو در بر نخواهند كرد، و كسى درب به روى اينها باز نكرده و به عيدى اينها نخواهد آمد.
ساعت حدود يك و نيم بعد از ظهر پنجشنبه است و شب جمعه دارد از راه مى رسد. سكوت همه جا را فرا گرفته و درب اتاق محل كارم كسى جز خودم نيست . سرنوشت از اين لحظه شروع مى شود. درب اتاق را بستم ، گويى دنيا بر سرم خراب شده است . ناگهان به خود آمدم و به فكر فرو رفتم . پيش خود وضعيت و آينده خود را ترسيم مى كردم . خدايا چه خواهد شد؟ اين مسئله سياسى است . بوى انقلاب يواش يواش به مشام مى رسيد، مردم به پا خاسته بودند. پيش خودم فكر كردم كه اين مسئله را با پارتى بازى نمى شود درست كرد. پول هم كه ندارم تا از آن طريق اقدام كنم . به كجا پناه ببرم ؟ به كجا روى آورم ؟
بنده قبل از ورود به خدمت نظام و در حين استخدام ، علاقه خاصى به درب خانه باب الحوائج ، ابوالفضل العباس عليه السلام داشتم ، هيئتى به نام هيئت قمر بنى هاشم داشتيم و در زير پرچم ماه بنى هاشم ، عرض ارادت و سوگوارى مى نموديم . اكنون نيز اين افتخار براى ما باقى مانده و همه ساله مراسم سينه زنى و تعزيه دارى را برپا مى نماييم . به هر صورت تصميم گرفتم به درب خانه حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته و از ايشان بخواهم كه اين درد بيدرمان بنده را درمان نمايد. قابل توجه رفقا و دوستان : متوسل شدن به بزرگان ، آداب و روشى دارد. تا انسان درون خود را خالى و از همه جا قطع اميد ننمايد و خود را تا مرگ چندان دور نبيند، نتيجه اى نخواهد گرفت . اگر اين حالت در شما ظاهر گرديد شما صاحب فيض و نتيجه خواهيد شد. به طرف قبله ايستادم و زانوى سمت راست خود را بر زمين تكيه داده ، دو دست خود را بلند كردم گويى اصلا در اين مكان نيستم و هيچ جا و هيچ چيزى را نمى بينم . وحشت ، تمامى وجودم را احاطه كرده بود. سه مرتبه بلند فرياد زدم : ياابوالفضل ، ياابوالفضل ، ياابوالفضل ، به دادم برس !
ديگر چيزى نفهميدم . موى سرم راست شده بود و سرم را روى ميز كارم گذاشته بودم ، اما خود اين وضعيت را نمى فهميدم . شايد اين اتفاق بيش از 3 تا 5 ثانيه بيشتر به طول نيانجاميد، كه دستى پشت سر خود احساس ‍ كردم . ماشين نويس بود!
با مشاهده ايشان كار خود را تمام ديده ، تصور مى كردم آمده است بنده را با نامه تحويل مامورين بدهد. با صداى گرفته اى گفتم : آقا بنده حاضرم ! كه ناگهان گفت : چه مى گويى ؟ بلند شو پاكت نامه پيدا شده است ! با شنيدن اين كلمه ، پيش خود احساس كردم ايشان مى خواهد به اين نحو از بنده دلجويى كرده باشد تا بنده هراسى به خود راه ندهم . لذا گفتم : برادر، بنده ديگر كارم تمام است و فكر همه چيز را كرده ام گفت : آقاى كاظمى ، به خدا نامه پيدا شد. يك راننده تاكسى آن را آورده ، روى ميز اطلاعات اداره گذاشته و رفته است ، اما كيف آن را با خود برده است چون كيف نو بود و نامه مزبور اولين چيزى بود كه در آن گذاشته شده بود.
با شنيدن اين مژده ، ديگر گريه به من مجال نمى داد، هم از شوق ، و هم از اين لطف بيكران حضرت ابوالفضل عليه السلام . سر و جانم به فدايش ، كه در يك چشم به هم زدن از كربلا التماس مرا لبيك گفت .....به هر صورت رئيس مربوطه بنده را احضار كرد و گفت : كاظمى ، مادر دارى ؟ گفتم : بله ، ولى از اين مسئله خبر ندارد. گفت : خيلى آدم خوش شانسى هستى . گفتم : اين امر، مربوط به شانس نمى شود. گفت : پس به چه چيز مربوط مى شود؟ گفتم : به پارتى . گفت : مى دانى كه موضوع جنبه سياسى دارد و نمى شود در آن پارتى بازى كرد. گفتم : چرا، مى شود! بنده يك پارتى دارم كه امروز در آخرين لحظات ، درب خانه ايشان را زدم و او درب را به رويم باز نمود و كار مرا درست كرد، و جريان را مفصل به ايشان گفتم ، كه بينهايت منقلب شد و اشك در چشمانش حلقه زد و به بنده تبريك گفت .
در اينجا به كلام الله مجيد، سوگند مى خوردم كه جز حقيقت و عين واقعيت را بيان نكردم . به همان قمر بنى هاشم ، ابوالفضل عليه السلام تمام عرايضم مو به مو حقيقت داشت و جز اين قصد ديگرى نداشتم . از انتشارات مكتب الحسين عليه السلام انتظار دارم كه اين مطلب را به چاپ برساند، تا عاشقان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخوانند و هر چه مى خواهند از درب اين خانه بخواهند، و السلام ، التماس دعا
تقديمى از هيئت امناى مسجد امام رضا عليه السلام كهريزك ساوجبلاغ هشتگرد محمد صفر كاظمى به حضور حجه الاسلام حاج شيخ على ربانى خلخالى .
بسمه تعالى
ان الحسين مصباح الهدى و سفينه النجاه
هيئت متوسلين به قمر منير بنى هاشم حضرت ابوالفضل عليه السلام غلام ويس هاى مقيم قم از استان زنجان - تاسيس 1370
بسمه تعالى
سرور ارجمند جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى على ربانى خلخالى دامت بركاته سلام عليكم . ضمن آرزوى توفيق و طلب پيروزى براى شما از درگاه خداوند ايزد منان - بدينوسيله به استحضار مى رساند كه با مطالعه كتاب پر ارزش و جدا با معنا و كامل (چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام - جلد اول ) واقعا تحت تاثير قرار گرفته و پر فيض شديم و تصميم گرفتيم به عنوان يك نمونه از معجزه و كرامات آن بزرگوار را در چند برگ حضور شما سرور عزيز و ارجمند ارسال نمائيم تا انشاءالله اين معجزه از طريق جنابعالى با مصلحت و ديد شما به چاپ برسد و انتشار يابد، تا از اين طريق از آقا ابوالفضل العباس عليه السلام و خاندان با عصمت و طهارت ائمه اطهار عليهم السلام كه هميشه شرمنده و جيره خوار سفره پر نعمت اين بزرگواران هستيم تشكر و سپاس و ستايش ‍ نموده باشيم به اميد پيروزى و موفقيت عموم دوست داران و طرفداران و شيفتگان اهل بيت بخصوص نويسندگان اين آثار ارجمند
اجركم على الله جزاكم الله خيرا والسلام
28/11/76
آدرس : يزدانشهر - پشت موتور آب - 8 مترى امام حسن عليه السلام حسينيه حضرت ابوالفضل عليه السلام
سرپرست هيئت : حاج شعبانعلى خدا بنده لو
تلفن منزل 734611
53. به شما ربطى ندارد كه من به حسينيه مى روم ! 
آقاى عبدالرزاق پيرى ، عضو هيئت متوسلين به قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل عليه السلام ، در نامه اى به تاريخ 28/11/76 در قم مرقوم داشته اند:
محضر مبارك حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاى شيخ على ربانى خلخالى دامت بركاته ، سلام عليكم . بدين وسيله نمونه اى از معجزات و كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را كه بسيار با اهميت و بزرگ مى باشد، به طور خلاصه و پس از يك مقدمه كوتاه ، ذيلا به نظر مبارك مى رساند:
اين جانب عبدالرزاق پيرى در حدود 12 سال سن داشتم كه مادر خدا بيامرزم را از دست دادم . آن سالها، در روستاى غلام ويس - از توابع شهرستان زنجان - زندگى مى كرديم . از همان سال بود كه هيئت متوسلين به قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام تاسيس و بنيانگذارى شد (سال 1350) و بنده ، كه بنابر عهد و نذر مادرم اسمم را در اين هيئت نوشته بودم ، موفق شدم با هيئت مزبور به زيارت ثامن الحجج آقا امام رضا عليه السلام بروم . چندى بعد، به اتفاق برادرم مجددا به مشهد مقدس رفته و مراسم اربعين حسينى عليه السلام را در آن ديار پاك برگزار كرديم و پس از آنكه الحمدلله موفق به عزادارى شديم ، به شهر مقدس قم آمديم و تصميم گرفتيم كه در همين شهر مقدس ، در جوار بارگاه بى بى حضرت معصومه سلام الله عليها ساكن شويم و به زندگى ادامه دهيم . خوشبختانه از آن زمان تاكنون الحمدلله هر ساله در اربعين سالار شهيدان آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام به عنوان نذر و عهد و پابوسى آقا امام رضا عليه السلام به مشهد مقدس مشرف مى شويم و به يارى خدا و عنايت ائمه اطهار، بخصوص نظر لطف آقا امام رضا عليه السلام ، به اين امر توجه و اهتمام كامل داريم . با اين توضيح مقدماتى ، حال به كرامتى از آقا باب الحوائج حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام توجه كنيد:
در تاريخ 13/8/76 مطابق با روز شنبه 3 رجب المرجب مصادف با شهادت حضرت امام على النقى عليه السلام ، همراه برادر كوچكترم (على حسين پيرى ) در مكان مقدس حسينيه حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشغول مرمت و بازسازى ساختمان حسينيه بوديم و در طبقه سوم كار مى كرديم . فرزند حدودا پنج ساله ام نيز كه نامش را در بدو تولد به ياد آقا ابوالفضل عليه السلام ، ابوالفضل نهاده ايم ، در كنار بنده مشغول بازى بود، كه ناگهان از ديد ما پنهان شد. هر چه او را صدا زدم جوابى نشنيدم ، و لذا سخت نگران شدم ، چون از طبقه سوم تا سطح زمين مسير طولانى بود و بچه كوچك به اين سرعت نمى توانست آن مسير را طى كند. سريعا آمدم كه از ايشان با خبر شوم و تذكر بدهم كه مواظب باشد، كه ناگهان در مسير پله ، پسرم ابوالفضل را ديدم كه به صورت معلق در حال سقوط به طبقه همكف حسينيه مى باشد. هر چه تلاش كردم كه بسرعت از پله ها خودم را به ايشام برسانم موفق نشدم . زمانى كه به آخرين پله طبقه همكف نزديك مى شدم ، يك لحظه به نظرم آمد كه مى توانم ايشان را همين الان بگيرم و نگذارم كه به زير زمين حسينيه پرتاب شود، ولى با وجود آنكه همه تلاش خودم را به كار بستم موفق به نجات او نشدم و پسرم در يك گردش كه از پاگرد همكف انجام شد، در حال بيهوشى كامل ، مانند يك توپ فوتبال چرخيد و بسرعت با سرو صورت به زير زمين پرتاب شد. در همين حين بى اختيار فرياد ((يا ابوالفضل العباس ، يا قمر بنى هاشم عليه السلام )) از جگر بركشيدم و در حاليكه از اندوه آن صحنه دلخراش ، قدرت حركت از زبان و پاهايم سلب شده بود، فكرم معطوف اين مسئله گرديد كه ايشان ديگر زنده نمى ماند و در همين جا تمام مى كند. لذا با چشمى گريان و دلى خالى از اميد، خود را به بالاى سر ايشان رساندم و همزمان ، برادرم نيز به من ملحق شد. وضع به گونه اى بود كه با خودم مى گفتم : اگر اين به حتى زنده هم بماند ديگر سالم نخواهد بود و عيب دار مى شود. ديگر معطل نشديم و بسرعت كودك را با سر و روى خونين و در حالت بيهوشى كامل برداشته ، روى موتور سيكلت گذاشتم ! گفتنى است كه در همين حين ، زمانى كه دستم را به روى پيشانى او گذاشتم ، احساس كردم سر وى تماما خالى شده و نرم و خرد مى باشد. بارى ، بلافاصله با موتور سيكلت ايشان را سريع به بيمارستان رسانديم ، اما بر خلاف انتظار، حدود چند قدمى به بيمارستان نمانده بود كه ديدم فرزندم ابوالفضل شروع به گريه نمود و از بنده سوال كرد كه چه شد، بابا؟ كجا مى رويم ؟ بعد از مراجعه به اورژانس بيمارستان از چند ناحيه بدن او، از جمله سر و گردن و مهره هاى كمر و پاها، راديو گرافى شد و زمانى كه نتيجه آزمايشات به دكتر بيمارستان ارائه شد، دكتر اظهار داشت كه آزمايشات تماما حاكى از سلامت كودك است و هيچ گونه نقص و عيبى و شكستگى در جسم و بدن ايشان نمايان نيست ! در عين حال پزشك با توضيح علائم خطر، كه تا بعد از گذشت 24 ساعت از وقوع حادثه احتمال بروز آن مى رود، به ما توصيه نمود كه چنانچه علائم استفراغ و تهوع و سرگيجه و غيره .... در فرزندتان بروز كرد سريعا وى را به بيمارستان منتقل نماييد.
از بيمارستان ، به منزل آمديم . اهل منزل بسيار دل نگران و همگى گريان بودند ايشان در بستر خواباندم . غالب همسايه ها و فاميلها در خانه ما جمع شده بودند و موقعى كه بنده حادثه را شرح مى دادم ، همه با تعجب و حيرت زده نگاه مى كردند و از تعجب ، دست در دهان داشتند. همگى يك سخن را تكرا مى كردند و آن اينكه اين حادثه يك معجه و كرامت است ، هيچ گاه كسى با سقوط از آن ساختمان مرتفع ، آن هم پس از ضربات متعدد، زنده نمى ماند. سپس همگى زبان به نصيحت فرزندم گشودند كه : چرا به حسينيه رفتى ؟ چرا افتادى ؟ چگونه افتادى ؟ ديگر به حسينيه نروى ها، جايى كه بنايى است براى تو خطرناك است و....، كه ناگهان در همين لحظه عكس العملى كه واقعا از اين بچه انتظار نمى رفت و حكم معجزه ديگرى داشت ، صورت گرفت : يكدفعه ايشان (ابوالفضل ) از جا برخاست و با وجودى كه 5 سال بيشتر نداشت تمامى بدنش نيز با ضربات وارده شديدا خورد و خسته بود، بى اختيار و دور از باور صدا زد: يا حسين ، يا حسين ، يا ابوالفضل العباس عليه السلام ! و دستش را بر سينه كوبيد و گفت : به شماها ربطى ندارد كه من به حسينيه مى روم ! بله مى روم ! من دوست دارم حسينيه بروم ! و بعد شروع به گريه نمود و بنده او را در آغوش گرفته ، با مهر و عطوفت پدرى دلداريش دادم . اين يك نمونه از معجزات و كرامات آن بزرگوار بود كه شرح دادم .
ساقى تشنه لبان ، باب الحوائج ، كه بود
روضه مشهد او غيرت جنات نعيم
كه سقايت بود آن چشمه رحمت كه ز فيض
رشحه اوست يكى زمزم و ديگر تسنيم
ساخت روضه او كعبه ارباب نياز
پايه بقعه او پايگه ركن حطيم
هر كه در سايه لطف و كرمش جاى گرفت
ايمن از هول قيامت بود و نار جحيم
54. نگاه كيميا اثر قمر بنى هاشم عليه السلام 
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، عالم عارف ، آقاى سيد مرتضى مجتهدى سيستانى ، از مدرسين حوزه علميه قم ، طى مرقومه اى در ايام فاطميه سال 1418 ه‍ ق نوشته اند: مرحوم سلاله الاطياب آقاى حاج سيد عباس رئيسى ، از ذاكرين مهم و قديمى ارض اقدس رضوى كه تازه دار فانى را وداع گفته اند، دو سال پيش جريان مكاشفه و شرفيابى خود به محضر مقدس ‍ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و شفاگرفتن خويش را اينچنين براى حقير نقل كردند:
زمستان چند سال قبل ، در يك روز برفى ايشان به زمين مى خورند و استخوان بالاى پايشان مى شكند. مدتى در بيمارستان و سپس در منزل فرزند ارشدشان آقاى سيد على اكبر رئيسى بسترى مى شوند، ولى بر اثر كهولت سن اثرى از بهبودى در ايشان ديده نمى شود، تا اينكه در يكى از روزهايى كه در منزل فرزندشان بسترى بودند، در عالم بيدارى مى بينند حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، سوار بر اسب ، داخل حياط منزل تشريف آورده مقابل اتاقى كه ايشان بسترى بودند آمدند و سپس نگاهى به نوكر قديمى خود، آقاى حاج سيد عباس رئيسى ، افكندند و تشريف بردند.
پس از آن انگاه كيميا اثر، با آنكه سن آن مرحوم در آن زمان از هشتاد سال متجاوز بود، بهبودى مى يابند و قدرت راه رفتن پيدا مى كنند.
نگاهى كه مى تواند مرده را حيات بخشد، از سلامت بخشيدن به استخوان شكسته عاجز نيست .
يك قافله تشنگى
در خيمه ، كسى خدا خدا مى خواند
يك كودك تشنه لب ، دعا مى خواند
اى دست ! چرا؟ چرا به خاك افتادى ؟
يك قافله تشنگى ، تو را مى خواند (339)

نوشته شده توسط شادی در ساعت 9:20 | لینک  | 

21. حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان !
جناب حجه الاسلام آقاى مكارمى فرمودند:
نقل شده است در يكى از شهرهاى شيراز شخصى همراه عمويش براى ماهى گيرى به كنار ساحل مى رود و در آنجا يكدفعه غرق مى شود. عموى وى ، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مى بيند كه وى روى آب آمد! بارى ، شخص غرق شده كنار ساحل مى آيد و عمويش از او مى پرسد: چگونه نجات يافتى ؟ مى گويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضه ها افتادم ، پس از آن عرض كردم : يا اباالفضل !
ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان ! من هم متوسل به حضرت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان ! آقا امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.
دشمن از او مى خواست تا تسليم گردد
مردى كه اهل خيمه را، سيراب مى خواست
خود را از تاب تشنگى ، بيتاب مى خواست
آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت
مردى كه حتى خصم را، سيراب مى خواست
با مشك خالى ، امتحان دجله مى كرد
دريا تماشا كن كه از شط، آب مى خواست !
دشمن ازو مى خواست تا تسليم گردد
بيعت ز درياى شرف ، مرداب مى خواست
عمرى چو او در خدمت خفاش بودن
اين را، شب از خورشيد عالمتاب مى خواست
در قحط آب ، از دست خود هم دست مى شست
مردى كه باغ عشق را، شاداب مى خواست
ديشب كه شورى در دلم افكنده بودند
طبعم به سوگ عشق شعرى ناب مى خواست (323)
22. در قبر گفت : السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ عبدالله مبلغى آبادانى نقل كردند:
در سال 1355 شمسى ، يكى از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكرى ، به بندر عباس مى آيد و از آنجا جهت تبليغ به دهكده سياهو، در اطراف اين شهر، عازم مى گردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبى در مى گذرد. جنازه آن مرحوم را به بندر عباس منتقل مى كنند و در جوار يكى از امامزاده ها به خاك مى سپارند. اينك بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاى مبلغى بشنويد. ايشان مى گويد: من موقع تلقين خواندن ، قسمت دست راست مرحوم ذاكرى را تكان مى دادم كه ناگاه چشمان خود را باز كرد و با صداى بلند، به گونه اى كه همه شنيدند گفت : ((السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام )) و سپس بست . همزمان با اين حادثه شگفت ، بوى عطر خوشى به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وى (سلام الله عليهم اجمعين ) نمودند. اين بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم .
آنقدر نرفتيم ، كه مرداب شديم
همرنگ سكوت ، محو مهتاب شديم
هر بار نشستيم و، مرورت كرديم
از شرم لبان تشنه ات ، آب شديم (324)
23. برو منزل بچه ات خوب شده است  
جناب مستطاب آيه الله آقاى حاج شيخ محمود غروى ، از اعصاى دفتر استفتاى آيه الله العظمى آقاى حاج سيد على حسينى سيستانى (دام ظله ) در شب 29 جمادى الاولى 1416 ق در صحن مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام براى اين جانب دو كرامت نقل كرد كه آيه الله آقاى حاج شيخ محمد على خراسانى (ره ) روزى در نجف اشرف به مناسبت كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرمودند: روز عربى كه بچه اش سخت مريض بوده است ، براى توسل به حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام آمد. در عالم مكاشفه ، به او گفته شد: برو منزل ، بچه ات خوب شده است . وقتى كه به منزل مى رود، مى بيند به عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، فرزندش خوب شده است .
24. صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
ثقه الاسلام جناب آقاى حاج شيخ على رضا گل محمدى ابهرى زنجانى ، شب 27 جمادى الثانيه سال 1416 ه‍ ق در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام نقل كرد:
يكى از اهالى كربلا، عربى را مى بيند كه در حرم حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن مى گويد. آقا جان ، صد دينار از شما پول مى خواهم ، مى دهى كه بده و اگر نمى دهى مى روم حرم حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت مى كنم .
سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و مى گويد: فهميدم ، فهميدم ! و از حرم بيرون مى رود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكى از مغازه داران مى گويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده . او مى گويد: نشانى شما از آقا چيست ؟ مى گويد: به اين نشان ، كه پسر شما مريض شده بود و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردى ، بده ! و او هم صد دينار را مى دهد.
ناقل مى گويد: به مرد عرب گفتم : چطور شد با حضرت صحبت كردى و نتيجه گرفتى . گفت : به حضرت گفتم : اگر پول ندهى ، مى روم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام مى كنم . اينجا بود كه ديدم حضرت ، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روى صندلى نشسته بود، حواله اى به من داد. من هم رفتم و از بازار گرفتم .
25 .اتاق معطر و همسرش در حال گريه
آقاى وحيد لطفى در تاريخ 2/8/74 مرقوم داشته اند: با عرض سلام خدمت جناب حجه الاسلام آقاى حاج شيخ على ربانى ، چون مشغول جمع آورى كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستيد، بنده چند كرامت را كه از والده ام شنيده ام خدمتتان ارسال مى دارم :
1. پدر بزرگ امى بنده در ايام جوانى قصد مى كند كه براى تحصيل علم و استفاده از درس حضرات آيات عظام ، از مشهد مقدس به نجف اشرف برود. در مسير حركت وارد كربلا مى شود و در مسافرخانه اى اسكان مى يابد. مادر بزرگم در طول مدت اقامت در كربلاى معلى با فرزندان كه مادر و خاله و دايى من هستند به بيمارى سختى كه در آن حصبه شيوع گشته مبتلا شدند و هر روز حالشان بدتر و بدتر مى شود، تا اينكه روزى مادر بزرگم متوسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مى شوند و نذر مى كنند كه اگر حال خودشان و بچه ها خوب شود، بازوبندى كه از طلا داشته تقديم حضرت بكند و آن را داخل ضريح بيندازد. در پى اين نذر، همان روز ايشان در مسافرخانه ، خواب مى بيند كه در اتاق باز مى شود و وجود مبارك و منور حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام با قامتى بلند و رسا وارد اتاق مى شود، در حاليكه دو دست مباركش از بازو قطع مى باشد. در عالم خواب ، ايشان گريه مى كند و از آن آقا مى پرسد كه چرا دست در بدن نداريد؟ حضرت ، خودشان را معرفى مى كنند و مى فرمايند: من ابوالفضل العباس عليه السلام هستم . مادربزرگم شفاى خود و بچه ها را از آقا مى خواهد و حضرت در خواب ، دو بازوى مباركشان را بر روى صورت ايشان مى كشد و مى فرمايد: بازوبندى را كه نذز ما كرده اى به خدام حرم نده و آن را به داخل ضريح بينداز. ايشان سپس در عالم خواب مشغول گريه مى شود، كه در همين اثنا پدر بزرگم وارد اتاق مى شود و مى بيند اتاق معطر است و همسرش در حال گريه مى باشد و ايشان را از خواب بيدار ساخته ، علت گريه را سوال مى كند.
ايشان هم جريان خواب را نقل مى كند و بزودى متوجه مى شوند كه حال ايشان و نيز بچه ها بحمدالله خوب شده است و اثرى از كسالت در وجود آنها نيست و در مى يابند كه از بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام حال همگى آنها بهبود يافته است . ايشان سپس نذر خود را ادا مى كند و چون در مرتبه اول موفق نمى شود بازوبند مزبور را به داخل ضريح بيندازد، ترديد مى كند كه آيا حتما بايد آن را به داخل ضريح بيندازد و يا مى تواند به خدام بدهد كه خودشان اين كار را انجام بدهند؟ ولى در بار دوم به آنها گفته مى شود كه بازوبند را به داخل ضريح بيندازيد، كه براى بار دوم ، موفق مى شوند و آن را به داخل ضريح مى اندازند.
دستهاى تو
دست تو را چو حضرت زهرا قبول كرد
پس بوسه بر دو دست تو، سبط رسول كرد
معجز نما حسين ، چو دستت گرفته است
مشكل گشائيت ، متحير عقول كرد
((ام البنين )) به هر دو جهان گشت مفتخر
فرزند خود خطاب تو را چون بتول كرد
پاينده است غصه ات اى ماه كربلا
خورشيد شادى از غم تو، چون افول كرد
هرگز نمى رسد به بهشت رضاى حق
هر كس (حسان ) ز راه مودت عدول كرد
26. تمام تيغها خود به خود از پايش خارج شد 
2. مادر بزرگم همچنين نقل كرد:
در همان زمانى كه در كربلا اقامت داشتيم ، روزى براى زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام حركت كرديم . پس از خواندن اذن دخول و زيارتنامه ، وارد حرم شديم و ديديم كه مردى روستايى كه آثار زخم و جراحت بر كف پا و نيز قسمتى از مچ و ساق پاهايش مشهود بود، با حالتى سخت پريشان و ناراحت ، به گريه و توسل مشغول بود. مشخص بود كه مقدار زيادى خار و تيغهايى كه خارهاى سخت دارد به پاهاى او وارد شده است و دائم در حال ناله و توسل مى باشد. مرد روستايى در حين توسل ، پاهاى خود را رو به ضريح آقا قمر بنى هاشم عليه السلام كرده و مى گفت :
اى آقا، شما بايد، تمامى اين خارها را از پاى من خارج كنى ، چون من اصلا نمى توانم حركتى انجام دهم و همين طور نمى توانم هيچ كارى از پيش ‍ ببرم .
من داراى اولاد مى باشم و آنها منتظرند كه برايشان كار كنم و غذا ببرم . دائما با اين حال زار مشغول صحبت بود و گريه مى كرد. ما نيز از نزديك ناظر و شاهد قصه بوديم . زمانى نگذشت كه ديديم حال مرد روستايى خوب شود و تمام تيغها خود به خود از پايش خارج شدند و وضعيت پاها به حالت عادى برگشت ! و آن مرد، خشنود و شكر گزار از عنايات حضرت ابوالفضل عليه السلام ، به خانه خود برگشت . اين حكايتى بود كه مادر بزرگم از نزديك شاهد آن بوده است .
27. به حمد الله با عنايت آقا حاجتم روا شد 
3. راوى اين حكايت نيز مادرم مى باشد كه خود شاهد جريان آن از نزديك بوده است . در همان زمان اقامت در كربلا، روزى براى زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به سمت حرم آن حضرت حركت كرديم . هنوز وارد صحن نشده بوديمم كه ديديم داخل حرم ، هلهله و سر وصدا برپاست . جلوتر رفتيم و از جريان با خبر شديم ديديم زنى است كه دستبندى از طلا داشته و در حين زيارت و گرفتن ضريح ، دستبند وى باز شده و به داخل ضريح رفته است و مردم به علت اينكه اين دستبند به صورت خود بخود و اتفاقى و عجيب وارد ضريح شده است به شادى و هلهله پرداخته اند. از آن زن پرسيديم كه به چه علت اين اتفاق افتاده است ؟ وى گفت : من حاجتى داشتم كه از برآورده نشدن آن به تنگ آمده بودم ، هرچه مى كردم حاجتم روا نمى شد، تا اينكه متوسل به آقايم قمر بنى هاشم عليه السلام شد و نذر كردم كه اگر حاجتم روا شد، همين دستبند را نذر ايشان كنم و آن را به داخل ضريح بيندازم . بحمدالله با عنايت آقا حاجتم روا شد و مرادم را گرفتم مدتى از اين قضيه گذشت و نذرم را ادا نكردم . امروز نيز كه براى زيارت حضرت آمده بودم ، با خود گفتم : من حاجتم را از آقا گرفته ام و ديگر نيازى نيست كه اين دستبند را به درون ضريح بيندازم ، ضمنا معلوم نيست كه دستبند چه مى شود و آن را به كجا مى برند؟
در همين افكار بودم كه وارد حرم شدم و پس از خواندن زيارتنامه ، خود را به ضريح حضرت نزديك كردم و پس از تشكر و قدردانى ضريح را گرفتم و بوسيدم ليكن در همان هنگام كه ضريح را گرفته بودم ، ديدم دستبندم خودبخود و به طور ناگهانى از دستم باز شد و دست بندى كه باز كردن آن مشكل است و خود من هم براى باز كردن آن بايد وقت صرف كنم ، به صورت عجيبى حركت كرده و به داخل ضريح رفت ! خانمهايى كه در اطراف من بودند با ديدن اين منظره شروع به شادى كردند. و سپس اين هلهله و شادى به ديگران سرايت كرد. و همه زوار مشغول هلهله شدند. من هم از آقا بابت اينكه نمى خواستم به نذر خود وفا كنم ، معذرت خواهى كردم . آقا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در حق من لطف و عنايت بسيار كرده بودند اين دستبند در مقابل لطف آن حضرت هديه ناچيزى بود كه متاسفانه شيطان با وسوسه خويش مانع تقديم آن به حضرت شده بود.
28. كفى از آب برداشت  
شب سى ام رمضان المبارك سال 1418 ه‍ ق در مسجد جوادالائمه عليه السلام در سادات محله (بابل ) جناب آقاى دكتر حاج سيد على طبرى پور به نگارنده كتاب اظهار داشتند:
شخصى رفت كنار نهرى وضو بگيرد، كفى از آب برداشت و نزديك لبهايش ‍ آورد كه بخورد، به ياد سقاى دشت كربلا، حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روى آب ريخت و همزمان ، اشك زيادى هم در عزاى آن حضرت از چشم جارى ساخت . همان شب ، زن مريضش در خواب مى بيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وى را شفا داد. به اين طريق كه ، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت . خانم پرسيد: مگر شما دست ندارى ؟ فرمود: من دست ندارم : گفت تو كى هستى ؟ فرمود: شوهرت به چه كسى متوسل شده است ؟ حالا شناختى شوهرت به چه كسى متوسل شده است ؟
29. امام موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام طفل پنج ماهه ما را شفا دادند.
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد محمود فلاح زاده درتاريخ 12/2/1354 نقل كردند:
سال 1354 شمسى ، در ماه مبارك رمضان كودك پنج ماهه ام ، سيد محمد، دچار عفونت ريوى شد و او را در بيمارستان نكويى قم ، بخش اطفال ، بسترى كردم . از آن روز به بعد من و مادر بچه ، هر روز به بيمارستان مى رفتيم و حال طفل را از دكترى به نام صادقى ، كه انصافا دكترى متدين و با تجربه بود، جويا مى شديم . به رغم تلاش ايشان و كارمندان بيمارستان ، حال بچه روز به روز بدتر شد، به گونه اى كه اثرى از بهبودى به چشم نمى خورد.
در يكى از شبها كه دكتر آمد بچه را معاينه كند به من گفت : آقا سيد، حال فرزند شما روز به روز بدتر مى شود، و من هم در حد امكان آنچه از دستم بر مى آمد انجام دادم . از اين به بعد ديگر شفاى فرزند شما با خداست . وقتى صحبتهاى بى پرده دكتر را شنيدم ، دلم شكست و سخت ناراحت شدم . سپس پيش خود گفتم مگر ما بى صاحبيم ؟ ما صاحب داريم ! بايد دست به دامن دكتر واقعى بزنيم . همان شب همراه مادر بچه ، كه ايشان نيز خيلى بى تابى مى كرد، در حياط بيمارستان با دلى شكسته و چشمى گريان متوسل به حضرت موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام شديم و نذر كرديم بيست جلسه روضه موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام اول هر ماه در منزل خوانده شود.
آن شب تا نزديكى صبح مشغول دعا بوديم ، به نحوى كه متوجه گذشت زمان نشديم . صبح كه آمديم از حال بچه جويا شويم ، با منظره اى عجيب روبرو شديم : بچه اى كه شب گذشته بيحال روى تخت بيمارستان افتاده بود، اينك داشت دستگاه تنفس مصنوعى را از بينى خود خارج مى كرد! با مشاهده اين صحنه ، فورا به دكتر خبر داديم و دكتر سريعا آمد و طفل را معاينه كرد. بعد از معاينه لبخندى زده ، رو به من كرد و گفت : آقاى فلاح زاده ، بگو ديشب چه كردى ، زيرا معجزه شده و ديگر در ريه اين بچه آثار عفونت ديده نمى شود، نفس هم به راحتى مى كشد!
وقتى اين حرف را از دكتر شنيدم از خوشحالى بغض گلويم را گرفته و نتوانستم جواب وى را بدهم . بعد از مدتى سكوت كه به حال عادى برگشتم ، ماجراى توسل را براى دكتر نقل كردم ، چندانكه او هم متاثر شد و اشك از گونه هايش جارى گرديد.
اين بود كرامت حضرت موسى بن جعفر و قمر بنى هاشم عليهم السلام كه طفل پنج ماهه ما را شفا دادند. از آن روز تاكنون ديگر بچه ما به لطف خداوند هيچ گونه مشكل ريوى پيدا نكرده است .
در پايان ، اين نكته را يادآور مى شويم كه تادل نشكند دعا مستجاب نمى شود، بايد خالصانه با خدا ارتباط برقرار كرد و در درگاه او گريست .
اى آنكه عمود كين شكستت عباس
پيروزى دين شد از شكستت عباس
تو دست خدايى كه به مرگ و به حيات
بوسيده چهار امام دستت عباس (325)
30. رشته سبز را از بازويت باز نكن ... 
جناب حجه الاسلام ، خطيب فرزانه ، آقاى حاج سيد حسين معتمدى كاشانى گفتند:
نعمت الله واشهرى قمصرى از فرزندش محسن نقل كرد كه :
اواخر خدمت سربازى ، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زمانى بود كه اسراى عراقى و زخميها را با قطار مى آوردند. در آنجا يك اسير عراقى را از قطار خارج كردند كه رشته سبزى بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزى به بازويت بسته اى ، آيا سيدى ؟ گفت : نه ، و توضيح داد:
چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم ، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكى از خدام حرم گرفته ، يك سر آن را به بازوى من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس ‍ قمر بنى هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن . در حين گريه حضرت را قسم داد و گفت : اين بچه ام را مى خواهند به جبهه ببرند، من از زخمى شدن و اسير شدن او حرفى ندارم ، اما نمى خواهم كشته شود. يا ابوالفضل ، شما يك نظرى بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئله اى نيست ، ولى كشته نشود و دوباره به سوى من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازويت باز نكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواسته ام تا محفوظ مانده و به من برگردى . وقتى كه به جبهه آمديم ، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم . ايرانيها ما را محاصره كردند. وضع بسيار سختى داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما مى آمد. چند نفر از رفقاى من در اثر تير خوردن كشته شدند، ولى من كه دستها را روى سرگذاشته و براى تسليم آماده شده بودم ، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاى مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم .
31. بابا مرا بر زمين بگذار 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد احمد قاضوى در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفى بروجردى مى فرمودند:
زمانى كه در عراق بوديم ، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام با عده اى از رفقا نشسته بوديم ، كه ناگهان ديديم عربى وارد صحن مطهر شد. وى پسر بچه اى 6 - 7 ساله را بر روى دست حمل مى كرد كه به نظر مى رسيد جان خود را از دست داده و مرده است . پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت : اى عباس بن على عليهماالسلام ، اگر شفاى پسرم را از خداوند نگيرى شكايت شما را به پدرت على عليه السلام مى كنم . با ديدن اين صحنه ، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستى هم دارى بايد با حضرت مودبانه صحبت كنى و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست . هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده ، به پدر گفت : بابا مرا بر زمين بگذار!
همه ما از مشاهده اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است .
32. يكى از كبوترهاى حرم اباالفضل عليه السلام
ششم ذى الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آيه الله العظمى آقاى حاج سيد محمد رضا موسوى گلپايگانى (ره ) با جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد رسول مجيدى ، مروج و حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ملاقاتى دست داد فرمودند:
جناب آقاى حاج آقا رضا كرمانى صاحب فروشگاه گز عالى در اصفهان براى من نقل كرد كه ، من بچه اى 10 - 12 ساله بودم . ديدم كودكى يكى از كبوترهاى صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت . دم كبوتر كنده شد و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد، دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلى چسبيد. اين هم يكى از كرامات آقا قمر بنى هاشم عليه السلام .
33. بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست ؟ 
سلاله السادات جناب آقاى سيد على صفوى كاشانى ، مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاى هارونى نقل كرد كه گفتند:
يكى از عزيزان سقاى هيئتى كه در ايام محرم (عاشورا) دور مى زد و آب به دست بچه ها مى داد، نقل مى كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكى از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتى مى خواستم از خانه بيرون بيايم ، مشك آب روى دوشم بود، يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مى روى ؟ گفتم : عزيزم ، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايى دارم ، بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم . گفت : بابا، در اين مدت عمرى كه از خدا گرفتم ، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده اى بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست ؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاى مرا از خدا بخواه و شفاى مرا از اربابت بگير.
مى گويد: خيلى پريشان شدم . مشك آب را روى يك دوشم ، و عزيز فلجم را هم روى دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم . زمانى كه هيئت مى خواست حركت كند، جلوى هيئت ايستادم و گفتم هيئتيها بايستيد! امشب پسرم جمله اى را به من گفته كه دلم را سوزانده است . اگر امشب اربابم بچه ام را شفا داد كه داد، و الا فردا مى آيم وسط هيئتيها اين مشك آب را پاره مى كنم و سمت سقايى حضرت اباالفضل عليه السلام را كنار مى گذارم . اين را گفتم و هيئت حركت كرد.
نيمه هاى شب بود هيئت عزادارى شان تمام شد، ديدم خبرى نشد. پريشان و منقلب بودم ، گفتم : خدايا، اين چه حرفى بود كه من زدم ؟ شايد خودشان دوست دارند بچه ام را به اين حال ببينم ، شايد مصلحت خدا بر اين است . با خود گفتم : ديگر حرفى است كه زده ام ، اگر عملى نشد، فردا مشك را پاره مى كنم . آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم . هم من گريه مى كردم و هم پسرم گريه مى كرد. مى گويد: گريه بسيار كردم ، يكدفعه پسرم صدا زد: بابا، بس است ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم مرا ببخش بابا! بابا، هر چه رضاى خدا باشد منهم راضيم !
من از حجره بلند شده ، بيرون آمدم و رفتم اتاق بغلى نشستم . ولى مگر آرام داشتم ؟ مستمرا گريه مى كردم ، تا اينكه خواب چشمان مرا گرفت . در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مى زند و مى گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.
آمدم در را باز كردم ، ديدم پسرم با پاى خودش آمده است . گفتم : عزيزم ، چه شد؟ صدا زد: بابا، و قتى تو از اتاق بيرون رفتى ، داشتم گريه مى كردم كه يكدفعه اتاق روشن شد. ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مى گويد: بلند شو! گفتم : نمى توانم برخيزم . گفت : يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم . بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مى گويد: پسرم را بلند كرده ، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم ، در حاليكه با صداى بلند مى گفتم : اى هيئتيها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بيوفا نيست ، بچه ام را شفا داد!
كيستم من ؟
كيستم من ؟ جرعه نوش ساغر قالوا بلايم
زاده ام البنين و، نور چشم مرتضايم
از ولادت تا شهادت ، عبد دربار حسينم
شر ز شير بيشه خونين دشت كربلايم
مادرم باشد كنيز فاطمه ، ام الائمه
من ، بلا گردان نور ديده خير النسايم
گر حسين بن على ، فلك نجات شيعيان شد
من درين كشتى ، به درياى هدايت ناخدايم
روز عاشورا، به پاس حرمت آل پيمبر
كرد نور چشم زهرا، پاسدار خيمه هايم
پرچم نصر من الله را به دوش خود گرفتم
ز آن كه پرچمدار خونين نهضت خون خدايم
هر چه هستم ، هر كه هستم ، عاشق روى حسينم
ساقى لب تشنگان و چشمه آب بقايم
دست خود دادم ، كه دست از دامن او برندارم
چشم دادم تا نيفتد چشم بر خصم دغايم
با عمود آهنين ، فرق مرا از كين دريدند
تا نگردد خم بر هر سفله يى ، قد رسايم (326)
34. آقا تو خود گرفتارى مرا مى دانى ؟ 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد نجف رضوى ، در تابستان 1376 طى يادداشتى خطاب به مولف كتاب حاضر مى نويسد:
من مشكلى داشتم كه مدتها لاينحل مانده بود. يك روز كتاب شما موسوم به (چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ) را خواندم كه درباره كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نوشته شده است . پس از مطالعه اين كتاب شريف ، خيلى حالم منقلب شد. از اتاق بيرون آمده ، به طرف حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توجهى يافتم و عرض ‍ كردم : آقا، تو خود گرفتارى مرا مى دانى و مى توانى كارى كنى كه از گرفتارى نجات يابم و حضرت را به حق برادرش حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام قسم دادم كه رفع مشكلم را از خدا بخواهند.
پس از عرض ارادت و درد دل با حضرت ، از منزل بيرون رفتم . ظهر كه به منزل آمدم همسرم گفت كه مشكل حل شد، و اين در حالى بود كه او از جريان توسل من به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام هيچ گونه خبرى نداشت . آرى بحمدالله با توسل به حضرت اباالفضل عليه السلام مشكل من حل شد.
35. آقايى بين دو ماشين پيدا شد 
جناب آقاى رضوى كرامت ديگرى را نيز كه بيش از پنجاه سال پيش رخ داده است ، چنين نقل مى كند:
عمه محترمه حقير، در يك سفر زيارتى از نجف اشرف به كربلاى معلى يا بالعكس مشرف مى شده ، كه در بين راه هوا منقلب مى شود و گرد و غبار زيادى فضا را مى گيرد. در همان حين ، ماشينى از روبرو مى آيد و به اصطلاح با ماشين آنها شاخ به شاخ مى شود، به گونه اى كه نزديك بوده با يكديگر تصادف كنند كه ناگاه زوار صدا مى زنند: يا اباالفضل العباس عليه السلام !
عمه ام مى گفت : ديدم آقايى بين دو ماشين پيدا شد كه دست در بدن نداشت و با شانه هاى مبارك خود مانع از تصادف ماشينها گرديد و پس از رفع خطر تصادف نيز، آن آقايى بى دست ناپديد شد. وى اين را كرامتى از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى دانست كه جان مسافرين را در آن لحظه حساس از خطر نجات داد.
36. به ياد قمر بنى هاشم عليه السلام افتاد 
آقاى حاج حسين بابايى چند كرامت مرقوم داشته اند كه ذيلا مى خوانيد:
1. اين جانب شصت سال قبل در زادگاهم كرمجگان قم ساكن بودم . نوجوانى 17 - 18 ساله بودم كه مرضى به نام ((تب راجعه )) در ميان مردم شايع شده بود، به طورى كه در هر خانه چند نفر به اين مرض مبتلا شده و فوت مى كردند.
من نيز به اين مرض مبتلا شدم . حكيمى به نام ميرزا غلامحسين جاسبى بود كه او را براى معالجه من آوردند. پس از معاينه گفت : من دارو نمى دهم . از دكتر پرسيدم : آقاى دكتر، من چند دانه انار بخورم يا نه ؟ دكتر ناراحت شد و گفت : انار بخور و بمير حالم به اندازه اى بد بود كه مادر و خواهرم خود را براى مرگ من و اجراى امور كفن و دفن آماده مى كردند!
اينجا بود كه يكدفعه به ياد حضرت قمر بنى هاشم افتادم و گفتم : يا باب الحوائج ، از شما شفا مى خواهم و سپس نذر كردم اگر حضرت مرا شفا داد، تا زنده هستم هر سال ، شب تاسوعا، گوسفندى قربانى كنم و با آن سفره اى براى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بيندازم . در عالم خواب ديدم آقايى لباس سبز پوشيده و بسيار بسيار زيبا و خوش قد و قامت است ، بالاى سرم ايستاده و مى فرمايد: تو خوب شدى . گفتم : آقا، ميرزا غلامحسين حكيم گفته است تو مى ميرى ! فرمود: نه تو خوب شدى ! ناگهان ديدم گويا ديوار شكافته شد و ايشان از اتاق خارج شدند. سپس چشم باز كردم و ديدم كه دردى در بدن خود احساس نمى كنم . چند دانه انار خوردم و به خواهر و مادرم گفتم : حضرت ابوالفضل عليه السلام مرا شفا داده است !
اكنون مدت شصت سال است كه شبهاى تاسوعا براى حضرت عباس ‍ عليه السلام سفره مى اندازم و حضرت هم كمك مى كند و هر سال بهتر و وسيعتر از سال قبل از كار در مى آيد.
37. هيچ كدام احتياج به عمل نداريد 
2. در حدود سى سال قبل ، يك سال خرج سفره شب تاسوعا را نداشتم و در نتيجه تصميم گرفتم آن سال به نذر خود عمل نكنم . همان شب مريض ‍ شدم مرا به بيمارستان كامكار بردند. آقايان دكتر فيض و دكتر فاطمى مرا معاينه كرده ، گفتند ناراحتى تو از روده اثنى عشر است و بايد عمل شوى .
وقتى نظر دكترها را فهميدم ، ناراحت شدم و در همان بيمارستان متوسل به حضرت ابوالفضل عليه السل